eitaa logo
The Enduring Word
384 دنبال‌کننده
440 عکس
1.1هزار ویدیو
187 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی راضی نیستم... فقط استفاده شخصی یا هم فور
مشاهده در ایتا
دانلود
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 شهراااام شهرام : بله ارباب چشماشو باز کن توو..... پوزخندی زدم ، آره همونی که دخترتو دزدید همونی که فکرکردی راحت میتونی سرشو کلاه بزاری حالا جواب سوالمو بده توروخدا بگو دخترم کجاست؟حالش خوبه؟ به تو هیچ ربطی نداره اون موقع که می فروختیش باید فکر اینارو میکردی ، حالا گمشو جواب بده. باشه باشه میگم فقط بگو حالش خوبه همه چیو میگم. حالش خوبه. با یکی قمار کردم ، همه زندگیمو باخته بودم هیچ پولو خونه ای برام نمونده بود آواره بودم فرار کردم که شاید پیدام نکنه یه روزی که قهوه خونه بودم با آدماش ریختن اونجا ترسیده بودم ، میدونستم زندم نمیزاره. با چاقو زدن بهم ولی یه نفر پیداشد زود رسوندم بیمارستان بعد اون رفتم کمپ تصمیم گرفته بودم زندگیمو عوض کنم میخواستم ترک کنم ، ترک کردم از اونجا که بیرون اومدم همه جارو دنبال سارگل گشتم میدونم خیلی در حقش بد کردم اما دخترمه ، الانم پولتو ندارم. که پس بدم منو بگیر اما بزار دختر بره نمیخوام دیگه عذاب بکشه! هه تعجب کرده بودم این همه اتفاق براش افتاده بود ، کجا بودی اون موقع که آواره شده بود تا سرحد مرگ ازت می ترسید. برای همین میخوام ببینمش ، میخوام جبران کنم. اینجا نیست. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *سارگل با صدای زنگ از جام بلند شدم حدس میزدم مثل این چند روز آرمان باشه. تنها کسی که از جایی که بودم خبر داشت آرمان و خان بود طبق خواسته خان به مریم بانو و مهتاب چیزی‌ نگفتیم ، درو باز کردم. آرمان : احوال شما ؟ بهتری؟ سلام‌خوش اومدی . مثل همیشم . کنار رفتم که وارد شد نباید بهش فکر میکردم ولی نگران ارباب بودم اما نمیخواستم چیزی بپرسم. آرمان : اینارو برات خریدم چیزی نیاز داشتی بهم بگو! لبخندی به این همه مهربونیش زدم ، دستت دردنکنه. آرمان : میدونی سارگل جای تو نبودم ولی حالا میتونم درک کنم یه جورایی تو سخت ترین شرایط زندگیت هستی ، فقط هر تصمیمی گرفتی خوب دربارش فکرکن تصمیمی بگیر که بعدا نخوای پشیمون بشی ، اگر بهش علاقه داری بزار برات توضیح بده شاید ما دربارش اشتباه فکرمیکنیم. ولی... آرمان : هیس هیچی نگو فقط خوب به حرفام گوش کن. اینو گفت و با ذهن مشغول به حال خودم تنهام گذاشت و رفت ، کلافه داخل حیاط راه میرفتم ، خدایا از هر لحظه دیگه ای تنهاتر شدم نمیدونم چه تصمیمی بگیرم واقعا من دارم اشتباه فکرمیکنم ، نمیدونم خودمو چجوری آروم کنم از هروقت دیگه بی تاب تر شدم کاش راه درست رو نشونم بدی انگار آروم تر شده بودم. واقعا صحبت کردن با خدا خیلی آدمو آروم میکنه. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرمان* وارد عمارت شدم سارگل نبود عمارت خیلی سوت وکور بود . پزوخندی زدم ارباب از انباری ته عمارت بیرون اومد ، نمیخواستم دوباره اتفاقی برای سارگل بیفته این سری دیگه کوتاه نمیومدم باید تاوان میداد به قول خان تنبیه براش لازم بود ، خواستم وارد خونه بشم که با صداش متوقف شدم. ارباب : سارگل کجاست؟ برگشتم ستمش ، زن شماست از من میپرسید. ارباب : ببین پسر جون اصلا حوصله مسخره بازیو ندارم پس با زبون خوش بگو سارگل کجاست؟ منم گفتم زن شماست من از کجا باید بدونم...؟! یه دفعه اومد سمتم یقمو گرفت عصبی بود چشماش قرمز شده بود. ارباب : د ِ بهت میگم بگو سارگل کجاست بخدا قسم بفهمم میدونستی و نگفتی سالم نمیزارمت . دستتو بردار. ارباب : خوب گوشتاتو باز کن تا شب با زبون خوش گفتی کارت ندارم وگرنه هرچی دیدی از چشم خودت دیدی. اینو گفت و یقمو ول کرد. *آرشاویر* از عمارت بیرون زدم ، باید پیداش میکردم عمارت بدون اون یه چیزی کم داشت کلافه مشتمو به فرمون کوبیدم. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرشاویر* کلافه داخل روستا میگشتم ولی هیچ خبری ازش نبود . عصبی دستمو مشت کردم آرمان حتما خبر داشت. ولی بابا حتما بهش گفته سکوت کنه و حرفی نزنه. با سرعت زیاد به سمت عمارت رفتم. رسیدم ماشین و پارک کردم پیاده شدم. بابا: چخبرته؟ شما میدونید سارگل کجاست! ولی انگار دارید منو تنبیه میکنید. بابا: من از کجا باید خبر داشته باشم؟ ی دفعه داد زدم. شما میدونید کجاست فقط نمیخواید بگید چرا دارید عذابم میدید؟ بابا: صداتو بیار پایین اصلا به فرض که من بدونم کجاست؟ دوباره بیاد تو این عمارت که اذیت بشه. کلافه دستمو لای موهام کردم. تروخدا فقط بگید کجاست میخوام باهاش حرف بزنم اصلا اونجوری که شماها فکر میکنید نیست. *آرمان* میدونستم داره اذیت میشه شاید باهاش حرف میزد هر دو قانع می‌شدند . پیام دادم و آدرس سارگل و بهش گفتم. امیدوارم کار درستی کرده باشم. مریم بانو: سارگل حالش خوبه؟ آره مامانی شما نگران نباشید. مریم بانو: ای کاش زود تر برگرده عمارت، خیلی سوت و کوره. لبخندی زدم. برمیگرده، شما غصه چیزی رو نخور. حسم میگفت قرار برگرده البته اگه ارباب قانعش کنه. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرشاویر* با دیدن پیامی ک آرمان داد انگار دنیا رو بهم دادن سریع ب سمت آدرسی که دادن رفتم. از کجا اینجا رو پیدا کرده بود. از ماشین پیاده شدم زنگ و زدم حال عجيبی داشتم. خیلی وقت بود ندیده بودمش. *سارگل* با صدای زنگ در بلند شدم درو باز کردم ولی با دیدن کسی که اومده بود خشک شدم چجوری پیدام کرده بود. ارباب: دیگه حالا نمیتونم بیام خونه زنم؟ زنتون تهرانن. ارباب:خانوم من همینجاست الان روبروم ایستاده. پوزخندی روی لبم نشست. خب حالا دیدی ب سلامت! ی دفعه درو هول داد. ارباب:هر وقت بخوام میرم. هر وقت بخوام میام خوش ندارم کسی برام تعیین و تکلیف کنه. چرا درو هول میدی برو بیرون. ارباب: دِ آخه لعنتی میخوام باهات حرف بزنم. ی دفعه دادزدم من نمیخوام باهات حرف بزنم‌. ارباب: حق نداری. اینجا بمونی همین الان میریم عمارت. باید باهات حرف بزنم. رفتم داخل من هیچ حرف با شما ندارم جاییم نمیام. حالام بیرون. ارباب: تو خیلی غلط میکنی. هی هیچی بهت نمیگم. مثلا چی میخوای بگی! ارباب: رو مخ من نرو برو حاضر شو. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 صحبت کردن باهاش بی فایده بود عصبی بود می‌ترسیدم بلایی سرم بیاره رفتم داخل خونه آماده شدم. سوار ماشین شدم ب عمارت رسیدیم بدون اینکه چیزی بگم پیاده شدم دلم خیلی هوای مریم بانو رو کرده بود. وارد عمارت شدم. مریم بانو:آرمان!آرمان بیاین دخترم برگشت. سارگل مادر خوبی؟ بغض کردم که آغوششو برام باز کرد بغض‌ داشتم اجازه دادم اشکام بریزه. مریم بانو:گریه نکن دخترم خودم پیشتم. تو دیگه نگران هیچی نباش. آرمان:گریه نکن دیگه خوش اومدی ب خونه. ارباب:نیازی به خوش آمد گویی جنابالی نبود. بدون اینکه توجهی بهش بکنم، غذر خواهی کردم. به سمت اتاقم رفتم. نیاز داشتم دوش بگیرم. از حموم بیرون اومدم حس بهتری داشتم احساس می‌کردم سبک تر شدم. روی تخت نشستم مشغول خشک کردن موهام شدم که یه دفعه وارد اتاق شد.عصبی سرمو بالا آوردم بلد نیستی در بزنی. ارباب: برای اومدن تو اتاق زنم نه لبخند خونسردی زدم و سکوت کردم حوصله بحث کردن باهاش رو نداشتم. ارباب:حولَرو بده من موهاتو خودم خشک میکنم. خواستم مخالف کنم اما اجازه نداد .حولَرو از دستم گرفت. آروم شروع کرد به خشک کردن موهام نا خودآگاه لبخندی رو لبم نشست. شونو رو از روی میزم برداشت و شروع به شونه کردن موهام کرد. همیشه عاشق این کار بودم چشمامو بستم‌ و اجازه دادم به کارش ادامه بده. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
  💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرشاویر* لبخندی روی لبم نشست شونه کردن موهاشو دوست داشتم. خیلی حالا آروم تر بودم چون به عمارت برگشته بود. باید تمام این ها رو براش جبران می‌کردم برگشتم سمتش بگیر بخواب خسته ای حتما سارگل: نه میخوام برم پیش مریم بانو و مهتاب. باشه.برو. همین جوری بلند اما با دیدن یه دفعه داد زدم. نمیبینی اون پسره پایینه شالت رو سرت کن. سارگل: اون پسر اسم داره عصبی سمتش رفتم خوب گوشاتو باز کن ببین چی دارم میگم. سارگل حق نداری نزدیک این پسره بشی ازش خوشم نمیاد. فقط دلم میخواد بفهمم قبلا چیزی بین‌تون بوده اونوقت ببین باهاش چیکار میکنم. سارگل: هیچی نبوده تو بیخودی گیر میدی. بدون توجه به حرفش شالو روی سرش انداختم. فهمیدی چی گفتم؟ سارگل:بله.فهمیدم. خب. خوبه. *مهتاب* خیلی خوشحال بودم که سارگل برگشته بود داشتم داشتم غذای مورد علاقشو درست میکردم. تند تند همه چیو آماده می‌کردم. اومده بود من برخلاف بقیه هنوز ندیده بودمش سرگرم کار هام بودم با صدای آشنایی به عقب برگشتم. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 سارگل: چقدر دلم برات تنگ شده بود. جیغی از سر خوشحالی زدم و بغلش کردم خیلی کار خوبی کردی که برگشتی عمارت سارگل: چاره دیگه ای برام نذاشت. از ته دل خندیدم تو این یه مورد کار خوبی کرد بیا بشین برام همه چیو تعریف کن. *سارگل* نیاز داشتم با یکی دردو دل کنم. همه چیو برای مهتاب تعریف کردم احساس میکردم خیلی سبک تر شدم. مهتاب: یه جورایی احساساتو درک میکنم. ولی سارگل ب نظرم حالا هر تصمیمی ک میخوای بگیر ولی بهش یه فرصت بده. تو این جور موارد هر دو طرف حق صحبت کردن و دارن حق با مهتاب بود. اره باید بهش ی فرصت دیه میدادم ولی الان نه. *خان* آقا سارگل خانوم به عمارت برگشتن! سرمو تکون دادم. خوبه ولی آرشاویر چجوری پیداش کرد کسی جز منو اون پسره از جاش خبر نداشت. ماشینو آماده کن میرم عمارتِ پسرم. چشم آقا. این دختر بیش از حد برام عزیز شده بود.رسیدیم از ماشین پیاده شدم و وارد عمارت شدم. مریم بانو: خوش اومدید. ممنون سارگل کجاست؟ مریم بانو: تو اتاقشه الان صداش میکنم شما بشینید. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *سارگل* با صدای مریم بانو که گفت خان اومده خودم از اتاق خارج شدم. خان: حالت چطوره دخترم سلام.ممنونم خیلی بهترم. خان: خب خداروشکر. آرشاویر چجوری پیدات کرد؟ سرمو تکون دادم.خودمم نمیدونم خیلی گیج شدم. فکر کنم آرمان گفته! خان: حتما همون گفته چون کسه دیگه ایی خبر نداشت. در هر صورت اگه اذیتت کرد بهم بگو. لبخند زدم و چشمی گفتم. خان:چشمت سلامت باباجان. بعد از رفتن خان خواستم از جام بلند بشم اما سر گیجه داشتم چند روز بود . این حال‌و داشتم اما توجه‌ی نمیکردم اما الان انگار شدید تر شده بود. دستمو روی چشمام گذاشتم حالت تهوع امونمو برید بود. خواستم از جام بلند بشم برم اتاقم اما چشمام سیاهی رفت و متوجه چیزی نشدم *آرشاویر* باید امشب با سارگل حرف میزدم. نمیخواستم بیشتر از این سردی بینمون باشه وارد عمارت شدم. اما با دیدن سارگل که از حال رفته بود صدای دادم کل عمارت و برداشت هیچ کس تو این خراب شده نیست؟ نمیبینید خانوم حالش بد شده؟ با صدام بیرون اومدن فعلا فقط سارگل مهم بود سریع به طرفش رفتم. سارگل. چشاتو باز کن! رنگش پریده بود. یه دفعه داد زدم برو دکتر خبر کن https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 مهتاب: چ‌.. ش.. م ارباب بلندش کردم و بردمش تو اتاق خودمون دستاشو توی دست خودم گرفته بودم . چرا یه دفعه حالش اینجوری شد روی دستش بوسه‌ایی زدم. بعد از حدود یه ربع دکتر اومد.شروع کرد به معاینه کردن. حالش چطوره؟ لازمه ببریمش شهر. دکتر: نه نیاز نیست. پس بگید حالش چطوره؟ دکتر: تبریک میگم ارباب خانومتون باردارن. یه دفعه همون جا نشستم . باروم نمیشد .. یعنی من داشتم بابا میشدم؟ دکتر: خوبید ارباب؟ فقط سرمو تکون دادم. دکتر:‌ دارو هایی که براشون نوشتم‌و حتما تهیه کنید و زیاد کار نکنن تا جایی که میشه استراحت کنن. ممنون.میتونی بری. هنوز باورم نمیشد . نگاهی به چهرش انداختم چ جوری باید بهش میگفتم .حسی که داشتم اصلا قابل گفتن نبود. موهاشو از روی صورتش کنار زدم رنگش خیلی پریده بود. شهرام رو فرستادم دارو هارو تهیه کنه. کنارش بودم. بین این همه مشکلات خبر خوبی بود لبخندی روی لبم نشست. داشتم بابا میشدم. انقدر به چهرش نگا کردم. دلم چشمای جنگلیش‌ و می‌خواست. انقدر بهش نگا کردم که خوابم برد. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *سارگل* ارباب: سارگل بلند شو. صبحانتو بخور. با صدای ارباب بلند شدم. با یادآوردی اینکه دیشب حالم بد شده سرمو بالا آوردم. دیشب چرا اونجوری شدم؟ ارباب: مامان کوچولو شما الان باید بیشتر حواست به خودت باشه دیگه یه نفر نیستی شما دو تایی الان. با حرفی که زد احساس کردم چشمام بیشتر از این دیگه باز نمیشه ی‌.. ع.. ن.. ی.. چ.. ی؟ ارباب: یعنی اینکه شما داری مامان میشی! اشک تو چشمام جمع شد. خیلی تو این سن زود بود. سرمو پایین انداختم حوصله کسیو نداشتم دراز کشیدم. ارباب: به مریم بانو میگم صبحانتو بیار بالا پایین نری بهتره. سکوت کردم و چیزی نگفتم. بعد از چند دقیقه از اتاق خارج شد. با صدای در به خودم اومدم. بفرمایید. مریم بانو: پاشو مادر صبحانتو بخور یه ذره جون بگیری. میل ندارم مامانی بعد میخورم. مریم بانو: یعنی چی میل ندارم باید خودتو تقویت کنی. میخورم میشه فقط یکم تنها باشم. مریم بانو: باشه مادر ولی بچه دار شدن تو این سن بد نیست. مادر شدن قشنگ ترین حس تو دنیاست پس خیلی خدارو شکر کن شاید با اومدن این بچه زندگیتون بهتر بشه. بچه با خودش خیر و برکت میاره. الانم فقط خوب استراحت کن. میدونم عزیزم فعلا فقط نیاز به زمان داری. چیزی خواستی صدام کن. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
اینم ۲۵ تا پارت خدمتتون