eitaa logo
The Enduring Word
386 دنبال‌کننده
450 عکس
1.1هزار ویدیو
187 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی راضی نیستم... فقط استفاده شخصی یا هم فور
مشاهده در ایتا
دانلود
سوگند برای ریختن کرم بیشتری و حرص دادن مهراب صداش و تا آخر بلند کردم به در تکیه دادم و فیلم و شروع کردم میلادیه جوری گوشی رو گرفته بود انگار داره سلفی میگیره خنگول!! خیلی یهویی یه سیلی محکم زد تو دهن مهراب که صورتش به یه طرف دیگه رفت لعنتی!! گویا دلش از من بیشتر پر بود با دیدن لبخند خبیث و شاد میلادبعد از سیلی خنده ام گرفت واقعا دلش پر بود مهراب نفس عمیقی کشید که این دفعه میلاد از پس کله اش گرفت و محکم کوبوند تو دیوار حتی آخ اشم در نیومد قهقه زدم و گفتم + وایی چه کیفی داره دیدن این فیلم سیر نمیشم از دیدنش - از بس بیشعوری از صدای مهراب معلوم بود حرصیه احساس میکردم تو یه دنیای دیگه ام انقدر لذت برای من محال بود صدای مهراب اومد - کیف کردی لذت بردی حالا بیا بیرون + برای چی ؟ - گفتی میلاد من و بزنه میای بیرون هین بلندی کشیدم + دروغ نگوو گفتم به چیزی دست نمیزنم نگفتم میام بیرون - خدا لعنتت کنه چه اشتباهی کردم بهت لطف کردم گفتم خدمتکارم شو بدهی ات و بدی زندگیم و جهنم کردی از همین الان اخراج ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند جا خورده ام!!! به این فکر نکرده بودم اون رییسمه و میتونه اخراجم بکنه!! از جام بلند شدم و در و محکم باز کردم گوشی رو پرت کردم تو بغل میلاد و با حرص گفتم + اخراجم؟! - آره اخراجی تا پس فردا هم باید بدهی ام پس بدی + باشه همین کارو میکنم چشماش از تعجب بزرگ شد خودمم تعجب کردم ولی به روی خودم نیاوردم پوزخندی زدم و از کنارش گذشتم در خونه رو باز کردم و از پله ها تند تند پایین میرفتم بیشعورا یکیشون هم دنبالم نیومد بدرک!! وسط پله ها نفسم گرفت ولی کوتاه نیومدم و ادامه دادم تا آخر که به در رسیدم بالاخره از آپارتمان بیرون اومدم که باد سردی اومد و به خودم لرزیدم حالاکدوم گوری برم من که جایی رو بلد نیستم یه راه رو پیش رو و گرفتم و رفتم بازم رعد و برق میزد و دعا دعا میکردم بارون نیاد حالا با سردی یجوری میساختم ولی با بارون نه ولی نه گویا بارون میاد با قطره بارونی که روی گونه ام افتاد شروع کردم به دویدن تا به یه جایی برسم حداقل سرپناه برام باشه به خیابون رسیدم خلوت خلوت بود دور و برم و نگاه کردم از دور نوری میومد که نشون میداد یه ماشین داره نزدیک میشه لبخند محوی روی لبم نشست شاید فرشته نجات باشه ماشین کم کم نزدیک شد ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
♡- - - - - - -‹🌾🌝› سوگند ظاهر ماشین معلوم بود راننده پولداره نا امید شدم حتما کمک نمیکرد نفس عمیقی کشیدم و بر خلاف تصورم ماشین درست جلوی پام ترمز کرد و شیشه اش پایین اومد راننده یه مرد مسن بود لبخندی مهربون بهم زد و گفت - دختر جان این موقع شب تنها بیرون چیکار میکنی مونده بودم چی بگم بیخیال پنهان کاری شدم و واقعیت و گفتم + خونه ندارم!! مرد آهی کشید و دوباره با همون مهربونی گفت - بشین تو ماشین دخترم سری به نشونه منفی تکون دادم - بشین دخترم الان بارون شروع میشه ها کمی دست دست کردم ولی نمیتونستم من چقدر خر بودم فکر میکردم فرشته نجاته نمیتونستم که با هر کی رسید راهی بشم - اعتماد نداری؟! + ببخشید ولی نه لبخندی زد - اشکال نداره گوشیش و بالا اورد و به شخصی زنگ زد چند تا بوق خورد تا پشت خط جواب داد و تماس روی اسپیکر گذاشت - بله عزیزم؟! صدای یه زن بود مرد با مهربونی جوابش و داد ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
♡- - - - - - -‹🌾🌝› سوگند › نازگل بانو - کاری داشتی آقا؟! خنده ام گرفت از شدت ذوق چقدر قشنگ با هم صحبت میکردن - میتونی بیای به آدرسی که میدم؟! - آره جانم بگو آدرس و داد و گوشی رو قطع کرد بعد رو به من کرد و گفت : - الان زنم میاد دنبالت امیدوارم به اون اعتماد کنی!! چی گفت؟!! این الان به خاطر من زنش و به این سمت کشوند الان توقع داشت اعتماد کنم خب بلههه!! و از اون جایی که من یه فرشته به عقلم اعتماد میکنم لبخند محوی زدم جدی جدی فرشته نجات بود یه ربع هم نشد که یه ماشین مدل بالایی دیگه پشت ماشین ایستاد و یه زن پیاده شد با لبخند به سمت ماشین اومد و کنار من ایستاد و خم شد - سلام آقا!! مرد با مهربونی جواب داد : - سلام عزیزم از ماشین پیاده شد و کنار همسرش قرار گرفت زن : چیکارم داشتی عزیزم؟! مرد اشاره ای به من کرد مرد : بابت این دختر به من اعتمادی نداشت ♡- - - - - - -‹🌾🌝
♡- - - - - - -‹🌾🌝› زن: چه اعتمادی؟! مرد دست زنش و گرفت به یه سمت دیگه برد و پچ پچ حرف میزدن من اعتماد کنم اونا چی اعتماد دارن؟!! زن یه نگاه ریز به من کرد و لبخندی زد و به سمتم اومد زن : بیا بریم خونه ما گلم ریز خندیدم + من اعتماد کنم شما چه اعتمادی به من دارید؟! خانمه هم مثل من خندید : - مگه از تو فسقل کاری بر میاد که اعتماد نکنم بهت؟! بدجور بهم برخورد!! هی میگن فسقل فسقل زن دستی روی گونه ام کشید - شوخی بود عزیزم بیا بریم دستم و کشید و به سمت ماشینش برد که صدای داد مهراب اومد - کجا میبریش؟!! هر دو به سمت مهراب که صداش از پشتمون اومد برگشتیم با میلاا خودشون و بهمون رسوندن با اخم بازوم و به سمت خودش کشید که منم مثل پر رفتم به سمتش عربده کشید و گفت : کجا سرت و پایین انداختی میری؟! بغض تو گلوم گیر کرد بیشعور چرا سر من داد میزنه کم مونده بود اشکام روی صورتم بریزه اونم بی دلیل در این مواقع از خودم بدم میاد زن آروم جلو اومد : ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
زن : آقا چخبرتونه با دختر مردم چیکار داری؟! _ هه دختر مردم؟! مرد با اعصبانیت جلو اومد و یقه مهراب و گرفت مرد : چته وحشی سر زن داد میزنی مهراب پسش زد - چی میگی تو برو کنار ببینم مرد : اصلا نسبت تو با این دختر چیه زودتر از مهراب گفتم + مزاحمه همش دنبالمه و اذیتم میکنه مهراب دستش و روی دهنم گذاشت و کشیدتم داخل بغلش و سرمو روی سینه اش قرار داد و مانع حرف زدنم شد محکم و قوی جواب داد - این دختر شرعا و قانونی به من حلاله یعنی زنمه!!! شاخ در اوردم به زور سرم و کمی جدا کردم از سینه اش و زل زدم بهش هیچ حسی تو چشمان نبود انگار نه انگار داشت دروغ میگفت!! زن با صدای آرومی گفت : واقعا؟!! مهراب : بله برادرمم شاهده برادرش؟!! میلاد منظورشه با تعجب به اون نگاه کردم امیدوار بودم دروغ نگه میلاد لبخندی زد و گفت میلاد : من شاهدم این دختر محرمه برادرمه با تعجب نگاهش کردم خاک بر سر دروغگوی هر دوشون نمیشد اینطوری دست رو دست بزارم و هر چی دلشون میخواد انجام بدن با حرص لب زدم + شاهد بدرد نمیخوره من مدرک میخوام ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
زن هم پشت سرم تایید کرد : راست میگه مدرک نشون بدید مهراب و میلادهر دوشون در سکوت بودن بله!!! اینطوریاس چی فکر پیش خودشون به زور از بغل مهراب بیرون اومدم ؛ و با حس خاصی نگاه میکردمش مثل پیروزی ولی اون در کمال تعجب اعصبانی نبود و با لبخند نگاهم میکرد کمی خم شد تا صورتش مقابل صورتم قرار گرفت : - میگم عشق زندگیم یدونه دلبر زندگیم تو گفتی لواشک بخرم من یادم رفت نخریدم سرش و کج کرد و با لحن مثال منت کشی گفت - ببخشید دیگه قهر نکن برات یه مغازه لواشک میخرم!! وات این چرا بازیگر نشده!! ببین چطوری زر میزنه و بازی میکنه نه به اون اخراج کردنش نه به این عشقم و دلبر گفتناش حتی خودمم کم کم بهم تلقین میشد مهراب شوهرمه سرمو و تند تند تکون دادم استغفرالله!! این فکرا چیه میکنم با حرص تا خواستم جوابش و بدم زن دستم و گرفت و با خنده گفت - منم مثل تو همیشه سر لواشک و پاستیل قهر میکردم ولی بعدا فهمیدم لواشک و پاستیل فقط خوراکی ان وجود عشقت تو قلبت مهمه عزیزم!! دیگه الکی قهر نکن وات این چی میگه!! لبخندی مهربون بهم زد و با شوهرش از جلوی چشمای بزرگ شده من گذشتن و سوار ماشیناشون شدن و رفتن مهراب دستم و محکم گرفت و پیچوند - از دست من فرار میکنی؟!! ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند من فرار میکنی؟!! - جیغ خفیفی کشیدم و با داد گفتم + چیکارم داری مگه اخراجم نکرده بودی - هنوزم اخراجی + پس چته؟! چرا دنبالمی ها!! - تو هنوز یاد نگرفتی به هر کسی اعتماد نکنی + نه خیر وگرنه به تو اعتماد نمیکردم و خودم بدبخت نمیکردم - شیطونه میگه...!! میلاد جلو اومد و دستم و آزاد کرد - کوتاه بیا مهراب بیا بریم خونه برگشت به سمت من - تو هم کوتاه بیا دیگه + چرا باید کوتاه بیام اصلا میخوام برم جایی که دوست دارم به شما ربطی داره؟! مهراب : سوگند ببند دهنتو بیا بریم + نمیخوام حرفیه؟! راه کج کردم و تنهایی شروع به قدم زدن کردم ولی مهراب و میلادم دنبالم میومدن یکی نیس بگه آخه خنگه!! تو که من و اخراج کردی دیگه چرا داری دنبالم میای یه لحظه ایستا دم و اعصبانی به طرفشون برگشتم + چی میخواید از جونم مهراب : وا خیابون خداست دوست داریم راه بریم مشکلیه؟! + پشت من راه نیاید مهراب : انسان خود درگیری هستی سوگند پسره بیشعور دوباره به راهم ادامه دادم و اون دوتا رو مخ بازم م ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند خیلی خسته شده بودم خیلی یهویی بارون شروع کرد به باریدن و در عرض یه دقیقه خیس آب شدم وات!! چرا بارون اینجوری شروع کرد به باریدن مهراب یهو کنارم ظاهر شد و دستاش و روی سرم مثل سایه بان درست کرد و تا زیر یه درخت بردتم از میلادکتش و گرفت و روم انداخت - دختره خنگ سرما میخوری!! به خودش نگاه کردم ماشاالله خودش که از من خیس تر بود لباس سفیدش به تنش چسبیده بود و بدنش و نشون میداد میلاد هم مثل مهراب یکی نیس بگه مجبورید همچین لباسایی بپوشید؟!! کت و محکم به خودم چسبوندم کنار درخت نشستم و عطسه ریزی کردم - بیا سرما خوردی + نه خیرم من عادت دارم به بارون مواظب باش خودت سرما نخوری مهراب آروم کنارم نشست و میلادهم کنار اون - همش تقصیر توعه ها مرض داری میزنی بیرون ، الان سرما بخوریم خودت باید ازمون مراقبت کنی خدای من!! چقدر این مهراب پروعه به میلاد نگاهی انداختم مظلوم سرش و پایین انداخته بود و نشسته بود خب پس میلاد حرفی نداره باید مهراب و آدم کنم! ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند ببخشیدا بهتون برنخوره ولی فک کنم یه میمونی من و اخراج کرد و در کمال تعجب مثل قورباغه دنبالم میاد!! - الان منظورت منم ؟ + کس دیگه ای من و اخراج کرد؟! - خوب کردم + منم دیگه آزادم دوست داشتم بیام بیرون تو به چه حقی اومدی دنبالم جلوی اون زن و شوهر آبرو برام نذاشتی من از کی زنت شدم ؟ - زر نزن میخواستم نجاتت بدم . + نجات و که چه عرض کنم بدبختم کردی دعوامون بالا گرفت و هر دومون وایستادیم مهراب دستش و بالا اورد و اعصبانی گفت : - ببین تا االن خیلی جلوی خودم و گرفتم کتکت نزنم کاری نکن بزنمت + جرعتش و نداری بچه پرو فقط وز وز میکنی میلاداز جاش بلند شد و بین من و مهراب فاصله داد با صدای دو رگه ای گفت : - بسه دیگه مثل موش و گربه به هم میپرید به جای این حرفا فکر کنید الان چجوری برگردیم خونه تو این بارون + راست میگه همش تقصیر توعه مهراب - وا به من چه ؟ میلاد : بس کنید + اخراجم نمیکردی نمیزدم بیرون - تو ام .... میلاد داد بلندی کشید و کلافه دستش و روی پیشونی اش گذاشت میلاد : بس کنید خسته شدم شما چجوری امروز و شب کردید خدا میدونه + به سختی!! - چی گفتی ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند به تو ربطی نداره میلاد دندوناش و روی هم فشرد و چشماش و با حرص بست حتما پیش خودش میگه این دو تا چه خری ان حرف من حالیشون نمیشه کت و روی سرم کشیدم و پوزخندی به هردوشون زدم + من که میرم شما دو تا هر کاری میخواید بکنید مهراب محکم مچم و گرفت - جایی نداری خنگه کجا میخوای بری + اتفاقا دارم به تو ام ربطی نداره کجاست - لج نکن سوگند کجا میخوای بری + میگم به تو ربطی نداره اصلا برو بدرک ایشاالله زیر ماشین بشی مچم و ول کرد کثافت دعای خیرم بلد نیس لبخندی ملیحی زدم ولی پر از حرف و کینه و از کنارش گذشتم و دو تا درخت پایین تر از اونا نشستم راست میگفت من که جایی ندارم پس بهتر همینجا نزدیک اونا بشینم صدای خنده رو مخ مهراب اومد - اوخی کوچولو دو تا درخت پایین تر رفتی نشستی قصد رفتنت همونجا بود ؟ جوابش و ندادم جواب ابلهان خاموشیست جواب ابلهان سکوته خیرررررر جواب ابلهان درد گفتنه ولی خب ولش من کوتاه میام ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
ه قطره های بارون که روی خیابون می افتادند نگاه میکردم و اصلا به تیکه های مهراب و میلادتوجه نمیکردم میلادم بهش اضافه شد خدا به من صبر بده کم کم چشمام سنیگن شد سرم و به تنه درخت چسبوندم و آروم چشمام و روی هم گذاشتم و خوابم برد فردا صبح با صدای جیک جیک گنجشگ ها بیدار شدم خمیازه ای عمیق کشیدم و نشستم با تعجب به دور و برم نگاه کردم وات!! من که دیشب تو بیرون کنار درخت بودم چیست که الان روی تخت اتاق خودم دقیقا تو خونه مهراب ؟ مگه دیشب خونه میلاد نبودیم ؟ وا نکنه همه اینا خواب بود؟! واتتت من کی خوابیدم که خواب ببینم نه دیوونه شدم خدای من همین کم مونده بود!! دیوونه بشم و رد بدم در اتاق باز شد و خاله سوسن با لبخند اومد داخل - به به خانم سحر خیز خسته نمیشی انقدر میخوابی ؟ لبخندی بهش زدم و با یه حرکت از روی تخت پریدم و خودم و داخل بغلش انداختم شاکی گفت : ♡- - - - - - -‹🌾🌝›