#سوگند
#قسمت_هفتاد
عه !!
آقا جدی نمیخواست با من حرف بزنه
بس که بی لیاقته
منم بلدم با کله بهش حرفم و بفهمونم و باهاش حرف نزنم
فقط کله ام و تکون دادم
خودمم نفهمیدم چی میخواستم با این کله تکون دادن ولی توقع داشتم مهراب بفهمه
مهراب گنگ نگاهم کرد
بابا گنگ نگاه نکن حرف بزن که منم دهنم و باز کنم
موهام و پشت گوشم دادم و با التماس به مهراب نگاه کردم
اینکه من حرف نزنم و زبونم کار نکنه خدایی خیلی سخت بود
سخت تر از سخت
مهراب پوزخندی بهم زد و به جلو خیره شد
بیشعور !! کوتاه بیا نیس انگاری
خب اینبار من کوتاه بیام !!
به جایی بر میخوره ؟
خیر
چند تا سرفه کردم و تا خواستم حرف بزنم گوشی مهراب زنگ خورد
گوشی رو برداشت و جواب داد
مهراب : کجایی میلاد
یعنی خاک
نمیدونه سلام واجبه
صدای اونطرف که نمیومد دیگه منم زل زده بودم به دهن مهراب
- خب آره همونجا یکم جلوتر تو جاده خاکی ایم
تلفن و خاموش کرد و داخل جیبش گذاشت
لبخندی با شادی زدم
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
#سوگند
#قسمت_هفتاد_یک
دیدی حرف زدی
- من نگفتم حرف نمیزنم گفتم با تو حرف نمیزنم
+ االن که حرف زدی
- خانم زرنگ شما زودتر حرف زدی
عه !!!
راست میگه !!
اینم شانسه ما داریم ؟!
- حاال حرص نخور صورتت چروک میشه شوهر گیرت نمیاد
+ دهنت و ببند مهراب کی شوهر خواست ؟!
به عقب برگشت و نگاهم کرد
- بدون شوهر که نمیشه زندگی کرد عزیز من .
وات !!!
چی گفت ؟! عزیز من ......
با گنگی نگاهش کردم
خنده ای کرد و گفت : به خودت نگیر من به همه میگم عزیزم
+ ایشش ایکبیری !! فکر کردی من ذوق کردم
- معلوم بود داشتی از ذوق اشک میریختی
+ مهراب ببند دهنتو تا یکی مثل امروز نخوابوندم تو گوشت
- ببین یبار رو دادم پرو نشو
+ زر نزن
- سوگند میزنمتا !!
+ بیخی عمو !! جرعتش و نداری
- مثل لاتاحرف نزن من هر کاری بخوام میکنم
اداش و در اوردم و خندیدم
به سمتم حمله ور شد که در و باز کردم و پریدم بیرون
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند
#قسمت_هفتاد_دو
خدا خودش بخیر بگذرونه
بازم هار شد
از ماشین چند قدم دور شدم
یه لحظه به عقب نگاه کردم ،
مهرابم تو دو قدمی ام بود
تو اون لحظه خنده ام گرفت
یه لحظه خندیدم و تا خواستم تندتر بدوم با کله پرت شدم روی زمین
حاال از شانس گند من محکم صورتم روی یه سنگ تیز خورد
انقدری درد داشت که نتونستم جلوی خودم و بگیرم و جیغ بکشم
مهراب زود بلند کردم
- چیکار کردی با خودت دختره ی احمق
+ مهراب درد میکنه
- خب معلومه درد میکنه احمق بیا داخل ماشین ببینم چه گندی زدی به صورتت
در ماشین و باز کرد و داخلش نشستم
گوشیش و اورد و نورش و روی صورتم انداخت
از داخل جیبش دستمالی بیرون اوردی آروم روی بینی ام که درد میکرد گذاشت
از درد لبم و گاز گرفتم و چشمام و بستم
قطره های اشکم آروم روی گونه ام میریختن و نفس های عصبانی مهراب به صورتم
میخورد
- گریه نکن
+ درد میکنه
- میدونم درد میکنه گریه نکن خوشم نمیاد
+ خب میگم درد میکنههه
- نفهم بفهم میگم گریه نکننن
با صدای دادش خشکم زد !!
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
#سوگند
#قسمت_هفتادوسه
اشکام خشک شدن و با دست از روی گونه ام پاکشون کردم
با صدای بوق ماشین حواس هر دومون به سمت ماشین رفت
میلاد از ماشین پیاده شد و به سمتمون اومد
به مهراب سلام داد و تازه نگاهش به من افتاد
- وا چه بلایی سرت اومده دختر
با نگرانی پرسیدم
+ مگه چی شده
سرش و تکون داد و گفت : صورتت بدجور ناجور شده
با گریه گفتم : یعنی چی ناجور شده
مهراب لگدی به پای میلاد زد
- گمشو برو داخل ماشینت
بعد صورتش کرد طرف من و با مهربونی بی سابقه ای گفت :
- هیچی نشده انقدر گریه نکن
انقدر مهربونی مهراب و ندیده بودم
نا خود آگاه دلم خواست لوس کنم خودم و براش
که شاید نازم و بکشه شایدم نه !!!
لحنم و لوس کردم و گفتم : ولی اون میگه صورتم ناجور شده
کلافه سرش و تکون داد : میدونی اون زیادی زر میزنه مثل تو
با همون لحنم گفتم : من زر میزنم ؟
عمیق نگاهم کرد : نکن اینکارو کثافت
+ کدوم کارو
- ولش کن
دستم و کشید و از جام بلندم کرد در ماشین و بست و قفلش کرد
آروم به سمت ماشین میلادرفتیم
در و باز کرد و آروم گفت : بشین
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند
#قسمت_هفتاد_چهار
وارد ماشین شدم و نشستم
خودشم کنارم نشست
میلاد : نمیای جلو ؟
- نه عقب راحتم
برگشت سمت ما
میلاد : حالت خوب ....
فرصت حرف زدن بهش نداد و گفت :
- به تو چه ربطی داره رانندگیتو بکن
میلاد : اوکی
کمی خودم و بالا کشیدم تا تو آینه قیافه ام و ببینم ولی مهراب دستش و روی چشمم
گذاشت و سرم و روی شونه اش قرار داد : بگیر بخواب اگر درد داری
دیگه واقعا باور شد صورتم یه چیزی اش شده که مهراب مانع میشه
ولی بیخیال شدم و آروم همونطوری که سرم روی شونه مهراب بود خوابم برد
**
با سنگینی که روی سرم احساس کردم چشمام و باز کردم هنوزم دست مهراب روی
چشمم بود
آروم دستش و پایین اوردم
بنده خدا!!
سرش و روی سر من گذاشته بود و خوابش برده بود
دلم نیومد بیدارش کنم ولی خب سرم داشت زیر سرش له میشد
آروم تکونش دادم و صداش زدم
+ مهراب بلند شو
فایده ای نداشت
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند
#قسمت_هفتادوپنج
دوباره صداش زدم
+ مهراب بلند شو
کمی تکون خورد ولی چشماش و باز نکرد
+ مهراب بلند شو
- مرگ مهراب دهنتو ببند بزار بخوابم
یعنی خاک تو سر من کنن که با این مهربونم!!
یادم رفته بود این بشر بی لیاقته
دستم و مشت کردم و یکی محک م کوبوندم روی شکمش
آه عمیقی کشید و دستش روی دلش گذاشت و خم شد
- بمیری سوگند که عذابی
+ ببند دهنتو تو اضافی من چرا بمیرم
گردنم و کمی صاف کردم و به دور بر نگاه کردم
+ اینجا کجاست ؟
مهراب سر جاش نشست و با اخم زل زد به من
- میدونستی خیلی ....
+ خیلی خوبم و با ادبم و خوشگلم و همچی تموم تروخدا به روم نیار خجالت میکشم
- گاگول
+ خالته
- چیکار به خاله ام داری
+ تو چیکار به من داری
- ببین زبونتو و میبرم
+ عه!! مگه من مرده باشم
- نکبت
+ خودتی
صورتم و ازش گرفتم و از ماشین پیاده شدم
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند
#قسمت_هفتادوشش
به به!!!
نمیدونستم اینجا کجاست!! ولی بسیار بسیار زیباست
دور و برم پر بود از ساختمون...
ساختمون که نه برج بودن برای خودشون
ـ اویی دختره اینور و نگاه
با شنیدن صدا به طرفش برگشتم
یه پسر 18 یا 19 ساله که اصلا اوضاعش خوب نبود به ماشینش تکیه داده بود و با
خماری نگاهم میکرد
+ کاری داری ؟
- خوشگله تازه اومدی؟!
با تاسف براش سر تکون دادم
+ خاک تو سر هولت بکنن ، برو پی کارت بچه
بلند خندید
- بچه منم یا تو فسقل!!
+ فسقل خودتی یه نگاه به قد و قواره ات بنداز کوچولو
از جاش بلند شد و صاف ایستاد
- به من میگی کوچولو؟
به دور و برم با تعجب نگاه کردم و بعد به پسره زل زدم :
+ نه به دیوار گفتم
- زبون درازم هستی بچه!!!
+ بچه خودتی یبار دیگه بگی بچه میزنمتا
- به به دست بزنم داری فک کنم امشب به دختر رویاهام برسم
عه!عه!
چه پرووووووو
تا خواستم جوابش و بدم دستم توسط یه نفر محکم گرفته شد
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند
#قسمت_هفتادوهفت
- نوید گمشو مزاحم مهمون من نشو
میلاد بود
تبارک الله!!
اینا چرا یهویی ظاهر میشن
پسره که اسمش نوید بود خندید : شانس داری میلاد فامیلات خوشگلن
میلاد بامزه لبش و گاز گرفت و گفت : خجالت بکش پسر بیا برو خونت دنبال شر نباش
بعدم بدون هیچ حرف اضافه ای دستم و کشید و دنبال خودش وارد یکی از آپارتمان ها
شدیم
+ چرا نذاشتی خودم جوابش و بدم
- آدم خوبی نیس زورت بهش نمیرسه
+ اووو توهین نکن!! من خیلی ام زورم زیاده
- بر نخوره بهت ولی به قد و هیکلت میخوره از این بچه سوسولاباشی
استغفرالله
خیلی جلوی خودم و نگه داشتم تا نزنم میلاد و از وسط دو نصف نکنم
در آسانسور باز شد و میلادهولم داد داخل
+ چرا هول میدی؟!
- هیچی همینطوری
+ کرم درون داری
لبش به خنده کش رفت و گفت :
- بگی نگی
ریز خندیدم که اونم با خنده به آینه آسانسور زل زد
میمیره به من زل بزنه منم صورتم و ازش بگیرم؟!
+ مهراب نمیاد؟!
- چرا میاد هر موقع دلش خواست
+ یعنی امشب خونه توییم؟!!
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند
#قسمت_هفتادوهشت
بله مزاحم منید
+ پرو نباش از خداتم باشه
با تعجب نگاهم کرد
- این حجم از پرویی رو از کجا میاری تو دختر؟!
+ از خونه خاله ات
- عه پس فامیلی با خالم
+ سکوت کن حوصله ات و ندارم
دیگه فرصت حرف زدن نشد
یه خانم با یه پسر بچه وارد آسانسور شدن و آسانسور حرکت کرد
خاک!!
یادمون رفته بود آسانسور و راه بندازیم
میلادم دقیقا از من یه دو سه تا تخته کمتر داره
خانمه لبخندی به میلاد زد و مشغول حرف زدن شد و هی میپرسید من کی ام و
چیکارشم
میلاد خنگولم سرش و با خجالت پایین مینداخت و حرف نمیزد و منم این وسط شاخ در
اورده بودم
دلیل این کاراش چی بود واقعا!؟
خانمه به سمت من برگشت و گفت :
- عزیزم چند وقته محرم شدید!!!؟
خاک تو سرم
محرم چیه آقا!!!
من و میلاد صد پشت غریبه ایم
+ اوم ما محرم نیستیم
یه لحظه رنگ از صورت خانمه پرید
خاک بر سرم!!!
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند
#قسمت_هفتادونه
نکنه فکرای بد به سرش بزنه
تند تند دستامو و تکون دادم و گفتم
+ فکرای بد نکنیدا من مهمونشونم یعنی دختر خاله اش
چشمای میلاد چهار تا شد
و لبخندی روی لبش نشست
بیا هیچی نشده مفتکی دختر خاله شدم
اراده زبونمم ندارم
خانم لبخندی زد و گفت
- ببخشید انسانه دیگه فکرای بد به سرش میزنه
لبخندی مصنوعی زدم و گفتم
+ بله انسانه دیگه
همین انسان شرفم و به باد داد
در آسانسور باز شد و خانمه با پسرش بیرون رفت
میلاددکمه طبقه مورد نظرش و زد و وقتی در بسته شد با خنده گفت
- دختر خاله ام نداشتیم که پیدا شد
+ از دهنم پریدا پرو نشو
- من غلط بکنم پرو بشم دختر خاله
هی خدا!!
مزه مرگ شیرینه؟!
من و بکش راحتم کن
یجوری هم من و بکش که جنازه ام به دست کسی نیوفته
میلاد نگاهی به ساعت مچی اش کرد
+ ساعت چنده ؟
- ده
+ شوخی؟!!
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند
#قسمت_هشتاد
- چرا باید شوخی کنم دختر خاله؟
دختر خاله و درد
اصلاجوابش و ندادم و سرم و پایین انداختم
بیشعور
دختر خاله رو از سر راه اورده
هی میگه دختر خاله
حالامن از دهنم یه چیزی در اومد
آدم و به غلط کردن میندازه
حیف!!
باید سکوت میکردم تا زنه فکرای بد بکنه
آبروش میرفت
اونوقت خوب میشد
در آسانسور باز شد و میلاد بیرون رفت
- بیا بیرون دیگه
آروم بیرون رفتم و از پنجره نگاهی به پایین انداختم
انقدر با زمین فاصله داشتیم که یه لحظه سرم گیج رفت و چشمام و بستم
میلاددر واحد و باز کرد و رفت داخل
منم پشتش وارد شدم
ولی دلم عجیب گرفت
احساس میکردم پا گذاشتم تو قبر
جدا از فضای تاریک خونه سکوتش عذاب آورتر بود
تک تک لامپ ها روشن شد
ولی به خاطر دکور سیاه خونه هیچ تغییری به حال و هواش نکرد
میلاد در و بست و از کنارم رد شد
چند قدمی جلوتر رفت و به سمت من برگشت
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
بچه هایی که میخواستین همسایه بشیم ایدیتون رو توی ناشناس بزارین پیام میدم بهتون .
امارتون لطفا بالای ۱۵۰ باشه
لینک ناشناس:
https://abzarek.ir/service-p/msg/2458089