eitaa logo
The Enduring Word
384 دنبال‌کننده
459 عکس
1.1هزار ویدیو
187 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی راضی نیستم... فقط استفاده شخصی یا هم فور
مشاهده در ایتا
دانلود
سوگند به سمت آشپزخونه رفتم و وارد شدم در یخچال و باز کردم و یدونه سیب برداشتم بدون هیچ بشقاب و چاقویی بیرون اومدم و رفتم پیش مهراب و سیب و به سمتش گرفتم : بگیر !! با تعجب نگاه کرد : بشقاب و چاقو کجاست !! بعد همین یدونه سیب ؟! سیب و پرت کردم روی پاش : بگیر بخور دیگه چقدر ناز داری تو عصبانی بلند شد که نتونستم جلوی خودم و بگیرم و گفتم : ماشاالله زرافه بلند شد ! اوه ! خاک بر سرم ... ! از شدت خشم میلرزید : گوشات مشکل داره واقعا آره !! صورتش یکم قرمز شده بود و خنده ام گرفته بود با خنده گفتم : چرا عصبانی میشی حالا . با خنده ام خشمش بیشتر شد - عصبانی میشم چون هر چقدر بهت میگم احترام رییس ات و باید نگه داری گوشات نمیشنوه . + مگه من چیکار کردم که میگی احترام نگه نمیدارم ؟ از تاسف برام سری تکون داد : جواب ابلهان سکوته چی ؟ من ابله ام ؟! با تعجب پرسیدم : من ابله ام ؟ - بله !!! هوففف ! یه قدرت میخواستم بزنم مهراب و قطع نخاع کنه . با احساس بدی از کنارش رد شدم و به سمت آشپزخونه رفتم شکست بزرگی خوردم که نتونستم جواب مهراب و بد م با چیزی که به سرم خورد جیغ ریزی کشیدم و دو دستی سرم و گرفتم به سیبی که از کنارم قل خورد نگاه کردم این از کجا اومد !! جز مهراب ..... ! ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند تند به مهراب نگاه کردم که با لبخند زشتش بهم نگاه میکرد مهراب : سیب ام ماله خودت بیشعور !! از روی زمین سیب و برداشتم + کافر سیب به این خوبی کمی جلوتر رفتم و خیلی یهویی برگشتم به سمت مهراب و سیب و محکم پرت کردم به سمت صورتش انقدر دقیق خورد تو صورتش خودمم تعجب کردم مهراب با تعجب نگاهم کرد جز تعجبم کاری نمیتونست بکنه واال !! با دیدن خونی که از بینی اش چکید لب پایین ام و گاز گرفتم و آروم گفتم : مهراب بینی.... نزاشت حرفم و کامل کنم و خودش حرف زد : - به اسم کوچیک صدام نزن وا چه پرو ، خجالتم نمیکشه وسط حرف مردم میپره اصلا دوست دارم به اسم کوچیک صدات کنم ببینم کیه میخواد اعتراض کنه ؟! بزنم از وسط دو نصفه اش کنم برای اینکه لج مهراب در بیاد بلند گفتم + مهراب از بینی ات داره خون میاد دوباره عصبانی شد به حرفش بی توجهی کردم ولی تازه متوجه ادامه جمله ام شد و دستش روی بینی اش کشید و بهش نگاه کرد : ببین چیکار کردی + مگه تقصیر منه؟! - نه پس تقصیر منه تو با سیب زدی بهم + کرم ریزی از خودت بود - واقعا که پروییی + خودتی با عجله از کنارم گذشت و به یه سمت خونه رفت و درش و باز کرد و محکم بست ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند آروم رفتم و پشت در ایستادم ، صدای آب میومد ، حتما داشت خون بینی اش و تمیز میکرد خوب شد ، اصلا هم دلم براش نسوخت . کاش چیز محکمتری بود میزدم بینی اش میشکست ، منم مقصر نبودم خودش کرم ریخت مهراب از سرویس بیرون اومد و با تنفر زل زد به من منم مثل خودش نفرتم و تو چشمام جمع کردم و زل زدم بهش !! سرش و بالا گرفت و دستمال تو دستش و روی بینی اش گذاشت + کرم از خودت بود !! - تو آدم نمیشی + فرشته ها که آدم نمیشن - خودشیفته + ولی عمدی نبودا اگر عمدی بود میزدم دماغتو میشکستم - از بس پرو تشریف دارین + ببندین لطفا دهنتون رو کوتاه لبخند زدم و ادامه دادم : با احترام رییس حرصش در اومده بود در صورتی که زیرش فندک روشن میشید دو سه سال دور خونه میدوید با مثال خودم مثل منگلا خندیدم تصور اینکه مهراب دور خونه دو سه سال بدو خیلی خنده دار بود ! دستم روی دهنم گذاشتم تا صدای خنده ام بلند نشه مهراب دستمال و از روی بینی اش برداشت و داخل سطل سرویس انداخت و در و بست با تحدید گفت - ببین برای آخرین بار میگم لجبازی با من و بزار کنار من هر کاری میکنم تو نباید لام تا کام حرفی بزنی از سیلی سر ظهر و وضع بینی الانم هم میگزرم دفعه بد بلایی سر من بیاد دو برابرش سر خودت میاد فهمیدی ؟! لبخندی زدم و با پرویی گفتم : خیر ! اصلا آدم بودن در حد تو نیست ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند راهشو کج کرد و رفت + اوکی تو آدم برگشت به سمتم و بازم اخم کرده بود ، اینم همش اخم میکنه کار دیگه ای بلد نیست !! + چیه چیز بدی گفتم - واقعا باید نشونت بدم که لج کردن با من عواقب خوبی نداره ؟! + نه نیازی نیست - فکر کنم هست که شاید آدم بشی + گفتم که فرشته ها آدم نمیشن پوزخندی روی لبش نشست : پرویی بیش از حد ، دنبالم بیا + فکر کردی میترسم و نمیام ؟! - نه اصال مگه تو میترسی ؟ بدون هیچ حرفی رفتم کنارش : نخیر ! کجا باید برم ؟! با دست به بیرون اشاره کرد : بیرون کنار ماشین + باشه با قدم های محکم از خونه بیرون رفتم و کنار ماشین ایستادم مهرابم دنبالم اومد در ماشین و باز کرد و روی صندلی راننده نشست : بیا بشین ! در عقب و باز کردم و نشستم ، نه به دیشب که چه ترسی داشتم !! نه به الان که انقدر محکم نشستم و ترسی ندارم جلل خالق !! من چرا انقدر عجیب و پیچیده ام ؛ مهراب ماشین و روشن کرد و از خونه زد بیرون ، خیلی آروم حرکت میکرد از پنجره به بیرون نگاه کردم هوا کم کم رو به تاریکی بود دست به سینه به صندلی تکیه دادم و خیلی پنهانی به مهراب نگاه میکردم از داخل جیبش پاکت سیگاری بیرون اورد و یه نخ اش و روشن کرد و مشغول کشیدن شد ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند دود سیگار تمام فضای ماشین و پر کرده بود و با شالم جلوی بینی ام و گرفتم و شیشه رو پایین اوردم و چند تا نفس عمیق کشیدم تا راحت بشم + مرض داری تو ماشین سیگار میکشی ؟! - تو بی جنبه ای وگرنه عادت منه خدایااااا ! بزنم دهنش و صاف کنم ، آخه خفه شدن اونم با دود سیگار چه ربطی به بی جنبگی داره ؟! مهراب از داخل آینه نگاهی بهم انداخت و پوزخندی زد نیست و نابود شی من راحت شم . برای من پوزخند میزنه خیلی قیافه اش به دل میشینه با اون پوزخند احساس شاخی میکنه بیشعور ، براش متاسفم . - نمیخوای بدونی کجا میریم ؟ + نه - چه شجاع شده خانم + بودم تو چشم دیدنش و نداشتی - بله شما درست میفرمائید از تک تک کلماتش توهین میبارید .... ؛ انقدر حرصم میداد این بشر . تا رسیدن به جایی که مهراب میرفت حرص خوردم . قشنگ موهام مثل دندونام سفید شد . مهراب هی از داخل آینه نگاهم میکرد و پوزخند میزد و پشت سر هم سیگار دود میکرد حرص منم که میدید انگار میلیون میلیون تو حسابش پول میریختن اونطوری ذوق میکرد . حیف که نتونستم و نمیشد وگرنه کله اش و میکوبیدم به سقف ماشین راحت میشدم ولی اگر این کارو میکردم خودم با ماشین و خودش نابود میشدیم ♡- - - - - - -‹🌾🌝
سوگند حالا مهراب هیچی !! ماشین گرونه . منم از ماشین با ارزش تر و گرون تر و کمیاب تر پس بیخیال !! خودم مهمم ، بزار مهراب هر کاری میخواد بکنه من خودم و بی توجه نشون میدم . ) 2 ساعت بعد ( دو ساعت میشد تو ماشین نشسته بودم و مهراب همینطوری رانندگی میکرد هوا تاریک شده بود و بیرون از شهر تو بیابون بودیم حکمت کار مهراب و درک نمیکردم . حالت تهوع گرفته بودم از بس داخل ماشین نشسته بودم مهراب دوباره یه نخ سیگار و روشن کرد که صدای اعتراضم بلند شد : حالم و بد کردی بسه دیگه چقدر سیگار میکشی چرا یه جا نگه نمیداری ؟! - چیه خسته شدی ؟ + آره حالمم خوب نیست - پاکت بدم ؟ + خیلی انسان پستی هستی میدونستی !! یه جا نگه دار میخوام پیاده بشم - صبر کنی میرسیم صبر ایوب میخواد . من که میدونم از لج منم شده طولش میده ولی بیخیال شدم شاید واقعا زود رسیدیم . سرم و از پنجره بیرون بردم و چند تا نفس عمیق کشیدم چقدر شب بیابون ترسناک بود خیلی یهویی مهراب زد به جاده خاکی ، سر جام نشستم و گفتم : چرا میزنی به جاده خاکی ؟! - ببند یه لحظه اون دهنتو بزار حواسم به جاده باشه عجبا !! ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
۲۰ پارت خدمت شما اگه نشد بزارم بعضی از پارت ها یکمی مشکل داره نگاه که کردم چند تا پارت به یک شماره گذاشتم . ببخشید امروز نه ولی تا فردا درست میشه. خود متن پارت ها هیچ مشکلی نداره .
و اینکه یک نکته خیلی از دوستان دارن کپی می‌کنند و فکر می‌کنند ما متوجه نمیشیم ‌. دوستان همانطور که نوشته شده کپی ممنوعه فقط همراه با لینک کانال مجازه تکرار ببینم با کمال احترام گزارش میکنم . با تشکر 🙏🏻
مثل خون در رگ های من.pdf
حجم: 39.4M
از نامه های شاملو به آیدا ؛