eitaa logo
The Enduring Word
382 دنبال‌کننده
453 عکس
1.1هزار ویدیو
187 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی راضی نیستم... فقط استفاده شخصی یا هم فور
مشاهده در ایتا
دانلود
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *سارگل* باصداهایی از بیرون از خواب بیدارشدم ، موهامو شونه کردم بالای سرم بستم از اتاق بیرون رفتم به تعجب به بابام خیره شدم. بابا : سارگل با من میاد! ارباب : زن من جایی که من بگم‌میره! دوباره همون بحث تکراری ، رفتم پایین با صدای بلند دادزدم بسههه! انقدری هستم که بتونم برای خودم تصمیم بگیرم بابا شما خودتون میدونید من بدون اجازه ارباب نمیتونم جایی بیام ، فقط لطفا بهم زمان بدین فراموش کردن اتفاقات تلخ گذشته راحت نیست درکم کنید ، واقعا حالم بد بود سردرگم بودم نیاز به زمان داشتم تابا همه چی کنار بیام بابا : سارگل فقط به حرفام فکرکن من الان میرم اما فقط تنهام نزار. ارباب : سارگل همینجاست هروقت خواستید میتونید بیاید اینجا. بابا : لطفا خیلی مراقبش باش. این رو گفت و از عمارت خارج شد ، شاید این زمان خوبی بود. برای اینکه تصمیم بگیرم کلافه وارد اتاقم شدم و روی تخت دراز کشیدم الان مثلا باید استراحت کنم ، نه اینکه این همع فشار روم باشه! باصدای در اتاق به خودم اومدم بعد از چند ثانیه وارد شد. ارباب : بهتری؟ اره ارباب : میسپارم وسایل روجمع کنن باید بریم تهران. سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم ، چشمامک بستم سعی کردم به چیزی فکرنکنم با احساس دستی لای موهام که نوازشم میکنه چشمامو باز کردم. ارباب : یادمه این کارو دوس داشتی! لبخندی زدم ، اره بهم ارامش میده. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرشاویر* صبح زودتر از همیشه از خواب بیدارشدم کارارو تموم کردم ، باید سارگل رو بیدار میکردم ساعت 9 راه بیوفتیم به سمت تهران ، کلافه بودم سپرده بودم پیداش کرده بودن مادری که از بچگی ولم کرده بود حالا بخوام بعد این همه سال ببخشمش ، گیج شده بودم. سارگل : چقدر بهم ریختی؟ کی بیدارشدی؟ سارگل : تازه بیدار شدم. آماده شو پس ! دیگه راه بیفتیم. سارگل : میدونم خیلی بهم ریخته ای ، حقم داری بعد این همه سال خیلی سخته ولی مادرو پدر نعمتن ، اصلا از مادرت کینه ای نگیر هرچی باشه ، مادرته و حق به گردنت داره اون ارامشی که تو وجود مادر هست هیچ جایی نمیتونی پیدا کنی. دلتو صاف کن هر اتفاقی هم افتاد اول آروم باش فقط حرفاشو بشنو. سعی میکنم. سارگل : حتما سعیتو بکن. از اتاق بیرون اومدم و اماده شدم. وسیله هارو داخل ماشین گذاشتم. بعد از چند دقیقه سوار شد ، کلافا دستمو لای موهام کردم امیدوارم تصمیم درستی گرفته باشم‌ *سارگل* نگاهی به چهرش انداختم. خیلی آشفته بود هیچ وقت اینجوری ندیده بودمش. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 دلم میخواست براش کاری کنم اما نمیشد باید اول با خودش کنار میومد ، سخت بود میتونستم درکش کنم ، پدری که گفته بودن اونجوری شده حالا فهمیدم دزدیده بودن. فقط امیدوارم بتونه مادرشو ببخشه. با صدای زنگ گوشیش تماسو وصل کرد. ارباب : جانم بابا؟ نمیدونم چی گفت که گوشی رو سمت من گرفت. ارباب : باباس ، طبق معمول به قول خودش خودش با عروس یکی یه دونش کار داره لبخندی زدم و گوشیو گرفتم ، سلام. سلام دخترم ؟ خوبی؟ نوه ما چطوره؟ خداروشکر هردومون خوبیم. هنوز که با من راحت نیستی دختر قرار شد چی بگی؟ چشم باباجان شرمنده‌ بابا : حالاشد ، سارگل جان فقط گوش بده به من! احتمالا از حرفای مادرش عصبی میشه آرشاویر اگر از چیزی عصبی بشه، هیچی جلودارش نیست ، لطفا خیلی حواست بهش باشه اینو میدونم که فقط تو میتونی آرومش کنی نه هیچ کس دیگه! نگران نباشید حواسم بهش هست ، نمیذارم اتفاقی بیفته. بابا : ممنون عزیزدلم ، مراقب خودتون باشید. چشم شماهم همینطور. ارباب : چیشد؟ گوشیو گرفتم‌سمتش بین منو بابا بود ، بعدم لبخندی زدم ارباب : عه باشه میرسیم به منم! https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرشاویر* بعداز حدود 30 دقیقه جلو خونه نگه داشتم ، کلافه نفسمو بیرون فرستادم ، باهم از ماشین پیاده شدیم ، حالی که داشتم دست خودم نبود ، دستمو گرفت آرامشی بهم وارد شد، زنگ‌زدم و منتظر شدم ، خودش بود کسی که این همه سال نبود. آ....ر.....ش.....ا.....و....ی....ر تعجب کردم چجوری میشناخت وقتی این همه سال نبوده! با فشار دست سارگل به خودم اومدم ، کل صورتش از اشک خیس شده بود داشت روی زمین میفتاد ک سارگل سریع به سمتش رفت ، و کمکش کرد وارد خونه بشه! سعی کردم آروم باشم. سارگل : اول این لیوان آب رو بخورید آروم تر بشید. سکوت کرده بودم میخواستم اون همه چیو توضیح بده! اون موقع به اجبار باپدرت ازدواج کردم ، پدرت خوب بود عشقی که داشت واقعی بود اما من نمیتونستم از همون اول از عموت خوشم میومد اما پدرت خان زاده بود، وقتی به پدرش گفت منو میخواد کسی نمیتونست رو حرف خان حرف بزنه باهم ازواج کردیم ، از نگاهای عموت فهمیده بودم اونم علاقه داره بهم ، اما چیزی نگفت . پدرت خونه نبود عموت به هوای اینکه کارداره اومد باهام حرف زد ، پدرت از خوشحالی که داشت تقرببا نصف اموالش رو به نامم کرد ، چون پدرت بزرگتر بود همه اموال برای اون بود عموت هیچی نداشت سر یه اشتباهی که کرده بود خان اموالش رو گرفت. قراربود باهم فرارکنیم که تو بدنیا اومدی ، آرشاویر درسته من رفتم اما دوست داشتم ، خام حرفاش شدم و باهاش فرار کردم رسیدیم شهر اما پشیمون شده بودم . عموت خیلی عوض شده بود حرص و طمع چشمش رو کور کرده بود خیلی بهم بی توجه بود روز به روز حالم بدتر میشد. بهش التماس کردم تا اینکه گفت برای اینکه برم شرط داره. شرطش چی بود؟ https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 گفت باید اموالم رو به نامش بزنم ، فکرمیکردم اگر این کارو بکنم میزاره برگردم ، اموالم رو بهش دادم یه خونه بود که اونو برای تو خریده بودم از اون بیخبر بود. وقتی فرار کردم پدرت غیابی طلاقم داد قرار شد اموالم رو که بهش بدم طلاقم بده اون موقع به فکر این بودم که یه جوری برگردم. پس چیشد؟ این همه سال نبودی؟ سارگل : آروم باش بزار حرفاشو بزنه برای خودش گفتن این حرفا خیلی سخته. کلافه دستمو مشت کردم. سارگل : ما خونه حرف زدیم. سعی کردم آروم باشم تا حرفاشو بزنه. حق داری پسرم خیلی بد کردم در حق توو پدرت! کارای اموال طول کشید. ولی روزی که قرار بود طلاقم بگیریم انگار به افرادش سپرده بود ، فهمیده بود که یه چیزیو ازش مخفی کردم اون هم قیمتش خیلی زیاد بود. تااینکه فهمید زندگیو برام جهنم کرد. نمیذاشت از خونه بیام بیرون. هیچ کدوم از خدمه باهام خوب رفتار نمیکردن. افسرده شده بودم. حتی اون شب خیلی دعوا کردیم بهش گفتم اون خونه رو بهت نمیدم. چون برای تو بود خیلی برام ارزش داشت کتکم زد اما کاری نمیتونستم بکنم. تا اینکه یک سال پبش تو تصادف فوت کرد. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 بعدش؟ همه جارو دنبالت گشتم ، قبل اون نمیذاشت بیام اما عکساتو داشتم برای همین دیدمت شناختمت میخواستم برگردم . اما پدرت گفت الان وقت مناسبی نیست گفت باید خودت بخوای ، میدونم پسرم در حقتون بدی کردم. اما تاوانشو دادم خودمم زجر کشیدم ، نمیخوام الان منو ببخشی اما روش فکرکن. *سارگل* بهش نگاه کردم خیلی آشفته بود حقم داشت ولی مادرش کم اذیت نشده بود امیدوار بودم بتونه مادرشو ببخشه! واقعا یه موقع هایی زمان همه چیو میتونه درست کنه. اگر زمان میگذشت شاید بخشید کاری که خودم سعی دارم انجامش بدم. پدرمو بخشیدم . پدری که شاید خیلی کاراکرد اما مهم حال بود الان بود که خودش فهمیده بود‌ ارباب : بلندشو بریم! سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم. آرشاویر روش فکرکن. ارباب : روش فکرمیکنم. باهم از خونه بیرون اومدیم. معلوم بود کلافس اینو از حالش میشد فهمید https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 باید باهاش حرف میزدم ، شاید قانع میشد. شرایطمون مثل همه میتونم درکت کنم ولی مادرت کم زجر نکشیده. حالشو خوب میتونم بفهمم اینکه نمیتونست بیاد بیرون تو دیگه اذیتش نکن بهش یه فرصت دیگه بده. آرامشی که پیش مادرا میتونی پیدا کنی هیچ جای دیگه نیست. ارباب : من هیچ وقت نمیتونم مثل تو باشم ، تو راحت میتونی ببخشی اما من نه! ولی روش فکرمیکنم باید با خودم کنار بیام. بهت حق میدم ولی کینه قلبو سیاه میکنه. بخشیدن راحت تره. ارباب : باشه *آرمان* از وقتی دیده بودمش بهش علاقه مند شدم. وقتش بود ، باید بهش میگفتم نمیخواستم از دستش بدم‌ داخل آشپزخونه بود سلامی کردم و روی صندلی نشستم. مهتاب : چایی بریزم براتون؟ نه ، بشین باهات حرف دارم. دیگه بنظرم وقتشه ، از همون اول که وارد این عمارت شدم بهت علاقه داشتم. مهتاب میدونم سختی کشیدی بزار کنارت باشم باهم همه چیو درست میکنیم‌ بیشتر از هرچیزی که فکرشو بکنی دوست دارم. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *مهتاب* باحرفش تو شک رفته بودم. باورم نمیشد ، چیزی که خودم انتظارشو میکشیدم . بالاخره گفت اما حس عجیبی داشتم هضم این اتفاق برام سخت بود نمیتونستم حرف بزنم فقط سکوت کرده بودم. آرمان : جوابمو نمیدی؟ مریم بانو : دخترم حیا داره خجالت میکشه جوابتو بده. باصدای مریم بانو بیشتر خجالت کشیدم ، سرمو انداختم پایین. آرمان: خب مامانی الان من چیکارکنم این خانم زیبا جوابمو بدن؟ مریم بانو : شما باید با بزرگترش حرف میزدی حالا پاشو برو ببینم. وقتی رفت از استرس نفس راحتی کشیدم. مریم بانو : این پسرما هنوز یاد نگرفته ، ولی حقته که چند روز فکرکنی ، فقط اینو بهت بگم عزیزم آرمان پسر خوبیه چشم پاکه ، هر تصمیمی بگیری ما بهش احترام میذاریم. چشم... مریم بانو : چشمت سلامت عزیزم. فقط یه خواهر داشتم که ازم 6 سال بزرگتر بود ، اما سر اختلافاتی که داشتیم از هم بیخبر بودیم ولی فکرکنم باید بهش زنگ میزدم. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *سارگل* صبح برمیگشتیم روستا گفته بود خونه رو مرتب کنن. ماشینو نگه داشت هردو پیاده شدیم ، نگاهی به چهرش انداختم خیلی اشفته بود . نمیدونم چرا با این همه کاری که کرده بود ولی خیلی نگرانش بودم دلم نمیخواست اتفاقی براش بیفته ، وارد خونه شدیم همه خدمه رو مرخص کرد ، وارد اتاق شد و درو بست تصمیم گرفتم تنهاش بزارم ، تا یکم با خودش خلوت کنه. وارد آشپز خونه شدم تصمیم گرفتم قرمه سبزی درست کنم تا شب وقت زیادی داشتم. مانتومو عوض کردم زیرش تی شرت نارنجی تنم بود که به پوست سفیدم خیلی میومد ، شالمو باز کردم و دم اسبی بستم شروع کردم به درست کردن خورشت ، بعداز چند ساعت بالاخره کارم تموم شد. روی صندلی نشستم ، میدونستم این غذا رو خیلی دوست داره ، خسته شده بودم. ارباب : حالت خوبه؟ یه دفعه با صداش سرمو بالااوردم ، اره. ارباب :  چه بویی راه انداختی! تو الان باید استراحت کنی. لبخندی زدم ، یه غذا بود دیگه. ارباب : بشین خسته شدی ، چایی میریزم میارم. باشه. ارباب : 3 روز دیگه وقت دکترته تازه یادم افتاد ، برنمیگردیم روستا. اره خودمم اصلا یادم نبود https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *مریم بانو* خداروشکر بچهام سرو سامانی میگرفتن ، فقط باید از سارگل خیالم راحت میشد خیلی نگرانش بودم میدونستم که هردو خیلی غرور دارن اما امیدوارم بودم که دیر نشه . شاید یه موقع هایی برای خیلی از کارای زندگیمون دیر بشه چه بهتر که همون موقع انجامش بدیم ، با صداز تلفن عمارت به خودم اومدم ، بله. ارباب : چند روز دیگه برمیگردیم روستا ، سارگل وقت دکتر داره! باشه ارباب ، خانم خوبه؟ ارباب : آره نگران نباش. چشم مراقب خودتون باشید. *سارگل* بعداز خوردن شام داخل هال نشستیم ، ذهنم درگیر خیلی چیزا بود که برای هیچ کدومشون جوابی پیدا نمیکردم . با صدای به خودم اومدم. ارباب : برام عجیبه که چرا مریم بانو نسبت بهت نگرانه! تاحالا این رفتارشو ندیده بودم. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 نمیدونستم بهش بگم یا نه اما فکرمیکردم وقتش رسیده نمیخواستم بعدا مشکلی پیش بیاد . راستش یه مدت بعداینکه وارد عمارت شدم از شباهتی که با مادرم داشتم مریم بانو فهمیدم که من نوشم‌ ارباب : پس چرا از هم بی خبر بودید این چند سال؟ اون قضیه ش مفصله . اما سر ازدواجی که مادرم پدربزرگم راضی نبوده میگفته پدرم آدم درستی نیست ولی وقتی اصرار مادرم رو دیدن سکوت کردن ، اما پدرم بعداز ازدواجشون این اجازه رو به مادرم نمیده . فکرمیکردم خیلی عصبی بشه اما منطقی برخورد کرد. ارباب : از پدرت خبر داری؟ نه گوشیمو گرفتی! راستی آرمان... با آوردن اسمش دیدم عصبی دستاشو مشت کرد‌. ارباب : الان برای چی اسم اون عوضی رو میاری؟ اونی که میگی پسردایی منه ‌. تو اشتباه متوجه شدی اگرم نسبت بهت حساس بود نگران حالم بود اون یکی دیگه رو میخواد‌ ارباب : در هر صورت دوس ندارم اسمشو ببری ، فهمیدی؟ فهمیدم نفسی از روی اسودگی کشید بله فهمیدم. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرشاویر* تا گفت اون پسره پسردایشه خیالم راحت شد . چون حس خوبی نسبت بهش نداشتم . ولی تمام حرفایی که زد باعث نمیشد بزارم باهاش حرف بزنه ، نگاهی بهش کردم از چهرش مشخص بود خیلی خسته شده ، چرا همچین حسی نسبت به این دختر داشتم دختری که اون چشمای سبزش بیشتر از هرچیزی ذهنمو مشغول خودش کرده بود . دختری که روش غیرت داشتم نمیخواستم باهیچ مردی هم کلام بشه ، کلافه سرمو تکون دادم تا کمی حواسم پرت بشه ، برگشتم ستمش ، خسته شدی برو دراز بکش. سارگل : نه خوبم. رفتم کنارش روی مبل نشستم اشاره به پام کردم که سرشو بزاره ، دراز کشید شروع کردم به نوازش کردن موهاش میدونستم با این کار حتما خوابش میبره ، از صدای منظم نفسش فهمیدم خوابش برده آروم روی پیشونیش رو بوسیدم چی داری تو وجودت که نمیزاره نسبت بهت بی تفاوت باشم . فقط میدونستم این دختر با تمام دخترایی که دیدم برام فرق داره. دختر زیادی اطرافم بوده. اما سارگل با همه فرق داشت این دختر زیادی ذهنمو به خودش مشغول کرده بود https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01