#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت216
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*سارگل*
صبح برمیگشتیم روستا گفته بود خونه رو مرتب کنن.
ماشینو نگه داشت هردو پیاده شدیم ، نگاهی به چهرش انداختم خیلی اشفته بود .
نمیدونم چرا با این همه کاری که کرده بود ولی خیلی نگرانش بودم دلم نمیخواست اتفاقی براش بیفته ،
وارد خونه شدیم همه خدمه رو مرخص کرد ، وارد اتاق شد و درو بست تصمیم گرفتم تنهاش بزارم ،
تا یکم با خودش خلوت کنه.
وارد آشپز خونه شدم تصمیم گرفتم قرمه سبزی درست کنم تا شب وقت زیادی داشتم.
مانتومو عوض کردم زیرش تی شرت نارنجی تنم بود که به پوست سفیدم خیلی میومد ،
شالمو باز کردم و دم اسبی بستم
شروع کردم به درست کردن خورشت ، بعداز چند ساعت بالاخره کارم تموم شد.
روی صندلی نشستم ،
میدونستم این غذا رو خیلی دوست داره ، خسته شده بودم.
ارباب : حالت خوبه؟
یه دفعه با صداش سرمو بالااوردم ، اره.
ارباب : چه بویی راه انداختی! تو الان باید استراحت کنی.
لبخندی زدم ، یه غذا بود دیگه.
ارباب : بشین خسته شدی ، چایی میریزم میارم.
باشه.
ارباب : 3 روز دیگه وقت دکترته تازه یادم افتاد ، برنمیگردیم روستا.
اره خودمم اصلا یادم نبود
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت217
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*مریم بانو*
خداروشکر بچهام سرو سامانی میگرفتن ، فقط باید از سارگل خیالم راحت میشد خیلی نگرانش بودم میدونستم که هردو خیلی غرور دارن اما امیدوارم بودم که دیر نشه .
شاید یه موقع هایی برای خیلی از کارای زندگیمون دیر بشه چه بهتر که همون موقع انجامش بدیم ،
با صداز تلفن عمارت به خودم اومدم ، بله.
ارباب : چند روز دیگه برمیگردیم روستا ، سارگل وقت دکتر داره!
باشه ارباب ، خانم خوبه؟
ارباب : آره نگران نباش.
چشم مراقب خودتون باشید.
*سارگل*
بعداز خوردن شام داخل هال نشستیم ، ذهنم درگیر خیلی چیزا بود که برای هیچ کدومشون جوابی پیدا نمیکردم .
با صدای به خودم اومدم.
ارباب : برام عجیبه که چرا مریم بانو نسبت بهت نگرانه! تاحالا این رفتارشو ندیده بودم.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت218
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
نمیدونستم بهش بگم یا نه اما فکرمیکردم وقتش رسیده نمیخواستم بعدا مشکلی پیش بیاد . راستش یه مدت بعداینکه وارد عمارت شدم از شباهتی که با مادرم داشتم مریم بانو فهمیدم که من نوشم
ارباب : پس چرا از هم بی خبر بودید این چند سال؟
اون قضیه ش مفصله .
اما سر ازدواجی که مادرم پدربزرگم راضی نبوده میگفته پدرم آدم درستی نیست ولی وقتی اصرار مادرم رو دیدن سکوت کردن ،
اما پدرم بعداز ازدواجشون این اجازه رو به مادرم نمیده .
فکرمیکردم خیلی عصبی بشه اما منطقی برخورد کرد.
ارباب : از پدرت خبر داری؟
نه گوشیمو گرفتی! راستی آرمان... با آوردن اسمش دیدم عصبی دستاشو مشت کرد.
ارباب : الان برای چی اسم اون عوضی رو میاری؟
اونی که میگی پسردایی منه .
تو اشتباه متوجه شدی اگرم نسبت بهت حساس بود نگران حالم بود اون یکی دیگه رو میخواد
ارباب : در هر صورت دوس ندارم اسمشو ببری ، فهمیدی؟
فهمیدم نفسی از روی اسودگی کشید بله فهمیدم.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت219
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*آرشاویر*
تا گفت اون پسره پسردایشه خیالم راحت شد . چون حس خوبی نسبت بهش نداشتم .
ولی تمام حرفایی که زد باعث نمیشد بزارم باهاش حرف بزنه ،
نگاهی بهش کردم از چهرش مشخص بود خیلی خسته شده ،
چرا همچین حسی نسبت به این دختر داشتم دختری که اون چشمای سبزش بیشتر از هرچیزی ذهنمو مشغول خودش کرده بود .
دختری که روش غیرت داشتم نمیخواستم باهیچ مردی هم کلام بشه ، کلافه سرمو تکون دادم تا کمی حواسم پرت بشه ، برگشتم ستمش ، خسته شدی برو دراز بکش.
سارگل : نه خوبم.
رفتم کنارش روی مبل نشستم اشاره به پام کردم که سرشو بزاره ،
دراز کشید شروع کردم به نوازش کردن موهاش میدونستم با این کار حتما خوابش میبره ،
از صدای منظم نفسش فهمیدم خوابش برده آروم روی پیشونیش رو بوسیدم چی داری تو وجودت که نمیزاره نسبت بهت بی تفاوت باشم .
فقط میدونستم این دختر با تمام دخترایی که دیدم برام فرق داره.
دختر زیادی اطرافم بوده.
اما سارگل با همه فرق داشت این دختر زیادی ذهنمو به خودش مشغول کرده بود
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت220
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*سارگل*
نگاهی به ساعت کردم که روی 9 درجا میزد ، برای ساعت 12 وقت دکتر داشتم حسابی براش ذوق داشتم جنسیتش برام فرقی نداشت فقط میخواستم تنش سالم باشه ،
نگاهی کردم که دیدم نیست حتما جایی نبود خودمو رو مرتب کردم و از اتاق بیرون اومدم ،
امروز خیلی حالم خوب بود اونم شاید بخاطر اینکه جنسیت این فسقلی معلوم میشد .
ارباب : ساعت خواب مامان کوچولو.
نگاهی به چهره خندونش کردم انگار جفتمون امروز حال بهتری داشتیم ، زودبیدارشدم که!
ارباب : آره بله وگرنه هرروز جا داشت بخوابید ، بیا صبحانتو بخور دیر میشه
صبحانمو خوردم نگاهی به لباسام انداختم ، مانتو بلند زرشکی رنگمو بیرون اوردم به همراه شال و شلوار سفید ،
ترکیب قشنگی میشد.
لباسامو عوض کردم صورتم خیلی بیحال بود آرایش کمی کردم ولی با همون چهرم خیلی عوض شده بود موهامو چتری روی صورتم ریختم ،
کیف دستی کوچیکمو برداشتم ازاتاق بیرون اومدم ، از پله ها پایین اومدم نگاهی به تیپش کردم واقعا جذاب تر شده بود ،
شلوار مشکی پوشیده بود که براش جذب بود و پیراهن زرشکی لبخندی زدم انگار تله پاتی داشتیم.
ولی این رنگ خیلی بهش میومد سرمو پایین انداختم تا چهره آرایش کردمو نبینه سوار ماشین شدیم
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
اینم ۲۰ تاپارت خوشتتون اومد توی ناشناس ادصبا بگین
https://harfeto.timefriend.net/17726266298788
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آخ بمیرم واسه تو که دلت میگیره ...
این آهنگ عشقه
@TheEnduringWord