eitaa logo
The Enduring Word
391 دنبال‌کننده
442 عکس
1.1هزار ویدیو
187 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی راضی نیستم... فقط استفاده شخصی یا هم فور
مشاهده در ایتا
دانلود
قربونت برم چشم میگردم اگه پیدا کردم میزارم
۱. برم یکم جلوتر؟ من چشام خستس ولی از قصد تا این ساعت بیدارم فقط به عشق تو ۲. واسه دلم مرهمی
اصلا به تو ربطی داره در و باز کن - چرا آدرس خونت و نمیگی نکنه ...... ؟ پریدم وسط حرفش : چون خانواده ام حساسن تو رو ببین فکرای بد میکنن بلند خندید : چه خانواده حساسی !! دخترشون نصف شب تو بیرون تصادف میکنه و شب هم خونه غریبه میخوابه اون موقع اصلا انگار نه انگار نفس های عصبی میکشیدم : خیلی بیشعوری که به خانواده یه نفر توهین میکنی - تو یه بی خانمانی درسته ؟ خیلی تلاش کردم تا گریه ام نگیره و موفق هم شدم چرا انقدر تحقیر !! با صدای بلند و لرزونی گفتم : در و باز کن میخوام برم - تا جواب ندی نمیشه + اصلا به تو چه ربطی داره ؟ خونه دارم یا نه ؟ با ماشین بهم زدی ازم مراقبت کردی تا نَمیرم دستت درد نکنه دیگه چیکار داری ؟!! کمی تعجب کرد ولی عصبانیتم رو که دید قفل ماشین رو باز کرد ! بدون هیچ وقت تلف کردنی در ماشین و باز کردم و با دویدن از ماشین دور شدم و به عقب هیچ نگاهی نکردم به خاطر بارون تند داخل سرویس بهداشتی پارک شدم ؛ از لباسام آب میچکید ..... بارونم گویا با من لج داشت ؛ آخه امروز باید شروع به باریدن میکرد . کنار دیوار روی پاهام نشستم دختری جوون سراسیمه وارد سرویس بهداشتی شد اونم از بارون فرار کرده بود ، لباس های تنش خیس شده بود نگاهش تازه به من افتاد نگاه کوتاهی کرد و نگاهش رو گرفت ولی زود دوباره بهم طولانی نگاه کرد بعد از چند دقیقه نگاه کردن لبخندی بهم زد که اصلا ازش خوشم نیومد ..... بهم نزدیکتر شد که از جام بلند شدم ، موهای رنگ شده اش و داخل شالش کرد و گفت : سوگند خانم ؟ با تعجب نگاهش کردم اسم من و از کجا میدونست .... حس خطر میکردم ، تا خواستم از سرویس بزنم بیرون چاقویی رو از داخل جیبش بیرون اورد و روی گردنم گذاشت : به به چه شانسی دارم من امروز ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
ازترس نفسم بند اومده بود چاقو رو از روی گردنم برداشت و با دستش از پشت یقه ام و گرفت و به زور از سرویس خارجم کرد و با خودش به سمت یه ماشین پژو برد و درش و باز کرد و پرتم کرد داخل و خودش کنارم نشست از زیر صندلی اسلحه بیرون اورد و روی پیشونی ام گذاشت : بهتره سکوت کنی مهراب میگفت دختر زبلی هستی ای شانس . مهراب کدوم خری بود دیگه ؟ چند دقیقه بعد یه دختر دیگه ای روی صندلی راننده نشست و با ترس گفت : ستاره این کیه دیگه ؟ - به قول مهراب دلبر فراری لبخندی روی لب راننده اومد : جان جان چه شانسی ماشین روشن شد و با سرعت زیادی به جایی میرفت که من نمیدونستم کجاست .... ! اسلحه رو پیشونی ام بود و از ترس عرق از تمام صورتم میریخت ، تقریبا نیم ساعت تو راه بودیم و دیگه کم کم از شهر خارج شدیم . ماشین وسط بیابون نگه داشت فقط چند تا خونه خرابه بود که دور و برش جز خاک چیزی نبود اسلحه از روی پیشونی ام کنار رفت و راننده بعد از پیاده شدن در سمت من و باز کرد و یقه ام و کشید و از ماشین بیرون اوردم و به زور بردنم کنار یکی از خونه خرابه ها ، یکی از دخترا قصد داشت به داخل یکی از خونه ها بره که یکی مانع اش شد و همونطور که داشت با مرد بحث میکرد ..... سرم و پایین انداختم و مشغول بازی کردن با خاک زیر پام شدم که صدای رشیدی کنار گوشم شنیده شد : سلام سوگند سرم بالا اومد و با تعجب به رشیدی نگاه کردم ...... این اینجا چیکار میکرد ؟ چرا من هر جا برم باید اینم اونجا باشه ؟ ..... صورتش و به سمت دختر کناری ام کرد و پرسید : کجا گیرش اوردین ؟ دختر نگاه بدی انداخت و با لحن بدی گفت : به تو ربطی داره ؟ رشیدی بی توجه به رفتار بد دختر دستش و کشید و یه گوشه برد و شروع به حرف زدن کرد ولی منم نمیتونستم فرار کنم یکی از افراد رشیدی محکم بازوم گرفته بود و اصلا توجهی به دردی که من داشتم میکشیدم نمیکرد از درد زیاد چشمام و بسته بودم و بلند بلند اعتراض میکردم ، خیلی طول نکشید که یهویی بازوم آزاد شد چشمام و باز کردم و تنها چیزی که میدیدم فقط رشیدی و افرادش بودن خبری هم از اون دو تا دختر نبود رشیدی کمی خم شد تا صورتش مقابل صورتم قرار بگیره : فکر نکنم ایندفعه واقعابتونی فرار کنی درسته ؟ ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
راست میگفت واقعا دیگه نمیتونستم فرار کنم تو این بیابون گم میشدم رشیدی صاف شد و در گوش یکی از افرادش حرفی زد و با یکی از افراد دیگه اش دور شدن ، حاال من بودم و تنها یه نفر از افراد رشیدی ، بازوم و محکم گرفت و به زور دنبال خودش میکشوندم سمت یکی از خونه خرابه ها رفت و در پوسیده و چوبی اش و باز کرد و پرتم کرد داخل و در و بست رفت ؛ دستم و به دیوار گرفتم و بلند شدم نگاهی به زانوم انداختم محکم روی زمین خورده بودم و شلوارم پاره شده بود و زانوم زخم شده بود با دیدن سوسکی که روی دستم راه میرفت جیغ بلندی کشیدم و از دیوار فاصله گرفتم ...... ! به دور و برم نگاه کردم پر از حشرات موذی و حال بهم زن بود ، عقب عقب راه رفتم و به در چسبیدم ...... دستام و مشت کردم و شروع کردم به کوبیدن به در پوسیده چوبی : یکی کمک کنه !!! صدای خشنی از پشت در اومد : چته ورپریده ؟ + من و از اینجا بیار بیرون - ببند دهنتو اعصاب ندارم + خواهش میکنم - میبندی یا بیام داخل ادبت کنم ؟ ترسیده روی زمین نشستم و دستام روی پاهام مشت کردم : خواهش میکنم !! ........... - دیگه صدایی نیومد ، چند بار دیگه کمک خواستم ولی بازم سکوت جوابم بود ، وسط اتاق نشستم و پاهام و داخل خودم جمع کردم ؛ شب شده بود و خرابه حسابی ترسناک ..... قلبم تند تند میتیپید ، پارک خیلی بهتر از اینجا بود . از جام بلند شدم و کنار در ایستادم : کسی اونجا هست ؟ جوابی نیومد . دستم و به سمت در بردم و کمی کشیدم تکون ریزی خورد ، دوباره تلاش کردم و بعد از چند بار کشیدن در با صدا باز شد از دیدن در باز شده ذوق زده از خرابه بیرون اومدم نگاهم به سمت مرد چهار شونه کنار در افتاد ، خوابیده بود . تمام توانم و جمع کردم و شروع به دویدن کردم که صدای داد رشیدی بلند شد : بگیرین اون دخترو لحظه ای سرجام وایستادم و به پشتم نگاه کردم رشیدی بود و از شانس بدم امینی بازم کنارش بود ..... ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
خودشون با افراد های قلدرشون به دنبالم اومدن با دویدن خودم و به سختی به جاده رسوندم و دیگه واقعا نمید ونستم کدوم طرف برم که نجات پیدا کنم ، صداهاشون نزدیکتر میشد دلم و زدم به دریا به یه طرف نامعلوم شروع کردم به دویدن که صدای شلیک گلوله پاهام و سست کرد !! دیگه واقعا توانی برای راه رفتن نداشتم چه برسه به دویدن !!!! شلیک گلوله همیشه برام نشون آور خاطرات بد بو د . یقه ام از پشت کشیده شد و محکم روی زمین خوردم ، رشیدی بالای سرم ایستاد : دیگه شورشودر اوردی دختره ی نفهم امینی اسلحه اش روی پیشونی ام نشونی گرفت : هیراد بزار بکشمش یه نفس راحت بکشیم رشیدی اسلحه رو از دست امینی گرفت و به یکی از افرادش داد : فکر کن بکشیمش چه فایده ای برای ما داره ؟ باید ادب اش کنیم !! اشکم روی گونه ام چکید ، چه بلایی منتظرم بود ..... !رشیدی جلوتر اومد و خیلی یهویی لگدی رو به شکمم زد که جیغم بلند شد : - امشب ادبت نکنم مرد نیستم با لگد به جونم افتاده بود و اصلا رحم نمیکرد ...... ! هرجایی که دلش میخواست میزد و من بی جون فقط روی زمین جیغ میکشیدم و تمام تلاشم و میکردم تا نجات پیدا کنم ...... امینی هم مثل رشیدی شروع به زدنم کرد ! رشیدی یقه ام و گرفت و بالا کشیدتم ..... مثل یه جسم بی جون بودم ، دستش و به سمت کلاهم برد و وقتی از سرم کشیدتش پرتش کرد به یه طرف موهام و تو دستش گرفت و کشید از بین دندون های قفل شده اش غرید : امشب تاوان تمام این دوسال و میدی ..... !! آروم هق زدم و دستم روی دستش گذاشتم با صدای گرفته ام به زور فقط تونستم بگم : رشیدی .... ! میخواستم خواهش کنم ولی نمیتونستم ، رشیدی تو چشمام زل زد : چی میخوای بگی + من .... من سکوت کردم نمیتونستم ازش خواهش کنم کاری نداشته باشتم . - چرا حرفی نمیزنی ؟ نمیخوای معذرت خواهی کنی ؟ نه معلومه که نه بمیرمم معذرت خواهی نمیکنم از این کافر ! بابام قسمم داده بود که هیچوقت از رشیدی و امینی خواهش نکنم برای اینکه ظالمن اونا باعث ..... ! ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
ذهنم و خالی کردم و با اینکه تمام بدنم درد میکرد ولی دیگه کافی بود اینهمه ترس و تحقیر .... ! تمام قدرتم و جمع کردم و محکم با زانو زدم وسط پای رشیدی که اصلا نتونست خودش و نگه داره و دادش رفت رو هوا و روی زمین تو خودش مچاله شد ، امینی از پشت گرفتتم ، این دفعه محکم دست امینی رو گاز گرفتم آخ چه لذتی داشت وقتی دست و پا میزد تا ولش کنم . مزه خون که تو دهنم چشیده شد دست امینی رو ول کردم و هر چی تو دهنم بود و تف کردم بیرون ..... ! مامان گاز گرفتن و یادم داده بود یهویی یادش افتادم و اشک جلوی چشمام و تار کرد ولی نزاشتم روی گونه هام بریزن ، این دفعه چهار تا مرد که هیکلشون 2 برابر من بود مقابلم بودن درد امونم و بریده بود و مطمئن بودم حریف این چهار تا غول بیابونی نمیشم ولی به راحتی تسلیمم نمیشدم . یکیشون به سمتم حمله ور شد و تا من گارد گرفتم خیلی یهویی از عقب کشیده شد و پرت شد زمین بعد از زمین خوردن غول بیابونی تازه هیکل یه مرد دیگه پیدا شد با دیدن چهره اش چشمام چهار تا شد ..... ! به معنای کامل با دیدنش فاتحه ام و خوندم .... اصلا نمیتونستم نگاهم و از مهراب بگیرم و مات و مبهوت بهش زل زده بودم ، یه تنه داشت میجنگید محکم میزد و محکمتر میخورد ولی یه نفره حریف چهار تا غول بیابونی ها بود ...... رشیدی با اون حال بدش واقعا نمیتونست بجنگه به خاطر همین پا به فرار گذاشت و بقیه هم دنبالش شروع کردن به فرار کردن آخ ، با دیدن فرار کردن رشیدی دلم خنک شد ولی خودمم باید فرار میکردم مهراب بدتر از رشیدی و امینی بود همونطور که نفس نفس میزد زیر چشمی نگاهی بهم انداخت که تمام بدنم لرزید وایی دوسال پیش قیافه اش مهربون تر بود ولی الان زیادی ترسناک شده بود مخصوصا الان که دعوا هم کرده بود و روی صورتش زخم شده بود با صدای عصبی اش گفت : قبلا یکم حیا داشتی !! متوجه حرفش نشدم مگه من چیکار کرده بودم که بی حیا شده بودم کمی با تعجب بهش نگاه کردم که اشاره ای به موهام کردم و نگاهش و ازم گرفت تازه نگاهم به موهای بهم ریخته ام افتاد خاک بر سرم ، دست پاچه شدم لعنت بهت رشیدی کلاهم و کجا انداختی !! شانس ام نداریم هر چی دور و برم و نگاه کردم کلاهم اصلا نبود یاد شال مشکی داخل کوله ام افتادم از داخل کوله شال و در اوردم تند سرم کردم خودمم نمیدونستم چرا انقدر از مهراب میترسم که انقدر دست پاچه ام ..... ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
مهراب به سمت ماشینی که نور چراغ هاش کمی بیابون و روشن کرده بود قدم برداشت و کمی دور شد ولی یهو سرجاش ایستاد و به سمت من برگشت : چرا مثل منگلا وایستادی ؟ بیا دیگه به زور زبون چرخوندم : نمیخوام !! پوزخندی زد : چرا ؟! + با یه ماشین دیگه میرم - آره بشین تا ماشین بیاد !! قشنگ فهمیدم بهم تیکه انداخت ، چقدرم من خنگم خدا ..... اینج ا پرنده پر نمیزنه چه برسه به ماشین دوباره صدای مهراب اومد : خب بیا دیگه نکنه واقعا میخوای اینجا بمونی ؟ معلومه که نمیخواستم مگه قصد خودکشی دارم !! آروم و با فاصله دنبالش رفتم تا به ماشین رسیدیم خودش سوار شد و من کنار در وایستاده بود و هیچ تکونی نمیخوردم شیشه رو پایین کشید و گفت : چرا سوار نمیشی توقع داری خدمتکار شخصی در و برات باز کنه ؟ ایشششش ! اینم هی تیکه میپرونه ، در عقب ماشین و باز کردم و سوار شدم ، مهراب هم ماشین و روشن کرد و بدون هیچ حرفی راه افتاد ، تازه به غلط کردن افتاده بودم من چرا فرار نکردم ؟ اصلاهمچی یادم رفته بود ..... ! این بشر که دو برابر بدهی رشیدی و امینی از من طلب داره ، نکنه میخواد یه بلایی سرم بیاره ؟ ، اصلا این از کجا پیداش شد بعد از دوسال اونم موقعی که در حد مرگ داشتم کتک میخوردم .... ! وایییییی ؛ فکرای مزخرف اصلا از سرم بیرون نمیرفتن چرا اصلا سوار ماشین شدم از استرس زیاد بدنم میلرزید وقتی به شهر رسیدیم با لکنت زبون گفتم : میشه اینجا پیاده بشم ؟ - نه اونقدر محکم نه گفت که دیگه سکوت کردم و سر جام نشستم و تا رسیدن به خونه ای بزرگ تو جایی که اصلاتا به حال ندیده بودم حرفی نزدم ، مهراب ماشین و داخل حیاط خونه پارک کرد و خودش پیاده شد برای اینکه دوباره بهم تیکه نندازه خودم پیاده شدم ، کمی شالم و مرتب کردم و سر جام ایستاده بودم مهراب به سمت خونه رفت و فقط گفت دنبالش برم ولی نمیشد دیگه تا اینجا هم خیلی ریسک کرده بودم اومده بودم ، چند قدمی ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
به عقب رفتم که برگشت به طرفم : فکر میکنی میتونی فرار کنی ؟ شاید از دست اون دوتا تونستی فرار کنی ولی فرار از پیش من سخته !! + نمیخواستم فرار کنم - بله مشخصه با این حرفش یعنی قشنگ ضایع شدم ، با دست به داخل خونه اشاره کرد : برو داخل خونه + نمیخوام - چرا بد میکنم میخوام بهت سرپناه بدم ؟ +خودم خونه دارم مهراب خنده ای مسخره ای کرد و گفت : الکی !؟ سری به نشونه منفی تکون دادم . از پله هایی که بالا رفته بود پایین اومد و جلوی روم قرار گرفت : ببین من خب میدونم بابات چقدر بدهی داشت ! داداشت از ترس فرار کرد و ولت کرد چون نمیتونست پول بدهی ها رو پس بده تنها و بی کس شدی تمام اون لحظه ها من بودم و میدیدم که از زندگی متنفر بودی خونتون اجاره ای بود و صاحبخونه خونه اش و به یه دختر 16 ساله نمیداد بیرونت کرد و وسایلتون و سوزوند تو هم آواره شدی و الان میشه دقیقا بگی خونت کجاست ؟ ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
با تک تک حرفای مهراب خاطراتم مرور شد و قلبم از درد میسوخت اشکی که لب مرز چشمام بود تا بریزه با پشت دست پاک کردم ، مهراب آستین لباسم و گرفت دنبال خودش به سمت خونه بردتم ، در خونه رو محکم بست و درش و قفل کرد . پالتوی مشکی اش رو از تنش در اورد و روی چوب لباسی کنار در گذاشت آستین های لباسش رو باال داد و دست به سینه شد : صورتت وضع خوبی نداره + چی ؟ به صورت من چیکار داری ؟! - زیر چشمات گود رفته نشون میده غذای زیادی نمیخوری تازه امشب هم کلی کتک خوردی زخمای روی صورتت خیلی بد نشونت میدن از اعصبانیت زیاد داشتم منفجر میشدم این بشر به صورت من چیکار داره ؟ + من و اوردی خونت تحقیر کنی ؟ ازم عیب و ایراد بگیری ؟ - نه اومدی اینجا پول من و پس بدی ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
با بهت بهش نگاه کردم : چیکار کنم ؟ - پول من و پس بدی + چجوری ؟ - بعدا بهت میگم فعلا دنبالم بیا حرفش و زد و از پله های شیک و بلند خونه بالا رفت دنبالش تند راه میرفتم میخواستم بدونم چجوری میخواد پولش و از من بگیره .... ! پله ها که به اتمام رسید وارد یه سالن بزرگ شدیم که چند دسته مبل داخلش چیده شده بودند مهراب در یکی از دو تا اتاق های بالا رو باز کرد و به داخلش اشاره کرد : برو داخل + چرا ؟! اخمی کرد : سوال زیاد میپرسی + خوب میخوام بدونم - برو داخل میفهمی تا اینجا اومده بودم و دیگه راهی نداشتم جز گوش دادن به حرفای مهراب آب دهنم و آروم قورت دادم و وارد اتاق شدم در اتاق بسته شد و با شنیدن صدای قفل شدن کلید رنگ از صورتم پرید به سمت در رفتم و محکم به در کوبیدم : باز کن این در و - لباسات و عوض کن + میگم در و باز کن - جواب من و نشنیدی ؟ خدایا ! این بشر عقل داره ؟ چیکار به لباس من داره اون از دم در که به صورتم گیر داد اینم از الان که میگه لباسات و عوض کن ، مشتی محکم تر به در زدم : چیکار به لباس من داری - ببین لباسات و عوض میکنی بعد از عوض کردن صدام میکنی در و باز کنم + نمیخوام لباسام و عوض کنم - تا موقعی که عوض نکنی اون تو میمونی + نمیخوام ♡- - - - - - -‹🌾🌝›