eitaa logo
The Enduring Word
386 دنبال‌کننده
441 عکس
1.1هزار ویدیو
187 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی راضی نیستم... فقط استفاده شخصی یا هم فور
مشاهده در ایتا
دانلود
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 خان : کی به تو گفت بیای؟ گفتم حق نداری بیای اینجا. ارباب : چرا باید برای دیدن زنم اجازه بگیرم یعنی... یه دفعه با صدای داد خان منم ترسیدم. خان : همین که گفتم حالام بیرون. *آرشاویر* عصبی دستمو مشت کردم. سکوت کردم هیچی نگفتم و از خونه بیرون زدم میدونستم باهاش چیکارکنم همه زندگیمو بهم ریخته بود نباید بهش اعتماد میکردم. گوشیمو دراوردم که دیدم دوباره پیام اومده.( زندگیت بهم ریخته ولی هنوز مونده پس بیشتر حواستو جمع کن بیشتر از اینم باید تو زندگیت ببینی با بفهمی چقدر عذابم کشیدم.) دوباره همون شماره بود. عصبی داخل ماشین نشستم ، باید میفهمیدم این کیه ولی همه شک ام روی مینو بود هر غلطی دلش میخواست میکردم باید تاوان میداد. شماره مینو رو گرفتم ولی جواب نداد. انقدر زنگ زدم تا بالاخره برداشت: خوب گوش کن ببین چی‌میگم هر غلطی خواستی کردی اما به خدا قسم نمیزارم یه رنگ خوش تو زندگیت ببینی! مینو : چی میگی برای خودت ؟ عصبی داد زدم ببر صداتو میدونم باهات چیکار کنم. مینو : هیچ کاری نمیتونی بکنی تهدید نکن. بشین ببین. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *سارگل حال خوبی نداشتم طبیعی بود بخاطر اتفاقایی بود که افتاده بود فقط اینو میدونستم که دیگه نمیخوام ببینمش. پوزخندی روی لبم نشست اینم زندگی من بود بغض داشتم دلم هوای مامانمو کرده بود ای کاش میشد برم سرخاکش. خان : میدونم حالت بده دخترم ، شرایط خوبی نداری نمیتونم کارشو توجیح کنم ولی قشنگ فکراتو بکن. فکرامو کردم نمیخوام ببینمش‌ خان : یعنی چی؟ این راهش نیست. نمیتونم خان همش  میاد جلو چشمم فقط دارم عذابم میکشم از وقتی وارد این عمارت شدم دیگه خسته شدم. خان : باشه دخترم میدونم تصمیم درستی میگیری شایدم برای تنبیه آرشاویر این کارم لازم باشه ولی به حرفای من گوش بده خونه برات تو همون روستا گرفتم آرشاویر از اونجا خبر نداره ، فعلا مدتی برو اونجا میسپارم کسی چیزی بهش نگه . شاید توام آروم تر بشی ولی قول بده فکراتو بکنی. سرمو انداختم پایین خان خیلی عوض شده بود و این خیلی خوب بود. آروم چشمی گفتم نیاز داشتم مدتی تنها باشم باید خوب فکرامو میکردم. خان : استراحت کن من میرم کاراتو انجام بدم چیزی نیاز داشتی حتما بهم بگو . چشم ممنون. خان : چشمت سلامت عزیزم. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرشاویر* با صدای زنگ گوشیم تماسو وصل کردم. سام : معلوم هس کجایی؟ یهو غیبت میزنه! اصلا حوصله نداشتم بخوام باهاش حرف بزنم و بگم چیشده! ول کن سام اصلا حوصله ندارم بعدا زنگ میزنم ، بدون توجه بهش که بخواد چیزی بگه گوشیو قطع کردم. باید یه کاری میکردم . مطمئن بودم برمیگردن روستا راه روستا رو پیش گرفتم لعنت بهت مینو لعنت که زندگیمو به گند کشیدی . با سرعت زیادی رانندگی میکردم فقط میخواستم باهاش حرف بزنم باید براش توضیح میدادم ، کلافه مشتمو به فرمون کوبیدم زندگیم بهم ریخته بود شماره شهرام رو گرفتم که سریع جواب داد. شهرام : بله ارباب؟ فردا بیارش عمارت شهرام : ولی ارباب؟!.. یه دفعه عصبی داد زدم همین که گفتم وقتی میگم فردا یعنی فردا عمارت باشه. شهرام : چ....ش...م‌ارباب خوبه. گوشیو قطع کردم . گیج بودم خودمم نمیدونستم دارم چیکارمیکنم ، فقط تلاشمو میکردم همه چیو درست کنم ولی انگار همه چی بدتر خراب میشد ، کلافه دستمو لای موهام کردم ماشینو کنار پارک کردم. پیاده شدم ، سالم نمیزاشتمش مینو رو باید یه بار برای همیشه تمومش میکردم تنها راهش همین بود. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *سارگل* بعد از حدود 3 روز مرخص شدم با خان به روستا برگشتیم ، همه رو فرستاده بود برگردن این رفتارای خان خیلی برام عجیب بود واقعا عوض شده بود ، به خونه ای که داخلش بود نگاه کردم یه خونه قدیمی سرسبز بود درختایی که داخل حیاط بود فضای اونو قشنگ تر کرده بود . ارباب خبر نداشت ، خان گفته بود فعلا چیزی نفهمه بهتره با صدای گوشیم از فکر خارج شدم :( ارباب : کدوم قبرستونی رفتی سارگل بخدا اگر دستم بهت برسه میدونم چیکارت کنم ) پوزخندی روی لبم نشست ، هرغلطی دلش خواست کرد حالا واسه من خط و نشون میکشه فکرکرده خیلی برام مهمه ، روی پله های حیاط نشستم بغض داشتم. اما نمیخواستم گریه کنم و همین داغون ترم میکرد ای کاش همه این روزا تموم بشه ، شاید اگر بابام زنده بود واقعا پشیمون میشد پولو جور میکرد ، سرمو روز زانوهام گذاشتم. *آرشاویر* شهرام : آوردیمش ارباب انداختمش داخل انباری! خوبه ، تو برو فعلا باهات کاری ندارم. به سمت انباری رفتم هنوزم باورم نمیشد زنده باشه باید خیلی چیزا رو میفهمیدم ، وارد انباری شدم خودش بود . ولی چجوری زنده مونده بود روی صندلی نشستم. چی از جونم میخوای؟ چرا چشمامو بستی؟ پوزخندی روی لبم نشست ، خودت میدونی چی ازت میخوام ، چجوری زنده موندی! این چرت و پرتا چیه میگی! اصلا تو کی هستی؟ یه دفعه دادم ، سوال منو با سوال جواب نده https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 شهراااام شهرام : بله ارباب چشماشو باز کن توو..... پوزخندی زدم ، آره همونی که دخترتو دزدید همونی که فکرکردی راحت میتونی سرشو کلاه بزاری حالا جواب سوالمو بده توروخدا بگو دخترم کجاست؟حالش خوبه؟ به تو هیچ ربطی نداره اون موقع که می فروختیش باید فکر اینارو میکردی ، حالا گمشو جواب بده. باشه باشه میگم فقط بگو حالش خوبه همه چیو میگم. حالش خوبه. با یکی قمار کردم ، همه زندگیمو باخته بودم هیچ پولو خونه ای برام نمونده بود آواره بودم فرار کردم که شاید پیدام نکنه یه روزی که قهوه خونه بودم با آدماش ریختن اونجا ترسیده بودم ، میدونستم زندم نمیزاره. با چاقو زدن بهم ولی یه نفر پیداشد زود رسوندم بیمارستان بعد اون رفتم کمپ تصمیم گرفته بودم زندگیمو عوض کنم میخواستم ترک کنم ، ترک کردم از اونجا که بیرون اومدم همه جارو دنبال سارگل گشتم میدونم خیلی در حقش بد کردم اما دخترمه ، الانم پولتو ندارم. که پس بدم منو بگیر اما بزار دختر بره نمیخوام دیگه عذاب بکشه! هه تعجب کرده بودم این همه اتفاق براش افتاده بود ، کجا بودی اون موقع که آواره شده بود تا سرحد مرگ ازت می ترسید. برای همین میخوام ببینمش ، میخوام جبران کنم. اینجا نیست. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *سارگل با صدای زنگ از جام بلند شدم حدس میزدم مثل این چند روز آرمان باشه. تنها کسی که از جایی که بودم خبر داشت آرمان و خان بود طبق خواسته خان به مریم بانو و مهتاب چیزی‌ نگفتیم ، درو باز کردم. آرمان : احوال شما ؟ بهتری؟ سلام‌خوش اومدی . مثل همیشم . کنار رفتم که وارد شد نباید بهش فکر میکردم ولی نگران ارباب بودم اما نمیخواستم چیزی بپرسم. آرمان : اینارو برات خریدم چیزی نیاز داشتی بهم بگو! لبخندی به این همه مهربونیش زدم ، دستت دردنکنه. آرمان : میدونی سارگل جای تو نبودم ولی حالا میتونم درک کنم یه جورایی تو سخت ترین شرایط زندگیت هستی ، فقط هر تصمیمی گرفتی خوب دربارش فکرکن تصمیمی بگیر که بعدا نخوای پشیمون بشی ، اگر بهش علاقه داری بزار برات توضیح بده شاید ما دربارش اشتباه فکرمیکنیم. ولی... آرمان : هیس هیچی نگو فقط خوب به حرفام گوش کن. اینو گفت و با ذهن مشغول به حال خودم تنهام گذاشت و رفت ، کلافه داخل حیاط راه میرفتم ، خدایا از هر لحظه دیگه ای تنهاتر شدم نمیدونم چه تصمیمی بگیرم واقعا من دارم اشتباه فکرمیکنم ، نمیدونم خودمو چجوری آروم کنم از هروقت دیگه بی تاب تر شدم کاش راه درست رو نشونم بدی انگار آروم تر شده بودم. واقعا صحبت کردن با خدا خیلی آدمو آروم میکنه. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرمان* وارد عمارت شدم سارگل نبود عمارت خیلی سوت وکور بود . پزوخندی زدم ارباب از انباری ته عمارت بیرون اومد ، نمیخواستم دوباره اتفاقی برای سارگل بیفته این سری دیگه کوتاه نمیومدم باید تاوان میداد به قول خان تنبیه براش لازم بود ، خواستم وارد خونه بشم که با صداش متوقف شدم. ارباب : سارگل کجاست؟ برگشتم ستمش ، زن شماست از من میپرسید. ارباب : ببین پسر جون اصلا حوصله مسخره بازیو ندارم پس با زبون خوش بگو سارگل کجاست؟ منم گفتم زن شماست من از کجا باید بدونم...؟! یه دفعه اومد سمتم یقمو گرفت عصبی بود چشماش قرمز شده بود. ارباب : د ِ بهت میگم بگو سارگل کجاست بخدا قسم بفهمم میدونستی و نگفتی سالم نمیزارمت . دستتو بردار. ارباب : خوب گوشتاتو باز کن تا شب با زبون خوش گفتی کارت ندارم وگرنه هرچی دیدی از چشم خودت دیدی. اینو گفت و یقمو ول کرد. *آرشاویر* از عمارت بیرون زدم ، باید پیداش میکردم عمارت بدون اون یه چیزی کم داشت کلافه مشتمو به فرمون کوبیدم. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرشاویر* کلافه داخل روستا میگشتم ولی هیچ خبری ازش نبود . عصبی دستمو مشت کردم آرمان حتما خبر داشت. ولی بابا حتما بهش گفته سکوت کنه و حرفی نزنه. با سرعت زیاد به سمت عمارت رفتم. رسیدم ماشین و پارک کردم پیاده شدم. بابا: چخبرته؟ شما میدونید سارگل کجاست! ولی انگار دارید منو تنبیه میکنید. بابا: من از کجا باید خبر داشته باشم؟ ی دفعه داد زدم. شما میدونید کجاست فقط نمیخواید بگید چرا دارید عذابم میدید؟ بابا: صداتو بیار پایین اصلا به فرض که من بدونم کجاست؟ دوباره بیاد تو این عمارت که اذیت بشه. کلافه دستمو لای موهام کردم. تروخدا فقط بگید کجاست میخوام باهاش حرف بزنم اصلا اونجوری که شماها فکر میکنید نیست. *آرمان* میدونستم داره اذیت میشه شاید باهاش حرف میزد هر دو قانع می‌شدند . پیام دادم و آدرس سارگل و بهش گفتم. امیدوارم کار درستی کرده باشم. مریم بانو: سارگل حالش خوبه؟ آره مامانی شما نگران نباشید. مریم بانو: ای کاش زود تر برگرده عمارت، خیلی سوت و کوره. لبخندی زدم. برمیگرده، شما غصه چیزی رو نخور. حسم میگفت قرار برگرده البته اگه ارباب قانعش کنه. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرشاویر* با دیدن پیامی ک آرمان داد انگار دنیا رو بهم دادن سریع ب سمت آدرسی که دادن رفتم. از کجا اینجا رو پیدا کرده بود. از ماشین پیاده شدم زنگ و زدم حال عجيبی داشتم. خیلی وقت بود ندیده بودمش. *سارگل* با صدای زنگ در بلند شدم درو باز کردم ولی با دیدن کسی که اومده بود خشک شدم چجوری پیدام کرده بود. ارباب: دیگه حالا نمیتونم بیام خونه زنم؟ زنتون تهرانن. ارباب:خانوم من همینجاست الان روبروم ایستاده. پوزخندی روی لبم نشست. خب حالا دیدی ب سلامت! ی دفعه درو هول داد. ارباب:هر وقت بخوام میرم. هر وقت بخوام میام خوش ندارم کسی برام تعیین و تکلیف کنه. چرا درو هول میدی برو بیرون. ارباب: دِ آخه لعنتی میخوام باهات حرف بزنم. ی دفعه دادزدم من نمیخوام باهات حرف بزنم‌. ارباب: حق نداری. اینجا بمونی همین الان میریم عمارت. باید باهات حرف بزنم. رفتم داخل من هیچ حرف با شما ندارم جاییم نمیام. حالام بیرون. ارباب: تو خیلی غلط میکنی. هی هیچی بهت نمیگم. مثلا چی میخوای بگی! ارباب: رو مخ من نرو برو حاضر شو. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 صحبت کردن باهاش بی فایده بود عصبی بود می‌ترسیدم بلایی سرم بیاره رفتم داخل خونه آماده شدم. سوار ماشین شدم ب عمارت رسیدیم بدون اینکه چیزی بگم پیاده شدم دلم خیلی هوای مریم بانو رو کرده بود. وارد عمارت شدم. مریم بانو:آرمان!آرمان بیاین دخترم برگشت. سارگل مادر خوبی؟ بغض کردم که آغوششو برام باز کرد بغض‌ داشتم اجازه دادم اشکام بریزه. مریم بانو:گریه نکن دخترم خودم پیشتم. تو دیگه نگران هیچی نباش. آرمان:گریه نکن دیگه خوش اومدی ب خونه. ارباب:نیازی به خوش آمد گویی جنابالی نبود. بدون اینکه توجهی بهش بکنم، غذر خواهی کردم. به سمت اتاقم رفتم. نیاز داشتم دوش بگیرم. از حموم بیرون اومدم حس بهتری داشتم احساس می‌کردم سبک تر شدم. روی تخت نشستم مشغول خشک کردن موهام شدم که یه دفعه وارد اتاق شد.عصبی سرمو بالا آوردم بلد نیستی در بزنی. ارباب: برای اومدن تو اتاق زنم نه لبخند خونسردی زدم و سکوت کردم حوصله بحث کردن باهاش رو نداشتم. ارباب:حولَرو بده من موهاتو خودم خشک میکنم. خواستم مخالف کنم اما اجازه نداد .حولَرو از دستم گرفت. آروم شروع کرد به خشک کردن موهام نا خودآگاه لبخندی رو لبم نشست. شونو رو از روی میزم برداشت و شروع به شونه کردن موهام کرد. همیشه عاشق این کار بودم چشمامو بستم‌ و اجازه دادم به کارش ادامه بده. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
  💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرشاویر* لبخندی روی لبم نشست شونه کردن موهاشو دوست داشتم. خیلی حالا آروم تر بودم چون به عمارت برگشته بود. باید تمام این ها رو براش جبران می‌کردم برگشتم سمتش بگیر بخواب خسته ای حتما سارگل: نه میخوام برم پیش مریم بانو و مهتاب. باشه.برو. همین جوری بلند اما با دیدن یه دفعه داد زدم. نمیبینی اون پسره پایینه شالت رو سرت کن. سارگل: اون پسر اسم داره عصبی سمتش رفتم خوب گوشاتو باز کن ببین چی دارم میگم. سارگل حق نداری نزدیک این پسره بشی ازش خوشم نمیاد. فقط دلم میخواد بفهمم قبلا چیزی بین‌تون بوده اونوقت ببین باهاش چیکار میکنم. سارگل: هیچی نبوده تو بیخودی گیر میدی. بدون توجه به حرفش شالو روی سرش انداختم. فهمیدی چی گفتم؟ سارگل:بله.فهمیدم. خب. خوبه. *مهتاب* خیلی خوشحال بودم که سارگل برگشته بود داشتم داشتم غذای مورد علاقشو درست میکردم. تند تند همه چیو آماده می‌کردم. اومده بود من برخلاف بقیه هنوز ندیده بودمش سرگرم کار هام بودم با صدای آشنایی به عقب برگشتم. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 سارگل: چقدر دلم برات تنگ شده بود. جیغی از سر خوشحالی زدم و بغلش کردم خیلی کار خوبی کردی که برگشتی عمارت سارگل: چاره دیگه ای برام نذاشت. از ته دل خندیدم تو این یه مورد کار خوبی کرد بیا بشین برام همه چیو تعریف کن. *سارگل* نیاز داشتم با یکی دردو دل کنم. همه چیو برای مهتاب تعریف کردم احساس میکردم خیلی سبک تر شدم. مهتاب: یه جورایی احساساتو درک میکنم. ولی سارگل ب نظرم حالا هر تصمیمی ک میخوای بگیر ولی بهش یه فرصت بده. تو این جور موارد هر دو طرف حق صحبت کردن و دارن حق با مهتاب بود. اره باید بهش ی فرصت دیه میدادم ولی الان نه. *خان* آقا سارگل خانوم به عمارت برگشتن! سرمو تکون دادم. خوبه ولی آرشاویر چجوری پیداش کرد کسی جز منو اون پسره از جاش خبر نداشت. ماشینو آماده کن میرم عمارتِ پسرم. چشم آقا. این دختر بیش از حد برام عزیز شده بود.رسیدیم از ماشین پیاده شدم و وارد عمارت شدم. مریم بانو: خوش اومدید. ممنون سارگل کجاست؟ مریم بانو: تو اتاقشه الان صداش میکنم شما بشینید. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01