eitaa logo
The Enduring Word
386 دنبال‌کننده
451 عکس
1.1هزار ویدیو
187 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی راضی نیستم... فقط استفاده شخصی یا هم فور
مشاهده در ایتا
دانلود
۱سلام چشم ۲.سلام ۱۵ ۳. چشم عاشقی در امارت ارباب رو باید بنویسم ادامه رو نوشته شد چشم ۳. فدات شم . لطف داری . چشم
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اخ بمیرم واسه تو که دلت میگیره کاش بگی به من که چرا اشک از چشات میریزه کاش بگی به من همه درداتو ‌من که نیستم غریبه @TheEnduringWord
بچه ها این کانال یکی از دوستامه هنرمندی هاشو میزاره . خوشحال میشم برین دنیای هُنـــٓر🖌️ می خوام نقاشیامو بهت نشون بدم..........🧸🎈 توهم بیا و هنرتو به من و بقیه نشون بده🪄🎀 قول میدم باهم موفق شیم....💮 اسپانسر هم داریم ولی کم کم کم🪅🎊 هر اثر، داستانی برای گفتن دارد🧸🎈 همه چیز های خوب در اطراف هستند ،کافی است خوب ببینید 🎀🪄 اما می گوییم متفاوت میبینم🪅🎊 تو هم به هنر علاقه داری؟ پس این پیج برای توئه! فالو کن و از کارهای جدیدمون جا نمون تا هر روز از آثار خاص و جذابمون لذت ببری! https://eitaa.com/yyvgdg🎀 https://abzarek.ir/service-p/msg/2778430ناشناس🌸
سوگند این چه کاریه دختر + دلم برات تنگ شده بود خندید و من و از خودش جدا کرد - با این کارا نمیتونی از زیر کار در بری + شما جون بخواه کنار شما کار کردن لذت بخش ترین کار دنیاست - نگاه نگاه بچه چه زبون میریزه با ناز خندیدم که در جوابش پیشونی ام و بوسید و از اتاق بیرون رفت - سوگند زود بیا الان آقا بیدار میشه بازم آقا آقا شروع شد!! چشمی گفتم و آروم در اتاق بستم و جلوی آینه قدی اتاق ایستادم هعییی لباسم خیلی زشت بود زشت تر شده بود نگاهی به کمد کردم و به سمتش رفتم نفسی عمیق کشیدم درش و باز کردم و با دیدن چند تا لباس به معنای کامل از ذوق غش کردم یه هودی زرد نسبتا بلند با یه شلوار جین مشکی خیلی چشمم و گرفت تند برداشتمشون و پوشیدم شال مشکی جدیدی رو هم از کوله ام برداشتم و سرم کردم به به چه زیبا شدم جلوی آینه چرخی زدم چی میشد همیشه باب میلم لباس بپوشم؟! دیروز که به اجبار مهراب گند زدم به تیپ و هیکلم امیدوارم امروزم از اول صبح که با شادی بلند شدم تا آخر با شادی و بدون مزاحمت مهراب بگزره از اتاق بیرون اومدم که همزمان با من مهراب هم بیرون اومد از اتاقش اوه اوه چه رسمی و شیک کت شلوار پوشیده بود ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند در حالی که داشت ساعتش و دور مچش میبست متوجه حضور من شد سرش و بالاگرفت : - بیدار شدی ؟ + نه هنوز خوابم خندید و سری از تاسف تکون داد : - آدم نمیشی!! صورتم و ازش گرفتم که با یاد آوری دیشب تند گفتم + تو مگه من و اخراج نکردی ؟ - نه + وا حرفای دیشب و یادت رفت آروم به سمتم اومد و جلوی روم قرار گرفت خدای من میدونم قدم خوبه نسبت به سنم و بلنده ولی این زرافه رو که میبینم حس میکنم آدم کوتوله ام خودت معجزه کن یا من و بلند کن یا این و کوچیک مهراب لبخندی زد و کمی خم شد - بهتره دیروز و کلافراموش کنی وگرنه....!! + وگرنه چی ؟ چیکار میکنی ؟ - به نفع خودته بچه جان وگرنه کلی آدم هستن که بخوان تو خونه من کار کنن و البته اینم بگم تو که اینجا کار نمیکنی فرمانروایی میکنی!!! لبخندی زد که از نظر من لبخند دلبر کش یا دختر کش بود گنگ نگاهش میکردم منظورش چی بود من فرمانروایی میکنم ؟ یعنی بهم تیکه انداخت تنبلم؟؟ تا به خودم اومدم اثری از مهراب نبود از پله ها آروم پایین اومدم و وارد آشپزخونه شدم ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
پشت میز نشسته بود و صبحونه میخورد و خاله سوسن هم در حال ظرف شستن بود سلامی بلند کردم که سر هر دوشون به سمتم برگشت ولی در کمال تعجب صدای جواب سلامم از پشت سرم شنیده شد برگشتم به عقب یه پسر شبیه خاله سوسن قد بلند و لاغر و سفید پشتم وایستاده بود - سلام عرض شد خانم ناخودآگاه لبخند اومد روی لبم + سلام تازه متوجه جعبه داخل دستش شدم از سر راهش کنار رفتم و اونم جعبه داخل دستش و روی کابینت کنار دست خاله سوسن گذاشت پسره آروم از آشپزخونه بیرون رفت و نگاه منم تا جایی که در دید بود دنبالش رفت خاله سوسن هم یه دقیقه نگذشت که دنبالش رفت مهراب چند تا سرفه کرد و اعصبانی گفت - پسر مردم داشتی قورت میدادی + وا حق داشتم ندیدی.... پرید وسط حرفم - میخوای بگی قشنگ بود جذاب بود ؟ خاک بر سرت با سلیقه ات خنده ام گرفت + الان داری حسادت میکنی؟! - نه به چی حسادت کنم انقدر دختر دنبالمن که تو منگل پیششون هیچی + عه خاک بر سر اون دخترا با سلیقشون اعصبانی لقمه داخل دستش خورد و سکوت کرد رفتم و به جای خاله سوسن مشغول ظرف شستن شدم که دستی کنارم رو کابینت قرار گرفت مهراب بود ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
بیشعور چرا اینکارا رو میکنه؟!!! تند نگاهش کردم و گفتم + چته؟! خودش و نزدیک تر کرد و صورتش و جلو اورد - یکم ادب نداری فسقل ؟ + برو بابا دور شو - نشم چیکار میکنی + خیلی پرویی لبخندی زد و یهو شیر آب و باز کرد و آبی که تو مشتش جمع شد و ریخت روی من لعنتت بهش چند قدم فاصله گرفتم و گفتم : + خیسم کردی این لباسا رو تازه پوشیدم - عه تازه پوشیدی لیوان شیر نصفه ای که کنار کابینت بود و برداشت و ریخت روی هودی ام جیغ کشیدم + مهراببببببببببببب خندید و پشت میز نشست و الکی قیافه متعجبا رو گرفت خاله سوسن و اون پسره اومدن خاله سوسن : چیشده سوگند؟! مهراب با لحن تعجبیش گفت : اول آب ریخت روی خودش بعد لیوان شیرو بعدشم پرو پرو جیغ زد و اسم من و گفت خود درگیره سوسن خانم ؟ خاله سوسن : رد داد دخترم خدا مرگم بده اصلا داخل آشپرخونه نیومد و رفت دنبال چیزی مهراب طوری که فقط من بفهمم ابرویی باال انداخت و خندید ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
بیشعور چه تند یه نقشه میکشه و عملی اش میکنه اونقدرم خوب نقش بازی میکنه بی گناه خودش و گناهکار میدونه یعنی من بتونم این بشر و گیر بیارم میکشم!! پسره ناشناس جلو اومد و از داخل جیبش دستمالی بیرون اورد و جلوم گرفت - میتونی باهاش لباست و تمیز کنی هاج و واج نگاهش میکردم لبخندی زد و گفت : - با اجازه دستش و جلو اورد و آروم دستمال و روی لباسم کشید تا خواستم عقب برم مهراب مچ پسره رو محکم گرفت و فشرد!!! پسر : دستم و ول کنید - بیشتر از حد خودت پا میزاری پسر : مگه من چیکار کردم مهراب دستش و انقدر محکم پیچوند که پسره از درد سرخ شد + مهرابببب دستش شکست دستش و ول کرد سر من اعصبانی داد زد - گمشو تو اتاقت لباست و عوض کن مگه نمیبنی کثیف شده باید عوض بشه نه تمیز + وا مهرا... - مرگ مهراب اسم من و نیار گمشو تو اتاقت پسره یقه مهراب و گرفت پسره : فک نکن چون رییسی خودت حدی نداری سر دختر مردم داد نزن - بشین بینم بابا هولش داد ولی اونم کوتاه نیومد و با کله کوبوند تو صورت مهراب از بینی اش دوباره چند قطره خون اومد ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
خدای من!! چیکار کرد پسره اگر با خاله سوسن رابطه نزدیکی داشته باشه هم خودشو هم خاله سوسن و بدبخت کرد مهراب خندید و دستی روی خون کشید - پسره آشغال من و میزنی رنگ از صورت پسره رفته بود از عمد نزده بود حتما اصلا همش تقصیر من بود مهراب تا خواست دوباره بپره به پسره جلوش وایستادم + مهراب بسه دیگه تقصیر من بود!! اعصبانی بود و از خشم چونه اش میلرزید پسر : تقصیر تو نبود خود من.... + خودم میدونم تقصیرم بود خواهشا حرفی نزن - سوگند گمشو تو اتاقت لباست و عوض کن خواستم به حرفش گوش کنم و برم ولی خودش مثل وحشیا دستم و گرفت و به زور به طبقه بالا بردتم در اتاق و باز کرد و هولم داد داخل و در و قفل کرد اعصبانی و گفت - چرا ازش طرفداری میکنی هان ؟ چته ؟ دوسش داری تو یه نگاه عاشقش شدی ؟ بغض کردم + چی میگی تو مهراب؟! - نه بگو اگر میخوایش برات آستین بالا بزنم برم خواستگاریش بگو خجالت نکش ؟ معلوم بود اعصبانیه معلوم بود داغ کرده حالش خوب نیس ولی حق داشت به من توهین کنه ؟ هر چی ازش دهنش در میاد بگه ؟ سکوت کردم تا بیشتر اعصبانی اش نکنم ولی خودش داد زد - بگو جواب من و بده ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
خاک بر سرت مهراب برو بیرون خندید نمیدونم چی شد ولی منم خنده ام گرفت با لحن جدی گفت - عوض نمیکنی + برو بچه پرو شوخی شوخی جدی میکنی باز خندید - واست شکالت میخرم اگه..... پریدم وسط حرفش + خجالت بکش مهراب شکالت بخوره تو سرم برو بیرون توبه کن - توبه کنم چه فایده بازم گناه میکنم!! + خب نکن مرد مومن برو میخوام لباس عوض کنم انگار به پاهاش چسب زده بودن یعنی من موندم مهراب این حجم از پرویی رو کجای خودش نگه میداره!! + مهراب برو بیرون - باشههه میرم حرفش و کشیده گفت و چند قدم عقب رفت و گفت - مطمئنی میخوای برم + شک ندارم - از بس بیشعوری + آره من بیشعورم برو بیرون در و باز کرد و بیرون رفت ولی یه لحظه برگشت - لباس مناسب بپوش + معلومه میپوشم میخوای آزاد بپوشم ؟ - نه منظورم اینه بیرونی بپوش ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
دست به کمر شدم + چرا اونوقت ؟ - فکر کردی میزارم تو اینجا با یه نامحرم خونه بمونی ؟ + وات مهراب این حرفا چیه میگی ؟ خیر سرت تو هم نامحرمی - من...... دیگه حرفی نزد + تو چی؟ - هیچی آماده شو در و بست و رفت بیرون در و محکم بست و چند تقه به در زد - یادت نره من رییستم زیر لب گفتم + برو بابا!! از داخل کمد یه لباس مناسب بیرون اوردم و پوشیدم و از اتاق بیرون اومدم مهراب به در اتاق خودش تکیه داده بود و بعد دیدن من یه نگاه از نوک پا تا فرق سرم انداخت و گفت - لباست خوبه بیا بریم + مهراب شوخیت گرفته این کارا یعنی چی ؟ - شوخی و درد بدو بریم من کار دارم + برو بابا من از خونه بیرون نمیام اعصبانی به سمتم اومدو محکم کوبوندتم به دیوار و دستام و بالای سرم با یه دست روی دیوار گرفت از درد چشمام و بستم + وحشی چته ؟ - یاد نمیگیری من هر چی بگم باید اجرا باشم ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
داد زد و گفت - نفهمیدی ؟ اعصبانی گفتم + ولم کن چرا انقدر حرف میزنی رو مخی همه کاراتت مثل سوهان روی ذهن آدم کشیده میشه درک داری ازت بدم میاد ؟ دستاش شل شد دستام و آزاد کردم و مهراب و هول دادم به عقب خیلی راحت چند قدم رفت عقب پسره آشغال رو مخ تند از طبقه بالا پایین اومد و وارد آشپزخونه شدم خاله سوسن و پسره ناشناس نگران داخل آشپزخونه بودن با دیدن من خاله سوسن انگار بغضش ترکید و شروع به گریه کردن کرد تند رفتم و کنارش وایستادم + وا خاله جون چرا گریه میکنی بغلم کرد و گفت - یوسف زده تو دهن آقا خب معلومه اخراج میشم الهی ؛ دلم سوخت براش . با مهربونی گفتم + خاله جون چرا این همه ترس و نگرانی داری کاری نمیکنه - چرا دخترم اخراجم میکنه بازم بدبخت میشم!! + خاله این حرفا چیه کاری نمیتونه بکنه میخوای من تضمین کنم ؟ با گوشه شالش اشکاش و پاک کرد و گفت - چجوری تضمین میکنی + صبر کن الان میام بدو بدو از آشپزخونه بیرون اومد و رفتم طبقه بالا ♡- - - - - - -‹🌾🌝›