eitaa logo
The Enduring Word
383 دنبال‌کننده
438 عکس
1.1هزار ویدیو
195 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی راضی نیستم... فقط استفاده شخصی یا هم فور
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام
♡- - - - - - -‹🌾🌝› + آره تو هم دیدی خیلی شره لبخندی روی لبش نشست - خوشگل میخندی جمع و جور شدم + چشاتون خوشگل میبینه خیلی آروم گفت - نه خیر شما خوشگلی ولی من شنیدم و به روی خودم نیاوردم - من یوسفم پسر سوسن خانم + منم سوگندم - اسمت خیلی قشنگه دلنشین مثل خودت وات!! فکر کنم رو دادم اینم مثل مهراب پرو شد من چرا بلد نیستم گربه رو دم حجله بکشم؟!! با یه تشکر ساده سر و ته قضیه رو سر اوردم + ممنون لطف دارین - صورتتون چیشده ؟ + چی ؟ - زخم روی صورتتون میگم که روش چسب زخم زدید دستی روی زخم کشیدم بلههههه شاهکار دیشب آقا مهراب بود + هیچی خوردم زمین - چرا خوردی زمین خدای من! این پسر چقدر فضول بود ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
♡- - - - - - -‹🌾🌝› تا خواستم یه جواب درست حسابی بدم نگاهم به مهراب که پشت پنجره اتاقش وایستاده بود و با اعصبانیت به ما زل زده بود افتاد اینم انگار فقط بلده اخم کنه جذابم نمیشه آدم براش ضعف کنه با صدای یوسف به سمتش برگشتم + بله چیزی گفتین ؟ - آره نشنیدین ؟ + نه!!میشه دوباره سوالتون تکرار کنید؟! خندید!! اصلا به دلم ننشست خنده اش - چه رسمی صحبت میکنید کمی مکث کرد و ادامه داد - گفتم نامزدی یا با کسی در رابطه هستید ؟ چه پرو بود این بشر حقش بود بزنم تو دهنش ولی خب سوال بدی نپرسید!! + نه خیر نه نامزد دارم نه با کسی تو رابطه ام - چه خوب + منظورتونو نگرفتم - منظور خاصی نداشتم دستش و مشت کرد و گذاشتم روی قلبش و گفت - ولی بدون جات تو قلبمه خندید و از جلوی چشمای اندازه گردو من گذشت و رفت داخل خونه دوربین مخفیه ؟ این چرت و پرتا چی بود میگفت جات تو قلبمه دیگه چیه ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
واتت یعنی عاشقم شد رفت ؟ تند به پنجره اتاق مهراب نگاه کردم خب نبودش فکر کنم چیزی رو هم ندیده باشه وگرنه فکرم میگفت قیامت به پا میکرد حالادلیلش چی بود و خدا میدونه نفس عمیقی کشیدم با فکر اینکه حرفای اون پسره چرت و پرت بود وارد خونه شدم در خونه رو بستم و حتی یه قدم بر نداشته صدای خاله سوسن اومد - سوگند جان برو بالا آقا کارت داره اوه!! یعنی چیکارم دارم به جای اینکه برم آشپزخونه راهم و کج کردم به سمت طبقه بالا از پله ها بالارفتم و در اتاقش و باز کردم روی تخت نشسته بود و به من زل زده بود حتی فرصت نداد در اتاقش ببندم که شروع کرد به حرف زدن - دل و قلوه دادناتون تموم شد + چی ؟ - مگه نگفتی عاشق پسره نیستی چیه سه ساعت مثل میمون وایستادی جلوی روش چی گفت به من گفت میمون!! + میمون خودتی بیشعور - از بین اون همه کلمه همین و فهمیدی؟ + چی میگی تو اصال ؟ اعصبانی بلند شد و به سمتم اومد در اتاق و بست و گفت - دختر خنگ اون پسر داره ازت سو استفاده میکنه خام حرفاش نشو + کی رو میگی منظورت یوسفه ؟ ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
- عه اسمشم میدونی چقدر قشنگه اونم اسمت و میدونه ؟ + آره خب خودم بهش گفت سری از تاسف تکون داد و گفت - خاک تو سرت اعصبانی گفتم + درست حرف بزن با تاسف سر تکون داد - خنگی دیگه چه میشه کرد برو بیرون + خودت خنگی از اتاقش بیرون اومدم و در اتاق محکم بهم کوبیدم که تو سکوت خونه صدای بلندی به وجود اورد صداش اومد - من تو رو میکشم آخر + منم همینطوری منتظر میشینم پسره بیشعور فضول فقط بلده حرف بزنه که اونم نمیفهمه چی میگه نشد یه روزم خوش باشه مهراب گند میزنه به حال و هوای خوش بدون اینکه پایین برم وارد اتاق خودم شدم کت مهراب روی زمین بود برش داشتم که با فکری که به ذهنم رسید لبخند خبیثی روی لبم اومد کت روی تخت پرت کردم و خیلی تند و سریع رفتم طبقه پایین و از خاله سوسن قیچی گرفتم و دوباره برگشتم به اتاق کتش و بالا گرفتم و با قیچی تیکه تیکه اش کردم نمیدونم براش مهم بود یا نه ولی کت گرونی بود ♡- - - - - - -‹🌾🌝
تمام تیکه های کت و جمع کردم و رفتم طبقه پایین به در آشپزخونه تکیه دادم و گفتم + خاله دستمال نمیخوای برگشت به سمتم - وایی نگو انقدر نیاز دارم بی اندازه تیکه ها رو روی میز غذا خوری پخش کردم + بفرمایید اینم کلی دستمال گرون قیمت خاله با تعجب تیکه های کت و جا به جا میکرد - اینا دستمال ان ؟ + نه تیکه های کت مهرابه!!! خاله چنگی به صورتش زد - کدوم کت آقا + همونی که امروز تنش بود این دفعه دو دستی زد تو صورتش - سوگند بدبخت شدی خندیدم و گفتم + چرا ؟ - میدونی قیمت این کت چنده جدا از اون میدونی آقا این کت و چقدر دوست داشت کادو تولدش از برادرش بود لبخند رو لبم محو شد هر چند فکرشم نمیکردم براش مهم باشه ولی خب بود دیگه حالاکادو هم بود بدتر آروم گفتم + خاله شوخی که نمیکنی ؟ - نه سوگند من شوخی دارم بدو اینا رو جمع کن آقا ببینه زنده زنده گورت میکنه + باشه باشه حتما ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
تندتند با خاله داشتیم تیکه ها رو جمع میکردم که صدای مهراب اومد - سوسن خانم آب جوش دارید خاله تند برگشت سمت مهراب و گفت - بله آقا منم هول شدم و تیکه ها روی میز ولو کردم لبخند مصنوعی زدم و رو به مهراب ایستادم که به در تکیه داد و بود از چشمای قرمز شده اش فهمیده میشد حالش بده با دستام جوری دور میز و گرفتم تا تیکه های کتش تو دید نباشه و خدا خدا میکردم نبینه با دست سرش و گرفت و گفت - خاله سوسن برای ظهر سوپ درست کن خاله : سوگند سفارش کرد آقا دارم درست میکنم لبخند دندون نمایی بهش و زدم و منتظر تشکر بودم ولی بیشعور حتی نگاهم نکرد و فقط منتظر یه لیوان آبجوش بود پسره خود درگیر بیشعور بی لیاقت اندازه جو انسانیت تو وجودش نهفته نیس از دستش خیلی حرصی بودم مرده شورش و ببرن یعنی تشکر کردن انقدر سخته؟!!!! باید یجوری آتیش درونم و همراه کرم درون خالی میکردم لبخندی زدم و کشیده گفتم + مهراببببب نیم نگاهی انداخت - چیه ؟ از جلوی میز کنار رفتم و دو دستی به میز اشاره کردم + میدونی اینا چیه ؟ پوزخندی زد ♡- - - - - - -‹🌾🌝›- - - - - - -
چند تا تیکه پارچه که تبدیل به دستمال شدن نچ نچی کردم و گفتم + خیر این تیکه های کت شماست که کادوی داداشتون بوده یکم با تعجب نگاه کرد و اعصبانی داد زد با دادش اعصبانی تر شدم یه تیکه رو برداشتم بردم بالا و یه کوچولو باهاش قر دادم و شروع کردم به آهنگ خوند ن + جون جون کت مهراب و پاره کردم جون جون خاله که از خنده منفجر شده بود و نمیتونست جلوی خنده اش و بگیره و بلند بلند میخندید یوسفم اومد و کنار مهراب ایستاد و با اخم نگاه میکرد پسره بیشعور تو دیگه اخم کردنت چیه؟ از خنده های خاله و حرص خوردن مهراب و یوسف منم هی بیشتر انرژی میگرفتم و دستمال و بالاتر میبردم و بیشتر تو چشم مهراب تکونش میدادم و بلند تر شعرم و میخوندم مهراب اعصبانی اومد و دستمال و از دستم گرفت - احمق میدونی این کت چقدر برام ارزش داشت ؟ مسخره خندیدم تا حرصی بشه + نه - ببین تا درستش نکنی حق نداری از جات تکون بخوری یه قدم ازش فاصله گرفتم و گفتم + زر زدی دیدی تکون خوردم!! اعصبانی یقه ام و گرفت سمت خودش - شورشو و در آوردی سوگند دختره حال بهم زن هیچ تکونی نخوردم مثل خودش اعصبانی گفتم + به نظرت من حالم از تو بهم نمیخوره ؟ ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
دستام و روی سینه اش گذاشتم و هولش دادم + دور باش ازم که حالت تهوع میگیرم ازت رگ پیشونیش باد کرده بود و نامحسوس میلرزید خاله سوسن آروم خودش و بهم رسوند و گفت - دخترم این چه حرفیه زدی معذرت بخواه تا بدبخت نشدی جواب خاله سوسن و بلند گفتم + چرا معذرت بخوام وقتی جدی جدی حالم ازش بهم میخوره مرتیکه خود درگیر خاله دوباره خواست حرفی بزنه که یوسف پشتیبانی من و گرفت - مامان چیکارش داری مگه بده حرف دلش و میزنه؟!! نگاهم به مهراب افتاد آب دهنش و قورت داد و فقط گفت - من میرم شرکت!! با تعجب نگاهش کردم مگه حالش بد نبود مگه سرما نخورده بود هر چند فهمیدم ناراحت شد ولی بدرک! اصلا مهم نبود مهراب از آشپزخونه بیرون رفت و خاله سوسن هم پشتش رفت یوسف لبخندی زد و گفت - دمت گرم بابا چه خوب جوابش میدی + برو بابا انگار از حرفم تعجب کرد ولی بهش ت وجهی نکردم پشت میز نشستم و خودم و مشغول بازی کردن با دستام کردم بعد از 5 دقیقه خاله سوسن اومد یوسف : رفت ؟ خاله : آره نگران آقام حالشم خوب نبود ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
یوسف : نگران نباش اون هفت تا جون داره هیچیش نمیشه اعصبانی گفتم + مواظب حرف زدنت باش یوسف : مگه چی گفتم خانم اعصبانی جوابش و ندادم جواب ابلهان خاموشیست دیگه!! بعد از ظهر سر ظهر با حضور مسخره یوسف سوپ خوردیم و دیگه خاله سوسن همه کارا رو کرد واقعا احساس میکردم یه موجود پوچم تو این خونه بعد از کارا خاله سوسن با یوسف رفت و باید میگفتم واقعا خیلی خوشحال شدم یوسف رفت!! بی حوصله روی مبل جلوی تلویزیون ولو شدم و کنترل و از روی میز برداشتم و شبکه های تلویزیون و بالا پایین میکردم و از اون جایی که ماهواره بود بیشتر شبکه ها چیزای خوبی نشون نمیداد منم روی یه شبکه خبر خارجی نگه داشتم و به حرفای خبرنگار که ماشاالله هیچی ازش نمیفهمیدم گوش میدادم کلافه نفسم و بیرون دادم و تلویزیون و خاموش کردم روی مبل دراز کشیدم و به سقف زل زدم و شروع به شمردن ترک های نداشتش کردم 20 دقیقه روی مبل ولو بودم و به سقف نگاه میکردم و کم کم داشت خوابم میبرد که صدای تلفن خونه رو از سکوت نجات داد آروم از جام بلند شدم و به سمت تلفن رفتم و برش داشتم هنوز حرفی نزده صدای نازک یه دختر اومد - سلام مهراب خوبی ؟ ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
به به!!! ایشون کی باشن ؟ صدام و صاف کردم و گفتم + شما؟!!! خندید - من همه کس و زندگی مهرابم واو یعنی دوست دختر مهرابه جون جون نمیخورد بهش از این پسرا باشه البته به من چه زندگی خودشه ولی چه کیفی میده سرکارش بزارم مثلا اعصبانی گفتم + ببخشیدا یعنی چی همه زندگیشی ؟ - سوال من اینه شما کی ؟ خب یه جورایی باید آتیش میسوزوندم خندیدم و گفتم + من زن مهرابم خانم محترم لطفا دیگه مزاحم شوهر من نشید هیچ فرصت حرف دادنی ندادم بهش و تماس و قطع کردم تلفن و سرجاش گذاشتم و بیخیال به زنگ خوردن های پشت سر همش رفتم آشپزخونه بنده خدا مهراب!! من دارم آروم آروم زندگیشو و تباه میکنم از داخل یخچال که چیزی نصیبم نشد به خاطر همین یه لیوان آب برداشتم و خوردم تا این همه راه و که اومدم دست خالی نرم دوباره برگشتم سر جام و روی مبل نشستم صدای تلفنم قطع شد ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
مونده بودم تو تنهایی چیکار کنم که با فکری که به سرم زد از جام بلند شدم و تلفن رو برداشتم روی صندلی کنار میز تلفن نشستم و یه شماره رو الکی زدم و تلفن و رو بلندگو گذاشتم چند تا بوق خورد که صدای یه دختر اومد - بله ؟ + سلام خوبی همسایه - شما ؟ + منم یه بنده خدا - مزاحم نشین لطفا + نه نه قطع نکن امر خیره - چی ؟؟ + هیچی میخواستم خلاصه بگم پسرم از شما خوشش اومده میتونیم بیایم خواستگاری ؟ به من من افتاد - اوم پسرتون کی ان ؟ خندیدم و گفتم + دو تا شاسکول به اسم مهراب و میلاد - چی ؟ + هیچی پیچ پیچی حرفم و زدم و تلفن و قطع کردم بلند بلند میخندیدم و از خنده گریه ام در اومده بود دوباره شماره یکی دیگه رو گرفتم از شانس گلم دوباره یه دختر برداشت - الو ؟ + الو سلام - ببخشید شما ؟ ♡- - - - - - -‹🌾🌝›