#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت130
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
مهتاب : ممنون ارباب الان آماده میشم.
شهرامو صدا کردم که سریع خودشو رسوند . نمیذاشتم به حال خودش باشه.
شهرام : بله ارباب.
دورتادور خونه رو محافظ میذاری یه خدمتکار میگیری فقط براش غذا بذاره جلوی در به یکی از محافظا کلید میدی.
حق نداره پاشو از اتاق بیرون بزاره اگر کوچکترین اشتباهی بکنه هیچ کدومتونو سالم نمیزارم.
شهرام : چشم ارباب خیالتون راحت.
خوبه.
روی مبل نشستم نباید میزاشتم اتفاقی براش بیفته ، مینو رو زیادی دست کم گرفته بودم ، باید زودتر کارو تموم میکردم اینجوری فقط سارگل عذاب میکشید.
سریع تر باید راه میفتادیم ، اگر لازم باشه باید ببرمش تهران کلافه دستمو لای موهام کردم همش تقصیر خودمه ...
*مینو*
دستمو روی گونم گذاشتم.
هیچوقت اینجوری ندیده بودمش خیلی عصبی بود ، ترسیده بودم میدونستم وقتی تهدید میکنه حتما عملیش میکنه ،
وقتی گفت زمانش برسه سزای کارمو میبینم ترس بدی وجودمو گرفت.
نیشخندی روی لبم نشست.
اون دختر سزای کارشو پس داد از کارایی که کرده بودم پشیمون نبودم ولی غافل از اینکه...
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت131
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*آرشاویر*
سوار ماشین شدیم که حرکت کردم اصلا حوصله نداشتم ، این دخترم با صدای گریه هاش رو مخم بود ،
چشمامو بستم ولی همش اون چشمای سبزش میومد جلوی چشمام . نمیدونم چرا دلم برای صداش تنگ شده بود.
انگار آرام بخش بود . فقط با خودم گفتم خدایا توکل کردم به خودت بهم برش برگردون ،
آرامش خاصی گرفتم انگار باید زودتر این جمله رو میگفتم .
*آرمان*
کلافه طول و عرض بیمارستان و طی میکردم.
فقط دعا میکردم سالم برش گردونه ، تو همین مدت کم بهش وابسته شده بودم ، میدونستم مامانی خیلی دوسش داره یه دفعه با صدای دادش به خودم اومدم ، سریع رفتم سمتش فقط اشک میریخت .
چیشده نذاشتم گریه کنه.. بگو جون به لبم کردی؟
مریم بانو : سارگل...
خواستم حرفی بزنم که با دیدن چنتا دکتر و پرستار که تو اتاقش بودن ترس هما وجودمو گرفت حالم خیلی بد بود ،
فقط تو دلم ذکر میگفتم با دیدن پرستاری که میرفت داخل اتاق بهش گفتم
توورخدا بگید چیشده حالش خوب میشه مگه نه؟!
پرستار : داریم همه تلاشمونو میکنیم دعا کنید براشون.
دستامو مشت کردم ، همش تقصیر ارباب بود اگر مینو رو بیرون میکرد این اتفاقا نمیفتاد کلافه دستمو لای موهام کردم.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت132
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*مهتاب*
رسیدیم بیمارستان از ارباب تشکرکردم و سریع از ماشین پیاده شدم دلم گواهی بد میداد با دیدن آرمان که خیلی آشفته بود به سمتش رفتم هیچوقت تو این حال ندیده بودمش آروم سلامی کردم.
آرمان : سلام
حاش چطوره؟
آرمان : نمیدونم خبری ازش بهم نمیدن دکترا یه دفعه وارد اتاقش شدن.
یاخدا الان چطوره مریم بانو کجاست؟
آرمان : فقط کنارش باش حالش خوب نیست ، اونجاست.
به سمت مریم بانو رفتم ،حقم داشت بی تابی کنه بغلش کردم که اشکاش روی گونه هاش میریخت.
حال خودمم بد شد نتونستم جلوی خودمو بگیرم گریه کردم ، فقط دلم میخواست زودتر حالش خوب بشه .
از جام بلند شدم یه لیوان آب برای هردوشون آوردم ، به سمت مریم بانو رفتم زیاد نخورد آرمان خیلی بهم ریخته بود آبو به سمتش گرفتم.
آرمان : نمیخورم ممنون.
اینجوری حالتون بدتر میشه توکلتون به خدا باشه سالم میاد بیرون.
آرمان : ممنون.
تعجب کردم که سرد بود بهش حق میدادم خود من انقدر بهم ریخته بودم چه برسه به اون فکرشو نمیکردم انقدر برای هممون عزیز باشه.
خدایا خودت برش گردون ،
کلافه طول و عرض بیمارستان و طی میکردم یه دفعه با صدای داد ارباب با ترس برگشتم سمتش.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت133
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*آرشاویر*
تو این خراب شده کسی نیست جواب بده؟ میگم حال زنمچطوره؟
پرستار : صداتونو بیارید پایین آقای محترم گفتم الان دکتر بیان بیرون براتون توضیح میدن.
دستامو لای موهام کردم اون نباید اتفاقی براش میفتاد اه لعنتی همش تقصیر خودم بود.
آرمان : چخبره زنمزنم میکنی؟ فکری کردی خبریه اگر میتونستی نمیزاشتی اون دختره نفهم این کارو بکنه نفهمیدی نباید اونو تو اون عمارت نگه داری.
فقط دادوبیداد بلدی و به فکر منافع خودتی!
دستمو مشت کردم یقشو گرفتم کوبیدمش به دیوار .
تو یکی حرف نزن به تو هیچ ربطی نداره دوروبر سارگل نبیمت که بدبرات تموم میشه.
مهتاب : ارباب تروخدا ولش کنید.
آرمان : هه ، مثلا ببینی چی میشه فکری بعد این اتفاق اسمتو میاره مطمئن باش نمیزارم پیش تو یکی بمونه
سیلی بدی بهش زدم .
خوب گوش ببین چیمیگم ، نه تو نه کسه دیگه ای حق نداره سارگلو از من جداکنه ، یکباره دیگه اسمشو بیاری روزگارتو سیاه میکنم حالامگمشو از جلو چشمم.
آرمان : دستتو بکش من جایی نمیرم.
با صدای داد پرستار دیگه چیزی بهش نگفتم . انقدر عصبی بودم که هرکاری ازم برمیومد با بیرون اومدن دکتر سریع به سمتش رفتم .
دکتر : متاسفانه قلبشون برای چند دقیقه نزد خطر بخیر گذشت ولی بنظرم باید منتقل بشن تهران
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت134
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
دکتر : کارای ترخیصشونو انجام میدم منتقل بشن.
کلافه سرمو تکون دادم و سکوت کردم . نمیتونستم ساکت بشینم باید مینو رو سرجاش میشوندم .
وارد حیاط بیمارستان شدم که گوشیم شروع به زنگزدن کرد تماسو وصل کردم.
سام : معلوم هس کجایی جواب نمیدی؟
اصلا حوصله نداشتم خلاصه ماجرارو بهش گفتم.
سام : اونوقت تو دیوونه الان داری به منمیگی؟ الان حالش چطوره؟
خوب نیست دارن منتقل میکنن تهران.
سام : نگران نباش . اون حالش خوب میشه . باید بعدا درباره موضوعی حرف بزنیم صبح رسیدید بگو کدوم بیمارستانی بیام پیشت.
آروم باشه ای گفتم و تماسو قطع کردم . از وقتی این دختر وارد زندگیم شده همه چی عوض شده بود.
شبا اکثرا دیگه آرام بخش نمیخوردم منی که خوابم نمیبرد نمیدونم چی تو وجودش داشت که انقدر منو آروم میکرد .
گوشیمو درآوردم به عکسی که ازش داشتم نگاه کردم چشمای سبزش یه لحظه از جلو چشمم کنار نمیرفت ، هیچوقت این حالو نداشتم خیلی حالم بد بود.
مریم بانو : اینو بخورید!
سرموآوردم بالا به لیوان آبی که جلوم گرفته بود نگاه کردم کمی ازش خوردم و حالمو بهتر کرد.
سوالی که ذهنمو درگیر کرده بود ،
نمیدونستم بپرسم یا نه ولی باید جوابشو میدونستم . چرا انقدر سارگلو دوست دارید؟
مریم بانو : مثل دختر خودمه ، قلب مهربونی داره.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت135
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
اصلا حواب قانع کننده ای نبود این وسط یه چیزیو مخفی میکرد سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم .
ولی هرجور شده بود میفهمیدم کارای ترخیصشو انجام دادن تا منتقلش کنن تهران دروغ نخوابم بگم خیلی دلم برای اون چشمای سبزش تنگ شده بود.
*مینو*
هرچی داد میزدم کسی دروباز نمیکرد فقط میومدن غذامو میزاشتن و درو قفل میکردن ، باید بهش خبر میدادم ولی گوشیمو ازم گرفته بود پسره نفهم .
با صدای داد یکی از محافظا به خودم اومدم ببین دختر صداتو ببر حواستو جمع کن زنگ بزنم به ارباب این سری سالم نمیزارتت پس بشین سرجای خودت.
پوزخندی روی لبم نشست حالا واسه من محافظ میزاری درو قفل میکنه....!
*مهتاب*
صبح بالاخره به تهران رسیدیم ، روی صندلی بیمارستان نشستم آروم سرمو تکیه دادم ،
چقد دلم براش تنگ شده بود اصلا فکرشو نمیکردم مینو بخواد همچین کاریو بکنه ، ای کاش هیچ کدوم از این اتفاقا نمیفتاد.
خاله زیبا : آروم باش عزیزم اینجوری که تو گریه میکنی! توکلت به خدا باشه انقدر بی تابی نکنباصدای خاله زیبا بغضم ترکید سرمو تو بغلش گرفت و روی سرم بوسه ای زد.
خاله پس چرا انقدر میگید توکلت به خدا باشه چیزی نمیشه اصلا معنی این توکل کردن یعنی چی؟ واقعا نمیدونستم خیلی دوس داشتم بفهمم.
خاله زیبا : ببین خاله جان خدا یه مریضی یا حالا هرچیو میده یه صلاحی توش بوده وقتی میگن توکلت به خدا باشه یعنی بگو خدایا توکل کردم به خودت ولی وقتی اینو گفتی نباید نگران چیزی باشی.
بی تابی کنی چون تو امیدت به کسیه که این جهان رو خلق کرده تو دیگه امیدت به خودشه هر چ صلاح بدونه همون میشه پس بزار خودش دلتو آروم کنه!
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#سوگند
#قسمت_اول
انقددویده بودم که نفس نفس میزدم به دیوار تکیه دادم و چند تا نفس عمیق کشیدم پاهام
انقدری خسته شده بود که دیگه طاقت ایستاده شدن نداشت و همونجا کنار دیوار روی
زمین فرود اومدم سرم و پایین انداختم و مشغول باز کردن پارچه دور دستم شدم با دیدن
کفش های مردونه سرم و باال گرفتم رشیدی با اون لبخند های حرصی اش روم زوم
کرده بود سرم و به دیوار تکیه دادم و پرسیدم : من چرا هر چقدر فرار میکنم بازم گیر
تو میوفتم ؟
کنارم زانو زد با دستش چونه ام و گرفت و صورتم مقابل صورتش قرار داد : آخه من
خیلی پیگیرتم
+ اوکی آقای پیگیر االن میخوای چیکار کنی ؟
- ایندفعه دیگه فرصت فرار نداری نه فسقل
+ فکر نکنم
پوزخندی بهم زد و ایستاد بازوم و محکم گرفت و منم از جام بلند کرد و به سمت
ماشینش کشوند :
- خیلی اذیت میکنی فسقل
در ماشینش و باز کرد من و پرت کرد به داخل و در ماشین و قفل کرد و خودش از
ماشین دور شد نفس عمیقی کشیدم و خودم و به بیخیالی زدم هر گوشه دنیا میرفتم آخر یا
گیر رشیدی میوفتادم یا گیر امینی میوفتادم ولی من اهل تسلیم شدن نبودم نگاهی از آینه
ماشین به پشت انداختم رشیدی تو کوچه نبود حتما رفته بود دنبال افراد اش شیشه پنجره
رو تا آخر پایی ن کشیدم و با سر از ماشین خارج شدم خداروشکر کوچه بزرگ و خلوت
بود ماشینم وسط کوچه پارک شده بود از جام بلند شدم و لباسام و کمی تکوندم تا گرد و
غبارش بره خنده ریزی کردم بازم از دست رشیدی فرار میکنم دفعه بعد گیرم بیاره زنده
زنده گورم میکنه از کوچه آروم و عادی بیرون اومدم و وارد خیابون شلوغ شدم .
قدم زنان به سمت پارکی که همیشه جام بود رفتم ، روی یکی از نیمکت های پارک
نشستم و دست به سینه منتظر خلوت شدن پارک بودم چشمام سنگین خواب بود که با
نشستن فردی کنارم خواب از چشمام پرید و با تعجب به کنارم نگاه کردم
یه دختر که قیافه اش میخورد از من بزرگتر باشه کنارم نشسته و بود به رو به روش زل
زده بود خب پارک و که من نخریده بودم دلش خواسته نشسته روی نیمکت بی توجه به
اون خمیازه ای کشیدم و دوباره چشمام گرم خواب شد که دختری که کنارم نشسته بود
دستش و روی شونه ام گذاشت با تعجب به دخترک نگاه کردم لبخندی زد و با تعجب
پرسید : میخوای اینجا بخوابی ؟
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
#سوگند
#قسمت_دوم
ازآدمای فضول اصال خوشم نمیومد با لحن سردی جواب دادم : به شما ربطی داره
از لحن سردم انگار خوشش نیومد و از جاش بلند شد و رفت .
پارک دیگه کامال خلوت شده بود کوله ام و زیر سرم گذاشتم و روی نیکمت دراز کشیدم
ژاکت مشکی ام رو هم روی خودم انداختم ، خواب از چشمام رفته بود و به آسمون زل
زده بودم خب اینم از شانس زندگی منه دیگه االن دخترای 17 ساله روی تخت گرم و
نرمشون راحت زیر سقف خوابیدن اونوقت من بدشانس داخل پارک روی نیکمت خوابیدم
و همش هم از دست طلبکار های محترم پدر جان در حال فرارم 2 سال از فوت مامان و
بابام میگزره و منم مثل آواره ها زندگی میکنم حداقل تا وقتی بودن یه سر پناه داشتم
ولی االن همونم ندارم از دار دنیا برام یه داداش مونده که 5 سال ازم بزرگتره ولی بعد
از فوت مامان بابا غیبش زد و طلبکارا افتادن به جون من بدبخت فراری .
با صدای پچ پچ کردن پشت بوته ها با ترس روی نیکمت نشستم اینم یکی از شانس های
بد ما بعد از یه ماه بازم سر و کله این معتادا پیدا شد ژاکتم و پوشیدم و کوله ام روی
دوشم انداختم از پارک زدم بیرون ولی زیاد دور نشدم بالخره شب برای یه دختر تنها
خطرناکه کنار جاده نشستم و برای اینکه خوابم نبره خودم و مشغول شمردن ماشین هایی
که رد میشدن کردم
نزدیکای صبح شده بود و هوا خیلی سرد بود از جام بلند شدم پاهام کمی یخ زده بود ولی
توان راه رفتن و داشتم دستام و داخل جیبم گذاشتم و مشغول قدم زدن شدم کم کم خیابون
ها شلوغ شد و همه جوری آدم از کنارم رد میشدن خیلی گشنم بود دو روز میشد غذایی
نخورده بودم داشتم ضعف میکردم و مطمئن بودم از رنگ و روم قشنگ معلومه که حال
خوبی ندارم ولی بیخیال من آدمی نبودم که به خاطر گشنگی غش کنم که ...... !
همونطور مشغول قدم زدن بودم که با صدا کردن اسمم به عقب برگشتم آه بلندی کشیدم
رشیدی بود اول صبح حال فرار کردن نیست ولی با دیدن امینی در کنارش بیخیال بی
حالی شدم و پا گذاشتم به فرار خود امینی و رشیدی دنبالم میومدن و پشتشون هم
افرادشون .
خودم و میون مردم زدم و تند میدویدم تا به کوچه تنگی رسیدم داخلش شدم و از این
کوچه به اون کوچه میرفتم تا به بن بست رسیدم به دیوار تکیه دادم دیگه تو این کوچه تو
کوچه عمرا گیرم بیارن از داخل کوله ام بطری آبم و بیرون اوردم و چند قطره خوردم و
دوباره داخل کوله ام گذاشتم سرم و به دیوار خاکی تکیه دادم و تو سکوت چشمام و بستم
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
#سوگند
#قسمت_سوم
چند ساعتی میشد که همونجا کنار دیوار نشسته بودم و خبری از رشیدی و امینی نبود
گشنگی دیگه امونم و بریده بود با باز شدن در یکی از خونه های داخل کوچه تنگ و
کوچیک نگاهم به سمت در رفت پیرزنی با چادر گل گلی از خونه بیرون اومد و به من
نگاه کرد با صدای لرزونش پرسید : هنوزم اینجایی دخترم ؟
با تعجب گفتم : چی ؟
- یه ساعت پیش هم اومدم بیرون همینجا نشسته بود ولی حواست به من نبود
+ آها شرمنده
- دشمنت شرمنده دخترم االن شوهرا و پسرای همسایه های از سر کار میان گفتم
خوبیت نداره تنها اینجا جلوی چشم نامحرم ها باشی
+ ممنون االن میرم
- میخوای بیا خونه من دخترم
+ نه مزاحم نمیشم باید برم
- باشه دخترم خدا پشت و پناهت
پیرزن بعد از زدن حرفش داخل خونش رفت .
از جام بلند شدم و کمی لباسام و تکوندم و از کوچه با احتیاط خارج شدم ؛
همش از این کوچه به اون کوچه میرفتم تا یه جوری به خیابون راه پیدا کنم ولی نمیشد یا
به بن بست میخوردم یا به یه کوچه دیگه راه پیدا میکردم و بیشتر گم میشدم .
هوا تاریک شده بود کوچه ها خلوت و ساکت بودن خیلی خسته شده بودم همینطوری راه
میرفتم که محکم به دیوار برخورد کردم حرصی دندونام رو هم فشار دادم و گفتم : بازم
بن بست ؛
به دیوار تکیه دادم و به کوچه نگاه کردم خیلی ترسناک شده بود به دیوار تکیه دادم تو
فکر این بودم چجوری از این جهنم نجات پیدا کنم که با شنیدن صدای پای چند نفر به رو
به روم دقیق تر خیره شدم قیافه هاشون معلوم نبود ولی از تعداد زیادشون معلوم بود
امینی و رشیدی ان ، لعنت به شانس من بدبخت .
رشیدی نوری روی صورت من انداخت و بلند خندید : اینج ا رو نگاه سوگند خانم بالخره
گیر افتاد
♡- - - - - - -‹🌾🌝›