eitaa logo
The Enduring Word
382 دنبال‌کننده
439 عکس
1.1هزار ویدیو
195 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی راضی نیستم... فقط استفاده شخصی یا هم فور
مشاهده در ایتا
دانلود
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗🔗💞🔗💞🔗💞🔗🔗💞🔗💞🔗💞 درِ سنگین عمارت با صدای خشکی باز می‌شه. هوای داخل خنک‌تر از بیرونه. مریم بانو روی مبل نشسته، وقتی چهره‌ی سارگل رو می‌بینه، از جا بلند می‌شه با لبخند پرشور جلو میاد. مریم بانو: وای قربونت برم مادر! بالاخره اومدین. چطور شد بالاخره رفتی دکتر؟ چی گفت؟ همه چی خوبه؟ سارگل: لبخند آرومی می‌زنه آره مامانی گفت همه چی طبیعیه، خداروشکر. مریم بانو: با ذوق دست‌هاش رو به هم می‌زنه. مریم بانو: الهی فدای اون بچه بشم من! می‌خنده، بالاخره نتیجه‌ی این ازدواجه، خدا رو شکر. سارگل لبخندش زود از بین می‌ره. یه لحظه نگاهش می‌ره سمت آرشاویر که داره با پدرش دست می‌ده. یه تهِ دلش سنگین می‌شه. یاد اون قرارداد می‌افته، همون‌که باعث شده هنوز نتونه این خوشی رو واقعی حس کنه. چشماش رو پایین می‌اندازه و فقط می‌گه: سارگل: ان‌شاءالله که خیر باشه… مریم بانو: متوجه حالش می‌شه، ولی چیزی نمی‌گه. فقط دستش رو می‌گیره. مریم بانو: آروم و مهربون الهی قربونت برم دخترم، غصه به دلت راه نده. خدا بزرگه. در همین لحظه آرشاویر از اون سمت سالن برمی‌گرده جلو. یه پاکت کوچیک از جیبش درمیاره و لبخند می‌زنه. آرشاویر: مریم بانو، گفتین دکتر چی گفت؟ بذار من بگم، که یه بار برای همیشه همه بدونن. همه ساکت می‌شن. سارگل سرش رو می‌اندازه پایین، انگار نمی‌دونه باید خوشحال باشه یا نه. آرشاویر: با لبخند گفت بچمون پسره. یه لحظه سکوت… بعد صدای ذوق‌زده‌ی مادربزرگ بلند می‌شه. مریم بانو: با اشک توی چشمش پسر؟ وای خدا رو صد هزار مرتبه شکر! پسر! الهی فدات بشم پسر! می‌ره و صورت سارگل رو می‌بوسه. بقیه هم لبخند می‌زنن، کمی سر و صدا می‌شه. ولی وسط اون شور و شوق، سارگل فقط یه لحظه لبخند کمرنگی می‌زنه. ته دلش سنگینه. آرشاویر کنار گوشش آروم می‌گه: آرشاویر: پایین صدا چرا دلگیر شدی؟ مگه خوشحال نبودی؟ سارگل: خیلی آهسته من خوشحالم... فقط... کاش یه بچه نبود که باعث یادآوریِ یه قرارداد می‌شد. کاش فقط از عشق بود. آرشاویر بدون اینکه چیزی بگه، فقط یه لحظه نگاش می‌کنه، جدی، بی‌حرف. بعد نگاهش رو برمی‌گردونه سمت بقیه که دارن درباره‌ی اسم بچه حرف می‌زنن و سکوت می‌کنه.
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗🔗💞🔗💞🔗💞🔗🔗💞🔗💞🔗💞 سالن عمارت پر از صدای خنده و تبریکه، تا این‌که صدای قدم‌های مینو فضا رو یخ می‌کنه. دستش رو با ناز و تکبر بالا می‌گیره و لبخند سردی می‌زنه. مینو: چه جشن قشنگی… فقط حیف که نصفش دروغه! همه به سمتش برمی‌گردن. مریم بانو اخماش رو جمع می‌کنه، آرشاویر با سردی بلند می‌شه. سارگل، ناخودآگاه عقب می‌ره و دستش رو روی شکمش می‌ذاره. آرشاویر: منظورت چیه مینو؟ مینو با خونسردی یه برگه رو از کیف کوچکشدرمیاره، برگه‌ای زرد و تاخورده. چشم سارگل لحظه‌ای خشک می‌مونه، رنگش می‌پره. مینو: منظورم اینه که عشق‌تون از اول روی کاغذ بود، نه دل! یه قرارداد بین تو و سارگل… امضاش با خط خودت! من توی کشوی میزت پیداش کردم، آرشاویر جان… زمزمه‌ی “قرارداد؟!” تو سالن می‌پیچه. مریم بانو دهنش رو با دست می‌پوشونه، پدر آرشاویر با ناباوری از جا بلند می‌شه.سارگل با صدای لرزون جلو می‌ره: مینو… اون فقط یه توافق کاری بود. برای شروع یه زندگی که قرار بود به عشق تبدیل بشه، نه بازی. اما تو از عشق چیزی نمی‌فهمی. مینو با تمسخر می‌خنده: عشق؟ پس چرا اینو مخفی کردین؟ چرا نذاشتین کسی بدونه؟ چون می‌ترسیدین باعث شرم بشه. آرشاویر با خشم برگه رو از دستش می‌قاپه، پاره می‌کنه و تکه‌هاش رو روی زمین می‌ریزه. با صدایی پرغرور و محکم می‌گه: درست گفتی، مینو… این یه قرارداد بود. اما یه چیزی که تو هیچ‌وقت نخواهی فهمید — از اون قرارداد، عشق واقعی زاده شد. پدر آرشاویر آروم جلو میاد، با صدای جدی و خشک: کافیه مینو. تو این خونه جایی برای نفرت نیست. باید از آرشاویر جدا بشی.اون همسر واقعی و مادر پسرشه، نه تو. مینو فریاد می‌زنه: نمی‌رم! نمی‌ذارم این زن همه‌چیز رو بگیره! آرشاویر با صدایی آرام اما سنگی: تو چیزی رو نداری که از من بگیری. من انتخابم رو کردم — سارگل. و بچه‌مون با عشق بزرگ می‌شه نه با دروغ. سکوت. فقط صدای قلب سارگل که توی سینه‌ش تند تند می‌زنه. اشک از گوشه چشمش می‌لغزه، مریم بانو در آغوشش می‌کشه، و پدر آرشاویر با لبخند آروم به آرشاویر نگاه می‌کنه. باد از پنجره می‌وزه، تکه‌های پاره‌شده‌ی قرارداد پرواز می‌کنن و روی زمین می‌افتن. یه تمثیل از پایان گذشته و آغاز یه عشق واقعی 💞
🌙💞✨💞🌙💞✨💞🌙💞✨💞🌙💞✨💞 شب، مثل همیشه ساکت نیست. باد از پشت پنجره‌های قدیمی عمارت می‌وزه و نور مهتاب روی دیوارای گچ‌کاری‌شده می‌رقصه. سارگل کنار تخت کوچولویی نشسته که هنوز فقط یه چارچوبه‌ست، نه نوزادی روش، نه پتو. با انگشت روی چوبش طرح قلب می‌کشه، نفسش عمیقه و چشماش نیمه‌خیس. در اتاق آروم باز می‌شه. آرشاویر با همون کت تیره و نگاهی خسته اما نرم وارد می‌شه. چند لحظه فقط بهش خیره می‌مونه…اما بدون… هیچ‌کدوم از روزایی که کنار تو بودم، قراردادی نبود. هیچ لبخندی از روی اجبار نبود. حتی این بچه… یه اتفاق ساده نبود — حاصل عشقه. سارگل با چشمای گرد و صدایی خفه: ولی تو هیچ‌وقت نگفتی… هیچ‌وقت نذاشتی بدونم واقعا چی تو دلت می‌گذره. آرشاویر نفس عمیقی می‌کشه، دستش رو می‌ذاره روی شکم سارگل. یه لبخند محو روی لبش می‌نقشه. آرشاویر: می‌ترسیدم…سارگل با چشمای گرد و صدایی خفه: ولی تو هیچ‌وقت نگفتی… هیچ‌وقت نذاشتی بدونم واقعا چی تو دلت می‌گذره. آرشاویر نفس عمیقی می‌کشه، دستش رو می‌ذاره روی شکم سارگل. یه لبخند محو روی لبش می‌نقشه. آرشاویر: می‌ترسیدم… آره، من، آرشاویرِ همیشه مغرور، از یه چیز ترسیدم. از اینکه تو دل ببندی، اما من دیر عاشق شم… اما دیگه نمی‌خوام پنهون کنم — من عاشقت شدم، سارگل. نه از امروز… از همون روزی که برای اولین‌بار با اون اخمات وارد عمارت شدی و گفتی «قرارداد باشه… ولی دلم قراری با کسی نداره».سارگل اشکاش بی‌صدا سرازیر می‌شن. لبخند می‌زنه، دستش رو روی دست آرشاویر می‌ذاره: پس بالاخره گفتی… آرشاویر آروم می‌خنده: بالاخره گفتم. و قول می‌دم از این به بعد هیچ قراری بینمون نباشه جز یکی — تا آخر عمر، کنار هم
بقیه؟
واسه چشمای قشنگت که دلم رفتش🫠 موهات چه خوشگله چه فرفری چه لختش🛐
من ذوقققق🫠 قربانتوننن چشم پارت هم میدیم