#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت183
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
صبح با نور مستقیم خورشید از خواب پاشدم دل ضعفه داشتم لباسا مو عوض کردم مو هامو دم اسبی بالای سرم بستم.
از اتاقم بیرون رفتم. بعد از اتفاق دیشب دیگه دلم نمیخواست ببینمش. با چشم خونه رو گشتم خبری ازش نبود.
نفسی از سر آسودگی کشیدم و پایین رفتم ولی با دیدن خان این موقع صبح خیلی جا خوردم.
خان: سلام دخترم صبحت بخیر.
سلام. خیلی خوش اومدید. صبح شما هم بخیر.
خان: بیا عزیزم صبحانتو بخور.
میدونم تعجب کردی اومدم بهت سر بزنم . حالت چطوره؟
لبخندی روی لبم نشست.لطف کردید. خداروشکر خوبم.
خان: عسل برات خوبه. بیا عزیزم.
صبحانمو خوردم خیلی گرسنم شده بود. مریم بانو و مهتاب نبودن باعث تعجبم شد.
خان: با آرشاویر صحبت میکنم میدونم دیشب چه اتفاقی بینتون افتاده .
ولی بابا تو باید خودتو تقویت کنی بدنت قوت داشته باشه به حرفاش توجهی نکن .
دلش از یه جا دیگه پر بوده سر تو خالی کرده اون بسپار به من تو فقط حواست به خودت باشه.
سرمو انداختم پایین. ایرادی نداره من دیگه عادت کردم.
ارباب: خوبه که عادت کردی.
با تعجب سرمو آوردم بالا. پوزخندی گوشه لبش بود بهش توجهی نکردم.
..
خان: دهنتو ببند آشاویر به جای اینکه کمک حالش باشی این چرندیاتو میگی
ارباب: چیزی نگفتم بابا بهش.
خان: پاشو آماده شو. سارگل از این به بعد میاد پیش خودم.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت184
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
ارباب : یعنی چی. سارگل جایی نمیاد.
خان:کسی نظر تورو نخواست خودم میخوام حواسم بهش باشه.دیگهم چیزی نشنوم.
پوزخندی زدم. حقش بود گرچه بود و نبود من براش یکیه.
خان: پاشو دخترم مریم بانو و مهتابم اونجان خونه رو آماده میکنن.
چشم.ممنونم.
به سمت اتاقم رفتم خواستم درو ببندم که پاشو لای در گذاشت و وارد اتاق شد.
چیکار میکنی برو بیرون.
ارباب: اتاق زنمه دلیلی نمیبینم برم بیرون.
پوزخندی بهش زدمو رو مو اونور کردم.
ارباب: حق نداری پاتو از عمارت بیرون بزاری.
برگشتم سمتش من از تو اجازه نخواستم. هر جایی بخوام میرم.
یه دفعه عصبی داد زد.
ارباب: تو خیلی غلط میکنی. حق نداری جایی بری.
مگه اسیری گرفتی؟
ارباب: آره هر جوری میخوای فکر کن جایی نمیری.
*آرشاویر*
از اتاق بیرون زدم.
برگشتم سمت بابا. سارگل پاشو از این خونه بیرون نمیزاره زنه منه کسیم نمیتونه از من جداش کنه.
با تمام احترامی که بهتون قائلم ولی نمیزارم باهاتون بیاد خودم. حواسم بهش هست.
بابا: اگه کمتر از گل بهش بگی خودم بیچارت میکنم.
https://eitaa.com/TheEnduringWord
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت185
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
نه خودم حواسم بهش هست.
بابا : آره لابد همینجوری که تا الان بود.
کلافه سرمو پایین انداختم و سکوت کردم.
بابا : خوب گوشاتو باز کن ببین چیمیگم ، حق نداری کوچکترین بداخلاقی با این دختر بکنی . زیادی هوا برت داشته ،
کم عذابش ندادی ، اینو مطمئن باش هرجایی به آدمی ظلم کنی تاوان کارتو پس میدی.
چشم ، حواسمو جمع میکنم.
بابا : خوبه.
*سارگل*
خان خیلی عوض شده بود ولی هنوز نمیتونستم بابا صداش کنم برام سخت بود ، از در پشتی عمارت وارد حیاط شدم خیلی خنک بود نسیم خنکی می وزید ،
شروع کردم به قدم زدن داشتم از جلوی در انباری تو عمارت رد میشدم احساس کردم صدای ناله کسی میاد ترسیدم ، کی وارد اینجا شده بود ،
خواستم بی توجه از اونجا رد شم اما دوباره اون صدای ضعیف به گوشم خورد ، اومدم نزدیک در بشم اما با صداش متوقف شدم.
ارباب : کی به تو اجازه داد بیای تو عمارت؟
سرمو اوردم بالا ، صدای کسی میاد؟
ارباب : صدایی نیست توهم زدی! برو داخل.
جای مخالفت کردن نبود سکوت کردم با شک و ترس اونجارو ترک کردم ، مطمئن بودم صدای کسی میومد.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت186
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*آرشاویر*
لعنتی نباید فعلا چیزی می فهمید باید میگفتم از اینجا ببرنش ،
به حرفای امروز سام فکرمیکردم ذهنمو مشغول کرده بود حسی که به سارگل داشتمو درک نمیکردم ، فقط میدونستم که نمیخوام حتی یک ثانیه هم ازم دور بشه.
سارگل : مریم بانو آرمان رو ندیدید؟
مریم بانو : رفته چیزی بخره عزیزم الاناس که برگرده.
اخمی روی صورتم نشست عصبی میشدم وقتی اسم پسر دیگه ای رو میورد خواست بره که مج دستشو گرفتم و با خودم به سمت اتاق بردمش.
سارگل : دستم دردگرفت ؟ چرا اینجوری میکنید ارباب؟
ببرصداتو ، خوب گوش کن ببین چیمیگم خوشم نمیاد با این پسره هم کلام بشی کاری نکن از خونه بندازمش بیرون.
غلط کردی اسم مرد دیگه ای رو به دهنت بیاری باره آخری بود که بهت گفتم سری بعد کاری میکنم که پشیمون بشی..
برامم اهمیتی نداره باردار باشی فهمیدی کلمه آخرو با داد گفت.
سارگل : آ...ر...ه
خوبه.
*سارگل*
با دادی که زد بغض کردم و چیزینگفتم ، مهم نیس بالاخره یه روزی از اینجا میرم و همع اینا تموم میشه.
توجهی بهش نکردم و روی تخت دراز کشیدم از صبح کمردرد بدی داشتم اما جرئت نداشتم بهش چیزی بگم سعی کردم بخوابم اما نمیتونستم
ارباب : چیشده؟
یکمکمر دردمیکنه.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت187
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
تکون نخور تا بیام .
سکوت کردم و چیزی نگفتم
ارباب : برای چی از صبح نگفتی؟
لبمو گزیدم و چیزی نگفتم.
ارباب : سری بعد هرچی شد یا درد داشتی حتمامیگی برات خوب نیست شنیدی؟
بله.
با گرمی دستاش که کمرمو نوازش میکرد حالم بهتر شده بود .
با یادآوری اتفاقات چند دقیقه قبل ناخوداگاه لبخندی روی لبمنشست.
از اینکه برام غیرتی شده بود ای کاش همه اینا واقعی بود سرمو تکون دادم تا بلکه به این چیزا فکرنکنم و ذهن خودمو مشغول چیزی نکنم.
ارباب : فعلا استراحت کن ، باید اول از همه به فکر خودت باشی.
چشم.
آروم چشمامو بستم و سعی کردم به چیزی فکرنکنم بعد از چند دقیقه چشمام گرم شدو متوجه چیزی نشدم.
*آرشاویر*
با صدای نفساش فهمیدم خوابش برده.
به چهره غرق در خوابش نگاه کردم ، این دختر زیادی مظلوم بود و من بیش از حد باعث آزارش شده بودم ،
روی پیشونیش آروم بوسه ای زدم ، بچه ای که از وجودش باشه رو دوس دارم کنارش درازکشیدم ،
باید حتما از یه دکتر خوب براش وقت میگرفتم تا از سلامتش مطمئن بشم.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت188
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*سارگل*
بانور مستقیم خوردشید از خواب بیدارشدم از کمر دردی که داشتم خبری نبود حالم از دیروز خیلی بهتر شده بود.
برگشتم که دیدم ارباب هنوز خوابه عجیب بود که هنوز شرکت نرفته ، خواستم از تخت پایین بیام که باصداش متوقف شدم.
ارباب : کجا؟
میخوام برم پایین.
ارباب : نمیخواد فعلا آماده شو صبحانتو خوردی بریم شهر.
شهر برای چی؟
ارباب : میخوام از سلامت بچه مطمئن شم.
یه دفعه بغض بدی به گلوم چنگ انداخت دلم میخواست بهم توجه کنه ولی فقط به فکر سلامت بچه بود کلافه سرمو تکون دادم سعی کردم به چیزی فکرنکنم.
چه بخوام چه نخوام زندگیه منم همینه و چاره ای جز تحمل کردنش ندارم ، بدون توجه بهش از اتاق بیرون اومدم .
مریم بانو : بیدارشدی مادر؟ بیا عزیزم صبحانتو بخور.
سلام مامانی ، دست شما دردنکنه ، روی صندلی نشستم میل نداشتم اما مجبور بودم.
مریم بانو : چیزی شده مادر؟ ارباب حرفی زده؟
اون اگر حرفی نزنه جای تعجب داره.
مریم بانو : به دل نگیر عزیزم مردا همشون غرور دارن وقتی اون روز حالت بد شد.
نگرانی رو از تو چشماش میشد فهمید میدونم برات سخته ولی اونم مرده غرورش اجازه نمیده حرفشو مستقیم بزنه
سرمو پایین انداختم و سکوت کردم
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت189
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*آرشاویر*
کلافه روی تخت نشستم لعنتی بازم خراب کردم نباید بهش اونجوری میگفتم ، بیشتر از بچه نگران سلامتی خودش بودم .
چون سن کمی داشت نمیخوام اتفاقی براش بیفته راست میگن لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود ، لباسمو عوض کردم که وارد اتاق شد.
صبحانتو خوردی؟
سارگل : بله
خوبه باید به تغذیت برسی.
سارگل : میدونم نترسید نمیخواد نگران بچه باشید.
اخمی روز صورتم نشست ، حقم داشت اینجوری فکرکنه وقتی خودم گند زده بودم . برگشتم سمتش اول باید خودت سالم باشی که بچه سالم باشه ،
حالام زودتر حاضرشو از اتاق خارج شدم.
مریم بانو برای شب برنمیگردیم منتظر نباشید.
مریم بانو : باشه ارباب مواظب خودتون و خانمتون باشید.
سرمو تکون دادم و از عمارت خارج شدم ماشین رو بیرون بردم و منتظر شدم سارگل بیاد
*سارگل*
مانتو گلبهیمو به همراه شلوار لی و شال آبی سرم کردم.
موهامو به صورت چتری روی صورتم ریختم ساعت مشکی مو دستم کردم رژ صورتی کمرنگی زدم تا صورتم از اون بیحالی دربیاد نگاه آخرو کردم و از اتاق بیرون رفتم.
از مامانی و مهتاب خدافظی کردم ، سوار ماشین شدم ولی حرکت نکرد باتعجب برگشتم ستمش که دیدم با اخم نگام میکنه
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت190
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
چیزی شده؟
ارباب : این چه وضعشه؟
به معنای واقعی کلمه خورد تو ذوقم انتظارم نداشتم اینجوری بگه.
ارباب : زودباش دستمال بردار اون رژو پاک کن موهاتم بده تو.
ولی رژم کمرنگه چرا پاک کنم؟!
ارباب : دِ بهت میگم پاک کن موهاتم بده تو انقدر رو مخ من نرو.
با صدای دادش ترسیدم دستمالو برداشتم و کمی از رژمو پاک کردم یهو دستمالو از دستم کشید.
خودش با حرص و عصبانیت رژمو پاک کرد.
ارباب : بار اول و آخرت بود آرایش کردی ، موهاتو بده تو.
موهامو زیر شالم دادم ، آرایشی نداشتم.
ارباب : انقدر واسه من حاضر جوابی نکن وقتی بهت میگم آرایش نمیکنی یعنی حق نداری رژ بزنی ،
وقتی یه چیزی بهت میگم فقط بگو چشم فهمیدی؟
چشم
ارباب : زنمی اختیارتو دارم سری بعد اینجوری برخورد نمیکنم
با حرص رومو اونور کردم ، یهو گفتم انقدر زنم زنم نکن اون فقط یه اسمه تو شناسنامه
ارباب : صداتو بیار پایین اون اسم تو شناسنامه حرمت داره کاری نکن با پشت دست بزنم تو دهنت تا قشنگ برات جا بیفته.
فقط بلد بود زور بگهه
ارباب : صدای چشمتو نشنیدم.
با صدای دادش به خودم لرزیدم چ...ش....م
ارباب : خوبه
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت191
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*مهتاب*
با دیدن آرمان دست و پامو گمکردم چرا دروغ برای چی من این مردو دوس داشتم از همون اولی که دیدمش تو این عمارت دلمو بهش باختم.
اما نمیخواستم چیزی بهش بگم ، با صدای متوقف شدم.
آرمان : سلام مهتاب خانوم
آروم سرمو انداختم پایین ، سلام.
آرمان : لطفا یه لیوان چایی میریزید.
بله حتما شما بشینید من الان براتون میریزم.
*آرشاویر*
بعد از ساعت طولانی که رسیدیم جلوی در مطب ماشینو پارک کردم نگاهی به چهره اخمو سارگل انداختم حیف که الان نمیشد بگم.
اون لباس و اون آرایش کمی که کرده بود واقعا عوضش کرده بود ، دوس نداشتم نگاه مرد دیگه ای، جز خودم بهش باشه اون ظهر انقدر عصبی بودم ،
که اگر لج میکرد حتما یه بلایی سرش میاوردم نفسمو کلافه بیرون دادم ،
پیاده شو . آروم از ماشین پیاده شد خواست بره که دستشو گرفتم و باهم حرکت کردیم بعد از اینکه خودمو معرفی کردم وارد اتاق شدیم.
دکتر : سلام ، بفرمایید ، خوش اومدید.
سلام ، ممنون .
روی صندلی نشست من همونجا ایستادم یه چکاب کامل میخواستم و از سلامت خودش و بچه مطمئن بشم.
دکتر : یه آزمایش برتون می نویسم اونو حتما انجام بدین الان برای سونوگرافی دراز بکش روی تخت عزیزم.
*سارگل*
روی تخت دراز کشیدم به تصویر نگاه کردم ناخوداگاه بغض کردم من چجوری میخواستم از بچه ای ک تو وجودم داره رشد میکنه دل بکنم این اصلا شدنی نبود ، با صدای دکتر از فکروخیال خارج شدم.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت192
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
دکتر : خب عزیزم باید استراحت کنی کار زیاد اصلا برات خوب نیست هم خودت هم کوچولوت سالمین ولی باید خیلی مراقبت کنی.
روشو کرد سمت ارباب ، خیالم راحت شد که لااقل کوچولوم سالمه.
دکتر : به تغذیشون خیلی اهمیت بدین حتما وعده غذایشون رو باید میل کنن.
ارباب : بله حتما
دکتر : اشعه گوشی برات خوب نیست عزیزم سعی کن گوشی دستت نگیری.
کلافه نفسمو بیرون دادم و سکوت کردم.
*آرشاویر*
بانوشتن چنتا دارو و توصیه های دکتر از مطب خارج شدیمسپرده بودم خونرو آماده کنن ، درماشینو باز کردم که نشست ،
با سکوت مسیرو طی کردیم برگشتم ستمش که دیدم داره با گوشیش کار میکنه و لبخند ریزی هم گوشه لپش بود ،
اخمی روی صورتم نشست ، با کی داری حرف میزنی؟
سارگل : مهمه؟!
گفتم داری با کی حرف میزنی؟
سارگل : با مهتاب
بده من گوشیتو!
سارگل : چرا خب؟
گفتم بده من گوشیتو
گوشیو از دستش گرفتم اما با دیدن پیامایی که از طرف اون پسره اومده بود عصبی شدم.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت193
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
با این تو چه حرفی داری بزنی هاااان؟ کلمه آخرو با داد گفتم دوس نداشتم با هیچ پسری در ارتباط باشه مخصوصا این.
سارگل : کیو میگی؟
دِخودتو به اون راه نزن گوشیو ستمش گرفتم ، میدونم باهات چیکارکنم غلط میکنی باهاش حرف میزنی.
سارگل : بخدا الان پیام داد من چیزی نگفتم.
یه چیزی بین تو و اون هست میدونم چیکارت کنم هرجوری شده سر از کارت درمیارم.
*سارگل*
بغضمگرفته بود.
داشت اشتباه فکرمیکرد باید رسیدیم بهش میگفتم اون پسر دایمه شاید اونجوری یکم از حساسیتش نسبت به آرمان کم میشد.
سرمو به شیشه تکیه دادم واقعا خسته شده بودم دیگه چقدر آدم بخواد قوی باشه تو این همه هیاهوی زندگیم فقط دلگرم به خدایی بودم میدونستم حتی من حواسم بهش نباشه اون حواسش بهم هست.
میدونستم هیچ کاریش بی حکمت نیست ولی خیلی کم آورده بودم ،
از زندگیم خسته شده بودم سر یه قماری که کردن این وسط فقط من داشتم آسیب میدیدم دلم برای مامانم تنگ شده بود ،
بعدا اروم تر شدم شاید ازش اجازه گرفتم که برم سرخاکش خیلی وقت بود نرفته بودم دلم براش تنگ شده بود.
ارباب : دیگه حق نداری دست به گوشیت بزنی!
اگر اینجوری آروم میشی باشه
ارباب : خوبه.
آره خیلی اینجوری خوبه
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت194
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*آرشاویر*
به معنایی واقعی کلمه لال شدم وقتی اون حرف رو زد ، کلافه مشتمو روی فرمون کوبیدم چرا نمیتونستم خوب باهاش رفتار کنم چرا؟!
رسیدیم ماشینو پارک کردم باهم وارد عمارت شدیم.
سارگل : کدوم اتاق برم؟
طبقه پایین سمت چپ ، طبقه بالا نرو انقدر بالا و پایین کردن برات خوب نیست.
سارگل : آره خب برای بچه خوب نیست.
لعنتی همش میخواست اینو بگه ، چرا نمیفهمید یه چیز دیگه ای برام مهمه ،
وارد اتاق شد و درو بهم کوبید با صدای زنگگوشیم به خودم اومدم.
بابا : حالش چطوره؟
سلام ، تازه از مطب برگشتیمخوبه رفته استراحت کنه.
بابا : خیلی خب بعدازظهر خودم بهش زنگ میزنم ، فعلا.
اوکی فعلا..
وارد اتاق شدم که دیدم با همون لباسا روی تخت دراز کشیده ... چقدر چهرش غم داشت .
سارگل : میتونم عصر برم سرخاک مادرم؟
لبخند تلخی زدم باشه خودم میبرمت ، آروم دیدم لبخندی گوشه لبش نشست.
سارگل : ممنون.
آروم سکوت کردم میفهمیدم تعجب کرده ولی به آغوشش خیلی احتیاج داشتم.
چون عجیب این مرد بداخلاق و عصبی رو آروم میکرد
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01