eitaa logo
The Enduring Word
382 دنبال‌کننده
451 عکس
1.1هزار ویدیو
187 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی راضی نیستم... فقط استفاده شخصی یا هم فور
مشاهده در ایتا
دانلود
سلاااااامممم قشنگام بریممم برای ادامه رمان عاشقی در عمارت ارباب 😍
The Enduring Word
#عاشقی_درعمارت_ارباب #پارت200 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 فردا صبح زود ، برو استراحت کن فردا باید
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 نه میترسم‌ بخوابم خوابت بگیره ، اخه به زور بیدار شدید. *آرشاویر* سعیی کردم لبخندمو پنهان کنم حقم داشت واقعا به زور بیدار شده بودم‌،‌ خودمو کنترل کردم برگشتم ستمش انقدر از فعل جمع استفاده نکن خوشم نمیاد مگه داری با غریبه حرف میزنی؟ سارگل : اخه... اخه نداریم دیگه از فعل جمع استفاده نکن. سارگل : چشم. چشمت سلامت . برای یک ماه دیگه برای جنسیت بچه برات وقت گرفتم نگران چیزی نباش ، سرشو تکون داد و چیزی نگفت عجیب امروز ساکت بود انگار ذهنش مشغول موضوعی بود ، حس کردم دوس نداره حرف بزنه برای همین چیزی نگفتم کل مسیر در سکوت سپری شد. *سارگل* بعد از چند ساعت بالاخره رسیدیم. ماشین داخل عمارت پارک کرد ، با صدایی که از داخل عمارت میومد نگاهش بهش کردم سرشو به معنی نمیدونم تکون داد ، با تعجب وارد عمارت شدم‌. ارباب : چخبره اینجا؟ این سروصداها برای چیه؟ مهتاب : س.....ل......ا......م ارباب. باترس حرف میزد ، چخبر شده بود که همه با ترس بهم نگاه میکردن‌. شهرام : ارباب چند لحظه میشه بیاید؟! با هرکلمه ای که باهاش حرف میزد عصبی تر میشد و دستاشو مشت میکرد ، گیج شده بودم چیشده شده بود اخه؟ https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرشاویر* فقط الان جلو چشمم نباش بهت گفته بودم الان نباید بفهمه حالا گمشو... لعنتی چجوری بهش میگفتم همینجوریشم از من‌کینه داشت با این گندی که زده بودم کلافه دستمو لای موهام کردم ، همه بیرون... سارگل : تروخدا بگو چیشده؟ میگم‌، اول آروم باش بشین تا همه چیو برات تعریف کنم . میترسیدم اتفاقی براش بیفته سارگل ببین پدرت بدهی داشت یه عده دنبالش بودن منم فکرمیکردم مرده اما بعد از مدتی آدمام پیداش کردن. سارگل : ی.....ع....ن....ی.چی؟ همین ، آروم باش نمیخواستم الان بفهمی. سارگل : ا....ل.....ا....ن کجاست؟ از قیافش معلوم بود چقدر شک شده بود حقم داشت ، طبقه بالا بهش آرام بخش زدن خوابه ، از جاش بلند شد خواستم جلوشو بگیرم که دستشو به معنی نه تکون داد ، کلافه همونجا ایستادم شاید نیاز داشتن باهم تنها باشن تا حرف بزنن ، ای کاش الان این اتفاق نمی افتاد. *سارگل* هضم این اتفاق خیلی برام سخت بود. در اتاقو باز کردم مردی که رو به روم بود خیلی عوض شده بود. نمیدونستم گریه کنم یا خوشحال باشم خیلی تو شک بودم رفتم بالای سرش دستاشو گرفتم. الان میفهمیدم چقدر دلم برای بابام تنگ شده بود. اشکام روی گونه هام میریخت دست خودم نبود‌. احساس میکردم سرگیجه دارم‌ دستمو به سرم گرفتم اومدم بلندشم که چشام سیاهی رفت و متوجه چیزی نشدم. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرشاویر* رفتنش تو اتاق خیلی طولانی شده بود ، نگرانش شدم از جام بلندم شدم رفتم طبقه بالا ، ولی با دیدن سارگل که روی زمین افتاده بود یه لحظه همه چیو فراموش کردم سریع رفتم سمتش دستشو گرفتم خیلی سرد بود با صدای بلند داد زدم ، مریم بانو خودشو رسوند. مریم بانو : چ...ی...ش...د....ه ارباب؟ زود باش زنگ بزن به دکتر دِ یالا! نبضش خیلی کند میزد میترسیدم اتفاقی براش بیفته ، لعنتی اصلا موقعیت خوبی نبود که بخواد بفهمه ، چیشد پس این دکتر؟ مریم بانو : زنگ زدم ارباب گفت الان خودشو میرسونه! بعد از حدود 10 دقیقه رسید کل طول و عرض اتاقو طی کردم همش بخاطر گندکاری من بود ، حالش چطوره؟ دکتر : ببینید ارباب همسرتون در موقعیت خوبی نیست استرس و فشار عصبی براشون خطرناکه بیشتر باید مراقبشون باشید ، یه سری دارو براشون نوشتم حتما اونارو تهیه کنید الانم آرامش بخش زدم‌. ممنون. مریم بانو : ارباب با اجازتون میرم براشون سوپ درست کنم ، یکم تقویت بشن. آره برو. نگاهی به چهره غرق در خوابش کردم. دستشو گرفتم ، بهتر شده بود مثل اون موقع سرد نبود ، باید خیلی ازش مراقبت میکردم نفسش کم بود کلافه دستمو لای موهام کردم . با صدای در اتاق به خودم اومدم. اما با دیدنش اخمی روی صورتم نشست. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 چی میخوای؟ آرمان : حالش بهتره؟ ببین‌پسر جون به تو که هیچ ربطی نداره یکبار دیگه دوروبر سارگل ببینمت خودت میدونی ، پس‌گمشو از جلو چشمم. پوزخندی زد و از اتاق بیرون رفت ، دلم نمیخواست کسیو نزدیک سارگل ببینم ، نمیدونم چرا ولی عجیب بهمم‌ میریخت! *سارگل* بانور خورشید که حسابی تو اتاقو پرکرده بود بیدارشدم. نگاهی انداختم که دیدم سرشو روی تخت گذاشته و همونجوری خوابش برده ، آروم از جام بلندشدم بایاداوری اتفاقای دیشب چشمامو محکم روی هم فشار دادم. خواستم از تخت پایین بیام که مچ دستمو گرفت. ارباب : کجا؟ برم‌پایین! ارباب : نمیخواد نمیبینی دکتر گفت باید استراحت کنی ،‌ بگیر دراز بکش. نمیخوام ، خب الان بهترم به دفعه سرشو بلند کرد. ارباب :  بشین تا بگم‌ صبحانتو بیارن ، لجبازی دیگه! لبخند ریزی زدم و سکوت کردم. بایاداوری اینکه بابام زندست تو فکر رفتم ، نمیدونستم باید چیکارکنم اما دلم خیلی شکسته بود شاید اگر اونجوری نمیکرد زندگی مادرم و من اینجوری نمیشد ، ولی هرچی بود بابام بود و احترامش واجب باید باهاش صحبت میکردم ، تا شاید بتونه قانعم بکنه.. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرشاویر* نگاهی به ساعت انداختم ، ۹ شب بود ، خسته روی تخت درازکشیدم . کارای شرکت امروز خیلی خسته کننده بود. نگاهی به اتاق انداختم که متوجه نبودن سارگل شدم اخمی روی صورتم نشست خوبه بهش گفته بودم باید استراحت کنه و بلند نشه! چشمامو بستم به ثانیه نکشیدم که خوابم برد . *سارگل* چشماش بسته بود کلافه نفسمو بیرون دادم ، خواستم بلند بشم که سرجام متوقف شدم. بابا : خوبی دخترم؟ بغض داشتم اشکام روی گونه هام ریخت ، سرمو انداختم پایین. بابا : حق داری عزیزکم که تو چشمام نگاه نکنی بیشتر از هرکس تو این دنیا درحق تو و مادرت بد کردم ، نمیگم منو ببخش نه بابا چون کارایی که باهات کردم قابل بخشش نیسن ، هرآدمی تو زندگیش اشتباه میکنه. درسته اشتباه داریم تا اشتباه منم اون موقع نفهمیدم ولی ازوقتی اون اتفاق افتاد و رفتی انگار یه تلنگری شد برام به خودم اومدم الان درست شدم ، همه جارو دنبالت گشتم اما پیدات نکردم ، سارگل بابا تو فقط برگرد من همه اینارو برات جبران میکنم یه فرصت دیگه بهم بده. سرموآوردم بالا ، باورم نمیشه انقدر بابام عوض شده بود. بابا : میدونم نبودن مادرتو نمیتونم جبران کنم نزار حسرت به دل بمونم ، باهام برگرد. خواستم جوابشو بدم که‌.. ارباب : سارگل جایی قرار نیست بیاد ، زن منه از این عمارت بیرون‌نمیره. بابا : ی...ع...نی....چی؟ من تمام بدهی تو تمام و کمال میدم اون موقع باهم بی حساب میشیم. ارباب : بدهی نداریم زن من قرار نیست جایی بیاد تا وقتی که من میگم! https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 کلافه سرمو بین دستام گرفتم ، فقط همینو کم داشتم. بسه لطفا! خسته شدم انقدر بحث کردید خودم میتونم برای زندگیم تصمیم بگیرم ، بحث نکنید ، بدون توجه بهشون از اتاق خارج شدم نیاز داشتم با خودم خلوت کنم ، احساس میکردم از همه طرف تو فشارم ، وارد اتاق شدم روی صندلی نشستم ، موهامو باز کردم که وارد اتاق شد. ارباب : شونرو بده خودم موهاتو شونه میکنم. شونرو دادم آروم شروع کرد به شونه کردن موهام ،‌ از بچگی دوستداشتم یکی موهامو اینجوری شونه کنه ، هردو سکوت کرده بودیم. ارباب : این کارو دوس داری درسته؟ آره تا وقتی مادرم بود این کارو میکرد. ارباب : آخر هفته میخوام برم تهران مادرم اونجا زندگی میکنه باهام میای؟ بهتر نیست تنها بری؟ که تنهایی با مادرت صحبت کنی. ارباب : نه نمیخوام باهام بیای. باشه اگر اونجوری میخوای میام. ارباب : امیدوارم بعد پشیمون نشم از اینکه دنبالش گشتم. پشیمون نمیشی ، قدر مادرتو بدون. احترام به پدرومادر تحت هرشرایطی واجبه! مطمئن باش اتفاقی نمیفته. ارباب : تو چی پدرتو بخشیدی؟ https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 سکوت کردم نمیدونستم چی بگم ، انگار خودمم از ته دل نبخشیده بودم ، مال من فرق میکنه مادرم بخاطر کارای پدرم فوت کرد شاید اگر اونجوری نمیکردم منم اینجا نبودم ، ولی از دار دنیا همین یه پدر رو داشتم بعدشم من کی باشم که بخوام پدرم رو نبخشم! ارباب : میدونی اولین باری که دیدمت اینو فهمیدم به مهربونیت حسادت میکردم. قلب مهربونی که داریو کسی نداره ای کاش منم میتونستم مادری که از بچگیم ولم کرد و رفت رو ببخشم! بخشیدن راحته! نبخشیدن سخت تره کینه، قلبت رو سیاه میکنه. تو زندگیت همش دنباله اینی که ازش انتقام بگیری هرچقدرم سخت اما ببخشش کنید ، نفرت کل زندگیتونو میگیره! ارباب : ممنون بابت؟ ارباب : حرفات که عجیب آرومم کرد کاری نکردم ، روش فکرکن فقط. *آرشاویر* یه جوراییی حضورش تو این شرایط خوب بود. چشمامو بستم حرفاش درست بود انقدر از مادر خودم کینه گرفته بودم ، بیشتر از قبل مصمم بودم ببینمش باهاش حرف بزنم دلیل کارشو توضیح بده. مادریو که چند سال ندیدم‌ حالا قرار بود ببینمش ای کاش فقط همه چی خوب پیش بره! https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *سارگل* باصداهایی از بیرون از خواب بیدارشدم ، موهامو شونه کردم بالای سرم بستم از اتاق بیرون رفتم به تعجب به بابام خیره شدم. بابا : سارگل با من میاد! ارباب : زن من جایی که من بگم‌میره! دوباره همون بحث تکراری ، رفتم پایین با صدای بلند دادزدم بسههه! انقدری هستم که بتونم برای خودم تصمیم بگیرم بابا شما خودتون میدونید من بدون اجازه ارباب نمیتونم جایی بیام ، فقط لطفا بهم زمان بدین فراموش کردن اتفاقات تلخ گذشته راحت نیست درکم کنید ، واقعا حالم بد بود سردرگم بودم نیاز به زمان داشتم تابا همه چی کنار بیام بابا : سارگل فقط به حرفام فکرکن من الان میرم اما فقط تنهام نزار. ارباب : سارگل همینجاست هروقت خواستید میتونید بیاید اینجا. بابا : لطفا خیلی مراقبش باش. این رو گفت و از عمارت خارج شد ، شاید این زمان خوبی بود. برای اینکه تصمیم بگیرم کلافه وارد اتاقم شدم و روی تخت دراز کشیدم الان مثلا باید استراحت کنم ، نه اینکه این همع فشار روم باشه! باصدای در اتاق به خودم اومدم بعد از چند ثانیه وارد شد. ارباب : بهتری؟ اره ارباب : میسپارم وسایل روجمع کنن باید بریم تهران. سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم ، چشمامک بستم سعی کردم به چیزی فکرنکنم با احساس دستی لای موهام که نوازشم میکنه چشمامو باز کردم. ارباب : یادمه این کارو دوس داشتی! لبخندی زدم ، اره بهم ارامش میده. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرشاویر* صبح زودتر از همیشه از خواب بیدارشدم کارارو تموم کردم ، باید سارگل رو بیدار میکردم ساعت 9 راه بیوفتیم به سمت تهران ، کلافه بودم سپرده بودم پیداش کرده بودن مادری که از بچگی ولم کرده بود حالا بخوام بعد این همه سال ببخشمش ، گیج شده بودم. سارگل : چقدر بهم ریختی؟ کی بیدارشدی؟ سارگل : تازه بیدار شدم. آماده شو پس ! دیگه راه بیفتیم. سارگل : میدونم خیلی بهم ریخته ای ، حقم داری بعد این همه سال خیلی سخته ولی مادرو پدر نعمتن ، اصلا از مادرت کینه ای نگیر هرچی باشه ، مادرته و حق به گردنت داره اون ارامشی که تو وجود مادر هست هیچ جایی نمیتونی پیدا کنی. دلتو صاف کن هر اتفاقی هم افتاد اول آروم باش فقط حرفاشو بشنو. سعی میکنم. سارگل : حتما سعیتو بکن. از اتاق بیرون اومدم و اماده شدم. وسیله هارو داخل ماشین گذاشتم. بعد از چند دقیقه سوار شد ، کلافا دستمو لای موهام کردم امیدوارم تصمیم درستی گرفته باشم‌ *سارگل* نگاهی به چهرش انداختم. خیلی آشفته بود هیچ وقت اینجوری ندیده بودمش. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 دلم میخواست براش کاری کنم اما نمیشد باید اول با خودش کنار میومد ، سخت بود میتونستم درکش کنم ، پدری که گفته بودن اونجوری شده حالا فهمیدم دزدیده بودن. فقط امیدوارم بتونه مادرشو ببخشه. با صدای زنگ گوشیش تماسو وصل کرد. ارباب : جانم بابا؟ نمیدونم چی گفت که گوشی رو سمت من گرفت. ارباب : باباس ، طبق معمول به قول خودش خودش با عروس یکی یه دونش کار داره لبخندی زدم و گوشیو گرفتم ، سلام. سلام دخترم ؟ خوبی؟ نوه ما چطوره؟ خداروشکر هردومون خوبیم. هنوز که با من راحت نیستی دختر قرار شد چی بگی؟ چشم باباجان شرمنده‌ بابا : حالاشد ، سارگل جان فقط گوش بده به من! احتمالا از حرفای مادرش عصبی میشه آرشاویر اگر از چیزی عصبی بشه، هیچی جلودارش نیست ، لطفا خیلی حواست بهش باشه اینو میدونم که فقط تو میتونی آرومش کنی نه هیچ کس دیگه! نگران نباشید حواسم بهش هست ، نمیذارم اتفاقی بیفته. بابا : ممنون عزیزدلم ، مراقب خودتون باشید. چشم شماهم همینطور. ارباب : چیشد؟ گوشیو گرفتم‌سمتش بین منو بابا بود ، بعدم لبخندی زدم ارباب : عه باشه میرسیم به منم! https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرشاویر* بعداز حدود 30 دقیقه جلو خونه نگه داشتم ، کلافه نفسمو بیرون فرستادم ، باهم از ماشین پیاده شدیم ، حالی که داشتم دست خودم نبود ، دستمو گرفت آرامشی بهم وارد شد، زنگ‌زدم و منتظر شدم ، خودش بود کسی که این همه سال نبود. آ....ر.....ش.....ا.....و....ی....ر تعجب کردم چجوری میشناخت وقتی این همه سال نبوده! با فشار دست سارگل به خودم اومدم ، کل صورتش از اشک خیس شده بود داشت روی زمین میفتاد ک سارگل سریع به سمتش رفت ، و کمکش کرد وارد خونه بشه! سعی کردم آروم باشم. سارگل : اول این لیوان آب رو بخورید آروم تر بشید. سکوت کرده بودم میخواستم اون همه چیو توضیح بده! اون موقع به اجبار باپدرت ازدواج کردم ، پدرت خوب بود عشقی که داشت واقعی بود اما من نمیتونستم از همون اول از عموت خوشم میومد اما پدرت خان زاده بود، وقتی به پدرش گفت منو میخواد کسی نمیتونست رو حرف خان حرف بزنه باهم ازواج کردیم ، از نگاهای عموت فهمیده بودم اونم علاقه داره بهم ، اما چیزی نگفت . پدرت خونه نبود عموت به هوای اینکه کارداره اومد باهام حرف زد ، پدرت از خوشحالی که داشت تقرببا نصف اموالش رو به نامم کرد ، چون پدرت بزرگتر بود همه اموال برای اون بود عموت هیچی نداشت سر یه اشتباهی که کرده بود خان اموالش رو گرفت. قراربود باهم فرارکنیم که تو بدنیا اومدی ، آرشاویر درسته من رفتم اما دوست داشتم ، خام حرفاش شدم و باهاش فرار کردم رسیدیم شهر اما پشیمون شده بودم . عموت خیلی عوض شده بود حرص و طمع چشمش رو کور کرده بود خیلی بهم بی توجه بود روز به روز حالم بدتر میشد. بهش التماس کردم تا اینکه گفت برای اینکه برم شرط داره. شرطش چی بود؟ https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01