The Enduring Word
#عاشقی_درعمارت_ارباب #پارت221 یه دفعه صدای دادش اومد و تنم شروع به لرزیدن کرد. مگه نگفتم ارایش نکن!
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت222
دکتر، مردی بود که سالها تجربه در چهرهاش حک شده بود. موهایش ترکیبی از مشکی و نقرهای بود و خطوطی ظریف، گواه لبخندها و شاید نگرانیهای گذشته، اطراف چشمانش را شکل داده بودند. تخمین سنش دشوار بود، اما به نظر میرسید حدود پنجاه سالگی را پشت سر گذاشته خیالم راحت بود دیگه ارشاویر گیر نمیده چون طرف همسن پدرم بود . که دکتره گفت : «بفرمایید اینجا بخوابید.»
.
دکتر، با لبخندی گرم که بر چهرهی باتجربهاش نشست، پرسید: «به نظر شما، جنسیتش چیست؟ خود شما چه ترجیحی دارید؟ دختر یا پسر؟»
«ارباب» که تمام نگاهش خیره به آن موجود کوچک بود، با صدایی که از هیجان کمی میلرزید، پاسخ داد: «فرقی نمیکند. مهم این است که سالم باشد.»
سارگل نیز، با چشمانی که از شوق و حیرت برق میزد، سر تکان داد و همان احساس را با کلامش بیان کرد: «درست است، فرقی ندارد.»
دکتر با رضایت سری تکان داد و گفت: «بسیار عالی. این نشان از قلبی سرشار از عشق و پذیرش دارد. پس................ خانم و آقای جوان، شما صاحب یک پسررررر خواهید شد.»
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت223
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
از مطب که بیرون آمدند، هوا کمی خنکتر شده بود و نفس عمیقی کشیدن ....
آرشاویر
خیلی خوشحال بودم و نمیتونستم خوشحالیمو پنهان کنم
من .. من داشتم صاحب پسرر میشدمم
از صورت سارگل پیدا بود که اونم خیلی ذوق زده است
ولی نگرانی ای هم بود .
میدونستم بخاطر این نگرانه که وابسته بشه
میخواستم هر چی زود تر بهش بگم . بگم که میخوام هر دومون این بچه رو بزرگ کنیم . اروم بهش نزدیک شدم و دستاشو گرفتم . اول یکمی تعجب زده شد و دوری کرد ولی بعد بیخیال شد و دست در دست هم، قدم برمیداشتیم قدمهایی که حالا دیگر فقط برای خودمان فقط نبود. لبخندی روی لب هر دوتاییمون بود ، لبخندی که از آرامش و هیجانِ اتفاقات پیش رو حکایت میکرد....
وارد فروشگاه که شدند، دریایی از رنگ و طرح جلویشان ظاهر شد
سارگل بدون توجه به اطراف ذوق زده به سمت لباس هایی با رنگهای پاستلی، طرحهای حیوانات بامزه، لباسهای کوچک و مینیاتوری که دل هر کسی را آب میکرد رفت و رو به ارشاویر گفت
وای ارشاویر نگا کن چقدر قشنگههه
فک کن بیاد اینو بپوشههه
آرشاویر
اون بخاطر لباس ها ذوق زده بود و من هم بخاطر اینکه با ذوق صدام زده لود و داشت برام از زیبایی لباس ها تعریف میکرددد
چند دقیقه بعد، سبدی پر از لباسهای ریز و درشت جلومون بود.
«وای، این کلاه کوچولو رو ببین! فکر کنم صورتمون توش گم بشه!🤣🤣» هر دو خندیدن و آرشاویر کلاه را روی سرش گذاشت. و هر دو به یکباره منفجر شدندددد🤣🤣🤣🤣
سلام سلام🌸🌱
باز من اومدم با کلی فعالیت✨🍒
ادمین رامینه هستم 🍓🌈
امیدوارم دوستم داشته باشید💫🌕
@TheEnduringWord
بزن روی پوست 🌟💥
هر عملی که انجام می دهیم، هر تصمیمی که می گیریم، به این دلیل است که تصور می کنیم به خاطر آن شادتر خواهیم بود. اینکه همه ی ما به دنبال شادی هستیم، اتفاقی نیست. با جست وجوی شادی، در واقع همه به دنبال خودمان هستیم، بدون آنکه متوجه شویم!
#اد رامینه