رمان: (مدرسه ترسناک)
پارت6
اون گفت حالا چجوری میخواین فرار کنین ؟ 😂😂
یا می.....میرین یا تا آخر عمر اینجا خواهی موند . اون هی داشت به در خونه
نزدیک تر میشد ولی ما هنوز سارینا پیدا نکرده بودیم همه فرار کردن فقط منو
آرمان موندیم مدیر رفت دونبال اونا آرمان یهو یجوری شد من گفتم چیشده گفت هیچ فقط قرار با دستای من بمیر..ی من تو این فکر بودم که چرا فرار نکردم اون هی یه قدم یه قدم میومد جلو میخواستم فرار کنم ولی یادم رفت کلید در دست اونه .
دیگه فکردم آخر زندگیمه . یهو یه چاق....و از
روی مبل ورداشتم و زدن به دست اون خیلی عصبی شد من با همون چاقو در واز کردم و فرار کردم . یک سال گذشت
ولی خبری از اونا نشد که نشد . ولی هنوز تموم نشده بود....