eitaa logo
The Enduring Word
390 دنبال‌کننده
443 عکس
1.1هزار ویدیو
187 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی راضی نیستم... فقط استفاده شخصی یا هم فور
مشاهده در ایتا
دانلود
مهراب به سمت ماشینی که نور چراغ هاش کمی بیابون و روشن کرده بود قدم برداشت و کمی دور شد ولی یهو سرجاش ایستاد و به سمت من برگشت : چرا مثل منگلا وایستادی ؟ بیا دیگه به زور زبون چرخوندم : نمیخوام !! پوزخندی زد : چرا ؟! + با یه ماشین دیگه میرم - آره بشین تا ماشین بیاد !! قشنگ فهمیدم بهم تیکه انداخت ، چقدرم من خنگم خدا ..... اینج ا پرنده پر نمیزنه چه برسه به ماشین دوباره صدای مهراب اومد : خب بیا دیگه نکنه واقعا میخوای اینجا بمونی ؟ معلومه که نمیخواستم مگه قصد خودکشی دارم !! آروم و با فاصله دنبالش رفتم تا به ماشین رسیدیم خودش سوار شد و من کنار در وایستاده بود و هیچ تکونی نمیخوردم شیشه رو پایین کشید و گفت : چرا سوار نمیشی توقع داری خدمتکار شخصی در و برات باز کنه ؟ ایشششش ! اینم هی تیکه میپرونه ، در عقب ماشین و باز کردم و سوار شدم ، مهراب هم ماشین و روشن کرد و بدون هیچ حرفی راه افتاد ، تازه به غلط کردن افتاده بودم من چرا فرار نکردم ؟ اصلاهمچی یادم رفته بود ..... ! این بشر که دو برابر بدهی رشیدی و امینی از من طلب داره ، نکنه میخواد یه بلایی سرم بیاره ؟ ، اصلا این از کجا پیداش شد بعد از دوسال اونم موقعی که در حد مرگ داشتم کتک میخوردم .... ! وایییییی ؛ فکرای مزخرف اصلا از سرم بیرون نمیرفتن چرا اصلا سوار ماشین شدم از استرس زیاد بدنم میلرزید وقتی به شهر رسیدیم با لکنت زبون گفتم : میشه اینجا پیاده بشم ؟ - نه اونقدر محکم نه گفت که دیگه سکوت کردم و سر جام نشستم و تا رسیدن به خونه ای بزرگ تو جایی که اصلاتا به حال ندیده بودم حرفی نزدم ، مهراب ماشین و داخل حیاط خونه پارک کرد و خودش پیاده شد برای اینکه دوباره بهم تیکه نندازه خودم پیاده شدم ، کمی شالم و مرتب کردم و سر جام ایستاده بودم مهراب به سمت خونه رفت و فقط گفت دنبالش برم ولی نمیشد دیگه تا اینجا هم خیلی ریسک کرده بودم اومده بودم ، چند قدمی ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
به عقب رفتم که برگشت به طرفم : فکر میکنی میتونی فرار کنی ؟ شاید از دست اون دوتا تونستی فرار کنی ولی فرار از پیش من سخته !! + نمیخواستم فرار کنم - بله مشخصه با این حرفش یعنی قشنگ ضایع شدم ، با دست به داخل خونه اشاره کرد : برو داخل خونه + نمیخوام - چرا بد میکنم میخوام بهت سرپناه بدم ؟ +خودم خونه دارم مهراب خنده ای مسخره ای کرد و گفت : الکی !؟ سری به نشونه منفی تکون دادم . از پله هایی که بالا رفته بود پایین اومد و جلوی روم قرار گرفت : ببین من خب میدونم بابات چقدر بدهی داشت ! داداشت از ترس فرار کرد و ولت کرد چون نمیتونست پول بدهی ها رو پس بده تنها و بی کس شدی تمام اون لحظه ها من بودم و میدیدم که از زندگی متنفر بودی خونتون اجاره ای بود و صاحبخونه خونه اش و به یه دختر 16 ساله نمیداد بیرونت کرد و وسایلتون و سوزوند تو هم آواره شدی و الان میشه دقیقا بگی خونت کجاست ؟ ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
با تک تک حرفای مهراب خاطراتم مرور شد و قلبم از درد میسوخت اشکی که لب مرز چشمام بود تا بریزه با پشت دست پاک کردم ، مهراب آستین لباسم و گرفت دنبال خودش به سمت خونه بردتم ، در خونه رو محکم بست و درش و قفل کرد . پالتوی مشکی اش رو از تنش در اورد و روی چوب لباسی کنار در گذاشت آستین های لباسش رو باال داد و دست به سینه شد : صورتت وضع خوبی نداره + چی ؟ به صورت من چیکار داری ؟! - زیر چشمات گود رفته نشون میده غذای زیادی نمیخوری تازه امشب هم کلی کتک خوردی زخمای روی صورتت خیلی بد نشونت میدن از اعصبانیت زیاد داشتم منفجر میشدم این بشر به صورت من چیکار داره ؟ + من و اوردی خونت تحقیر کنی ؟ ازم عیب و ایراد بگیری ؟ - نه اومدی اینجا پول من و پس بدی ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
با بهت بهش نگاه کردم : چیکار کنم ؟ - پول من و پس بدی + چجوری ؟ - بعدا بهت میگم فعلا دنبالم بیا حرفش و زد و از پله های شیک و بلند خونه بالا رفت دنبالش تند راه میرفتم میخواستم بدونم چجوری میخواد پولش و از من بگیره .... ! پله ها که به اتمام رسید وارد یه سالن بزرگ شدیم که چند دسته مبل داخلش چیده شده بودند مهراب در یکی از دو تا اتاق های بالا رو باز کرد و به داخلش اشاره کرد : برو داخل + چرا ؟! اخمی کرد : سوال زیاد میپرسی + خوب میخوام بدونم - برو داخل میفهمی تا اینجا اومده بودم و دیگه راهی نداشتم جز گوش دادن به حرفای مهراب آب دهنم و آروم قورت دادم و وارد اتاق شدم در اتاق بسته شد و با شنیدن صدای قفل شدن کلید رنگ از صورتم پرید به سمت در رفتم و محکم به در کوبیدم : باز کن این در و - لباسات و عوض کن + میگم در و باز کن - جواب من و نشنیدی ؟ خدایا ! این بشر عقل داره ؟ چیکار به لباس من داره اون از دم در که به صورتم گیر داد اینم از الان که میگه لباسات و عوض کن ، مشتی محکم تر به در زدم : چیکار به لباس من داری - ببین لباسات و عوض میکنی بعد از عوض کردن صدام میکنی در و باز کنم + نمیخوام لباسام و عوض کنم - تا موقعی که عوض نکنی اون تو میمونی + نمیخوام ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
خداحافظظظ دوباره چند تا مشت محکم تر به در زدم ولی جز درد گرفتن دستم هیچی نصیبم نشد . بیخیال به حرفای مهراب کوله ام و در اوردم و روی تخت گذاشتم کلامن آدم بیخیالی ام ، یه شال و مانتو روی تخت بود حتما میخواست من این لباسا رو بپوشم اصلا اندازه ام نمیشد این با خودش چی فکر کرده بود !! روی تخت دراز کشیدم و تو فکر رفتم اون دو تا دختر که گرفتنم و به رشیدی تحویلم دادن کی بودن ؟ از کدوم مهراب حرف میزدن ؟ یعنی همین مهراب !! نه بابا این گروه خونیش به این کارا نمیخوره دعوا شاید ولی نه در حدی که با کسایی که چاقو و تفنگ روی آدم میکشن تو رفت و آمد باشه !! بعد این به من بگه دلبر فراری ؟! نچ نچ اصلا نداریم ..... ! امکانش نیست ، ولی خب فهمیدیم یکی هم ما رو دوست داره که بهم میگه دلبر فراری ، ولی بازم هر چی فکر میکنم جز این مهراب کسی دیگه ای به اسم مهراب نمیشناسم . تقه ای به در خورد و صدای مهراب اومد : لباسات و عوض کردی ؟! بدون هیچ تعللی جواب دادم : نچ در اتاق باز شد و مهراب اومد داخل با عجله روی تخت نشستم و بهش نگاه کردم : یه یالایی هویی چیزی بگو دختر مردم تو اتاق تنهاست شاید خوابیده باشه خیر سرت نامحرمی اخمی کرد : خب تو که نامحرم و محرم سرت میشه اون شال و درست سرت کن نفس کلافه ای کشیدم و شالم روی سرم درست کردم ..... ! از روی تخت بلند شدم و کوله ام روی دوشم انداختم : من میخوام برم - گفتم باید بدهی پدرت و پس بدی + باشه میرم کار میکنم پس میدم پوزخندی زد : تا آخر عمرت هم کار کنی نمیتو نی پول و پس بدی وایییی ! این چقدر دوست داشت حرف زیادی بزنه یکی نیست بگه به تو چه ربطی داره ! + تو مگه پولت و نمیخوای خب چیکار داری تا آخر عمرم پول و پس بدم - زبون باز کردی !! خودمم تعجب کرده بودم مگه من از این نمیترسیدم ؟!! چرا الان همش از داخل آستینم جواب براش بیرون میارم اصلا من کلا از این دسته آدم ها هستم که خودشون نمیتونن ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
بازم مرسی از نظرت