eitaa logo
The Enduring Word
384 دنبال‌کننده
499 عکس
1.1هزار ویدیو
188 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی راضی نیستم... فقط استفاده شخصی یا هم فور
مشاهده در ایتا
دانلود
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 چیزی شده؟ ارباب : این چه وضعشه؟ به معنای واقعی کلمه خورد تو ذوقم انتظارم نداشتم اینجوری بگه. ارباب : زودباش دستمال بردار اون رژو پاک کن موهاتم بده تو. ولی رژم کمرنگه چرا پاک کنم؟! ارباب : دِ بهت میگم پاک کن موهاتم بده تو انقدر رو مخ من نرو. با صدای دادش ترسیدم دستمالو برداشتم و کمی از رژمو پاک کردم یهو دستمالو از دستم کشید. خودش با حرص و عصبانیت رژمو پاک کرد. ارباب : بار اول و آخرت بود آرایش کردی ، موهاتو بده تو. موهامو زیر شالم دادم ، آرایشی نداشتم. ارباب : انقدر واسه من حاضر جوابی نکن وقتی بهت میگم آرایش نمیکنی یعنی حق نداری رژ بزنی ، وقتی یه چیزی بهت میگم فقط بگو چشم فهمیدی؟ چشم ارباب : زنمی اختیارتو دارم سری بعد اینجوری برخورد نمیکنم با حرص رومو اونور کردم ، یهو گفتم انقدر زنم زنم نکن اون فقط یه اسمه تو شناسنامه ارباب : صداتو بیار پایین اون اسم تو شناسنامه    حرمت داره کاری نکن با پشت دست بزنم تو دهنت تا قشنگ برات جا بیفته. فقط بلد بود زور بگهه ارباب : صدای چشمتو نشنیدم. با صدای دادش به خودم لرزیدم چ...ش....م ارباب : خوبه https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *مهتاب* با دیدن آرمان دست و پامو گم‌کردم چرا دروغ برای چی من این مردو دوس داشتم از همون اولی که دیدمش تو این عمارت دلمو بهش باختم. اما نمیخواستم چیزی بهش بگم ، با صدای متوقف شدم. آرمان : سلام مهتاب خانوم آروم سرمو انداختم پایین ، سلام. آرمان : لطفا یه لیوان چایی میریزید. بله حتما شما بشینید من الان براتون میریزم. *آرشاویر* بعد از ساعت طولانی که رسیدیم جلوی در مطب ماشینو پارک کردم نگاهی به چهره اخمو سارگل انداختم حیف که الان نمیشد بگم. اون لباس و اون آرایش کمی که کرده بود واقعا عوضش کرده بود ، دوس نداشتم نگاه مرد دیگه ای،  جز خودم بهش باشه اون ظهر انقدر عصبی بودم ، که اگر لج میکرد حتما یه بلایی سرش میاوردم نفسمو کلافه بیرون دادم ، پیاده شو . آروم از ماشین پیاده شد خواست بره که دستشو گرفتم و باهم حرکت کردیم بعد از اینکه خودمو معرفی کردم وارد اتاق شدیم. دکتر : سلام ، بفرمایید ، خوش اومدید. سلام ، ممنون . روی صندلی نشست من همونجا ایستادم یه چکاب کامل میخواستم و از سلامت خودش و بچه مطمئن بشم. دکتر : یه آزمایش برتون می نویسم اونو حتما انجام بدین الان برای سونوگرافی دراز بکش روی تخت عزیزم. *سارگل* روی تخت دراز کشیدم به تصویر نگاه کردم ناخوداگاه بغض کردم من چجوری میخواستم از بچه ای ک تو وجودم داره رشد میکنه دل بکنم این اصلا شدنی نبود ، با صدای دکتر از فکروخیال خارج شدم. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 دکتر : خب عزیزم باید استراحت کنی کار زیاد اصلا برات خوب نیست هم خودت هم کوچولوت سالمین ولی باید خیلی مراقبت کنی‌. روشو کرد سمت ارباب ، خیالم راحت شد که لااقل کوچولوم سالمه. دکتر : به تغذیشون خیلی اهمیت بدین حتما وعده غذایشون رو باید میل کنن. ارباب : بله حتما دکتر : اشعه گوشی برات خوب نیست عزیزم سعی کن گوشی دستت نگیری. کلافه نفسمو بیرون دادم و سکوت کردم. *آرشاویر* بانوشتن چنتا دارو و توصیه های دکتر از مطب خارج شدیم‌سپرده بودم خونرو آماده کنن ، درماشینو باز کردم که نشست ، با سکوت مسیرو طی کردیم برگشتم ستمش که دیدم داره با گوشیش کار میکنه و لبخند ریزی هم گوشه لپش بود ، اخمی روی صورتم نشست ، با کی داری حرف میزنی؟ سارگل : مهمه؟! گفتم داری با کی حرف میزنی؟ سارگل : با مهتاب بده من گوشیتو! سارگل : چرا خب؟ گفتم بده من گوشیتو گوشیو از دستش گرفتم اما با دیدن پیامایی که از طرف اون پسره اومده بود عصبی شدم. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 با این‌ تو چه حرفی داری بزنی هاااان؟ کلمه آخرو با داد گفتم دوس نداشتم با هیچ پسری در ارتباط باشه مخصوصا این. سارگل : کیو میگی؟ دِخودتو به اون راه نزن گوشیو ستمش گرفتم ، میدونم باهات چیکارکنم غلط میکنی باهاش حرف میزنی. سارگل : بخدا الان پیام داد من چیزی نگفتم. یه چیزی بین تو و اون هست میدونم چیکارت کنم هرجوری شده سر از کارت درمیارم. *سارگل* بغضم‌گرفته بود. داشت اشتباه فکرمیکرد باید رسیدیم بهش میگفتم اون پسر دایمه شاید اونجوری یکم از حساسیتش نسبت به آرمان کم میشد. سرمو به شیشه تکیه دادم واقعا خسته شده بودم دیگه چقدر آدم بخواد قوی باشه تو این همه هیاهوی زندگیم فقط دلگرم به خدایی بودم میدونستم حتی من حواسم بهش نباشه اون حواسش بهم هست. میدونستم هیچ کاریش بی حکمت نیست ولی خیلی کم آورده بودم ، از زندگیم خسته شده بودم سر یه قماری که کردن این وسط فقط من داشتم آسیب میدیدم دلم برای مامانم تنگ شده بود ، بعدا اروم تر شدم شاید ازش اجازه گرفتم که برم سرخاکش خیلی وقت بود نرفته بودم دلم براش تنگ شده بود. ارباب : دیگه حق نداری دست به گوشیت بزنی! اگر اینجوری آروم میشی باشه‌ ارباب : خوبه. آره خیلی اینجوری خوبه https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرشاویر* به معنایی واقعی کلمه لال شدم وقتی اون حرف رو زد ، کلافه مشتمو روی فرمون کوبیدم چرا نمیتونستم خوب باهاش رفتار کنم چرا‌؟! رسیدیم ماشینو پارک کردم باهم وارد عمارت شدیم. سارگل : کدوم اتاق برم؟ طبقه پایین سمت چپ ، طبقه بالا نرو انقدر بالا و پایین کردن برات خوب نیست‌. سارگل : آره خب برای بچه خوب نیست. لعنتی همش میخواست اینو بگه ، چرا نمیفهمید یه چیز دیگه ای برام مهمه ، وارد اتاق شد و درو بهم کوبید با صدای زنگ‌گوشیم به خودم اومدم. بابا : حالش چطوره؟ سلام ، تازه از مطب برگشتیم‌خوبه رفته استراحت کنه. بابا : خیلی خب بعدازظهر خودم بهش زنگ میزنم ، فعلا. اوکی فعلا.. وارد اتاق شدم که دیدم با همون لباسا روی تخت دراز کشیده ... چقدر چهرش غم داشت . سارگل : میتونم عصر برم سرخاک مادرم؟ لبخند تلخی زدم باشه خودم میبرمت ، آروم دیدم لبخندی گوشه لبش نشست. سارگل : ممنون. آروم سکوت کردم میفهمیدم تعجب کرده ولی به آغوشش خیلی احتیاج داشتم. چون عجیب این مرد بداخلاق و عصبی رو آروم میکرد https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *سارگل* بعد از چند ساعت بیدار شدم . احساس میکردم خواب این سری با سری های قبل خیلی فرق میکرد. شاید بداخلاق و عصبانی بود اما آغوشش حالمو خوب میکرد ، واسه همین سکوت کردم و چیزی نگفتم‌ از تخت پایین اومدم ، بعد از اینکه صورتمو آب زدم سرحال شدم. باید بیدارش میکردم که کم کم آماده بشیم ، رفتم بالای سرش اما هرچی صداش میکردم بیدارنمیشد. کلافه نفسمو بیرون دادم نمیدونم چیشد که یهو برگشتم ستمش . آرشااااویر!! دستمو روی دهنم گذاشتم اولین بار بود اینجوری صداش میکردم ، چشماشو باز کرد که دیدم شیطون داره نگام میکنه‌ ارباب : چی گفتی؟ هی....چ...ی. ارباب : کی به شما اجازه داد اینجوری صداکنی‌؟ میدونستم داره شوخی میکنه. اما به شدت ترسیده بودم ، مظلوم گفتم ب...ب...خ...ش...ی...د. ارباب : حالا باید تنبیه بشی! یه دفعه سرمو آوردم بالا ، چی؟ ارباب : بله همین که گفتم. چیکارکنم؟ ارباب : شب غذا رو خودت درست میکنی. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 یه دفعه با تعجب سرمو آوردم بالا ، برای چی؟؟ ارباب : این میشه تنبیه جنابالی حالا زود باش حاضرشو تا دیر نشده. کلافه نفسمو بیرون دادم ، پسره لجباز و یه دنده باید حرف حرف خودش باشه ، سریع حاضر شدم ، تو سالن منتظر نشستم با صدای پاش به خودم اومدم ، نگاهی بهش کردم که دیدم شلوار لی جذب  به همراه تیشرت مشکی تنش کرده از حق نگذریم جذاب ترشده بود ، نگاهمو ازش گرفتم و از عمارت خارج شدیم ، به حرف زدن با مادرم خیلی نیاز داشتم بعد از حدود یک ساعت رسیدیم. ارباب : تو ماشین منتظرت میمونم. لبخندی روی لبم نشست ، چقدر خوب بود که درکم میکرد واقعا به این تنهایی نیاز داشتم ، ممنون. به سنگ قبر که رسیدم . دست خودم نبودی اشکام جاری شد. مامان میدونی چقد دوست داشتم الان کنارم بودی و بغلم میکردی، مثل بچگیام که هروقت گریه میکردم آرومم میکردی یادته میگفتی غصه نخور همه چی درست میشه. الان خیلی بهت احتیاج دارم راستی خبر داری که داری مامان بزرگ میشی! مادر شدن خیلی مسئولیت سنگینیه الان میفهمم چقدر اذیتت میکردم ، حدود یک ساعت همینجوری نشستم و حرف زدم حالا سبک تر شده بودم. ارباب : خوبی؟ سرمو آوردم بالا که دیدم کنار سنگ قبر ایستاده ، اشکامو پاک کردم آره. ارباب : خیلی برات عزیز بوده درسته؟! آره بیشتر از اون چیزی که بهش فکربکنی ، تا وقتی که بود حال منم خوب بود آرومم میکرد. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 ارباب: چقدر خوبه که دوسش داری هنوزم که هنوزه! مادرا وجودشون آرامش ، ببخشید اینو میگم ولی میدونم برای مادرت چه اتفاقی افتاده نمیتونم کارشو توجیح کنم اما تو نباید ازش فاصله بگیری ، من این سالا خیلی حسرت خوردم اما تو که مادرت هست اینجوری نکن اون یه جورایی با پدرت بد کرده اما با تو کاری نداشته این حقش نیست که ازش فاصله بگیری! ارباب : تو اینارو از کجا میدونی؟ اینش مهم نیست ، نباید دخالت میکردم اما برو دنبالش هرجور شده پیداش کن بزار خودش بهت توضیح بده . نگاهی بهش کردم که دیدم غرق فکره خواست بره که یه دفعه بلند شدم دستشو کشیدم . همینجا بهم قول بده! ارباب : قول نمیدم ، اما روش فکرمیکنم ، بریم؟ خواستم دستامو از دستش بیرون بکشم که دستشو تو دستم قفل کرد و باهم به سمت ماشین حرکت کردیم. *آرشاویر* سوارشدیم. بایاداوری کاری که عصر کرد لبخندی روی لبم نشست ، کسی به این قشنگی اسممو صدانزده بود ، رسیدیم کمکش کردم پیاده بشه عجیب به حرفاش فکرکردم، هیچوقت به این فکرنکرده بودم که برم دنبالش چون همیشه یه کینه ای نسبت بهش داشتم ، لباسمو عوض کردم. وارد آشپزخونه شدم. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 بدون اینکه متوجه حضورم بشه روی صندلی نشستم ، نگاهی بهش انداختم تی شرت لیمویی شلوار گشاد مشکی پوشیده بود تضاد قشنگی با چشماش ایجاد کرده بود ، متوجه حضورم نشده بود . مشغول درست کردن سالاد بود . سارگل : آخ دستم. با شتاب ازجام بلند شدم رفتم سمتش ، چیکارکردی با خودت اخه؟ سارگل : دستمو بریدم. بشین اینجا ، بد بریده بود دستشو ، ضدعفونی کردم و چسب زخم زدم ، مراقب خودت باش. سارگل : ممنون. لبخندی به روش زدم ، سالادو من درست میکنم البته به پای سالاد شما که نمیرسه ، یه دفعه شروع کردن خندیدن انقدر محو خندش شدم که متوجه اطرافم نبودم‌ سارگل : مشتاقم ببینم چی درست میکنید! پس بشین و تماشا کن. *سارگل* انگار کنارش همه چیو از یاد برده بودم. شروع کردم به درست کردن غذام ، پشت بهش رو به گاز ایستاده بودم. خورشتمو هم زدم خواستم برگردم که احساس کردم.. ارباب : به حرفات خیلی فکرکردم میخوام برم دنبالش حرفاشو بشنوم. تپش قلب گرفته بودم خیلی مضطرب بودم سعی کردم آروم باشم. بهترین تصمیم رو گرفتی! https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 ارباب : شامت کی آماده میشه؟ نیم ساعت دیگه. *مهتاب* مریم بانو این کیه؟ مریم بانو : ایشون پدر سارگل خانم هستن. هیینی کشیدم ، باورم نمیشد زنده باشه ، پس اون حرفای ارباب چی بود....! مریم بانو : چی میگی؟ مگه گفته بودن. شهرام : بله ، ارباب نمیخواستن کسی بفمهه یه کاری کنید فعلا تا دکتر برسه. سریع آب و دستمال آماده کردم اصلا حالش خوب نبود هممون گیج و سردرگم بودیم ، دستمالو خیس کردم و روی پیشونیش گذاشتم دستام از استرس یخ کرده بود. *آرشاویر* بدجور به دستپختش عادت کرده بودم. بعداز خوردن شام خودم ظرفارو شستم ، حسابی خستش کرده بودم روی مبل دراز کشیده بود داروهاشو بردم. سارگل : فراموش کرده بودم ممنون. جاییت دردمیکنه؟ سارگل : نه فقط یکم کسلم. هروقت حالت خوب نبود حتما بهم بگو. سارگل : کی برمیگردیم روستا؟ https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 فردا صبح زود ، برو استراحت کن فردا باید زود بیدارشیم. *آرشاویر* گوشیم خاموش شده بود ، اما لازمم نمیشد برای همین روشنش نکردم فعلا نیازی بهش نداشتم ، وارد اتاق شدم نگاهی به چهرش کردم که غرق خواب بود . کنارش آروم درازکشیدم به اتفاقات این مدت فکرمیکردم ، خوب بود که دیگه خبری از اون دختره مینو نبود ، یادم باشه فردا به بابا زنگ بزنم ، عجیب وابسته سارگل شده بودم ، برگشتیم‌حتما باید باهاش صحبت میکردم. سارگل : اارباب؟ بلند شید دیگه دیر میشه تابریم. سارگل ول کن بزار بخوابم دیرنمیشه. سارگل : نمیشه پاشید. بگیر بخواب بزار منم بخوابم، میخواستم رومو اونور کنم که یه دفعه با صدای جیغش صاف سرجام‌نشستم. سارگل : پاااااشید.. باشه ، با این حرفم زد زیر خنده‌ نشسته ور دل من هی پاشو پاشو الان خوابم بیاد خوبه. *سارگل* قیافش وقتی حرص میخورد خیلی بامزه میشد. بعد از خوردن صبحانه سوار ماشین شدیم ، یک ماه دیگه جنسیتش معلوم میشد. لبخندی روی لبم نشست برای خریدن سیسمونی ذوق داشتم دلم میخواست زودتر خریدارشو انجام بدم. ارباب : خوابت میاد بگیر بخواب راه زیاده. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
اینم ۲۰ تا پارت خدمتتون 😍😍 خوشتون اومد توی ناشناس بگین😊😊