Twin Crowns ترجمه.pdf
حجم:
19.2M
📚کتاب:#تاج_دوقلو_ها
👤نویسنده: کاترین دویل و کاترین وبر
. . . . . . . .
🪐خلاصه کتاب:
رن گرین راک همیشه میدانست که یک روزی جایگاه خواهرش را در قصر تصاحب میکند. او که از بدو تولد برای بازگشت به محل قتل والدینش و غصب تاج و تخت آموزش دیده است، برای به قدرت رسیدن و محافظت از جامعه جادوگرانی که دوستش دارد، حاضر است دست به هر کاری بزند. البته اگر نگهبان قصر آنقدر جذاب نبود و قدرت جادوی بی پروای او طبق معمول برایش دردسر درست نمیکرد!
دو خواهر که در بدو تولد از هم جدا شدهاند و در دنیاهای کاملاً متفاوتی بزرگ شدهاند، قرار است زندگی یکدیگر را زندگی کنند! اما با نزدیکتر شدن روز تاجگذاری و تلاش هر یک از آنها برای گرفتن حق مادری خود، ویلم راثبورن خبیث، مصمم میشود که نگذارد هیچ یک از آنها موفق شوند. چه کسی در نهایت به قدرت میرسد و تاج را بر سر میگذارد؟
@TheEnduringWord
رمان-کیمیاگر.pdf
حجم:
3.5M
📚کتاب:#کیمیاگر
👤نویسنده:پائولو کوئیلو
. . . . . . . .
🪐خلاصه کتاب:
داستانی جذاب از روحی بیقرار که در جستوجوی معنایی فراتر از یافتهها و داشتههای خود، بیتاب است. کتاب کیمیاگر از آثار مشهور نویسندهی برزیلی، پائولو کوئیلو، داستان سیروسلوک یک جوان چوپان در سرزمینهای مختلف برای رسیدن به پاسخ سؤالهایش است. این کتاب که از پرفروشترین و پرمخاطبترین کتابها در سراسر کشورهای جهان بهشمار میرود و جوایز متعددی را از آن نویسندهاش ساخته، داستانی فلسفی از کاوشهای انسان در حیاتش بر روی زمین را روایت میکند.
@TheEnduringWord
The Enduring Word
#عاشقی_درعمارت_ارباب #پارت200 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 فردا صبح زود ، برو استراحت کن فردا باید
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت201
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
نه میترسم بخوابم خوابت بگیره ، اخه به زور بیدار شدید.
*آرشاویر*
سعیی کردم لبخندمو پنهان کنم حقم داشت واقعا به زور بیدار شده بودم،
خودمو کنترل کردم برگشتم ستمش انقدر از فعل جمع استفاده نکن خوشم نمیاد مگه داری با غریبه حرف میزنی؟
سارگل : اخه...
اخه نداریم دیگه از فعل جمع استفاده نکن.
سارگل : چشم.
چشمت سلامت . برای یک ماه دیگه برای جنسیت بچه برات وقت گرفتم نگران چیزی نباش ،
سرشو تکون داد و چیزی نگفت عجیب امروز ساکت بود انگار ذهنش مشغول موضوعی بود ،
حس کردم دوس نداره حرف بزنه برای همین چیزی نگفتم کل مسیر در سکوت سپری شد.
*سارگل*
بعد از چند ساعت بالاخره رسیدیم.
ماشین داخل عمارت پارک کرد ، با صدایی که از داخل عمارت میومد
نگاهش بهش کردم سرشو به معنی نمیدونم تکون داد ، با تعجب وارد عمارت شدم.
ارباب : چخبره اینجا؟ این سروصداها برای چیه؟
مهتاب : س.....ل......ا......م ارباب.
باترس حرف میزد ، چخبر شده بود که همه با ترس بهم نگاه میکردن.
شهرام : ارباب چند لحظه میشه بیاید؟!
با هرکلمه ای که باهاش حرف میزد عصبی تر میشد و دستاشو مشت میکرد ، گیج شده بودم چیشده شده بود اخه؟
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01