#سوگند
#پارت126
تندتند با خاله داشتیم تیکه ها رو جمع میکردم که صدای مهراب اومد
- سوسن خانم آب جوش دارید
خاله تند برگشت سمت مهراب و گفت
- بله آقا
منم هول شدم و تیکه ها روی میز ولو کردم
لبخند مصنوعی زدم و رو به مهراب ایستادم که به در تکیه داد و بود از چشمای قرمز
شده اش فهمیده میشد حالش بده
با دستام جوری دور میز و گرفتم تا تیکه های کتش تو دید نباشه و خدا خدا میکردم نبینه
با دست سرش و گرفت و گفت
- خاله سوسن برای ظهر سوپ درست کن
خاله : سوگند سفارش کرد آقا دارم درست میکنم
لبخند دندون نمایی بهش و زدم و منتظر تشکر بودم
ولی بیشعور حتی نگاهم نکرد و فقط منتظر یه لیوان آبجوش بود
پسره خود درگیر بیشعور بی لیاقت
اندازه جو انسانیت تو وجودش نهفته نیس
از دستش خیلی حرصی بودم
مرده شورش و ببرن یعنی تشکر کردن انقدر سخته؟!!!!
باید یجوری آتیش درونم و همراه کرم درون خالی میکردم
لبخندی زدم و کشیده گفتم
+ مهراببببب
نیم نگاهی انداخت
- چیه ؟
از جلوی میز کنار رفتم و دو دستی به میز اشاره کردم
+ میدونی اینا چیه ؟
پوزخندی زد
♡- - - - - - -‹🌾🌝›- - - - - - -
#سوگند
#پارت127
چند تا تیکه پارچه که تبدیل به دستمال شدن
نچ نچی کردم و گفتم
+ خیر این تیکه های کت شماست که کادوی داداشتون بوده
یکم با تعجب نگاه کرد و اعصبانی داد زد
با دادش اعصبانی تر شدم
یه تیکه رو برداشتم بردم بالا و یه کوچولو باهاش قر دادم و شروع کردم به آهنگ
خوند ن
+ جون جون کت مهراب و پاره کردم جون جون
خاله که از خنده منفجر شده بود و نمیتونست جلوی خنده اش و بگیره و بلند بلند میخندید
یوسفم اومد و کنار مهراب ایستاد و با اخم نگاه میکرد
پسره بیشعور تو دیگه اخم کردنت چیه؟
از خنده های خاله و حرص خوردن مهراب و یوسف
منم هی بیشتر انرژی میگرفتم و دستمال و بالاتر میبردم و بیشتر تو چشم مهراب تکونش
میدادم و بلند تر شعرم و میخوندم
مهراب اعصبانی اومد و دستمال و از دستم گرفت
- احمق میدونی این کت چقدر برام ارزش داشت ؟
مسخره خندیدم تا حرصی بشه
+ نه
- ببین تا درستش نکنی حق نداری از جات تکون بخوری
یه قدم ازش فاصله گرفتم و گفتم
+ زر زدی دیدی تکون خوردم!!
اعصبانی یقه ام و گرفت سمت خودش
- شورشو و در آوردی سوگند دختره حال بهم زن
هیچ تکونی نخوردم مثل خودش اعصبانی گفتم
+ به نظرت من حالم از تو بهم نمیخوره ؟
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
#سوگند
#پارت128
دستام و روی سینه اش گذاشتم و هولش دادم
+ دور باش ازم که حالت تهوع میگیرم ازت
رگ پیشونیش باد کرده بود و نامحسوس میلرزید
خاله سوسن آروم خودش و بهم رسوند و گفت
- دخترم این چه حرفیه زدی معذرت بخواه تا بدبخت نشدی
جواب خاله سوسن و بلند گفتم
+ چرا معذرت بخوام وقتی جدی جدی حالم ازش بهم میخوره مرتیکه خود درگیر
خاله دوباره خواست حرفی بزنه که یوسف پشتیبانی من و گرفت
- مامان چیکارش داری مگه بده حرف دلش و میزنه؟!!
نگاهم به مهراب افتاد
آب دهنش و قورت داد و فقط گفت
- من میرم شرکت!!
با تعجب نگاهش کردم
مگه حالش بد نبود مگه سرما نخورده بود
هر چند فهمیدم ناراحت شد ولی بدرک!
اصلا مهم نبود
مهراب از آشپزخونه بیرون رفت و خاله سوسن هم پشتش رفت
یوسف لبخندی زد و گفت
- دمت گرم بابا چه خوب جوابش میدی
+ برو بابا
انگار از حرفم تعجب کرد ولی بهش ت وجهی نکردم
پشت میز نشستم و خودم و مشغول بازی کردن با دستام کردم
بعد از 5 دقیقه خاله سوسن اومد
یوسف : رفت ؟
خاله : آره نگران آقام حالشم خوب نبود
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
#سوگند
#پارت_۱۲۹
یوسف : نگران نباش اون هفت تا جون داره هیچیش نمیشه
اعصبانی گفتم
+ مواظب حرف زدنت باش
یوسف : مگه چی گفتم خانم اعصبانی
جوابش و ندادم
جواب ابلهان خاموشیست دیگه!!
بعد از ظهر
سر ظهر با حضور مسخره یوسف سوپ خوردیم و دیگه خاله سوسن همه کارا رو کرد
واقعا احساس میکردم یه موجود پوچم تو این خونه
بعد از کارا خاله سوسن با یوسف رفت و باید میگفتم واقعا خیلی خوشحال شدم یوسف
رفت!!
بی حوصله روی مبل جلوی تلویزیون ولو شدم و کنترل و از روی میز برداشتم و شبکه
های تلویزیون و بالا پایین میکردم و از اون جایی که ماهواره بود بیشتر شبکه ها چیزای
خوبی نشون نمیداد منم روی یه شبکه خبر خارجی نگه داشتم و به حرفای خبرنگار که
ماشاالله هیچی ازش نمیفهمیدم گوش میدادم
کلافه نفسم و بیرون دادم و تلویزیون و خاموش کردم
روی مبل دراز کشیدم و به سقف زل زدم و شروع به شمردن ترک های نداشتش کردم
20 دقیقه روی مبل ولو بودم و به سقف نگاه میکردم و کم کم داشت خوابم میبرد که
صدای تلفن خونه رو از سکوت نجات داد
آروم از جام بلند شدم و به سمت تلفن رفتم و برش داشتم
هنوز حرفی نزده صدای نازک یه دختر اومد
- سلام مهراب خوبی ؟
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
#سوگند
#پارت_۱۳۰
به به!!! ایشون کی باشن ؟
صدام و صاف کردم و گفتم
+ شما؟!!!
خندید
- من همه کس و زندگی مهرابم
واو
یعنی دوست دختر مهرابه
جون جون
نمیخورد بهش از این پسرا باشه
البته به من چه زندگی خودشه
ولی چه کیفی میده سرکارش بزارم
مثلا اعصبانی گفتم
+ ببخشیدا یعنی چی همه زندگیشی ؟
- سوال من اینه شما کی ؟
خب یه جورایی باید آتیش میسوزوندم
خندیدم و گفتم
+ من زن مهرابم خانم محترم لطفا دیگه مزاحم شوهر من نشید
هیچ فرصت حرف دادنی ندادم بهش و تماس و قطع کردم
تلفن و سرجاش گذاشتم و بیخیال به زنگ خوردن های پشت سر همش رفتم آشپزخونه
بنده خدا مهراب!!
من دارم آروم آروم زندگیشو و تباه میکنم
از داخل یخچال که چیزی نصیبم نشد به خاطر همین یه لیوان آب برداشتم و خوردم تا
این همه راه و که اومدم دست خالی نرم
دوباره برگشتم سر جام و روی مبل نشستم
صدای تلفنم قطع شد
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
#سوگند
#پارت131
مونده بودم تو تنهایی چیکار کنم که با فکری که به سرم زد از جام بلند شدم و تلفن رو
برداشتم
روی صندلی کنار میز تلفن نشستم و یه شماره رو الکی زدم و تلفن و رو بلندگو گذاشتم
چند تا بوق خورد که صدای یه دختر اومد
- بله ؟
+ سلام خوبی همسایه
- شما ؟
+ منم یه بنده خدا
- مزاحم نشین لطفا
+ نه نه قطع نکن امر خیره
- چی ؟؟
+ هیچی میخواستم خلاصه بگم پسرم از شما خوشش اومده میتونیم بیایم خواستگاری ؟
به من من افتاد
- اوم پسرتون کی ان ؟
خندیدم و گفتم
+ دو تا شاسکول به اسم مهراب و میلاد
- چی ؟
+ هیچی پیچ پیچی
حرفم و زدم و تلفن و قطع کردم
بلند بلند میخندیدم و از خنده گریه ام در اومده بود
دوباره شماره یکی دیگه رو گرفتم
از شانس گلم دوباره یه دختر برداشت
- الو ؟
+ الو سلام
- ببخشید شما ؟
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
#سوگند
#پارت132
منم یه بنده خدا امر خیر داشتم برای دو تا میمون زنشون میشی ؟
- خاک تو سرتون واقعا که
+ میگم مهراب گوریله میلاد میمون زن گوریل نمیشی ؟
صدای بوق قطع شدن اومد
انقدر خنده ام گرفته بود با صندلی پرت شدم پایین
و کله مبارک محکم خورد به دیوار ولی بازم از صدای خنده ام چیزی کم نشد
از جام بلند شدم و صندلی رو درست کردم که صدای زنگ خونه اومد
اه همش زنگ تو زنگ
موهام و درست کردم و دنبال آیفون میگشتم
کجای این خونه وصل شده بود خدا میدونه
بعد کلی گشتن کنار در پیداش کردم
ولی دیگه صدای زنگ قطع شده بود
مهم نیست اگر کار مهمی داشته باشه بازم زنگ میزنه
کنار در وایستادم که تو حیاط مهراب و همراه یه دختر دیدم
به به آقا تشریف فرما شدن
ولی معلوم بود مهراب برزخیه
خدا بخیر کنه
امروز زیادی رفتم رو اعصابش ، دختره کنارش با ذوق از یه چیزی حرف میزد و هر
لحظه مهراب عصبانی تر میشد
در و آروم باز کردم و رفتم بیرون
معلوم نبود دختره کی هست سرش و انداخته اومده خونه مردم
بلند گفتم
+ چرا نمیاید داخل؟!!
سر هر دوشون به سمت من برگشت
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
#سوگند
#پارت133
به دختره انگار برق وصل کردن که مثل جت سمت من و دوید و تا به من رسید محکم
خودشو و انداخت بغلم
با تعجب نگاهش میکردم که ازم جدا شد و با خنده گفتم
- سلام زن داداش
آب دهنمو و قورت دادم و گفتم
+ چی؟!!!
- چی و پیچ پیچی بابا کلکا میخواستید من و فامیلا رو دست به سر کنید ولی لو رفتید
وارد خونه شد و گفت
- حالا با آقای محترمتون تشریف فرما شید من زودتر میرم
در خونه رو بست و غیب شد
تا برگشتم به سمت مهراب اون و تو چند قدمی ام دیدم
+ این دختره چی میگه ؟
اعصبانی گفت
- یعنی دو دقیقه نمیتونی جلو اون دهنتو و بگیری ؟
+ میگم این دختره چی میگه تو چه فازی داری ها ؟ چی گفتی به این دختر زن داداش
زن داداش راه انداخته خواهرته ؟
- نه خیر دختر خالمه
+ مسخره میکنی؟!
- نه جدی ام دختر خالمه
+ پس زن داداش داداش کردناش چیه ؟
دختره باز اومد بیرون
- بابا زوج عاشق یخ نکردید ؟
مهراب لبخندی زد و دستش و پشت کمر من گذاشت
- چرا اتفاقا
بعد حرفشم به زور بردتم داخل
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
#سوگند
#پارت_134
دختره روی یه مبل نشست و مهراب به آشپزخونه اشاره کرد و در گوشم گفت
- برو آشپزخونه من الان میام
خیلی سریع قبول کردم و رفتم به آشپزخونه
به هر حال میخواستم بفهمم قضیه چیه!!
پشت میز نشستم و ناخنام و با استرس میجوییدم
دلیلش هم نمیدونستم فقط حس میکردم یه بدبختی جدید برام تو راهه!!
بعد از چند دقیقه مهراب اومد
صندلی رو عقب کشید و نشست
+ خب!!
- خب و چی؟!
+ این خانم چیه قضیه زن داداش چیه؟!
- از خودت بپرس
عصبانی گفتم
+ درست حرف بزن بفهمم!!
- عه هییسس آرومتر نگین بفهمه به فنا میریم
چشمام و ریز کردم و گفتم
+ چی رو بفهمه؟!!
- بزار توضیح میدم
+ منتظرم
- خب نمیدونم کدوم خری رفته گفته من زن گرفتم بعدشم به خواهرم محیا تو آلمان گفته
اونم از شدت ذوق زنگ زده به کل فامیل اطلاع داده حتی یکم پیگیری نکرده شاید
دروغ باشه!! هیچی دیگه نگینم خودش و زودتر از همه رسونده و تو رو با اون
شخص خوشانس اشتباه گرفته!!
اوه خدای من
چقدرم خودشو میگیره خوشانسسس!
یه لحظه فکرم درگیر شد
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
#سوگند
#پارت135
نکنه اونی که زنگ زد خواهر مهراب بود
یعنی همه این آتیشا از زیر سر من بود ؛
بدبخت شدم که
ولی مهراب به من گفت خر!!
بی تربیت
حالش و میگیرم ولی الان یجوری باید کارم و ماسمالی کنم
با تته پته گفتم
+ خب واقعیتو بگو
- نمیشه آخه .....
مکث کرد و گفت
- امروز کسی که زنگ نزد سوگند احیانا یه دختر!!
دروغ گفتن کار خوبی نیستا
منم آدم خوبه اصلا فرشته
باید حقیقت و بگم
+ چرا
- چی گفتی چی گفت؟!
لبخند مصنوعی روی لبم نشوندم و لب زدم
+ چیزی نگفت ولی من ....
- تو چی؟!!
لبخندم و مصنوعی تر کردم
+ گفتم زنتم
بعد حرفم نگاهم و به سقف دوختم و لب پایینم و گاز گرفتم
صدای خنده مهراب بلند شد
- میدونم از خداته زن من بشی ولی من حتی به تو فکرم نمیکنم
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
#سوگند
#پارت136
چرت نگو پسر خوب فکر کردم دوست دخترته میخواستم رابطتون خراب کنم وگرنه
قصد دیگه ای نداشتم
هر هر هر
الان وقتشه من بخندم
خیس کردم بچه رو بدجور
نگاهی بهش انداختم توقع داشتم عصبانی باشه ولی با لبخند بهم نگاه میکرد
صرفا برای اینکه شر درست نکنم لوس گفتم
+ مهراب عصبانی نیستی؟!
بلند خندید و گفت
- نه چرا باید از دست زن شیطونم عصبانی باشم دلیل بیار؟!!
+ چیی زن شیطون مگه من زنتم درست حرف بزن تا نزدمت محوت کنم
- ببین سوگند شر به پا کردی باید خودت پاش وایستی
+ شوخی بودخودمم واقعیتو و میگم
- نه دیگه پدر بزرگم قضیه رو فهمیده الان اگر بهش واقعیتو بگی فکر میکنه با آبروش
بازی کردی اون موقع چی میشه....؟!! بهتره نگم
وا یعنی چی؟!
با حرص بلند شدم و با مشت کوبیدم روی میز که از درد چشمام و بستم و بیخیال حرفام
شدم و زدم زیر گریه
احساس میکردم تمام استخونام شکستن
مهراب آروم مچ دستم و گرفت و روی جای درد بوسه ای زد
با تعجب نگاهش کردم. باالی سرم بود
- تقصیر خودته دیگه نمیتونی مثل آدم حرفتو بزنی حتما باید بکوبی به در و دیوار؟!!
+ دستم درد میکنه حرف نزن
شالم و تا روی بینی ام کشید و سرم و به سینه اش چسبوند
- حرفو و که نمیتونم نزنم حس میکنم از صدای زیبام محروم میشی ولی یه دقیقه به
احترام دردی که میکشی سکوت میکنم
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
#سوگند
#پارت137
خندیدم
+ آشغال
سرم و عقب کشیدم که محکم پس گردنی بهم زد و گفت
- لیاقت ذره ای محبت نداری
ایشش خدا میشه این و محوش کنی من راحت شم؟!!
با صدای خنده نگین نگاه هردمون به سمتش رفت
نگین : به به چه زوج عاشقی عشق و عاشقیتونم فرق داره!!
مهراب با اخم گفت
- بیا برو بچه این صحنه ها مناسب سن تو نیس!!
نگین : باشه برادر من ولی اول یه نگاه به زنت بنداز هنوز بچست بعد برای من عیبه؟!
بازم به من گفتن بچه!!
چند تا سرفه کردم و گفتم
+ ببخشید ولی من بچه نیستم!!
مهراب خندید و گفت
- نگین بچه نیست نوزاده
بعد حرفشم با نگین هر دوشون زدن زیر خنده
خدا وکیلی این دفعه مهراب باحال خندید و من هر چی سعی میکردم نخندم نمیشد
و در آخرم شکست خوردم و مثل هر دوشون خندیدم و درد دستم رو هم فراموش کردم
مهراب که دید تو خندیدن همراهی اش میکنم با مشت کوبید تو کمرم که قشنگ مردم و
زنده شدم خو د مهرابم تازه متوجه مشت محکمش شد و نگران گفت
- سوگی حالت خوبه؟!!
نگین : خدا مرگم بده کشتیش داداش!!
خیلی حرصی بودم پسره آشغال قصد کشتنم و داره
من که میدونم از عمد زد
تمام توانم و جمع کردم و یه
♡- - - - - - -‹🌾🌝›