eitaa logo
The Enduring Word
385 دنبال‌کننده
460 عکس
1.1هزار ویدیو
195 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی راضی نیستم... فقط استفاده شخصی یا هم فور
مشاهده در ایتا
دانلود
دندونام محکم تر تو گوشت دستش فرو کردم میدونستم خیلی درد داشت ولی بازم یه حسی میگفت تا دادش نرفته هوا محکم گاز بگیرم آروم کنار گوشم در حالی که دوندوناشو محکم روی هم گرفته بود تا صداش بالا نره گفت - ول کن سوگند سرمو به نشونه منفی تکون دادم که با اومدن نگین به ناچار دستش و ول کردم جای دوندونام خیلی خوشگل مونده بود و گوشت دستش بدجوری شده بود نگین بهمون رسید و گفت - چرا نمیاید بابا منتظرتونیم - خواهر گلم شما برو من و سوگندم میایم شیطون ابرویی بالاانداخت و گفت - چرا الان نمیاین ؟ - منحرف نباش نگین حتما کاری دارم نمیام - باشه من که شوهر ندارم درکتون کنم بعدم به من لبخندی زد و رفت هعی من چه بدبختم آخه کجای و من و این مهراب بهم میخوره که ما رو زن و شوهر تصور میکنن؟ مهراب آروم گوشم و پیچوند و دستش و بالا اورد - نگاه چیکار کردی؟!! + چیزی نشده که - کوری نمیبنی؟مگه سگی به خون و گوشت من تشنه ای؟! + من سگم؟؟اگر من دور از جونم سگم تو حتما خری بدون چون و چرا - باید برات نوبت بزنم بریم واکسن هاری تو و بزنم یکی نیس بگو خودت نیاز داری داداش نه من مظلوم مهراب دستی تو موهاش کشید و خودش مرتب کرد ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
بریم + کجا ؟ - خونه پسر شجاع + باشه بریم - مسخره + اسم بابات اصغره - مزه نریز سوگند بیا بریم + خب داداشم بگو کجا دندوناشو رو هم فشرد و گفت - من داداشت نیستم + باش حالا انگار من خوشحالم تو داداشمی - پس چرت نگو یه لحظه نگاهم کرد و ادامه داد - بریم پیش پدربزرگ میخواد بیشتر بشناستت + من زن تو نمیشم - منم نگفتم بشی باید نقش بازی کنی خیلی طبیعی + نه مهراب من نمیتونم من اصلا تو رو به زور تحمل میکنم چه برسه به اینکه نقش زنت و بازی کنم - نمیخوای؟ + نه خیلی عمیق نگاهم کرد اخماش و تو هم کشید - به من چه باید بازی کنی اووو حالا من گفتم چی میخواد بگه...!! + میخوای با من لج کنی ♡- - - - - - -‹🌾🌝› @TheEnduringWord
- آره خب + بچه جون من لجبازی رو یادت دادم به استادت احترام بزار دستشو روی سینه اش گذاشت و مسخره گفت - چشم استاد دیگه چی ؟ + با نمک برو خودتو بمال به خیار خندید و شیطون نگاهم کرد + ها چرا میخندی؟ - اینطوری نگو ذهنم منحرف میشه ها + خاک - تو سرت + عه عه یاد گرفتیا - همنشینی با یه بی ادب جز این هیچی نمیشه بازم نگین مزاحم اومد و مانع زبون درازیا من شد - چرا نمیاین خیر سرتون مهمونیما!! + راسته میگه عه بی توجه به مهراب سمت نگین رفتم و دستش و گرفتم + بیا نگین جان من و تو میریم اونم میاد - چشم زن داداش اوو به کل یادم رفت من گند زده بودم حالا نقش زن مهراب و بازی کنم یا نه تو ذهنم در حال جمع کردن مباحث بودم با فکر شومی که در ذهنم تشکیل شد لبخند شوم تری روی لبم نشست من میگم زن مهرابم اون وسط مسطا که آقا مهراب داره دروغ میبافه با یه کلمه آبروش و به فنا میدم ای جاننننن ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
من پروفسور نشم حیف میشم با نگین به سمت پذیرایی رفتیم و کنار پدربزرگ و اون خانم گلی که هنوز نشناخته بودمش نشستیم مهرابم پشت ما اومد روی مبل نشست و با لبخند نگاهش و بین همه میچرخوند ضایع تر از این بشر نبود واقعا پدربزرگ : خب پسر جان چرا انقدر یهویی زن گرفتی ؟ بی خبر و سوت و کور خدا میدونه اگر زنت لو نمیداد کی میفهمیدم مهراب کمی من من کرد و دیگه سکوت کرد باید خودم یه جوری جواب میدادم + راستش من خواستم امروزم اشتباهی گفتم از سر حسادت به اون پشت خطی نمیدونستم خواهر شوهرمه!! مهراب یه جوری نگاهم میکرد انگار چیزی زده باشم و دارم هزیون میبافم ولی من که داشتم خیر میکردم و نجاتش میدادم پدربزرگ خندید و گفت - حالا که لو رفتید هر چند ناراحت شدم ولی مشکلی نیست مهراب : ممنون که عصبانی نشدید نگین : وا عصبانی چرا؟! خیلیم خوشحال شدیم پسر ترشیدمون زن گرفته دستم و روی دهنم گذاشتم تا خندیدنم به حرف نگین معلوم نباشه مهراب نفسی عمیق کشید و با حرص به نگین نگاه کرد فضا تو سکوت فرو رفته بود که زن با لبخند گفت - خب من و پدربزرگ الان اومدیم تا فقط عروس جدید خانواده رو ببینیم دیگه مزاحم نمیشیم ایشاالله آخر این هفته همه فامیل جمع میشن و شما رو میبینن - عمه جون نیازی به این همه تدارک نبود کم کم میدیدنش دیگه پدربزرگ : ما هر چی رو که صلاح باشه گفتیم و میدونیم چیکار میکنیم از جاش بلند شد و ادامه حرفش و زد ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
- حالاهم میریم خدانگهدار + عه چرا انقدر زود حداقل شام رو پیش ما باشید نگین : نه زن داداش دیگه مزاحم نمیشیم من و مهراب به احترام عمه و پدربزرگش تا در بیرونی همراهیشون کردیم بعد از اینکه سوار شدن ماشینشون شدن با هم به داخل برگشتیم در و بست و با تعجب گفت - مگه نمیگفتی نمیخوای نقش بازی کنی؟! + چرا - پس این چرت و پرتا چی بود جلوی پدربزرگم زدی آخر هفته مهمونیه به فنا میری ریز خندیدم خبر نداشت خودش قرار تو اون مهمونی به فنا بره نه من! + گفتم کمکت کنم - کمک که چه عرض کنم بدبختم کردی...!! + ولی بالاخره کمکت کردم تو ام برای جبران کمکم کن به فنا نرم لبخند کجی زد و گفت - به من چه!! خودت پریدی وسط و حرف زدی من خودم حلش میکردم با پشت دست کوبیدم به پیشونی ام و گفتم + خنگ خدا نه به اون این دختر عشق منه نفس منه گفتنات نه به حل کردنات!!معلوم هست با خودت چند چندی؟ از یه طرف گند میزنی از یه طرف بلدم بلدم راه انداختی اصلا هر کی و لیاقتش چجوری میخواستی بعد از حرفای جلوی در بری اونجا حلش کنی بگو بدونم دست به سینه شدم و صورتم و ازش گرفتم مات و مبهوت حرفام شده بود خودمم بعضی موقعا از این حرفای حق ام تعجب میکردم!! - اوکی الان میگی چیکار کنیم باهوش؟ + به من ربطی داره؟ خودت حلش کن آقای بلدم بلدم ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
- مسخره نشو دیگه آتیش و خودت سوزوندی یادت نیس؟ حالا هم هر دو با هم حلش میکنیم لبخند خبیثی زدم و جواب حرفش و تو دلم گفتم + ولی شما به فنا میری بیخیال از من گذشت و به سمت بالا رفت + مهراب من گشنمه - خب یه چیز بخور اخم کردم و گفتم + یعنی چی؟ یه چیزی برام سفارش بده برگشت به سمتم - خیلی پروو نیستی تو؟ + نه حرف حق و میگم زود سفارش بده به سمت مبل رفتم و روی یکیشون ولو شدم + منتظرما زود باش با قدمای حرصی به سمت بالا رفت و حرفی نزد مطمئن بودم چیزی سفارش نمیده از لج من ولی چه میشه کرد شاید دلش به رحم اومد یه چیزی سفارش داد بازم شروع کردم به شمردن ترک های نداشته سقف بیکاری ام عالمی دارد...!! صدای رعد و برق شروع شد و چند دقیقه بعد ش مثل همیشه بارون ماشالله چشم نخوره همش بارون از طبقه بالا صدای عطسه های مهراب میومد در تعجب بودم چجوری انقدر صدای عطسه هاش بلنده الهی...!! کال یادم رفتش بچه سرما خورده هر چقدر اون ظالم بود من مهربون بودم ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
تو عرض یه ربع سوپ ظهر و گرم کردم و تو یه ظرف ریختم و به طبقه بالا بردم چند تقه به در زدم - بله + منم لولو میشه بیام بکشمت؟! کوتاه خندید - آدم بشو نیستی سوگند بیا تو در و باز کردم و داخل شدم + ورود با شکوه خودم به اتاقت تبریک میگم - سقف که سالمه من نگران آسمونم + ههه بی مزه از روی صندلی پشت میز بیرون اومد و خودش و روی تخت انداخت - چیکار داری؟ + میگم اتاق تو لامپ نداره؟ به کنار در اشاره کرد - چشاتو و وا کنی میبنی نگاه کور به کی میگه کور کاملا بی معنا یه چیزی بهم بافتم حرصم خالی شه لامپ اتاق و روشن کردم مسخره بود دیزاین این خونه کل خونه لوستر بعد اتاق که یه مکان شخصی و رسمی انسانه لامپ؟؟؟؟ نمیگم لامپ بده ولی خراب کرده دیزاین این خونه رو + میگم این اتاقو تو چیدی؟ - آره خوشگله + ببخشیدا ولی رسما گند زدی روی تخت نشست و به تاج تخت تکیه داد - آره تو خوبی ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
اداش و در اوردم و جلو رفتم و بشقاب و دادم دستش - این چیه؟ + کدو شلغم پلو با تعجب ابرویی بالا انداخت - کدو شلغم پلو دیگه چه کوفتیه؟ لبخندی زیبا تحویلش داد و گفتم + یه کوفت خوشمزه نوش جان کن - خیلی بی مزه ای + اوکی تو بامزه بخور دیگه - مرض ندارم که هر چی رو بخورم شاید مریض شدم کم مونده بود گریه ام بگیره آخه آدم تا اینقدر تباه...؟!! خدای من مگه داریم مگه میشه؟ با تاسف سری تکون دادم و گفتم + چشاتو و وا کنی میبینی سوپه بخور سرما خوردگیت خوب بشه حرف خودش و به خودش پس دادم خندید و گفت - جدی سوپه؟ یعنی اگر تا الان شک داشتم مهراب خنگه الان یقین دارم یه قاشق خورد و الکی میخندید حالا به چی ؟ خدا میدونه - دست سوسن خانم درد نکنه غذاهاش محشره یعنی من به این بزرگی رو نمیبینه؟ اون از سر ظهر که یه تشکرنکرد اینم ازالان ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
باید خودم دست به کارشم + دست اونی ام که اورد و ظهر به آشپز گفته بپزه درد نکنه میدونی کی رو میگم؟ شونه ای بالا انداخت - نه والا کیه؟ + هیچکی یه بنده خدا که دست به خیره قاشقی دیگه رو داخل دهنش گذاشت و جواب داد - چه آدم خوبی برو پیشش چند ترم درس بخون شهریه اش با من -یعنی من یه سیلی باید بزنم به این مهراب از بالا بخوره از پایین دردش بیاد سر پا ایستاده بودم و خوردنش و نگاه میکردم بزنم به تخته چشم نخوره خورد و خوراکش خوبه بابت همون این قد و هیکل داره حالا من که در ماه هیچی نمیخوردم چطور انقدر قد کشیدم؟! چون لاغرم به قول داداش سهیل مثل چوب خشک میام بالا دریغ از گوشت اضافه ای تو بدنم دوباره ذهنم پر کشید به چند مدت پیش... سهیل و مرگ مامان بابا و... فقط دو روزه از آوارگی نجات کردم اگر مهراب نبود شاید الان زیر بارون تو پارک کنار چند تا معتاد شب و صبح میکردم چه بدبختیایی داشتم انقدر برام طبیعی بودن تو دو روز فراموششون کردم؟ معلومه فراموش نشدن عجیب نیست اونا تو ذهنم حکاکی شدن...!! - الو سوگند کجایی؟ از فکر بدبختی هام بیرون اومدم و به مهراب نگاه کردم + بله؟؟ ♡- - - - - - -‹🌾🌝
بشقاب و بالااورد - تموم شد میشه یه بشقاب دیگه بیاری؟ اخم کردم و بشقاب و گرفتم + همونم زیاد برات بگیر بخواب - سوگند یکی فقط + برو خودت بیار - اصلا ولش کن روی تخت دراز کشید و پشتش و بهم کرد خاک تو سر تنبلش دلم براش سوخت و با خودم کنار اومدم تا براش یه بشقاب سوپ بیارم آروم دوباره رفتم پایین و براش سوپ کشیدم و برگشتم بالای سرش آروم تکونش دادم + مهراب - بله + پاشو برات سوپ اوردم نیم نگاهی بهم انداخت و بلند شد بشقاب و ازم گرفت - میتونی بری بخوابی + تو بخور من الان خوابم نمیاد بدون هیچ حرف دیگه ای مشغول خوردن شد صورتش سرخ شده و بود یه جورایی حس میکردم بدنش خیلی داغه ولی به روی خودش نمیاره دستم و آروم جلو بردم روی پیشونی اش گذاشتم به به آقا چقدر تب داره حالا من نصف شبی چیکار کنم؟ ♡- - - - - - -‹🌾🌝
https://abzarek.ir/service-p/msg/2458089 نظری ندارید؟ حرفی ؟سخنی؟ انتقادی؟
شما: سلام چطوری عاشقی در امارت ارباب تموم شد؟ ..... سلام عشقم نه هنوز