#سوگند
#قسمت شصت_هشت
- خودت خیر نبینی بگیر کوفت کن ضعف نکنی
الان توقع داشت با این حرفش واقعا من شکلات و کوفت کنم ؟!
با تاسف براش سر تکون دادم و شکلات و باز کردم و چسبوندم به لباسش
+ نوش جون لباس کثیفت
با قیافه حرصی نگاهم کرد
- بیشعوری
+ از شما یاد گرفتم
- اوو جالب اینجاست که من قبل تو بیشعور نبودم به نظرت یه جای کار نمیلنگه ؟
دستی روی صورتم کشیدم
+ استغفرالله من هی میخوام سکوت کنم شما برادر محترم ....
با تعجب نگاهم کرد تا دهن باز کرد من زودتر حرف زدم
+ هی زر میزنی
قیافه اش مثل همیشه حرصی شد
- و خداوند تو خر را آفرید تا من و حرص بدی
زد تیر آخر و به کمرم
نکبت !
من خرم ؟!
+ و خداوند من و آفرید تا تو خر را آدم کنم
به جلو خیره شد و دست به سینه شد
- ترجیح میدم به حرفای یه خر گوش نکنم
+ ما ما ما
برگشت به سمتم : ما ما ما چیه ؟
+ صدای گاوه دیگه
- رد دادی صدای گاو در میاری ؟
+ نه دارم مثل گاو حرف میزنم که تو حرفم و بفهمی
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
#سوگند
#قسمت_شصت_نه
آی ننه ؛
چی گفتم دستم و روی دهنم گذاشتم و خندیدم
- تا االان که خر بودم
+ بابا دمت گرم قبول داری خری
دستش و مشت کرد و فقط صدای فشار دادن دندوناش اومد
بعد یکم سکوت ادامه دادم
+ تو یه چیزایی بین گاو و خری هیچی ازشون کم نداری قیافه ات مثل گاوه !! اندامت
مثل خر !! و ذهنت ترکیبی بین هر دوی اینها
چشماش و بست و بعد از چند دقیقه زبون باز کرد :
- میدونی چیه ؟
+ نه چیه ؟
- خیلی پرویی
+ البته به پرویی شما نمیرسم
برگشت سمتم :
- من دیگه با تو زبون نفهم حرف نمیزنم
با ذوق گفتم : جدی !!
قشنگ حرصی شد
حتما توقع داشت الان گریه کن م بگم نه رییس این کار و با من نکن من میمیرم
صدات نه اینکه مثل مسکنه بهش وابسته شدم !!
کم میارم تو زندگی .
از تصورات خودم خنده ام گرفت
شتر در خواب ببیند پنبه دانه گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه
یه ربع گذشت و دیگا با هم حرف نزدیم و مهراب کم کم خوابش میبرد
کمی به جلو خم شدم و تکونش دادم
بدون حرف برگشت سمتم و با کله تکون دادن بهم فهموند چیکارش دارم
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
#سوگند
#قسمت_هفتاد
عه !!
آقا جدی نمیخواست با من حرف بزنه
بس که بی لیاقته
منم بلدم با کله بهش حرفم و بفهمونم و باهاش حرف نزنم
فقط کله ام و تکون دادم
خودمم نفهمیدم چی میخواستم با این کله تکون دادن ولی توقع داشتم مهراب بفهمه
مهراب گنگ نگاهم کرد
بابا گنگ نگاه نکن حرف بزن که منم دهنم و باز کنم
موهام و پشت گوشم دادم و با التماس به مهراب نگاه کردم
اینکه من حرف نزنم و زبونم کار نکنه خدایی خیلی سخت بود
سخت تر از سخت
مهراب پوزخندی بهم زد و به جلو خیره شد
بیشعور !! کوتاه بیا نیس انگاری
خب اینبار من کوتاه بیام !!
به جایی بر میخوره ؟
خیر
چند تا سرفه کردم و تا خواستم حرف بزنم گوشی مهراب زنگ خورد
گوشی رو برداشت و جواب داد
مهراب : کجایی میلاد
یعنی خاک
نمیدونه سلام واجبه
صدای اونطرف که نمیومد دیگه منم زل زده بودم به دهن مهراب
- خب آره همونجا یکم جلوتر تو جاده خاکی ایم
تلفن و خاموش کرد و داخل جیبش گذاشت
لبخندی با شادی زدم
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
#سوگند
#قسمت_هفتاد_یک
دیدی حرف زدی
- من نگفتم حرف نمیزنم گفتم با تو حرف نمیزنم
+ االن که حرف زدی
- خانم زرنگ شما زودتر حرف زدی
عه !!!
راست میگه !!
اینم شانسه ما داریم ؟!
- حاال حرص نخور صورتت چروک میشه شوهر گیرت نمیاد
+ دهنت و ببند مهراب کی شوهر خواست ؟!
به عقب برگشت و نگاهم کرد
- بدون شوهر که نمیشه زندگی کرد عزیز من .
وات !!!
چی گفت ؟! عزیز من ......
با گنگی نگاهش کردم
خنده ای کرد و گفت : به خودت نگیر من به همه میگم عزیزم
+ ایشش ایکبیری !! فکر کردی من ذوق کردم
- معلوم بود داشتی از ذوق اشک میریختی
+ مهراب ببند دهنتو تا یکی مثل امروز نخوابوندم تو گوشت
- ببین یبار رو دادم پرو نشو
+ زر نزن
- سوگند میزنمتا !!
+ بیخی عمو !! جرعتش و نداری
- مثل لاتاحرف نزن من هر کاری بخوام میکنم
اداش و در اوردم و خندیدم
به سمتم حمله ور شد که در و باز کردم و پریدم بیرون
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند
#قسمت_هفتاد_دو
خدا خودش بخیر بگذرونه
بازم هار شد
از ماشین چند قدم دور شدم
یه لحظه به عقب نگاه کردم ،
مهرابم تو دو قدمی ام بود
تو اون لحظه خنده ام گرفت
یه لحظه خندیدم و تا خواستم تندتر بدوم با کله پرت شدم روی زمین
حاال از شانس گند من محکم صورتم روی یه سنگ تیز خورد
انقدری درد داشت که نتونستم جلوی خودم و بگیرم و جیغ بکشم
مهراب زود بلند کردم
- چیکار کردی با خودت دختره ی احمق
+ مهراب درد میکنه
- خب معلومه درد میکنه احمق بیا داخل ماشین ببینم چه گندی زدی به صورتت
در ماشین و باز کرد و داخلش نشستم
گوشیش و اورد و نورش و روی صورتم انداخت
از داخل جیبش دستمالی بیرون اوردی آروم روی بینی ام که درد میکرد گذاشت
از درد لبم و گاز گرفتم و چشمام و بستم
قطره های اشکم آروم روی گونه ام میریختن و نفس های عصبانی مهراب به صورتم
میخورد
- گریه نکن
+ درد میکنه
- میدونم درد میکنه گریه نکن خوشم نمیاد
+ خب میگم درد میکنههه
- نفهم بفهم میگم گریه نکننن
با صدای دادش خشکم زد !!
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
#سوگند
#قسمت_هفتادوسه
اشکام خشک شدن و با دست از روی گونه ام پاکشون کردم
با صدای بوق ماشین حواس هر دومون به سمت ماشین رفت
میلاد از ماشین پیاده شد و به سمتمون اومد
به مهراب سلام داد و تازه نگاهش به من افتاد
- وا چه بلایی سرت اومده دختر
با نگرانی پرسیدم
+ مگه چی شده
سرش و تکون داد و گفت : صورتت بدجور ناجور شده
با گریه گفتم : یعنی چی ناجور شده
مهراب لگدی به پای میلاد زد
- گمشو برو داخل ماشینت
بعد صورتش کرد طرف من و با مهربونی بی سابقه ای گفت :
- هیچی نشده انقدر گریه نکن
انقدر مهربونی مهراب و ندیده بودم
نا خود آگاه دلم خواست لوس کنم خودم و براش
که شاید نازم و بکشه شایدم نه !!!
لحنم و لوس کردم و گفتم : ولی اون میگه صورتم ناجور شده
کلافه سرش و تکون داد : میدونی اون زیادی زر میزنه مثل تو
با همون لحنم گفتم : من زر میزنم ؟
عمیق نگاهم کرد : نکن اینکارو کثافت
+ کدوم کارو
- ولش کن
دستم و کشید و از جام بلندم کرد در ماشین و بست و قفلش کرد
آروم به سمت ماشین میلادرفتیم
در و باز کرد و آروم گفت : بشین
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند
#قسمت_هفتاد_چهار
وارد ماشین شدم و نشستم
خودشم کنارم نشست
میلاد : نمیای جلو ؟
- نه عقب راحتم
برگشت سمت ما
میلاد : حالت خوب ....
فرصت حرف زدن بهش نداد و گفت :
- به تو چه ربطی داره رانندگیتو بکن
میلاد : اوکی
کمی خودم و بالا کشیدم تا تو آینه قیافه ام و ببینم ولی مهراب دستش و روی چشمم
گذاشت و سرم و روی شونه اش قرار داد : بگیر بخواب اگر درد داری
دیگه واقعا باور شد صورتم یه چیزی اش شده که مهراب مانع میشه
ولی بیخیال شدم و آروم همونطوری که سرم روی شونه مهراب بود خوابم برد
**
با سنگینی که روی سرم احساس کردم چشمام و باز کردم هنوزم دست مهراب روی
چشمم بود
آروم دستش و پایین اوردم
بنده خدا!!
سرش و روی سر من گذاشته بود و خوابش برده بود
دلم نیومد بیدارش کنم ولی خب سرم داشت زیر سرش له میشد
آروم تکونش دادم و صداش زدم
+ مهراب بلند شو
فایده ای نداشت
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند
#قسمت_هفتادوپنج
دوباره صداش زدم
+ مهراب بلند شو
کمی تکون خورد ولی چشماش و باز نکرد
+ مهراب بلند شو
- مرگ مهراب دهنتو ببند بزار بخوابم
یعنی خاک تو سر من کنن که با این مهربونم!!
یادم رفته بود این بشر بی لیاقته
دستم و مشت کردم و یکی محک م کوبوندم روی شکمش
آه عمیقی کشید و دستش روی دلش گذاشت و خم شد
- بمیری سوگند که عذابی
+ ببند دهنتو تو اضافی من چرا بمیرم
گردنم و کمی صاف کردم و به دور بر نگاه کردم
+ اینجا کجاست ؟
مهراب سر جاش نشست و با اخم زل زد به من
- میدونستی خیلی ....
+ خیلی خوبم و با ادبم و خوشگلم و همچی تموم تروخدا به روم نیار خجالت میکشم
- گاگول
+ خالته
- چیکار به خاله ام داری
+ تو چیکار به من داری
- ببین زبونتو و میبرم
+ عه!! مگه من مرده باشم
- نکبت
+ خودتی
صورتم و ازش گرفتم و از ماشین پیاده شدم
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند
#قسمت_هفتادوشش
به به!!!
نمیدونستم اینجا کجاست!! ولی بسیار بسیار زیباست
دور و برم پر بود از ساختمون...
ساختمون که نه برج بودن برای خودشون
ـ اویی دختره اینور و نگاه
با شنیدن صدا به طرفش برگشتم
یه پسر 18 یا 19 ساله که اصلا اوضاعش خوب نبود به ماشینش تکیه داده بود و با
خماری نگاهم میکرد
+ کاری داری ؟
- خوشگله تازه اومدی؟!
با تاسف براش سر تکون دادم
+ خاک تو سر هولت بکنن ، برو پی کارت بچه
بلند خندید
- بچه منم یا تو فسقل!!
+ فسقل خودتی یه نگاه به قد و قواره ات بنداز کوچولو
از جاش بلند شد و صاف ایستاد
- به من میگی کوچولو؟
به دور و برم با تعجب نگاه کردم و بعد به پسره زل زدم :
+ نه به دیوار گفتم
- زبون درازم هستی بچه!!!
+ بچه خودتی یبار دیگه بگی بچه میزنمتا
- به به دست بزنم داری فک کنم امشب به دختر رویاهام برسم
عه!عه!
چه پرووووووو
تا خواستم جوابش و بدم دستم توسط یه نفر محکم گرفته شد
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند
#قسمت_هفتادوهفت
- نوید گمشو مزاحم مهمون من نشو
میلاد بود
تبارک الله!!
اینا چرا یهویی ظاهر میشن
پسره که اسمش نوید بود خندید : شانس داری میلاد فامیلات خوشگلن
میلاد بامزه لبش و گاز گرفت و گفت : خجالت بکش پسر بیا برو خونت دنبال شر نباش
بعدم بدون هیچ حرف اضافه ای دستم و کشید و دنبال خودش وارد یکی از آپارتمان ها
شدیم
+ چرا نذاشتی خودم جوابش و بدم
- آدم خوبی نیس زورت بهش نمیرسه
+ اووو توهین نکن!! من خیلی ام زورم زیاده
- بر نخوره بهت ولی به قد و هیکلت میخوره از این بچه سوسولاباشی
استغفرالله
خیلی جلوی خودم و نگه داشتم تا نزنم میلاد و از وسط دو نصف نکنم
در آسانسور باز شد و میلادهولم داد داخل
+ چرا هول میدی؟!
- هیچی همینطوری
+ کرم درون داری
لبش به خنده کش رفت و گفت :
- بگی نگی
ریز خندیدم که اونم با خنده به آینه آسانسور زل زد
میمیره به من زل بزنه منم صورتم و ازش بگیرم؟!
+ مهراب نمیاد؟!
- چرا میاد هر موقع دلش خواست
+ یعنی امشب خونه توییم؟!!
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند
#قسمت_هفتادوهشت
بله مزاحم منید
+ پرو نباش از خداتم باشه
با تعجب نگاهم کرد
- این حجم از پرویی رو از کجا میاری تو دختر؟!
+ از خونه خاله ات
- عه پس فامیلی با خالم
+ سکوت کن حوصله ات و ندارم
دیگه فرصت حرف زدن نشد
یه خانم با یه پسر بچه وارد آسانسور شدن و آسانسور حرکت کرد
خاک!!
یادمون رفته بود آسانسور و راه بندازیم
میلادم دقیقا از من یه دو سه تا تخته کمتر داره
خانمه لبخندی به میلاد زد و مشغول حرف زدن شد و هی میپرسید من کی ام و
چیکارشم
میلاد خنگولم سرش و با خجالت پایین مینداخت و حرف نمیزد و منم این وسط شاخ در
اورده بودم
دلیل این کاراش چی بود واقعا!؟
خانمه به سمت من برگشت و گفت :
- عزیزم چند وقته محرم شدید!!!؟
خاک تو سرم
محرم چیه آقا!!!
من و میلاد صد پشت غریبه ایم
+ اوم ما محرم نیستیم
یه لحظه رنگ از صورت خانمه پرید
خاک بر سرم!!!
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند
#قسمت_هفتادونه
نکنه فکرای بد به سرش بزنه
تند تند دستامو و تکون دادم و گفتم
+ فکرای بد نکنیدا من مهمونشونم یعنی دختر خاله اش
چشمای میلاد چهار تا شد
و لبخندی روی لبش نشست
بیا هیچی نشده مفتکی دختر خاله شدم
اراده زبونمم ندارم
خانم لبخندی زد و گفت
- ببخشید انسانه دیگه فکرای بد به سرش میزنه
لبخندی مصنوعی زدم و گفتم
+ بله انسانه دیگه
همین انسان شرفم و به باد داد
در آسانسور باز شد و خانمه با پسرش بیرون رفت
میلاددکمه طبقه مورد نظرش و زد و وقتی در بسته شد با خنده گفت
- دختر خاله ام نداشتیم که پیدا شد
+ از دهنم پریدا پرو نشو
- من غلط بکنم پرو بشم دختر خاله
هی خدا!!
مزه مرگ شیرینه؟!
من و بکش راحتم کن
یجوری هم من و بکش که جنازه ام به دست کسی نیوفته
میلاد نگاهی به ساعت مچی اش کرد
+ ساعت چنده ؟
- ده
+ شوخی؟!!
♡- - - - - - -‹🌾🌝›