eitaa logo
The Enduring Word
383 دنبال‌کننده
444 عکس
1.1هزار ویدیو
195 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی راضی نیستم... فقط استفاده شخصی یا هم فور
مشاهده در ایتا
دانلود
دستام و روی سینه اش گذاشتم و هولش دادم + دور باش ازم که حالت تهوع میگیرم ازت رگ پیشونیش باد کرده بود و نامحسوس میلرزید خاله سوسن آروم خودش و بهم رسوند و گفت - دخترم این چه حرفیه زدی معذرت بخواه تا بدبخت نشدی جواب خاله سوسن و بلند گفتم + چرا معذرت بخوام وقتی جدی جدی حالم ازش بهم میخوره مرتیکه خود درگیر خاله دوباره خواست حرفی بزنه که یوسف پشتیبانی من و گرفت - مامان چیکارش داری مگه بده حرف دلش و میزنه؟!! نگاهم به مهراب افتاد آب دهنش و قورت داد و فقط گفت - من میرم شرکت!! با تعجب نگاهش کردم مگه حالش بد نبود مگه سرما نخورده بود هر چند فهمیدم ناراحت شد ولی بدرک! اصلا مهم نبود مهراب از آشپزخونه بیرون رفت و خاله سوسن هم پشتش رفت یوسف لبخندی زد و گفت - دمت گرم بابا چه خوب جوابش میدی + برو بابا انگار از حرفم تعجب کرد ولی بهش ت وجهی نکردم پشت میز نشستم و خودم و مشغول بازی کردن با دستام کردم بعد از 5 دقیقه خاله سوسن اومد یوسف : رفت ؟ خاله : آره نگران آقام حالشم خوب نبود ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
یوسف : نگران نباش اون هفت تا جون داره هیچیش نمیشه اعصبانی گفتم + مواظب حرف زدنت باش یوسف : مگه چی گفتم خانم اعصبانی جوابش و ندادم جواب ابلهان خاموشیست دیگه!! بعد از ظهر سر ظهر با حضور مسخره یوسف سوپ خوردیم و دیگه خاله سوسن همه کارا رو کرد واقعا احساس میکردم یه موجود پوچم تو این خونه بعد از کارا خاله سوسن با یوسف رفت و باید میگفتم واقعا خیلی خوشحال شدم یوسف رفت!! بی حوصله روی مبل جلوی تلویزیون ولو شدم و کنترل و از روی میز برداشتم و شبکه های تلویزیون و بالا پایین میکردم و از اون جایی که ماهواره بود بیشتر شبکه ها چیزای خوبی نشون نمیداد منم روی یه شبکه خبر خارجی نگه داشتم و به حرفای خبرنگار که ماشاالله هیچی ازش نمیفهمیدم گوش میدادم کلافه نفسم و بیرون دادم و تلویزیون و خاموش کردم روی مبل دراز کشیدم و به سقف زل زدم و شروع به شمردن ترک های نداشتش کردم 20 دقیقه روی مبل ولو بودم و به سقف نگاه میکردم و کم کم داشت خوابم میبرد که صدای تلفن خونه رو از سکوت نجات داد آروم از جام بلند شدم و به سمت تلفن رفتم و برش داشتم هنوز حرفی نزده صدای نازک یه دختر اومد - سلام مهراب خوبی ؟ ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
به به!!! ایشون کی باشن ؟ صدام و صاف کردم و گفتم + شما؟!!! خندید - من همه کس و زندگی مهرابم واو یعنی دوست دختر مهرابه جون جون نمیخورد بهش از این پسرا باشه البته به من چه زندگی خودشه ولی چه کیفی میده سرکارش بزارم مثلا اعصبانی گفتم + ببخشیدا یعنی چی همه زندگیشی ؟ - سوال من اینه شما کی ؟ خب یه جورایی باید آتیش میسوزوندم خندیدم و گفتم + من زن مهرابم خانم محترم لطفا دیگه مزاحم شوهر من نشید هیچ فرصت حرف دادنی ندادم بهش و تماس و قطع کردم تلفن و سرجاش گذاشتم و بیخیال به زنگ خوردن های پشت سر همش رفتم آشپزخونه بنده خدا مهراب!! من دارم آروم آروم زندگیشو و تباه میکنم از داخل یخچال که چیزی نصیبم نشد به خاطر همین یه لیوان آب برداشتم و خوردم تا این همه راه و که اومدم دست خالی نرم دوباره برگشتم سر جام و روی مبل نشستم صدای تلفنم قطع شد ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
مونده بودم تو تنهایی چیکار کنم که با فکری که به سرم زد از جام بلند شدم و تلفن رو برداشتم روی صندلی کنار میز تلفن نشستم و یه شماره رو الکی زدم و تلفن و رو بلندگو گذاشتم چند تا بوق خورد که صدای یه دختر اومد - بله ؟ + سلام خوبی همسایه - شما ؟ + منم یه بنده خدا - مزاحم نشین لطفا + نه نه قطع نکن امر خیره - چی ؟؟ + هیچی میخواستم خلاصه بگم پسرم از شما خوشش اومده میتونیم بیایم خواستگاری ؟ به من من افتاد - اوم پسرتون کی ان ؟ خندیدم و گفتم + دو تا شاسکول به اسم مهراب و میلاد - چی ؟ + هیچی پیچ پیچی حرفم و زدم و تلفن و قطع کردم بلند بلند میخندیدم و از خنده گریه ام در اومده بود دوباره شماره یکی دیگه رو گرفتم از شانس گلم دوباره یه دختر برداشت - الو ؟ + الو سلام - ببخشید شما ؟ ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
منم یه بنده خدا امر خیر داشتم برای دو تا میمون زنشون میشی ؟ - خاک تو سرتون واقعا که + میگم مهراب گوریله میلاد میمون زن گوریل نمیشی ؟ صدای بوق قطع شدن اومد انقدر خنده ام گرفته بود با صندلی پرت شدم پایین و کله مبارک محکم خورد به دیوار ولی بازم از صدای خنده ام چیزی کم نشد از جام بلند شدم و صندلی رو درست کردم که صدای زنگ خونه اومد اه همش زنگ تو زنگ موهام و درست کردم و دنبال آیفون میگشتم کجای این خونه وصل شده بود خدا میدونه بعد کلی گشتن کنار در پیداش کردم ولی دیگه صدای زنگ قطع شده بود مهم نیست اگر کار مهمی داشته باشه بازم زنگ میزنه کنار در وایستادم که تو حیاط مهراب و همراه یه دختر دیدم به به آقا تشریف فرما شدن ولی معلوم بود مهراب برزخیه خدا بخیر کنه امروز زیادی رفتم رو اعصابش ، دختره کنارش با ذوق از یه چیزی حرف میزد و هر لحظه مهراب عصبانی تر میشد در و آروم باز کردم و رفتم بیرون معلوم نبود دختره کی هست سرش و انداخته اومده خونه مردم بلند گفتم + چرا نمیاید داخل؟!! سر هر دوشون به سمت من برگشت ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
به دختره انگار برق وصل کردن که مثل جت سمت من و دوید و تا به من رسید محکم خودشو و انداخت بغلم با تعجب نگاهش میکردم که ازم جدا شد و با خنده گفتم - سلام زن داداش آب دهنمو و قورت دادم و گفتم + چی؟!!! - چی و پیچ پیچی بابا کلکا میخواستید من و فامیلا رو دست به سر کنید ولی لو رفتید وارد خونه شد و گفت - حالا با آقای محترمتون تشریف فرما شید من زودتر میرم در خونه رو بست و غیب شد تا برگشتم به سمت مهراب اون و تو چند قدمی ام دیدم + این دختره چی میگه ؟ اعصبانی گفت - یعنی دو دقیقه نمیتونی جلو اون دهنتو و بگیری ؟ + میگم این دختره چی میگه تو چه فازی داری ها ؟ چی گفتی به این دختر زن داداش زن داداش راه انداخته خواهرته ؟ - نه خیر دختر خالمه + مسخره میکنی؟! - نه جدی ام دختر خالمه + پس زن داداش داداش کردناش چیه ؟ دختره باز اومد بیرون - بابا زوج عاشق یخ نکردید ؟ مهراب لبخندی زد و دستش و پشت کمر من گذاشت - چرا اتفاقا بعد حرفشم به زور بردتم داخل ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
دختره روی یه مبل نشست و مهراب به آشپزخونه اشاره کرد و در گوشم گفت - برو آشپزخونه من الان میام خیلی سریع قبول کردم و رفتم به آشپزخونه به هر حال میخواستم بفهمم قضیه چیه!! پشت میز نشستم و ناخنام و با استرس میجوییدم دلیلش هم نمیدونستم فقط حس میکردم یه بدبختی جدید برام تو راهه!! بعد از چند دقیقه مهراب اومد صندلی رو عقب کشید و نشست + خب!! - خب و چی؟! + این خانم چیه قضیه زن داداش چیه؟! - از خودت بپرس عصبانی گفتم + درست حرف بزن بفهمم!! - عه هییسس آرومتر نگین بفهمه به فنا میریم چشمام و ریز کردم و گفتم + چی رو بفهمه؟!! - بزار توضیح میدم + منتظرم - خب نمیدونم کدوم خری رفته گفته من زن گرفتم بعدشم به خواهرم محیا تو آلمان گفته اونم از شدت ذوق زنگ زده به کل فامیل اطلاع داده حتی یکم پیگیری نکرده شاید دروغ باشه!! هیچی دیگه نگینم خودش و زودتر از همه رسونده و تو رو با اون شخص خوشانس اشتباه گرفته!! اوه خدای من چقدرم خودشو میگیره خوشانسسس! یه لحظه فکرم درگیر شد ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
نکنه اونی که زنگ زد خواهر مهراب بود یعنی همه این آتیشا از زیر سر من بود ؛ بدبخت شدم که ولی مهراب به من گفت خر!! بی تربیت حالش و میگیرم ولی الان یجوری باید کارم و ماسمالی کنم با تته پته گفتم + خب واقعیتو بگو - نمیشه آخه ..... مکث کرد و گفت - امروز کسی که زنگ نزد سوگند احیانا یه دختر!! دروغ گفتن کار خوبی نیستا منم آدم خوبه اصلا فرشته باید حقیقت و بگم + چرا - چی گفتی چی گفت؟! لبخند مصنوعی روی لبم نشوندم و لب زدم + چیزی نگفت ولی من .... - تو چی؟!! لبخندم و مصنوعی تر کردم + گفتم زنتم بعد حرفم نگاهم و به سقف دوختم و لب پایینم و گاز گرفتم صدای خنده مهراب بلند شد - میدونم از خداته زن من بشی ولی من حتی به تو فکرم نمیکنم ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
چرت نگو پسر خوب فکر کردم دوست دخترته میخواستم رابطتون خراب کنم وگرنه قصد دیگه ای نداشتم هر هر هر الان وقتشه من بخندم خیس کردم بچه رو بدجور نگاهی بهش انداختم توقع داشتم عصبانی باشه ولی با لبخند بهم نگاه میکرد صرفا برای اینکه شر درست نکنم لوس گفتم + مهراب عصبانی نیستی؟! بلند خندید و گفت - نه چرا باید از دست زن شیطونم عصبانی باشم دلیل بیار؟!! + چیی زن شیطون مگه من زنتم درست حرف بزن تا نزدمت محوت کنم - ببین سوگند شر به پا کردی باید خودت پاش وایستی + شوخی بودخودمم واقعیتو و میگم - نه دیگه پدر بزرگم قضیه رو فهمیده الان اگر بهش واقعیتو بگی فکر میکنه با آبروش بازی کردی اون موقع چی میشه....؟!! بهتره نگم وا یعنی چی؟! با حرص بلند شدم و با مشت کوبیدم روی میز که از درد چشمام و بستم و بیخیال حرفام شدم و زدم زیر گریه احساس میکردم تمام استخونام شکستن مهراب آروم مچ دستم و گرفت و روی جای درد بوسه ای زد با تعجب نگاهش کردم. باالی سرم بود - تقصیر خودته دیگه نمیتونی مثل آدم حرفتو بزنی حتما باید بکوبی به در و دیوار؟!! + دستم درد میکنه حرف نزن شالم و تا روی بینی ام کشید و سرم و به سینه اش چسبوند - حرفو و که نمیتونم نزنم حس میکنم از صدای زیبام محروم میشی ولی یه دقیقه به احترام دردی که میکشی سکوت میکنم ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
خندیدم + آشغال سرم و عقب کشیدم که محکم پس گردنی بهم زد و گفت - لیاقت ذره ای محبت نداری ایشش خدا میشه این و محوش کنی من راحت شم؟!! با صدای خنده نگین نگاه هردمون به سمتش رفت نگین : به به چه زوج عاشقی عشق و عاشقیتونم فرق داره!! مهراب با اخم گفت - بیا برو بچه این صحنه ها مناسب سن تو نیس!! نگین : باشه برادر من ولی اول یه نگاه به زنت بنداز هنوز بچست بعد برای من عیبه؟! بازم به من گفتن بچه!! چند تا سرفه کردم و گفتم + ببخشید ولی من بچه نیستم!! مهراب خندید و گفت - نگین بچه نیست نوزاده بعد حرفشم با نگین هر دوشون زدن زیر خنده خدا وکیلی این دفعه مهراب باحال خندید و من هر چی سعی میکردم نخندم نمیشد و در آخرم شکست خوردم و مثل هر دوشون خندیدم و درد دستم رو هم فراموش کردم مهراب که دید تو خندیدن همراهی اش میکنم با مشت کوبید تو کمرم که قشنگ مردم و زنده شدم خو د مهرابم تازه متوجه مشت محکمش شد و نگران گفت - سوگی حالت خوبه؟!! نگین : خدا مرگم بده کشتیش داداش!! خیلی حرصی بودم پسره آشغال قصد کشتنم و داره من که میدونم از عمد زد تمام توانم و جمع کردم و یه ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
تمام توانم و جمع کردم و یهویی به مهراب حمله ور شدم و شروع کردم به کشیدن موهاش و جیغ زدن حس این وحشیا که از آمازون فرار میکنن بهم دست داده بود ، نگین از خنده غش رفته بود و مهراب سعی میکرد من و از خودش جدا کنه ولی نمیشد باید حرصم و خالی میکردم همه رو جمع کرده بودم تا الان بریزم رو سرش با صدای خنده و خوشی تعداد ضربات زیادی از مهراب جدا شدم نگین : فامیلا اومدن مهراب موهاش مثل این تیغ تیغی ها شده بود + مهراب فامیلاکی ان ؟ پوزخندی زد فامیلای من دیگه اومدن زنمو و ببینن خیلی شیک از آشپزخونه بیرون رفت و من هاج و واج مونده بودم آروم بیرون رفتم که تو دیدم فقط یه پیرمرد و یه زن بودند آروم زیر لب گفتم + خداجون من اشتباه کردم خواهشا کمکم کن دیگه تمام تلاشم و میکنم تا با کسی شوخی نکنم مهراب با پیرمرد و زن کنارش دست دادن و روبوسی کردن و بعد چند تا کلمه حرف زدن مجلسی خندید و با صدای آروم و مثال عاشقونه ای صدا کرد - سوگند خانم تشریف فرما نمیشید؟ سوگند خانم بخوره تو کمرت!! من میرم راستشو و میگم وا یه شوخی بود چرا انقدر جدی میگیرنش؟! چند تا سرفه کردم تا صدای زیبای دلنشینم گوش را آب کنه از شدت لذت!! با نفس عمیقی از آشپزخونه بیرون اومدم و کنار مهراب رفتم پیرمرد و زن هر دو بهم با لبخند نگاه میکردند منم لبخندی زیباتر زدم و گفتم + سلام من سوگند هستم خد.... ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
بانگاه جهنمی مهراب ادامه حرفم و خوردم و آب دهنم و قورت دادم نگاهش و به پیرمرد داد و گفت - بابا بزرگ این دختر زن.... این دفعه من پریدم وسط حرفش + مهراب حقیقت و بگو - حقیقت!!! بعد کمی مکث گفت - باش حقیقت و میگم نفسی عمیق کشید و گفت - راستش پدر بزرگ این دختر زن من نیست..... سرش و پایین انداخت و با خجالت گفت - همه کسه منه اصلانفس های منه قلب منه وجود منه!! پدربزرگش خندید و گفت - باش پسر جان نمیخوایم بدزدیمش که همه کس تو!! با خنده همراه زنی کنارش رفتن به سمت پذیرایی اون طرف خونه مهراب هم به سمت اونا راهی شد که جلوش و گرفتم + این حقیقت بود؟!!!! - بله + خیلی مسخره ای واقعا که خودم حقیقتو میگم شونه ای بالا انداخت و گفت - من حقیقت و گفتم میخوای باور کن میخوای نکن + خیلی پرویی باور کن راستشو و میگم پکر نگاهم کرد - سوگند تو چرا انقدر خنگی؟! + خنگ خودتی من میرم راستشو و بگم ♡- - - - - - -‹🌾🌝›