سوگند
#قسمت_هفتادونه
نکنه فکرای بد به سرش بزنه
تند تند دستامو و تکون دادم و گفتم
+ فکرای بد نکنیدا من مهمونشونم یعنی دختر خاله اش
چشمای میلاد چهار تا شد
و لبخندی روی لبش نشست
بیا هیچی نشده مفتکی دختر خاله شدم
اراده زبونمم ندارم
خانم لبخندی زد و گفت
- ببخشید انسانه دیگه فکرای بد به سرش میزنه
لبخندی مصنوعی زدم و گفتم
+ بله انسانه دیگه
همین انسان شرفم و به باد داد
در آسانسور باز شد و خانمه با پسرش بیرون رفت
میلاددکمه طبقه مورد نظرش و زد و وقتی در بسته شد با خنده گفت
- دختر خاله ام نداشتیم که پیدا شد
+ از دهنم پریدا پرو نشو
- من غلط بکنم پرو بشم دختر خاله
هی خدا!!
مزه مرگ شیرینه؟!
من و بکش راحتم کن
یجوری هم من و بکش که جنازه ام به دست کسی نیوفته
میلاد نگاهی به ساعت مچی اش کرد
+ ساعت چنده ؟
- ده
+ شوخی؟!!
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند
#قسمت_هشتاد
- چرا باید شوخی کنم دختر خاله؟
دختر خاله و درد
اصلاجوابش و ندادم و سرم و پایین انداختم
بیشعور
دختر خاله رو از سر راه اورده
هی میگه دختر خاله
حالامن از دهنم یه چیزی در اومد
آدم و به غلط کردن میندازه
حیف!!
باید سکوت میکردم تا زنه فکرای بد بکنه
آبروش میرفت
اونوقت خوب میشد
در آسانسور باز شد و میلاد بیرون رفت
- بیا بیرون دیگه
آروم بیرون رفتم و از پنجره نگاهی به پایین انداختم
انقدر با زمین فاصله داشتیم که یه لحظه سرم گیج رفت و چشمام و بستم
میلاددر واحد و باز کرد و رفت داخل
منم پشتش وارد شدم
ولی دلم عجیب گرفت
احساس میکردم پا گذاشتم تو قبر
جدا از فضای تاریک خونه سکوتش عذاب آورتر بود
تک تک لامپ ها روشن شد
ولی به خاطر دکور سیاه خونه هیچ تغییری به حال و هواش نکرد
میلاد در و بست و از کنارم رد شد
چند قدمی جلوتر رفت و به سمت من برگشت
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
بچه هایی که میخواستین همسایه بشیم ایدیتون رو توی ناشناس بزارین پیام میدم بهتون .
امارتون لطفا بالای ۱۵۰ باشه
لینک ناشناس:
https://abzarek.ir/service-p/msg/2458089
- خیلی تلاش میکنم فراموشش کنم و دیگه بهش فکر نکنم . .
ولی هنوز هم منتظرشم .
میفهمی چی میگم؟!