eitaa logo
The Enduring Word
386 دنبال‌کننده
446 عکس
1.1هزار ویدیو
187 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی راضی نیستم... فقط استفاده شخصی یا هم فور
مشاهده در ایتا
دانلود
سوگند مهراب آروم و ریلکس به سمتش رفت و یه دفعه ای چنان مشتی به پشتش زد که من دردم اومد میلاد خنده اش قطع شد و از درد چشماش و بسته بود + خاک تو سرت مهراب بچه مردم و کشتی - خاک تو سر خودت + مواظب حرف زدنت باش - ببین که داره کی میگه ببند دهنتو بیشعور چقدر پرووووووو!! با قدم های محکم جلو رفتم و پام و روی پاش کوبوندم که دادش رفت هوا + یبار دیگه با من اینطوری حرف بزنی قطع نخاع ات میکنم میلادبا تعجب فقط به من نگاه میکرد هه!! این همین یه ربع پیش به من گفت میخوره بچه سوسول باشم یه بچه سوسولی نشونش بدم کف کنه پوزخند ترسناکی زدم و دستام و مشت و کردم و یکیش و بالا اوردم و کمی لحنم و لاتی کردم و گفتم + ببین عمو من بچه سوسول ام؟! خودم از کارای خودم هم خنده ام گرفته بود و هم احساس گنگی میکردم خندید و سری به نشونه منفی تکون داد - نه بابا شما ته ته خطی سری به نشونه مثبت تکون دادم و گفتم + آفرین!! خیلی یهویی دستم کشیده شد و پیچ خورد و جیغم رفت هوا + ایییی خداااا دستم - خانم ته خط یبار دیگه به من آسیب بزنی و الکی تهدید کنی این دفعه جدی جدی سرت شرطبندی میزنما!! ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند - + دستم و ول کن شکستیییی - نشنیدم بگی چشم + اوکی دیگه کاری نمیکنم دستم آزاد شد آروم روی زمین نشستم و دستم و داخل دست دیگه ام گرفتم + بیشعور دستم شکست - تو آدم نمیشی همین الان گفتی دیگه کاری نمیکنی بلند شدم و ایستادم + برو بابا کی به حرف تو اهمیت میده اعصبانی شد و کلافه سرش و تکون داد میلاد آه عمیقی کشید که انگار کوه درد تو دلشه رو به مهراب گفت - داداش حرص نخور این دختر آدم بشو نیست مهراب سری به نشونه مثبت تکون داد - برای همین ناراحتم وات!!! من هیچی نمیگم اینا چقدر پرو شدن نگاهم به لیوان آب روی میز افتاد لیوان و برداشتم و همه آب داخل لیوان و روی میلاد خالی کردم یه لحظه انگار خشک شد + هیچی نمیگم پرو شدی حد خودتو بدون با تعجب بلند شد - الان روی من آب خالی کردی؟! + بله حرفیه؟! لیوان و آب رو هم محکم تو سر مهراب کوبوندم ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند + اینم میکوبم تو سر این آقا کفری بلند شد - مرض داری؟ + تو شلوارت مگس داری؟! دیگه جدی جدی هر دوشون داغ کردن و حس خطر ازم آویزون شد لبخندی زدم و با تمام سرعت به یه اتاق پناه بردم حالا خدا رو شکر این اتاق بود کلید که پشت در بود و در قفل کردم و به در تکیه دادم مشت های محکم به در کوبیده میشد مهراب : اگر مردی بیا بیرون + مشکل اینجاست من دخترم نه مرد قهقه میلاد بلند شد که با چند تا فحش از طرف مهراب خاموش شد نگاهی به اتاق انداختم به به از عکسای روی دیوار معلوم بود اتاق میلاده با اشتیاق بلند شدم و دور اتاق یه چرخی زدم مهراب دوباره صدام کرد - بیا بیرون کاریت نداریم + اینجا اتاق میلاد صدای میلاد اومد - آره اتاق منه لطفا به چیزی دست نزن + چرا؟!! - خب اتاقمه شخصیه مشتی محکم به در کوبیده شد و بعدش صدای مهراب اومد - میلادخاک تو سرت این بچست بهش بگی یه کار نکنی اون میکنه خنده ام و گرفت و روی تخت نشستم + یه شرط دارم به چیزی دست نزنم ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند + یه شرط دارم به چیزی دست نزنم میلاد : وا چه شرطی + یکی بخوابون تو گوش مهراب و فیلم بگیر میلاد: برو بابا اصلا دست بزن من با رفیقم همچین کاری نمیکنم با شیطنت گفتم : عه ؟! از جام بلند شدم و کنار میز تحریرش رفتم + فک کنم این نقشه ها هم چیز مهمی نیس میلاد : نه تو رو جون هر کی دوس داری به اونا کاری نداشته باش حاصل یه عمر زحمتمه + فک نکنم مهم باشه!! میلاد : باشه میزنم تو دهن مهراب مهراب : برو بچه پرو اصلا بگیر پاره کن مهم نی میلاد : زر نزن بدبخت میشم ابرویی با شیطنت بالا انداختم و گفتم + به اضافه یه تو دهنی کله اش بکوبون تو دیوار و قشنگ فیلم بگیر که مدرک باشه وگرنه.....!! - اوکی اوکی فیلم میگیرم لبخندی خبیث زدم و پشت میز روی صندلی نشستم صدای پچ پچ میومد ولی قشنگ فهمیده میشد میلاد داره خواهش میکنم مهراب و قانع کنه و میگفت کوتاه بیاد جبران میکنه خنده ام گرفته بود حقش بود حق میلاد نه ها!! حق مهراب انقدر سر یه تمیز کردن زخم درد کشیدم یکی نیس بگه مگه دکتری که اینطوری رفتار میکنی چند دقیقه ای گذشت که حوصله ام سر رفت + انجام میدی یا نه؟! میلاد : اوکی یه ثانیه نگذشت که صدای یه سیلی محکم اومد ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند + انجام میدی یا نه؟! میلاد: اوکی یه ثانیه نگذشت که صدای یه سیلی محکم اومد اوه اوه!! جدی زد؟! بعد از اونم انگار یه چیزی محکم تو دیوار رفت انقدر صداش بلند بود قطع امید کردم طرف زنده مونده باشه آروم پشت در رفتم و گفتم + چیشد ؟ میلاد: انجام دادم دستم و از زیر در بیرون بردم + گوشی رو بده ببینم فیلمشو پای یه نفر روی دستم گذاشته شد جیغ کشیدم + بردار پاتو - عمرا مهراب بیشعور دستم به زور کشیدم داخل اتاق + میلادگوشی رو بفرست داخل اتاق وگرنه پاره میکنما میلاد: چی رو پاره میکنی؟ حرصی گفتم + نقشه ها روووو میلاد: اوکی اوکی فرستادم گوشی رو داخل اتاق فرستاد ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند برای ریختن کرم بیشتری و حرص دادن مهراب صداش و تا آخر بلند کردم به در تکیه دادم و فیلم و شروع کردم میلادیه جوری گوشی رو گرفته بود انگار داره سلفی میگیره خنگول!! خیلی یهویی یه سیلی محکم زد تو دهن مهراب که صورتش به یه طرف دیگه رفت لعنتی!! گویا دلش از من بیشتر پر بود با دیدن لبخند خبیث و شاد میلادبعد از سیلی خنده ام گرفت واقعا دلش پر بود مهراب نفس عمیقی کشید که این دفعه میلاد از پس کله اش گرفت و محکم کوبوند تو دیوار حتی آخ اشم در نیومد قهقه زدم و گفتم + وایی چه کیفی داره دیدن این فیلم سیر نمیشم از دیدنش - از بس بیشعوری از صدای مهراب معلوم بود حرصیه احساس میکردم تو یه دنیای دیگه ام انقدر لذت برای من محال بود صدای مهراب اومد - کیف کردی لذت بردی حالا بیا بیرون + برای چی ؟ - گفتی میلاد من و بزنه میای بیرون هین بلندی کشیدم + دروغ نگوو گفتم به چیزی دست نمیزنم نگفتم میام بیرون - خدا لعنتت کنه چه اشتباهی کردم بهت لطف کردم گفتم خدمتکارم شو بدهی ات و بدی زندگیم و جهنم کردی از همین الان اخراج ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند جا خورده ام!!! به این فکر نکرده بودم اون رییسمه و میتونه اخراجم بکنه!! از جام بلند شدم و در و محکم باز کردم گوشی رو پرت کردم تو بغل میلاد و با حرص گفتم + اخراجم؟! - آره اخراجی تا پس فردا هم باید بدهی ام پس بدی + باشه همین کارو میکنم چشماش از تعجب بزرگ شد خودمم تعجب کردم ولی به روی خودم نیاوردم پوزخندی زدم و از کنارش گذشتم در خونه رو باز کردم و از پله ها تند تند پایین میرفتم بیشعورا یکیشون هم دنبالم نیومد بدرک!! وسط پله ها نفسم گرفت ولی کوتاه نیومدم و ادامه دادم تا آخر که به در رسیدم بالاخره از آپارتمان بیرون اومدم که باد سردی اومد و به خودم لرزیدم حالاکدوم گوری برم من که جایی رو بلد نیستم یه راه رو پیش رو و گرفتم و رفتم بازم رعد و برق میزد و دعا دعا میکردم بارون نیاد حالا با سردی یجوری میساختم ولی با بارون نه ولی نه گویا بارون میاد با قطره بارونی که روی گونه ام افتاد شروع کردم به دویدن تا به یه جایی برسم حداقل سرپناه برام باشه به خیابون رسیدم خلوت خلوت بود دور و برم و نگاه کردم از دور نوری میومد که نشون میداد یه ماشین داره نزدیک میشه لبخند محوی روی لبم نشست شاید فرشته نجات باشه ماشین کم کم نزدیک شد ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
♡- - - - - - -‹🌾🌝› سوگند ظاهر ماشین معلوم بود راننده پولداره نا امید شدم حتما کمک نمیکرد نفس عمیقی کشیدم و بر خلاف تصورم ماشین درست جلوی پام ترمز کرد و شیشه اش پایین اومد راننده یه مرد مسن بود لبخندی مهربون بهم زد و گفت - دختر جان این موقع شب تنها بیرون چیکار میکنی مونده بودم چی بگم بیخیال پنهان کاری شدم و واقعیت و گفتم + خونه ندارم!! مرد آهی کشید و دوباره با همون مهربونی گفت - بشین تو ماشین دخترم سری به نشونه منفی تکون دادم - بشین دخترم الان بارون شروع میشه ها کمی دست دست کردم ولی نمیتونستم من چقدر خر بودم فکر میکردم فرشته نجاته نمیتونستم که با هر کی رسید راهی بشم - اعتماد نداری؟! + ببخشید ولی نه لبخندی زد - اشکال نداره گوشیش و بالا اورد و به شخصی زنگ زد چند تا بوق خورد تا پشت خط جواب داد و تماس روی اسپیکر گذاشت - بله عزیزم؟! صدای یه زن بود مرد با مهربونی جوابش و داد ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
♡- - - - - - -‹🌾🌝› سوگند › نازگل بانو - کاری داشتی آقا؟! خنده ام گرفت از شدت ذوق چقدر قشنگ با هم صحبت میکردن - میتونی بیای به آدرسی که میدم؟! - آره جانم بگو آدرس و داد و گوشی رو قطع کرد بعد رو به من کرد و گفت : - الان زنم میاد دنبالت امیدوارم به اون اعتماد کنی!! چی گفت؟!! این الان به خاطر من زنش و به این سمت کشوند الان توقع داشت اعتماد کنم خب بلههه!! و از اون جایی که من یه فرشته به عقلم اعتماد میکنم لبخند محوی زدم جدی جدی فرشته نجات بود یه ربع هم نشد که یه ماشین مدل بالایی دیگه پشت ماشین ایستاد و یه زن پیاده شد با لبخند به سمت ماشین اومد و کنار من ایستاد و خم شد - سلام آقا!! مرد با مهربونی جواب داد : - سلام عزیزم از ماشین پیاده شد و کنار همسرش قرار گرفت زن : چیکارم داشتی عزیزم؟! مرد اشاره ای به من کرد مرد : بابت این دختر به من اعتمادی نداشت ♡- - - - - - -‹🌾🌝
♡- - - - - - -‹🌾🌝› زن: چه اعتمادی؟! مرد دست زنش و گرفت به یه سمت دیگه برد و پچ پچ حرف میزدن من اعتماد کنم اونا چی اعتماد دارن؟!! زن یه نگاه ریز به من کرد و لبخندی زد و به سمتم اومد زن : بیا بریم خونه ما گلم ریز خندیدم + من اعتماد کنم شما چه اعتمادی به من دارید؟! خانمه هم مثل من خندید : - مگه از تو فسقل کاری بر میاد که اعتماد نکنم بهت؟! بدجور بهم برخورد!! هی میگن فسقل فسقل زن دستی روی گونه ام کشید - شوخی بود عزیزم بیا بریم دستم و کشید و به سمت ماشینش برد که صدای داد مهراب اومد - کجا میبریش؟!! هر دو به سمت مهراب که صداش از پشتمون اومد برگشتیم با میلاا خودشون و بهمون رسوندن با اخم بازوم و به سمت خودش کشید که منم مثل پر رفتم به سمتش عربده کشید و گفت : کجا سرت و پایین انداختی میری؟! بغض تو گلوم گیر کرد بیشعور چرا سر من داد میزنه کم مونده بود اشکام روی صورتم بریزه اونم بی دلیل در این مواقع از خودم بدم میاد زن آروم جلو اومد : ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
زن : آقا چخبرتونه با دختر مردم چیکار داری؟! _ هه دختر مردم؟! مرد با اعصبانیت جلو اومد و یقه مهراب و گرفت مرد : چته وحشی سر زن داد میزنی مهراب پسش زد - چی میگی تو برو کنار ببینم مرد : اصلا نسبت تو با این دختر چیه زودتر از مهراب گفتم + مزاحمه همش دنبالمه و اذیتم میکنه مهراب دستش و روی دهنم گذاشت و کشیدتم داخل بغلش و سرمو روی سینه اش قرار داد و مانع حرف زدنم شد محکم و قوی جواب داد - این دختر شرعا و قانونی به من حلاله یعنی زنمه!!! شاخ در اوردم به زور سرم و کمی جدا کردم از سینه اش و زل زدم بهش هیچ حسی تو چشمان نبود انگار نه انگار داشت دروغ میگفت!! زن با صدای آرومی گفت : واقعا؟!! مهراب : بله برادرمم شاهده برادرش؟!! میلاد منظورشه با تعجب به اون نگاه کردم امیدوار بودم دروغ نگه میلاد لبخندی زد و گفت میلاد : من شاهدم این دختر محرمه برادرمه با تعجب نگاهش کردم خاک بر سر دروغگوی هر دوشون نمیشد اینطوری دست رو دست بزارم و هر چی دلشون میخواد انجام بدن با حرص لب زدم + شاهد بدرد نمیخوره من مدرک میخوام ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
زن هم پشت سرم تایید کرد : راست میگه مدرک نشون بدید مهراب و میلادهر دوشون در سکوت بودن بله!!! اینطوریاس چی فکر پیش خودشون به زور از بغل مهراب بیرون اومدم ؛ و با حس خاصی نگاه میکردمش مثل پیروزی ولی اون در کمال تعجب اعصبانی نبود و با لبخند نگاهم میکرد کمی خم شد تا صورتش مقابل صورتم قرار گرفت : - میگم عشق زندگیم یدونه دلبر زندگیم تو گفتی لواشک بخرم من یادم رفت نخریدم سرش و کج کرد و با لحن مثال منت کشی گفت - ببخشید دیگه قهر نکن برات یه مغازه لواشک میخرم!! وات این چرا بازیگر نشده!! ببین چطوری زر میزنه و بازی میکنه نه به اون اخراج کردنش نه به این عشقم و دلبر گفتناش حتی خودمم کم کم بهم تلقین میشد مهراب شوهرمه سرمو و تند تند تکون دادم استغفرالله!! این فکرا چیه میکنم با حرص تا خواستم جوابش و بدم زن دستم و گرفت و با خنده گفت - منم مثل تو همیشه سر لواشک و پاستیل قهر میکردم ولی بعدا فهمیدم لواشک و پاستیل فقط خوراکی ان وجود عشقت تو قلبت مهمه عزیزم!! دیگه الکی قهر نکن وات این چی میگه!! لبخندی مهربون بهم زد و با شوهرش از جلوی چشمای بزرگ شده من گذشتن و سوار ماشیناشون شدن و رفتن مهراب دستم و محکم گرفت و پیچوند - از دست من فرار میکنی؟!! ♡- - - - - - -‹🌾🌝›