سوگند
#قسمت_سی_هفت
- باور نمیکنم سوگند زمین و تمیز کن
خاله دیگه فرصت اعتراض نداد و رفت ؛
اه حالامن کجای این زمین و تمیز کنم ، خاله یه لحظه از آشپزخونه بیرون اومد : سوگند
پله ها رو تمیز کن
حرفش و زد و رفت !!
وا ! مگه چی میشه یه لحظه وایستی حرف منم گوش کنی که خوشم نمیاد زمین و تمیز
کنم !
روی پله ها نشستم و پله ها رو دستمال میکشیدم یعنی میشد بزنم این مهراب و از روی
زمین محو کنم ؟!
دیگه نباشه و قیافه زشتش و نبینم
ازش انقدر بدم میاد که حالم بهم میخوره !! بد قیافه زشت ؛
اولین پله رو از پایین تمیز کردم و رفتم سراغ دومی که بازم مهراب اومد
خدا خودت بخیر بگذرون .
لبخندی روی لبش بود که دوست داشتم بزنم نابودش کنم !!
روی پله نشستم : چیه چی میخوای ؟!
- هیچی اومدم کار خدمتکارم و نگاه کنم
بیشعور از عمد میگفت خدمتکار من و حرص بده !! ولی عمرا من نشون بدم حرص
میخورم .
+ دختر مردم نگاه نداره !!
اخم کرد : زمین و تمیز کن حرف اضافی ممنوعه
+ پله است نه زمین
- تمیز کن انقدر حرف نزن
مرتیکه پرو !!!
بازم مشغول تمیز کردن شدم ، انقدر بدم میومد مهراب زل زده بود بهم و هی از کارم
ایراد میگرفت و میگفت درست تمیز کن ، بالا رو تمیز کن ، این ور و تمیز کن ، اونور
و تمیز کن .... !
حرصم در اومده بود
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند
#قسمت_سی_هشت
دستمال و پرت کردم تو صورتش که قشنگ روی صورت مبارکش جا خوش کرد
دستمال آروم آروم افتاد پایین و قیافه عصبی مهراب معلوم شد
- رو دادم پرو شدی !!
+ بودم
- اون از سیلی اینم از دستمال یکم دیگه پیش بریم با کمربند بالاسرمی
+ قطعا !!!
قرمز شد مثل لبو دستم و کشید و دوباره با کله اومدم پایین ولی مهراب از یقه ام گرفتم و
نزاشت روی زمین بیوفتم و به نرده کوبیدم
تمام کمرم از درد سوخت
یکی از دستای مهراب دور دستم بود و دست دیگه اش پشت گردنم
- باید ادبت کنم نه ؟!
دستم و به زور میخواستم از دستش آزاد کنم که یهویی
خاله سوسن با خنده از آشپزخونه بیرون اومد و قصد داشت حرفی بزنه که با دیدن من و
مهراب تو اون حالت دهنش همون طور باز مونده بود
خاک بر سر شدم !!
مهراب تند دستاش و جمع کرد و بدون هیچ نگاه و حرفی رفت بالا
بیشعور این تا آبروی من و نبره ول کن نیست
بنده خدا خاله سوسن همونطور مونده بود
یکم خودم و جمع و جور کردم و دستمال و از روی زمین برداشتم و مثل منگولا نرده رو
دستمال میکشیدم میخواستم یه جورایی وانمود کنم که هیچی نشده
الان خاله سوسن چه فکرایی که نکنه
مطمئن بودم فکرای بد از ذهنش بیرون نمیرن
خاله سوسن : سوگند جان من چیزی ندیدما نگران نباش
آخ خدا !!!! چه بدبختم من !!
مگه میشه خاله چیزی ندیده باشه
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند
#قسمت_سی_نهم
اصلا به عقب نگاه نکردم و همینطور مشغول تمیز کردن شدم و همزمان بغض گلوم و
گرفته بود
تو دلم فقط مهراب و نفرین میکردم ، تو روز اول کاری به چشم سوسن خانم از من چی
ساخت
یه دختر پسر باز حتما
نه خدا جان خواهش میکنم !!
من که از این کارا نمیکنم
خودت فکر سوسن خانم و درست کن مهرابم بسوزون راحت شم
با صدای پا سرم و بالا اوردم مهراب در حالی که با گوشی حرف میزد ، کت اش رو هم
میپوشید و تند پایین میومد به کنار من که رسید پام و جلوی پاش گذاشتم که دو سه تا پله
رو پرت شد ولی روی پاش ایستاد !!
شانس داره چه بیشعور
یه نگاه بد بهم انداخت ولی بیخیال از من دوباره تند رفت و از خونه خارج شد
ایشاالله بری زیر ماشین از شرت خلاص شم .
دستمال و روی نرده گذاشتم و از پله ها پایین اومدم سر به زیر رفتم داخل آشپزخونه تا
آب بخورم
خاله سوسن داشت یه چیزی مینوشت که با دیدن من دست از کارش کشید : تموم پله ها
رو دستمال کشیدی ؟!
+ نه
- وا سوگند چرا
+ ببخشید میخواستم .....
خاله نزاشت حرفم کامل بشه و گفت : ببخشید چیه آقا ناراحت میشه دخترم برو کارتو و
درست انجام بده !!
ایشالله مهراب بره دیگه برنگرده من یه نفس راحت بکشم خاله هم کشت من و با آقا آقا
گفتناش
خاله سوسن : سوگند !!!!
سرم و بالا اوردم : بله ؟!
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند
#قسمت_چهلم
گلم برو پله ها رو تمیز کن
+ پله ها نیازی به تمیزی ندارن
- راست میگی بیا بشین کنارم
آروم کنارش رفتم و نشستم به دفترچه روی میز نگاه کردم : چی مینویسین ؟!
- لیست خرید شب میدم به آقا کارگر بگیره براش بیارن
عجب ! چه تنبله زحمت نمیکشه خودش بره دنبال خرید !!
با لکنت زبون باز کردم : خاله ....
سرش و بالاگرفت و بهم نگاه کرد : میدونم میخوای چی بگ ی نگران نباش اتفاقی بوده
که با آقا تو اون حالت قرار گرفتین من فکرای بد نمیکنم
آخیش ! خدای شکرت
لبخندی به مهربونی خاله سوسن زدم و فکرای پوچ و ازسرم بیرون کردم و به خاله
کمک کردم تا لیست خرید و کامل کنه بعد تموم شدن لیست خاله دفترچه رو کنار گذاشت
و دوباره سرجاش نشست
هر دو به در و دیوار نگاه میکردیم و از سکوت زیادی خسته شده بودیم
خاله سوسن نگاهی به ساعتش کرد : ساعت 4 شد !!!
با شنیدن اینکه ساعت 4 شده چشمام چهار تا شد : چقدر زود گذشت
- آره !
خاله از جاش بلند شد
+ کجا میری خاله ؟؟
- خونه ام دخترم
+ پس شام چی ؟!
خندید و لپم و کشید : آقا شام بیشتر موقع ها نمیخوره یا بیرون میخوره تو هم گشنه شدی
......
به برگه هایی که روی دیوار چسبیده بود اشاره کرد و ادامه داد : زنگ بزن به این
شماره ها برات غذا میارن
+ پولش چی ؟!
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند
#_چهل_یک
رستوران ها ماله خود آقا هستن رایگانه
+ واوووووو
خاله لبخندی زد و از آشپزخونه رفت بیرون
اگر خاله میره خونش !! یعنی منم باید شبا برم بیرون از اینجا بخوابم ؟!
یا نه تو همین خونه میمونم ؟
تو این خونه کنار مهراب ؟! نه خطرناکه خیلی خطرناکه عقل که نداره یهو دیدی با چاقو
گردنم و زد و تمام ......
استغفرالله !! چه فکرایی میکنم باید مغزم و شستشو بدم
واقعا برای مهراب متاسفم که باعث میشه من اینطوری فکر کنم !
خاله با چادر جلوی چشمام ظاهر شد : خداحافظ دخترم !!
چقدر با چادر قشنگ میشد مثل مامانم !! اصال با مامانم فرقی نمیکرد !!
+ خداحافظ خاله مراقب خودتون باشید
- باشه گلم تو هم همینطور
میخاستم خاله رو بدرقه کنم ولی خودش نزاشت و از آشپزخونه رفت و با صدای کوبیدن
در بهم فهموند از خونه رفته
ایشالله مهراب هم نیاد خونه اصال من راحت باشم
انگار تو خونه خودمم .... ؛
خیلی پرو از جام بلند شدم و رفتم سمت یخچال درش و باز کردم
ماشاالله!!
همچی داخلش بود ، یدونه سیب برداشتم و در یخچال و محکم بستم گازی به سیب زدم و
از آشپزخونه زدم بیرون روی یه مبل دراز کشیدم
گاز دیگه ای به سیب زدم و به سقف سفید نگاه میکردم که یهویی صدای مردونه ای
اومد و بلند گفت : مهرابببببببببب
روی مبل نشستم و به پسری که شوخ و شاد وارد خونه شده بود نگاه کردم
مرد : مهراب کجایی ؟!
از روی مبل بلند شدم و کنار مبل ایستاده ام : شما ؟!!
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند
#قسمت_چهل_دو
برگشت به سمتم اول یکم بهت زده بهم نگاه کرد ولی کم کم لبش به خنده باز شد و با
لحنی که ازش شیطنت میبارید گفت : من باید سوال شما رو بپرسم خانم محترم البته
نیازی نیست معرفی کنی من خودم شناختمت
وا !!!
کم داره پسره خنگ چی داره واسه خودش میگه
آروم به سمتم اومد و تو چند قدمی ام ایستاد مثل مهراب قد بلند بود ولی خب قد منم کوتاه
نبود و خدا رو شکر زیاد نیاز نبود گردنم و بالا ببرم
با خنده گفت : مهراب چقدر شیطون شده ببین کی رو اورده خونش البته به قیافه ات
نمیخوره انقدر برای ازدواج با مهراب عجله داشته باشی
خاک بر سرم !!!
این چی میگفت ؟! اصلاحرفاش و درک نمیکردم
من عجله دارم تا مهراب باهام عروسی کنه !! تا جایی که میدونم بنده ازش متنفرم و
نمیخوام سر به تنش باشه !!
این کم داره واقعا .
پسره لبخند دندون نمایی زد که دندون های سفید و مرتبش پیدا شده اند دستش و جلو اورد
و گفت : هر چیزی هست بین خودتون باشه من آدم فضولی نیستم ، من میلادم دوست
صمیمی مهراب
به دستش نگاه کردم و تمام خشمم و تو چشمم جمع کردم و به چشمای میلاد زل زدم
+ چی داری میگی تو حرف دهنتواصلا میفهمی ؟!
- اوه چرا عصبانی میشی حاال
+ چون تو فقط داری زر میزنی
خنده ای کرد و گفت : الان داری یه جوری رفتار میکنی که مثالادوست دختر مهراب
نیستی ، مچتون گرفتم بابا
وایی خاک بر سرم کننن !!
نه ! نه !
چرا خاک بر سر من ؟! خاک بر سر میلاد بکنن !!
+ نفهم من خدمتکار مهرابمممم !!
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند
#قسمت_چهل_دو
چشماش از کاسه پرید افتاد جلو پای من .
قیافه اش از خجالت شد مثل لبو ، نفسش و داخل سینه اش حبس کرده بود
خوب شد !!
پسره بی تربیت ! هر چی از دهنش در میاد بار دختر مردم میکنه
با صدای ضعیفی گفت : ش وخی که نمیکنی
+ اِه اِه اِه خجالت بکش هر چی از دهنت در اومده بهم گفتی الانم میگی شوخی میکنم
مگه مرض دارم با تو شوخی کنم !!
با صدای جیغ مانندم حرفام و میگفتم و گلوم از شدت جیغام میسوخت
میلادم مثل مجسمه فقط نگاه میکرد
حالا نیازی نبود گلوم و پاره کنم ولی اینطوری حرفام بیشتر اثر داشت
چند تا سرفه کردم تا گلوم صاف بشه !!
میلاد آب دهنش و قورت داد گویا از من ترسیده بود
غلط کرده !
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند
#قسمت_چهل_سه
کجای من ترسناکه ؟!
دختر به این خوبی و کمیاب .
میلادموهاش و کمی صاف کرد و به زور گفت : من میرم خداحافظ
+ خیلی ام بهتر خداحافظ
با حرفم چشماش دیدنی بود !! بزرگ شده بود و کم مونده بود به اندازه صورتش برسه ؛
لبخندی مصنوعی زد و رفت
به در رسید و تا در و باز کرد مهراب جلوش قرار گرفت
مهراب : میلاد ! تو اینجا چیکار میکنی ؟!
میلاد : هیچی همینطوری اومدم
مهراب : چه عجب یادی از ما کردی خب من تازه اومدم بیا یکم با هم حرف بزنیم یه
پذیرایی هم بکنم دیگه نگی مهراب خسیسه !
لبخند مصنوعی اش و مصنوعی تر کرد و گفت : نیازی نیست خدمتکارت خیلی خوب
پذیرایی کرد
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند
#قسمت_چهل_چهار
باصدای بلند گفتم : قابلی نداشت بازم تشریف بیارید
نگاهی بهم کرد پر از معنا ! از تو چشماش میبارید که میگفت چه پرو این دختره !
لبخند بزرگی زدم که جوابش یه لبخند مصنوعی تر بود
مهراب و از کنار در پس زد و رفت مهراب در و بست و با تعجب پرسید : چجوری
ازش پذیرایی کردی ؟!
+ خیلی عالی مثل هتل پنج ستاره
چشمای مهرابم پر از تعجب شد تازه یاد کارای امروزش افتادم اخمی کردم که اونم با
اخم جوابم و داد
پسره بیشعور آبرو نزاشت برام امروز چقدرم دروغگو !!
مهراب : چیه نگاه میکنی
+ نگاه نمیکنم
مهراب : آره جون عمت
+ من عمه ندارم
به معنای کامل دهنش بسته شد ! هر دو وایستاده بودیم و تو سکوت به در و دیوار نگاه
میکردیم
حالا من یکم خنگ میزدم ! مهراب چرا مثل منگلا به در و دیوار نگاه میکرد ؟
خاک بر سرش کنن !
نگاهم به سیب داخل دستم افتاد ، یه گاز دیگه بهش زدم که دوباره نگاه مهراب روم زوم
شد
+ چیه ؟!
با غرور اومد و روی مبل نشست : برام سیب بیار
+ حسود
- من کی حسودی کردم دختره نفهم !
+ همین الان دیدی دارم سیب میخورم سیب خواستی
- ببند دهنتو برام سیب بیار یادت نره من رییس ام
بیشعور فقط بلده بگه من رییس اتم
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند
#قسمت_چهل_پنج
به سمت آشپزخونه رفتم و وارد شدم در یخچال و باز کردم و یدونه سیب برداشتم بدون
هیچ بشقاب و چاقویی بیرون اومدم و رفتم پیش مهراب و سیب و به سمتش گرفتم : بگیر
!!
با تعجب نگاه کرد : بشقاب و چاقو کجاست !! بعد همین یدونه سیب ؟!
سیب و پرت کردم روی پاش : بگیر بخور دیگه چقدر ناز داری تو
عصبانی بلند شد که نتونستم جلوی خودم و بگیرم و گفتم : ماشاالله زرافه بلند شد !
اوه ! خاک بر سرم ... !
از شدت خشم میلرزید : گوشات مشکل داره واقعا آره !!
صورتش یکم قرمز شده بود و خنده ام گرفته بود با خنده گفتم : چرا عصبانی میشی حالا
.
با خنده ام خشمش بیشتر شد
- عصبانی میشم چون هر چقدر بهت میگم احترام رییس ات و باید نگه داری گوشات
نمیشنوه .
+ مگه من چیکار کردم که میگی احترام نگه نمیدارم ؟
از تاسف برام سری تکون داد : جواب ابلهان سکوته
چی ؟
من ابله ام ؟!
با تعجب پرسیدم : من ابله ام ؟
- بله !!!
هوففف ! یه قدرت میخواستم بزنم مهراب و قطع نخاع کنه .
با احساس بدی از کنارش رد شدم و به سمت آشپزخونه رفتم
شکست بزرگی خوردم که نتونستم جواب مهراب و بد م
با چیزی که به سرم خورد جیغ ریزی کشیدم و دو دستی سرم و گرفتم به سیبی که از
کنارم قل خورد نگاه کردم
این از کجا اومد !!
جز مهراب ..... !
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند
#قسمت_چهل_شش
تند به مهراب نگاه کردم که با لبخند زشتش بهم نگاه میکرد
مهراب : سیب ام ماله خودت
بیشعور !! از روی زمین سیب و برداشتم
+ کافر سیب به این خوبی
کمی جلوتر رفتم و خیلی یهویی برگشتم به سمت مهراب و سیب و محکم پرت کردم به
سمت صورتش
انقدر دقیق خورد تو صورتش خودمم تعجب کردم
مهراب با تعجب نگاهم کرد جز تعجبم کاری نمیتونست بکنه واال !!
با دیدن خونی که از بینی اش چکید لب پایین ام و گاز گرفتم و آروم گفتم : مهراب
بینی....
نزاشت حرفم و کامل کنم و خودش حرف زد :
- به اسم کوچیک صدام نزن
وا چه پرو ، خجالتم نمیکشه وسط حرف مردم میپره
اصلا دوست دارم به اسم کوچیک صدات کنم ببینم کیه میخواد اعتراض کنه ؟!
بزنم از وسط دو نصفه اش کنم
برای اینکه لج مهراب در بیاد بلند گفتم
+ مهراب از بینی ات داره خون میاد
دوباره عصبانی شد به حرفش بی توجهی کردم ولی تازه متوجه ادامه جمله ام شد و
دستش روی بینی اش کشید و بهش نگاه کرد : ببین چیکار کردی
+ مگه تقصیر منه؟!
- نه پس تقصیر منه تو با سیب زدی بهم
+ کرم ریزی از خودت بود
- واقعا که پروییی
+ خودتی
با عجله از کنارم گذشت و به یه سمت خونه رفت و درش و باز کرد و محکم بست
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند
#قسمت_چهل_هفت
آروم رفتم و پشت در ایستادم ، صدای آب میومد ، حتما داشت خون بینی اش و تمیز
میکرد
خوب شد ، اصلا هم دلم براش نسوخت . کاش چیز محکمتری بود میزدم بینی اش
میشکست ، منم مقصر نبودم خودش کرم ریخت
مهراب از سرویس بیرون اومد و با تنفر زل زد به من
منم مثل خودش نفرتم و تو چشمام جمع کردم و زل زدم بهش !!
سرش و بالا گرفت و دستمال تو دستش و روی بینی اش گذاشت
+ کرم از خودت بود !!
- تو آدم نمیشی
+ فرشته ها که آدم نمیشن
- خودشیفته
+ ولی عمدی نبودا اگر عمدی بود میزدم دماغتو میشکستم
- از بس پرو تشریف دارین
+ ببندین لطفا دهنتون رو
کوتاه لبخند زدم و ادامه دادم : با احترام رییس
حرصش در اومده بود در صورتی که زیرش فندک روشن میشید دو سه سال دور خونه
میدوید
با مثال خودم مثل منگلا خندیدم
تصور اینکه مهراب دور خونه دو سه سال بدو خیلی خنده دار بود !
دستم روی دهنم گذاشتم تا صدای خنده ام بلند نشه
مهراب دستمال و از روی بینی اش برداشت و داخل سطل سرویس انداخت و در و بست
با تحدید گفت
- ببین برای آخرین بار میگم لجبازی با من و بزار کنار من هر کاری میکنم تو نباید
لام تا کام حرفی بزنی از سیلی سر ظهر و وضع بینی الانم هم میگزرم دفعه بد بلایی
سر من بیاد دو برابرش سر خودت میاد فهمیدی ؟!
لبخندی زدم و با پرویی گفتم : خیر !
اصلا آدم بودن در حد تو نیست
♡- - - - - - -‹🌾🌝›