eitaa logo
The Enduring Word
391 دنبال‌کننده
450 عکس
1.1هزار ویدیو
187 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی راضی نیستم... فقط استفاده شخصی یا هم فور
مشاهده در ایتا
دانلود
بچه ها یه رمان جدید میخوام شروع کنم🤣🤣
انقددویده بودم که نفس نفس میزدم به دیوار تکیه دادم و چند تا نفس عمیق کشیدم پاهام انقدری خسته شده بود که دیگه طاقت ایستاده شدن نداشت و همونجا کنار دیوار روی زمین فرود اومدم سرم و پایین انداختم و مشغول باز کردن پارچه دور دستم شدم با دیدن کفش های مردونه سرم و باال گرفتم رشیدی با اون لبخند های حرصی اش روم زوم کرده بود سرم و به دیوار تکیه دادم و پرسیدم : من چرا هر چقدر فرار میکنم بازم گیر تو میوفتم ؟ کنارم زانو زد با دستش چونه ام و گرفت و صورتم مقابل صورتش قرار داد : آخه من خیلی پیگیرتم + اوکی آقای پیگیر االن میخوای چیکار کنی ؟ - ایندفعه دیگه فرصت فرار نداری نه فسقل + فکر نکنم پوزخندی بهم زد و ایستاد بازوم و محکم گرفت و منم از جام بلند کرد و به سمت ماشینش کشوند : - خیلی اذیت میکنی فسقل در ماشینش و باز کرد من و پرت کرد به داخل و در ماشین و قفل کرد و خودش از ماشین دور شد نفس عمیقی کشیدم و خودم و به بیخیالی زدم هر گوشه دنیا میرفتم آخر یا گیر رشیدی میوفتادم یا گیر امینی میوفتادم ولی من اهل تسلیم شدن نبودم نگاهی از آینه ماشین به پشت انداختم رشیدی تو کوچه نبود حتما رفته بود دنبال افراد اش شیشه پنجره رو تا آخر پایی ن کشیدم و با سر از ماشین خارج شدم خداروشکر کوچه بزرگ و خلوت بود ماشینم وسط کوچه پارک شده بود از جام بلند شدم و لباسام و کمی تکوندم تا گرد و غبارش بره خنده ریزی کردم بازم از دست رشیدی فرار میکنم دفعه بعد گیرم بیاره زنده زنده گورم میکنه از کوچه آروم و عادی بیرون اومدم و وارد خیابون شلوغ شدم . قدم زنان به سمت پارکی که همیشه جام بود رفتم ، روی یکی از نیمکت های پارک نشستم و دست به سینه منتظر خلوت شدن پارک بودم چشمام سنگین خواب بود که با نشستن فردی کنارم خواب از چشمام پرید و با تعجب به کنارم نگاه کردم یه دختر که قیافه اش میخورد از من بزرگتر باشه کنارم نشسته و بود به رو به روش زل زده بود خب پارک و که من نخریده بودم دلش خواسته نشسته روی نیمکت بی توجه به اون خمیازه ای کشیدم و دوباره چشمام گرم خواب شد که دختری که کنارم نشسته بود دستش و روی شونه ام گذاشت با تعجب به دخترک نگاه کردم لبخندی زد و با تعجب پرسید : میخوای اینجا بخوابی ؟ ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
ازآدمای فضول اصال خوشم نمیومد با لحن سردی جواب دادم : به شما ربطی داره از لحن سردم انگار خوشش نیومد و از جاش بلند شد و رفت . پارک دیگه کامال خلوت شده بود کوله ام و زیر سرم گذاشتم و روی نیکمت دراز کشیدم ژاکت مشکی ام رو هم روی خودم انداختم ، خواب از چشمام رفته بود و به آسمون زل زده بودم خب اینم از شانس زندگی منه دیگه االن دخترای 17 ساله روی تخت گرم و نرمشون راحت زیر سقف خوابیدن اونوقت من بدشانس داخل پارک روی نیکمت خوابیدم و همش هم از دست طلبکار های محترم پدر جان در حال فرارم 2 سال از فوت مامان و بابام میگزره و منم مثل آواره ها زندگی میکنم حداقل تا وقتی بودن یه سر پناه داشتم ولی االن همونم ندارم از دار دنیا برام یه داداش مونده که 5 سال ازم بزرگتره ولی بعد از فوت مامان بابا غیبش زد و طلبکارا افتادن به جون من بدبخت فراری . با صدای پچ پچ کردن پشت بوته ها با ترس روی نیکمت نشستم اینم یکی از شانس های بد ما بعد از یه ماه بازم سر و کله این معتادا پیدا شد ژاکتم و پوشیدم و کوله ام روی دوشم انداختم از پارک زدم بیرون ولی زیاد دور نشدم بالخره شب برای یه دختر تنها خطرناکه کنار جاده نشستم و برای اینکه خوابم نبره خودم و مشغول شمردن ماشین هایی که رد میشدن کردم نزدیکای صبح شده بود و هوا خیلی سرد بود از جام بلند شدم پاهام کمی یخ زده بود ولی توان راه رفتن و داشتم دستام و داخل جیبم گذاشتم و مشغول قدم زدن شدم کم کم خیابون ها شلوغ شد و همه جوری آدم از کنارم رد میشدن خیلی گشنم بود دو روز میشد غذایی نخورده بودم داشتم ضعف میکردم و مطمئن بودم از رنگ و روم قشنگ معلومه که حال خوبی ندارم ولی بیخیال من آدمی نبودم که به خاطر گشنگی غش کنم که ...... ! همونطور مشغول قدم زدن بودم که با صدا کردن اسمم به عقب برگشتم آه بلندی کشیدم رشیدی بود اول صبح حال فرار کردن نیست ولی با دیدن امینی در کنارش بیخیال بی حالی شدم و پا گذاشتم به فرار خود امینی و رشیدی دنبالم میومدن و پشتشون هم افرادشون . خودم و میون مردم زدم و تند میدویدم تا به کوچه تنگی رسیدم داخلش شدم و از این کوچه به اون کوچه میرفتم تا به بن بست رسیدم به دیوار تکیه دادم دیگه تو این کوچه تو کوچه عمرا گیرم بیارن از داخل کوله ام بطری آبم و بیرون اوردم و چند قطره خوردم و دوباره داخل کوله ام گذاشتم سرم و به دیوار خاکی تکیه دادم و تو سکوت چشمام و بستم ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
چند ساعتی میشد که همونجا کنار دیوار نشسته بودم و خبری از رشیدی و امینی نبود گشنگی دیگه امونم و بریده بود با باز شدن در یکی از خونه های داخل کوچه تنگ و کوچیک نگاهم به سمت در رفت پیرزنی با چادر گل گلی از خونه بیرون اومد و به من نگاه کرد با صدای لرزونش پرسید : هنوزم اینجایی دخترم ؟ با تعجب گفتم : چی ؟ - یه ساعت پیش هم اومدم بیرون همینجا نشسته بود ولی حواست به من نبود + آها شرمنده - دشمنت شرمنده دخترم االن شوهرا و پسرای همسایه های از سر کار میان گفتم خوبیت نداره تنها اینجا جلوی چشم نامحرم ها باشی + ممنون االن میرم - میخوای بیا خونه من دخترم + نه مزاحم نمیشم باید برم - باشه دخترم خدا پشت و پناهت پیرزن بعد از زدن حرفش داخل خونش رفت . از جام بلند شدم و کمی لباسام و تکوندم و از کوچه با احتیاط خارج شدم ؛ همش از این کوچه به اون کوچه میرفتم تا یه جوری به خیابون راه پیدا کنم ولی نمیشد یا به بن بست میخوردم یا به یه کوچه دیگه راه پیدا میکردم و بیشتر گم میشدم . هوا تاریک شده بود کوچه ها خلوت و ساکت بودن خیلی خسته شده بودم همینطوری راه میرفتم که محکم به دیوار برخورد کردم حرصی دندونام رو هم فشار دادم و گفتم : بازم بن بست ؛ به دیوار تکیه دادم و به کوچه نگاه کردم خیلی ترسناک شده بود به دیوار تکیه دادم تو فکر این بودم چجوری از این جهنم نجات پیدا کنم که با شنیدن صدای پای چند نفر به رو به روم دقیق تر خیره شدم قیافه هاشون معلوم نبود ولی از تعداد زیادشون معلوم بود امینی و رشیدی ان ، لعنت به شانس من بدبخت . رشیدی نوری روی صورت من انداخت و بلند خندید : اینج ا رو نگاه سوگند خانم بالخره گیر افتاد ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
صدای خنده رو مخ امینی هم بلند شد رشیدی چند قدم جلوتر اومد که صدام بلند شد : بیای جلو جیغ میزنم بریزن سرت ... ! رشیدی خنده مسخره ای کرد : جیغ بزن ببینم کی میاد کمکمت ؟ راست میگفت صدا از دیوار در میومد ولی از اهالی این کوچه ها نه رشیدی محکم دستم و کشید و به جایی که میخواست میبردتم و بقیه هم دنبالش میومدن به ماشین بزرگی رسیدیم و رشیدی من و به داخل ماشین پرت کرد و خودش و امینی با هم کنارم نشستن و بقیه هم نمیدونم به کجا رفتن با ترس به رشیدی نگاه کردم : میخوای چیکار کنی باهام امینی نگاهی بهم انداخت : نترس کار خاصی نداریم فقط بدهی مون میگیرم + خب چرا نمیفهمین من پول ندارم رشیدی چونه ام و گرفت و به سمت خودش کشوندم : خب قراره برامون کار کنی دست رشیدی رو پس زدم و با اخم سر جام نشستم . دلم شور میزد رشیدی و امینی خیلی ظالم بودن و مطمئن بودم کار خوبی ازم نمیخوان نگاهم افتاد به در ماشین که قفلش باز بود . تو دلم غوغایی به پا شد بهتر بود بمیرم ولی آبروم بازیچه دست رشیدی و امینی نشن . نگاهی به رشیدی و امینی کردم که حواسشون بهم نبود آروم دستم و به سمت دستگیره در بردم و بازش کردم و خودم و کمی از ماشین بیرون دادم و جیغ زدم : ماشین و نگه دار وگرنه خودم و میندازم رشیدی تند به راننده اش گفت ماشین و نگه داره و به محض ایستادن ماشین از ماشین پیاده شدم و به طرف جلوی خیابون میدویدم . رشیدی و امینی دنبالم میومدن ولی به من نمیرسیدن ؛ انقدری دور شده بودم که دیگه کسی تو دیدم نبود . سر جام ایستادم . از دویدن زیاد نفس نفس میزدم و قلبم تند میتپید ، موهایی که جلوی صورتم ریخته بودن و داخل کاله ام کردم به دور برم نگاه کردم که با دیدن نور ماشینی که به سرعت به سمتم میومد دست پاچه شدم تا به خودم اومدم ماشین تو یه قدمی بهم بود محکم بهم برخورد که با سر به زمین خوردم و جلوی چشمام کم کم تاریک شد با تکون های آرومی که بهم وارد میشد به سختی چشمام و باز کردم و به شخصی که تکونم میداد نگاه کردم پسر لبخندی زد و گفت : خدا رو شکر چشمات و باز کردی به سختی نشستم و با تعجب به دور و برم نگاه کردم : من کجام ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
پسر لیوان آبی به دستم داد و گفت : هیچی یادت نمیاد ؟ سری به نشونه منفی تکون دادم ؛ پسر از کنارم بلند شد : از جات تکون نخور من االان میام بعد از زدن حرفش از اتاق خارج شد و در بست کمی از آب داخل لیوان خوردم و منتظر به در نگاه میکردم ، چند دقیقه طول نکشید که در اتاق باز شد و این دفعه کنار اون پسر یه دختر دیگه هم وارد شد دختر با ترس پیشم اومد و کنارم روی تخت نشست و بدون هیچ حرفی فقط بهم زل زده بود خیلی منتظر شدم تا حرفی بزنه ولی نه اون نه اون پسر هیچکدوم حرفی نزدن دیگه کاسه صبرم لبریز شد با حرص گفتم : میشه بگین شما کی هستین ؟ اینجا کجاست و من اینجا چیکار میکنم پسر دستی توی موهاش کشید و گفت : یعنی چیزی یادت نمیاد واقعا با کلی فشار به ذهنم تونستم فرار از دست رشیدی و امینی رو به یاد بیارم و بعد هم تصادف با اون ماشین لبام و خیس کردم و گفتم : من فقط یادم میاد با یه ماشین برخورد کردم و با سر زمین خوردم . ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
دختر دستاش و محکم بهم کوبید و گفت : آی باریکلا راننده و سرنشین های اون ماشین من و داداشام بودیم پسر پس گردنی به دختر زد و گفت : آیلار این االن ذوق کردن داره آیلاربا شرمندگی سرش و پایین انداخت و دیگه حرفی نزد سکوت تو اتاق حاکم شد و آیلار از اتاق بیرون رفت و پسر کنارم نشست و بدون نگاه کردن بهم گفت : حالت االن خوبه + آره - نه منظور اینه که سرت درد نمیکنه یا جایی از بدنت + نه با چشم داخل اتاق با دنبال کوله ام میگشتم - دنبال چیزی میگردی ؟؟ نگاهی بهش انداختم : آره کوله ام - داخل ماشین میخوای برات بیارم ؟ + آره میخوام برم ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
از جاش بلند شد و به سمت در رفت در اتاق و باز کرد و برگشت به سمتم : تا فردا اینجا باش حداقل بدونیم حالت بد نمیشه بعد خواستی برو فرصتی برای حرف زدن به من نداد و در اتاق و بست و رفت . من که از خدام بود بعد از چند شب بیخوابی یه شب سرم و روی بالشت نرم و راحت بزارم ولی نمیتونستم به هر کی که از راه میرسه اعتماد کنم و به حرفاش گوش بدم . تو ذهنم دنبال بهونه میگشتم تا وقتی پسر کوله ام و اورد بهش بگم و از خونه بیرون برم ولی هیچی به ذهنم نمیرسید . با باز شدن در اتاق از فکر بیرون اومدم و به آیلار که با سینی غذا کنار در ایستاده بود و نگاه کردم : گشنه نیستی ؟ من که داشتم از گشنگی ضعف میکردم ولی زشت بود خودم و مثل قحطی زده ها نشون بدم لبخندی مصنوعی زدم و گفتم : نه ممنون زیاد گشنه نیستم کنارم اومد و سینی غذا رو روی تخت گذاشت و کنارم نشست : حالا یکم بخور نگاهم به قیمه خوش رنگ و خوشبو افتاد قاشق رو برداشتم و آروم آروم شروع به خوردن کردم هر موقع نگاهم به آیلار که روم زوم کرده بود میوفتاد از خجالت آب میشدم ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
زیر نگاه های آیلاراشتهام کور شد و به زور چند قاشق بیشتر از گلوم پایین نرفت ازش تشکر کردم و با اینکه خیلی اصرار کرد بیشتر بخورم قبول نکردم و از اتاق بیرون رفت برادر آیلارکوله ام اورد و دیگه اجازه نداد امشب برم و بعد از گذاشتن پارچ و لیوان آبی برام اونم از اتاق رفت و من تنها داخل اتاق بودم روی تخت دراز کشیدم و ملافه سفید روی خودم کشیدم خواب رفتن برام خیلی سخت بود از طرفی هنوز اعتماد نداشتم بالاخره تو این خونه یه پسره ، از طرف دیگه ای بعد از دو سال خوابیدن روی سنگ و زمین سفت عادت نداشتم روی بالشت نرم و تخت گرم بخوابم خیلی از این پهلو به اون پهلو کردم ولی خوابم نبرد روی تخت نشستم و از داخل کوله ام مهره و کش هایی رو که داشتم بیرون اوردم روی زمین نشستم و مشغول درست کردن دستبند شدم خرج خورد و خوراکم رو از همین دستبند ها در می اوردم هر چند سود زیادی نداشت ولی بازم همین دستبند ها باعث زنده موندنم بودن ؛ تا نزدیکای صبح چهار تا دستبند درست کردم و با اینکه خیلی خوابم میومد ولی مطمئن بودم روی تخت خوابم نمیبره ، وسایلی که از داخل کوله ام در اورده بودم رو دوباره داخل کوله گذاشتم روی زمین سرد دراز کشیده ام دوباره خواب به چشمام اومد و ، هر چند دقیقه خواب میرفتم ولی زود بیدار میشدم تا صبح زود که از داخل پنجره نور به اتاق تابید بیشتر از صد بار خوابیدم و بیدار شدم ، ولی با دیدن نور آفتاب دیگه بیخیال خواب شدم ، کوله ام روی تخت گذاشتم و جلوی آینه کوچیک اتاق کلاهم رو از سرم ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
کشیدم و موهای بلندم که حسابی به هم گره خورده بودن و کمی صاف کردم و دوباره کلاهم رو پوشیدم و خودم و آماده کردم تا از این خونه برم از بیرون صدای رعد برق میومد تند به سمت پنجره رفتم و بازش کردم دستم و بیرون بردم و با خیس شدن دستم ، با کف دست محکم به پیشونی ام کوبوندم ، اینم شانس گند من اول صبحی آخه چرا بارون حاال من بدبخت کدوم وری برم که سرما نخورم ، در اتاق محکم باز شد با ترس به عقب برگشتم و به آیلار که خیس بود نگاه کردم ریز خندید : ببخشید ترسوندمت . لحظه ای سکوت کرد و دوباره ادامه داد : چرا انقدر زود بیدار شدی ؟ + تو چرا زود بیدار شدی ؟ در و بست اومد کنارم و لبه پنجره نشست : به خاطر بارون من عاشق بارونم بایدم عاشق بارون باشی تا به حال که زیر بارون نخوابیدی تا درد سرما خوردگی و یخ زدن و درک کنی ولی کلا بیخیال حرف های خودم شدم ، لبخند مصنوعی زدم و گفتم : آره واقعا قشنگه - راستی اسمت چیه ؟ نگاهی مهربون بهش انداختم : سوگند - چه اسم قشنگی اسم منم که دیشب آرمان گفت فهمیدی فکر کنم + آره اسم آیلار قشنگه لبخندی زد و دوباره مشغول نگاه کردن به بارون شدم منم دیگه سکوت کردم بعد از چند دقیقه به سمت تخت رفتم و کوله ام برداشتم و از اتاق خارج شدم آیلارهم تند پشتم اومد و با تعجب پرسید : کجا میری سوگند ؟ + خونم - تو این بارون + آره خداحافظ فرصت حرفی ندادم و از پله ها پایین رفتم آیلاربلند آرمان و صدا میزد و دنبال من میومد ؛ به طبقه پایین که رسیدم آیلار کنارم ایستاد و برادرش آرمان تند از پله ها پایین اومد از قیافش معلوم بود وحشت کرده ، والا یکی مثل آیلارمنم اونطوری صدا میکرد وحشت ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
میکردم . آیلارآروم گفت که من میخوام برم آرمان نفس عمیقی کشید و با صدای نسبتا بلندی گفت : خب ترسیدم چرا اینطوری داد میکشی !!! آیلارحرفی نزد و با ناراحتی صورتش و از برادرش گرفت ، آرمان با دستش موهای بهم ریختش مرتب کرد و پرسید : کجا میخوای بری ؟ + خونم - باشه صبر کن میرسونمت دستپاچه شدم و تند گفتم : نه نمیخواد خودم میرم - باید برسونمت از خانواده ات هم معذرت بخوام حرف دیگه ای نزد و رفت برای تعویض لباس ، وایی شورش در اومد ..... ! من که اصلا خونه ای ندارم برم پارک و نشونش بدم ؟ خانواده ام که ندارم ..... خیلی بد میشد جدا از تحقیری که میشدم ، آبرومم میرفت یا باید همین الان واقعیت و میگفتم یا باید تو راه فرار میکردم ! صد در صد راه دوم هیج جوره حاضر نبودم که کسی از زندگیم بفهمه ..... آرمان آماده برگشت و از خونه رفت بیرون آیلار تا کنار ماشین بدرقه ام کرد با آرمان سوار ماشین شدیم اون جلو نشست و من عقب ، ماشین روشن شد و آروم حرکت کرد ...... آدرس یه پارک که قبلا ها داخلش میخوابیدم ولی به خاطر اینکه معتاد هاش زیاد شد دیگه نتونستم اونجا باشم و دادم و تو ذهنم نقشه یه فرار و میکشیدم ماشین کنار پارک ایستاد آرمان از آینه نگاهی بهم انداخت : خونت کجاست ؟ + همین نزدیکیا - دقیقا کجا ؟ جواب سوالش و ندادم و دستم و به سمت دستگیره بردم تا بازش کنم ولی در قفل شد + چرا در و قفل میکنی ؟ برگشت به عقب : گفتم خونت کجاست ؟ + یه گوشه از این دنیا - کجای این دنیا ♡- - - - - - -‹🌾🌝›