The Enduring Word
#عاشقی_درعمارت_ارباب #پارت155 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *سارگل* تو راه هیچ حرفی بینمون رد و بدل
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت156
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*آرشاویر*
دلیل این کارشو نمیفهمیدم چرا باید انقدر سرد بشه ، کلافه دستمو لای موهام کردم چرا تو ماشین اونجوری جوابشو دادم خیلی گیج و سردرگم بودم.
بابا : میبینم که درو روت بسته؟
سکوت کردم و چیزی نگفتم خیلی عصبی بودم اگر الان پیشم بود یه کاری دستش میدادم.
بابا : خانوما شخصیت عجیبی دارن ، ببین پسرم وقتی قهرمیکنه یا از دستت عصبیه نباید توام بدتر دادوبیداد کنی با آرامش یا کاری کردی باعث رنجشش شدی به عنوان عذرخواهی براش هدیه بخر حتما حرفی زدی که ناراحت شده .
تو اول باید با خودت کنار بیای اصلا ببین بهش علاقه داری تو باید خودتو پیدا کنی انقدر درگیر مشکلاتت شدی که حواست به دورواطرافت نیست.
ولی...
بابا : ولی و اما نداره اول باید با خودت کنار بیای بنظرم چند روزی از هم دورباشید برای هردوتوت بهتره برو تهران قشنگفکراتو بکن اون موقع برگرد.
ممنون بابا فکرکنم واقعا نیاز باشه.
بابا : برو الان استراحت کن فردا حرکت کن.
به سمت اتاقم رفتم همونجوری روی تخت دراز کشیدم.
همین که اینجا نبود بهمن میریخت کلافه نفسمو بیرون فرستادم ساعدمو روی چشمام گذاشتم حق با بابا بود هردومون نیاز به این تنهایی داشتیم.
باید اول از حسی که بهش داشتم مطمئن میشدم اونوقت برمیگشتم چشمامو بستم و سعی کردم بخوابم.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت157
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*سارگل*
بانور مستقیم خورشید چشمامو باز کردم ، اصلا دلم نمیخواست بیرون برم برای همین گوشه تخت نشستم ،
چرا اصلا پیشنهادشو قبول کردم گوشی که برام خریده بود دراوردم لبخندی روی لبمنشست.
پسره پرو عکس خودشو روی صفحه گذاشته نمیخواستم بگیرم ولی در برابر اصرارش نتونستم مقاومت کنم
خان : سارگل میخوام باهات حرف بزنن این دروباز کن
نمیتونستم بابا صداش کنم برام سخت بود دروباز کردم که وارد اتاق شد ، سلام
خان : سلام دخترم بشین میخوام باهات حرف بزنم.
بفرمایید درخدمتم.
خان : نمیدونم دیشب بینتون چی گذشت ولی آرشاویر برای مدت کوتاهی رفت تهران ، یه لحظه احساس کردم قلبم نمیزنه بغضی به گلوم جنگ مینداخت.
خان : شما دوتا اول باید با خودتون کنار بیاید برای همین بهش گفتم لازمه مدتی از هم دورباشید ،
میدونم پدرت بهش بدهی داشته میخوام بهت یه پینشهادی بدم اگر اینجا خیلی داری اذیت میشی من تمام اون بدهی رو خودم پرداخت میکنم.
یه خونه تو تهرات برات میخرم میتونی بری اونجا ولی راه درست رو انتخاب کن اینجا ما همه پیشت هستیم.
راستی آرشاویر گفت مدرسه اینجا ثبت نامت کرده فردا دیر نکنی ، فقط رو حرفام خوب فکرکن.
اینارو گفت و بدون توجه به من از اتاق خارج شد میتونستم راحت راه درست رو انتخاب کنم اشکام روی گونه هام میریخت.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت158
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*آرشاویر*
رسیدم تهران سریع به سمت شرکت رفتم از کارا بی خبر بودم درسته سام بود ولی خودمم باید یه خبری میگرفتم .
دلم میخواست بهش پیام بدم ولی باید جلوی خودمو میگرفتم اول تکلیف خودمو معلوم میکردم بعد.
رسیدم ، ماشینو پارک کردم وارد شرکت شدم.
سام : چطوری داداش چه عجب یادی از ما کردی؟
بیا برو باز شروع نکن اصلا حوصله ندارم ، کارا خوب پیش میره!؟
سام : باز گند اخلاقیاشو برای من آوردم میموندی همونجا دیگه برای چی اومدی؟
ول میکنی یا نه ؟ جواب سوالمو بده؟
سام : خبرت بیاد که من راحت بشم آره همه چی خوبه.
خندم گرفته بود حرص میخورد قیافش باحال تر میشد جلوی خودمو گرفتم وارد اتاقم شدم شروع کردم به چک کردن کارا ، میلی به ناهار نداشتم برای همین بیرون نرفتم ،
با احساس خستگی زیاد سرمو بالا اوردم که 8 رو نشون میداد گوشیمو اوردم نمیدونم ولی منتظر بودم که شاید پیامی بده...
سام : پاشو برو خونت منم به زندگیم برسم.
برو الان منم میرم.
سام : دِ بهت میگم پاشو برو حوصلتو ندارم هی بحث میکنه.
معلوم بود حرصش گرفته.
سام : اصلا به درک بگیر تا صبح همینجا بشین موندم زنداداش از دست تو دیونه چی میکشه.
با صدای بلند خندیدم که خودشم خندش گرفت.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت159
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*سارگل*
سعی کردم دیگه زیاد بهش فکرنکنم وقتی خواسته مدتی نباشه منم برای خودم خوش میگذرونم.
سریع آماده شدم میخواستم تلاشمو بکنم برای کنکور ، صبحانه خوردم خان به عمارتش برگشته بود .
مریم بانو : مراقب خودت باش مادر.
چشم مامانی با اجازتون.
مریم بانو : خدا به همراهت.
از عمارت تا مدرسه راه زیادی نبود نزدیک مدرسه بودم از صدای پچ پچشون میفهمیدم دارن پشت سرم حرف میزنن دختر ضعیفی نبودم ولی متنفر بودم از اینکه یکی اینجوری دربارم بگه پوزخندی به همشون زدم.
چرا بیام مدرسه که حرفای اینارو تحمل کنم دست و پا شکسته سال آخر خوندم از همون راه برگشتم عمارت خودم تو خونه میخوندم.
اینجوری بهترم بود نمیخواستم منت کسیم رو سرم باشه درسم خوب بود باید بیشتر میخوندم
مریم بانو : چرا به این زودی برگشتی؟
ماجرارو بهش گفتم و لبخند تلخی زدم.
مریم بانو : ولشون کن مادر بیکارن نمیدونن چیکارکنن تو خودتو ناراحت نکن ناسلامتی خانم این خونه ای به آرمان میگم اتاق مطالعه بالا رو برات آماده کنه.
نه مامانی نمیخوام همون اتاق خودم خوبه ، لباسمو عوض کردم موهامو دم اسبی بالای سرم بستم اول نگاهی به کتابا انداختم دلم میخواست هدفمو دنبال کنم اگر جای خوبی قبول بشم منتقل میشم پوزخندی روی لبم نشست.
مثلا قرار بود تو درسام بهم کمک کنه کلافه سرمو تکون دادم نباید بهش فکرکنم
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت160
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*آرشاویر*
درگیر کارای شرکت شده بودم خوب بود سام هست که حواسش باشه ای کاش زودتر برگردم ، باصدای پیام گوشیم به خودم اومدم ( مینو : آرشاویر میدونم خیلی بدی در حق تو و اون دختر کردم ولی ازت خواهش میکنم امشب بیا خونه باهم حرف بزنیم باید هم ازت عذرخواهی کنم هم یه سری چیزا رو بهت بگم)
اخمی روز صورتم نشست نمیدونستم باید کدوم کارشو باور کنم اون کارایی که در حق سارگل کرد یا این مظلوم بازیای الانش ، تصمیم گرفتم برم باید تموم میشد.
نمیخواستم دوباره بلایی سر سارگل بیاره خیلی کوتاه نوشتم شب ساعت 9 اونجام ، خونشو بلد بودم.
*سارگل*
گرم درس خوندن بودم که با صدای پیامک گوشیم با تعجب سرمو بالا آوردم کسی شمارمو نداشت پیامو باز کردم ( زیاد خوشحال نباش بهت گفته بودم آرشاویر مال منه الانم اومده تهران فقط بخاطر منه باور نمیکنی شب ساعت 9 بیا به این آدرس تا خودت ببینی)
دستام شروع به لرزیدن کرد با صدای دراتاق آروم بله ای گفتم.
آرمان : سارگل چت شده چرا رنگت پریده؟
پیامو بهش نشون دادم مطمئنم این مینو بود هزار تا سوال تو سرم بود
آرمان : تو آروم باش اصلا شب باهم میریم میبینی هیچی نیست اون موقع میفهمی فقط خواسته اذیتت کنه پاشو الان بریم طول میکشه تا برسیم.
آرمان : سارگل دستاتو نگاه کن چجوری میلرزه اینجوری باشی نمیبرمت گفتم اصلا هیچی نیست فقط میخواد اذیتت کنه.
دلم گواهی بد میداد ، سریع آماده شدم
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت161
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*آرشاویر*
به سام درباره اینکه قراره خونه مینو برم چیزی نگفتم بعد از اتمام کارا آماده شدم و از شرکت بیرون زدم خودمم نمیدونستم چرا بهش اعتماد کردم ، میدونستم چجور آدمیه ولی یه چیزی وادارم میکرد برم ،
نگاهی به گوشیم انداختم کلافه سرمو تکون دادم باید منتظرش باشم ، بعد از حدود نیم ساعت رسیدم زنگ زدم که دروباز کرد با دیدنش تعجب کردم.
پیراهن یاسی رنگ پوشیده بود موهاشو آزاد دورش ریخته بود و طبق معمول آرایش داشت اخمی روی صورتمنشست.
مینو : خوش اومدی!
سرمو تکون دادم و وارد خونه شدم.
*سارگل*
آرمان : اینجاست طبق آدرسی که فرستاده.
حس خوبی نداشتم اصلا دلم نمیخواست از ماشین پیاده شدم به آرمان گفتم حق نداره بیاد آرمان گفت از صحبت کردناشون فهمیده آرشاویر قراره طلاقش بده ،
ماشینشو دیدم خودش بود دستام می لرزید با پیام گوشیم سریع دراوردم ( دروباز گذاشتم بیا طبقه دوم خودت ببین)
پاهام یاری نمیکرد طبقه دوم رفتم در یکی از خونه ها نیمه باز بود آروم لای درو باز کردم، چیزی که میدیدم و نمیتونستم باور کنم.
مینو از هروقت دیگه ای خوشگل تر شده بود کت آرشاویرو ازش گرفت با حرف بعدی مینو دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم سیاهی مطلق....!
*آرمان*
می ترسیدم اتفاقی براش بیفته سریع از ماشین پیاده شدم طبقه دوم رفتم ولی با دیدن ارباب...
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت162
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
که با تعجب به سارگل که روی زمین افتاده بود نگاه میکرد ، عصبی شدم.
ارباب : شما دوتا اینجا چیکارمیکنید؟
خفه شو فقط ، سارگل جان سارگل چشماتو باز کن.
مینو : بهت که گفته بودم نباید به من اعتماد کنی.
هیستریک وار شروع کرد به خندیدن ، نبضش کند میزد ترس همه وجودمو گرفت سریع بغلش کردم و از اونجا خارج شدم
*آرشاویر*
چشمام قرمز شده بود ، رگ گردنم بیرون زده بود خیلی احمق بودم.
که دوباره بهش اعتماد کردم سیلی بهش زدم وقت نداشتم باید به سارگل همه چیو توضیح میدادم میکشمش اینو اخر ، سوار ماشین شدم حدس زدم نزدیک ترین بیمارستان بردنش
چرا بهش اعتماد کردم لعنت به من ، نزدیک بیمارستان رسیدم.
سریع ماشینو پارک کردم و وارد بیمارستان شدم حدسم درس بود با دیدن آرمان به طرفش رفتم
حالش چطوره؟
ارمان : نبضش کند میزنه الان خیالت راحت شد دیگه ، احتمال اینکه بره تو کما خیلی زیاده شک عصبی بهش وارد شده.
با حرفی که زد همونجا رو صندلی نشستم من چیکارکردم قرار بود مراقبش باشم.
آرمان : خیلی پستی ، یه تار مو از سرش کم بشه روزگارتو سیاه میکنم
خفه شو بسه صداتو ببر
پرستار : چخبرتونه اینجا بیمارستانه
آرمان : حال بیمارمون چطوره؟
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت163
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
دکتر : شک عصبی بهشون وارد شده شاید چند روزی بی هوش باشن ولی جای نگرانی نیست.
از ته دل نفس راحتی کشیدم .
لعنت به من داشتم چیکار میکردم با این دختر ، یه دفعه با صدای بابا به خودم اومدم تعجب کردم بابا اینجا چیکارمیکرد.
آرمان : خان شما تهران؟!
بابا : مریم بانو اومد عمارت گفت 2تاتون دارید میاید به سمت تهران سریع خودمو رسوندم حالش چطوره؟
دکتر گفت جای نگرانی نیست.
بابا : تو یکی حرف نزن هرچی میکشم از دست توئه.
اخمی روی صورتم نشست.
بابا : دِ تو خیلی بیجا کردی رفتی خونه اون دختره مگه طلاقش ندادی چرا نمیفهمی زن داری ، الان این دختر رو تخت بیمارستانه ، دیگه حق نداری نزدیکش بشی.
یه دفعه عصبی شدم یعنی چی بابا؟ وقتی از هیجی خبر ندارید برای چی همینجوری واسه خودتون میگید؟
بابا : صداتو بیار پایین تا دو دقیقه دیگه اینجا باشی داغ دیدن سارگلو رو دلت میزارم.
عصبی دستمو مشت کردم ،
دلیل این کارای بابا رو نمی فهمیدم سعی کردم آروم باشم من باید با سارگل حرف میزدم میدونستم بابا یه چیزی میگه عملیش میکنه.
برگشتم سمتش ، الان میرم ولی نه شما و نه هیچ کس دیگه حق نداره سارگلو از من بگیره بعدم از بیمارستان بیرون زدم.
*خان*
روی صندلی بیمارستان نشستم از وقتی فهمیدم این دختر کیه میخواستم همه جوره هواشو داشته باشم.
میدونستم باباش پولو بالا کشیده ولی این دختر خیلی عذاب کشید و الان حقش یه زندگی آروم بود.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت164
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
آرشاویر اول باید تکلیفش رو با خودش معلوم میشد در غیر این صورت اجازه نمیدادم کنار این دختر بمونه.
*آرمان*
3روز گذشته بود ولی سارگل هنوز به هوش نیومده بود از پشت شیشه داشتم نگاش میکردم امروز حس خوبی داشتم ، به هوش بیاد دیگه نمیزارم تو اون عمارت کوفتی برگرده.
دستش تکون میخورد بعد از چند دقیقه چشماشو باز کرد دادزدم و پرستارو صداکردم بالاخره به هوش اومد.
خان : چیشده پسر چرا داد میزنی؟
به هوش اومد خان سارگل به هوش اومد.
خان : خداروشکر ، دخترم به هوش اومد بالاخره.
*سارگل*
چشمامو باز کردم چند دقیقه که گذشت تازه متوجه اطرافم شدم.
با یادآوری اینکه چه اتفاقی افتاده بود اشکام روی گونه هام میریخت با چشمای خودم دیدم مینو اون حرفو زد ای کاش همش دروغ بود.
دکتر : خوبی دخترم گریت برای چیه؟
سرمو تکون دادم فقط دلم میخواست با کسی حرف نزنم دکتر از این کارم تعجب کرد بعد از انجام معاینات از اتاق بیرون رفت ، فقط دلم میخواست تنها باشم.
پوزخندی روی لبم نشست حتی بیمارستانم نیومده بود اصلا برای چی باید بیاد وقتی الان با مینو خوشه ای کاش فقط زودتر میشناختمش.
که هیچ کدوم از این اتفاقا نمیفتاد هرچند الانم دیر نشده.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت165
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*آرشاویر*
زنگ زدم بیمارستان بالاخره بعد از 1ساعت جواب دادن گفتن به هوش اومده .
انگار دنیارو بهم دادن ، دلم میخواست ببینمش باید باهاش حرف میزدم اونجوری که سارگل فکرمیکرد نبود .
کلافه دستمو لای موهام کردم ، کتمو برداشتم و بیرون زدم .
باید سارگلو میدیدم با سرعت زیاد به سمت بیمارستان حرکت کردم ، رسیدم سریع ماشینو پارک کردم .
بابا میدید مسلماً نمیزاشت برم کلی با پرستار بخش حرف زدم تا گذاشت برم تعجب کردم بابا و آرمان نبودن لبخندی روی لبم نشست آروم وارد اتاقش شدم.
*سارگل*
چشمامو باز کردم خان و آرمان رفته بودن به بقیه خبر بدن.
که حالم بهتره نمیخواستم کسیو ببینم چقدر خوب بود که درک میکردن و اصرار نمیکردن که بیان داخل ،
سرمو برگردوندم باورم نمیشد خودش بود انگار همه احساسات تنفر ، خشم ، نفرت بهم دست داده بود بغض داشتم اما نمیخواستم اجازه بدم اشکام بریزه ، یهو عصبی شدم .
بروگمشو بیرون برای چی اومدی اینجا؟
ارباب :باشه آروم باش اول حرف منو گوش بده.
نمیخوام گوش بدم میفهمی ، چی بهت میرسه که انقدر عذابم میدی؟
ارباب : دِ آخه لعنتی بزار منم حرفمو بزنم اونجوری که تو فکر میکنی نیست!
عصبی شده بودم دست و پام میلرزید دست خودم نبود نمیتونستم خودمو کنترل کنم دلم نمیخواست ببینمش ،
با تمام وجود دادم میزدم ، برو بیرون نمیخوام ببینمت با صدای در دیگه چیزی متوجه نشدم.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت166
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
خان : کی به تو گفت بیای؟ گفتم حق نداری بیای اینجا.
ارباب : چرا باید برای دیدن زنم اجازه بگیرم یعنی...
یه دفعه با صدای داد خان منم ترسیدم.
خان : همین که گفتم حالام بیرون.
*آرشاویر*
عصبی دستمو مشت کردم.
سکوت کردم هیچی نگفتم و از خونه بیرون زدم میدونستم باهاش چیکارکنم همه زندگیمو بهم ریخته بود نباید بهش اعتماد میکردم.
گوشیمو دراوردم که دیدم دوباره پیام اومده.( زندگیت بهم ریخته ولی هنوز مونده پس بیشتر حواستو جمع کن بیشتر از اینم باید تو زندگیت ببینی با بفهمی چقدر عذابم کشیدم.)
دوباره همون شماره بود.
عصبی داخل ماشین نشستم ،
باید میفهمیدم این کیه ولی همه شک ام روی مینو بود هر غلطی دلش میخواست میکردم باید تاوان میداد.
شماره مینو رو گرفتم ولی جواب نداد.
انقدر زنگ زدم تا بالاخره برداشت: خوب گوش کن ببین چیمیگم هر غلطی خواستی کردی اما به خدا قسم نمیزارم یه رنگ خوش تو زندگیت ببینی!
مینو : چی میگی برای خودت ؟
عصبی داد زدم ببر صداتو میدونم باهات چیکار کنم.
مینو : هیچ کاری نمیتونی بکنی تهدید نکن.
بشین ببین.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت167
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*سارگل
حال خوبی نداشتم طبیعی بود بخاطر اتفاقایی بود که افتاده بود فقط اینو میدونستم که دیگه نمیخوام ببینمش.
پوزخندی روی لبم نشست اینم زندگی من بود بغض داشتم دلم هوای مامانمو کرده بود ای کاش میشد برم سرخاکش.
خان : میدونم حالت بده دخترم ، شرایط خوبی نداری نمیتونم کارشو توجیح کنم ولی قشنگ فکراتو بکن.
فکرامو کردم نمیخوام ببینمش
خان : یعنی چی؟ این راهش نیست.
نمیتونم خان همش میاد جلو چشمم فقط دارم عذابم میکشم از وقتی وارد این عمارت شدم دیگه خسته شدم.
خان : باشه دخترم میدونم تصمیم درستی میگیری شایدم برای تنبیه آرشاویر این کارم لازم باشه ولی به حرفای من گوش بده خونه برات تو همون روستا گرفتم آرشاویر از اونجا خبر نداره ، فعلا مدتی برو اونجا میسپارم کسی چیزی بهش نگه .
شاید توام آروم تر بشی ولی قول بده فکراتو بکنی.
سرمو انداختم پایین خان خیلی عوض شده بود و این خیلی خوب بود.
آروم چشمی گفتم نیاز داشتم مدتی تنها باشم باید خوب فکرامو میکردم.
خان : استراحت کن من میرم کاراتو انجام بدم چیزی نیاز داشتی حتما بهم بگو .
چشم ممنون.
خان : چشمت سلامت عزیزم.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01