بیباک جلد3.pdf
حجم:
27M
خلاصه :
پیدین و کای دوباره با هم ملاقات میکنند، اما با یک تصمیم ترسناک مواجه هستند در این پایان هیجانانگیز از سهگانه رمانتیک فانتزی پرفروش نیویورک تایمز.
پیدین گری و کای آزِر به پادشاهی ایلیا باز میگردند…
و پیدین باید تصمیمی بگیرد که زندگیاش را تغییر میدهد. هر انتخابی که بکند، سرنوشت خودش و کسانی که دور و برش هستند را برای همیشه تعیین خواهد کرد.
در نهایت، در نبردی بین عشق و وفاداری، چه کسی پیروز میشود؟
💘رمان : بی باک
مجموعه نا توان
@TheEnduringWord
#معرفی_کتاب
۵ کتابی که هر زنی باید بخواند 🫀 :
زنان زیرک
مردان مریخی،زنان ونوسی
خودت باش دختر
شرمنده نباش دختر
تغییر مسیر
-
#معرفی_کتاب
۶ تا از بهترین کتابهای انگیزشی دنیا 🌟 :
۱. انسان در جستجوی معنا، ویکتور فرانکل
۲. تو کلهخر هستی، برو پیش، پولدار میشوی، جین سینسرو
۳. تختخوابت را مرتب کن، ویلیام مک ریون
۴. کیمیاگر، پائولو کوئیلو
۵. باهوشتر، سریعتر، بهتر، چارلز دوهیگ
۶. طرز فکر، کارول دوک
-
تو در معامله ی عشق پاک و صادق باش
عزیز مصر شود یوسفی که بازاریست
- عاطفه حبیبی
چه بیکران ندارمت…
چه عاشقانه نیستی…!
- مریم قهرمانلو
بیدل امشب سیر آتشخانهٔ دل داشتم
شعلهای را یافتم خاموش دانستم تویی
- بیدل دهلوی
هر صبح یک روز جدید در انتظار ماست. انسانها میگویند که اگر خوش شانس باشی بهتر است اما من ترجیح میدهم که هوشیار باشم چرا که وقتی شانس به سراغم بیاید از دستش نخواهم داد
-
هر صبح یک روز جدید در انتظار ماست. انسانها میگویند که اگر خوش شانس باشی بهتر است اما من ترجیح میدهم که هوشیار باشم چرا که وقتی شانس به سراغم بیاید از دستش نخواهم داد
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اخ بمیرم واسه تو که دلت میگیره کاش بگی به من که چرا اشک از چشات میریزه کاش بگی به من همه درداتو من که نیستم غریبه
@TheEnduringWord
بچه ها این کانال یکی از دوستامه
هنرمندی هاشو میزاره . خوشحال میشم برین
دنیای هُنـــٓر🖌️
می خوام نقاشیامو بهت نشون بدم..........🧸🎈
توهم بیا و هنرتو به من و بقیه نشون بده🪄🎀
قول میدم باهم موفق شیم....💮
اسپانسر هم داریم ولی کم کم کم🪅🎊
هر اثر، داستانی برای گفتن دارد🧸🎈
همه چیز های خوب در اطراف هستند ،کافی است خوب ببینید 🎀🪄
اما می گوییم متفاوت میبینم🪅🎊
تو هم به هنر علاقه داری؟
پس این پیج برای توئه! فالو کن و از کارهای جدیدمون جا نمون تا هر روز از آثار خاص و جذابمون لذت ببری!
https://eitaa.com/yyvgdg🎀
https://abzarek.ir/service-p/msg/2778430ناشناس🌸
سوگند
#صدویک
این چه کاریه دختر
+ دلم برات تنگ شده بود
خندید و من و از خودش جدا کرد
- با این کارا نمیتونی از زیر کار در بری
+ شما جون بخواه کنار شما کار کردن لذت بخش ترین کار دنیاست
- نگاه نگاه بچه چه زبون میریزه
با ناز خندیدم که در جوابش پیشونی ام و بوسید و از اتاق بیرون رفت
- سوگند زود بیا الان آقا بیدار میشه
بازم آقا آقا شروع شد!!
چشمی گفتم و آروم در اتاق بستم و جلوی آینه قدی اتاق ایستادم
هعییی
لباسم خیلی زشت بود زشت تر شده بود
نگاهی به کمد کردم و به سمتش رفتم
نفسی عمیق کشیدم درش و باز کردم و با دیدن چند تا لباس به معنای کامل از ذوق غش
کردم
یه هودی زرد نسبتا بلند با یه شلوار جین مشکی خیلی چشمم و گرفت تند برداشتمشون و
پوشیدم شال مشکی جدیدی رو هم از کوله ام برداشتم و سرم کردم
به به چه زیبا شدم
جلوی آینه چرخی زدم
چی میشد همیشه باب میلم لباس بپوشم؟!
دیروز که به اجبار مهراب گند زدم به تیپ و هیکلم
امیدوارم امروزم از اول صبح که با شادی بلند شدم تا آخر با شادی و بدون مزاحمت
مهراب بگزره
از اتاق بیرون اومدم که همزمان با من مهراب هم بیرون اومد از اتاقش
اوه اوه
چه رسمی و شیک کت شلوار پوشیده بود
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند
#قسمت_صدودو
در حالی که داشت ساعتش و دور مچش میبست متوجه حضور من شد
سرش و بالاگرفت :
- بیدار شدی ؟
+ نه هنوز خوابم
خندید و سری از تاسف تکون داد :
- آدم نمیشی!!
صورتم و ازش گرفتم که با یاد آوری دیشب تند گفتم
+ تو مگه من و اخراج نکردی ؟
- نه
+ وا حرفای دیشب و یادت رفت
آروم به سمتم اومد و جلوی روم قرار گرفت
خدای من
میدونم قدم خوبه نسبت به سنم و بلنده
ولی این زرافه رو که میبینم حس میکنم آدم کوتوله ام خودت معجزه کن یا من و بلند کن
یا این و کوچیک
مهراب لبخندی زد و کمی خم شد
- بهتره دیروز و کلافراموش کنی وگرنه....!!
+ وگرنه چی ؟ چیکار میکنی ؟
- به نفع خودته بچه جان وگرنه کلی آدم هستن که بخوان تو خونه من کار کنن و البته
اینم بگم تو که اینجا کار نمیکنی فرمانروایی میکنی!!!
لبخندی زد که از نظر من لبخند دلبر کش یا دختر کش بود
گنگ نگاهش میکردم
منظورش چی بود من فرمانروایی میکنم ؟ یعنی بهم تیکه انداخت تنبلم؟؟
تا به خودم اومدم اثری از مهراب نبود
از پله ها آروم پایین اومدم و وارد آشپزخونه شدم
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
#سوگند
#قسمت_صدوسه
پشت میز نشسته بود و صبحونه میخورد و خاله سوسن هم در حال ظرف شستن بود
سلامی بلند کردم که سر هر دوشون به سمتم برگشت ولی در کمال تعجب صدای جواب
سلامم از پشت سرم شنیده شد
برگشتم به عقب
یه پسر شبیه خاله سوسن قد بلند و لاغر و سفید پشتم وایستاده بود
- سلام عرض شد خانم
ناخودآگاه لبخند اومد روی لبم
+ سلام
تازه متوجه جعبه داخل دستش شدم
از سر راهش کنار رفتم و اونم جعبه داخل دستش و روی کابینت کنار دست خاله سوسن
گذاشت
پسره آروم از آشپزخونه بیرون رفت و نگاه منم تا جایی که در دید بود دنبالش رفت
خاله سوسن هم یه دقیقه نگذشت که دنبالش رفت
مهراب چند تا سرفه کرد و اعصبانی گفت
- پسر مردم داشتی قورت میدادی
+ وا حق داشتم ندیدی....
پرید وسط حرفم
- میخوای بگی قشنگ بود جذاب بود ؟ خاک بر سرت با سلیقه ات
خنده ام گرفت
+ الان داری حسادت میکنی؟!
- نه به چی حسادت کنم انقدر دختر دنبالمن که تو منگل پیششون هیچی
+ عه خاک بر سر اون دخترا با سلیقشون
اعصبانی لقمه داخل دستش خورد و سکوت کرد
رفتم و به جای خاله سوسن مشغول ظرف شستن شدم که دستی کنارم رو کابینت قرار
گرفت
مهراب بود
♡- - - - - - -‹🌾🌝›