#سوگند
#۱۴۸
اداش و در اوردم و جلو رفتم و بشقاب و دادم دستش
- این چیه؟
+ کدو شلغم پلو
با تعجب ابرویی بالا انداخت
- کدو شلغم پلو دیگه چه کوفتیه؟
لبخندی زیبا تحویلش داد و گفتم
+ یه کوفت خوشمزه نوش جان کن
- خیلی بی مزه ای
+ اوکی تو بامزه بخور دیگه
- مرض ندارم که هر چی رو بخورم شاید مریض شدم
کم مونده بود گریه ام بگیره
آخه آدم تا اینقدر تباه...؟!!
خدای من مگه داریم مگه میشه؟
با تاسف سری تکون دادم و گفتم
+ چشاتو و وا کنی میبینی سوپه بخور سرما خوردگیت خوب بشه
حرف خودش و به خودش پس دادم
خندید و گفت
- جدی سوپه؟
یعنی اگر تا الان شک داشتم مهراب خنگه الان یقین دارم
یه قاشق خورد و الکی میخندید
حالا به چی ؟
خدا میدونه
- دست سوسن خانم درد نکنه غذاهاش محشره
یعنی من به این بزرگی رو نمیبینه؟
اون از سر ظهر که یه تشکرنکرد اینم ازالان
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
#سوگند
#۱۴۹
باید خودم دست به کارشم
+ دست اونی ام که اورد و ظهر به آشپز گفته بپزه درد نکنه میدونی کی رو میگم؟
شونه ای بالا انداخت
- نه والا کیه؟
+ هیچکی یه بنده خدا که دست به خیره
قاشقی دیگه رو داخل دهنش گذاشت و جواب داد
- چه آدم خوبی برو پیشش چند ترم درس بخون شهریه اش با من
-یعنی من یه سیلی باید بزنم به این مهراب
از بالا بخوره از پایین دردش بیاد
سر پا ایستاده بودم و خوردنش و نگاه میکردم
بزنم به تخته چشم نخوره خورد و خوراکش خوبه
بابت همون این قد و هیکل داره
حالا من که در ماه هیچی نمیخوردم چطور انقدر قد کشیدم؟! چون لاغرم
به قول داداش سهیل مثل چوب خشک میام بالا دریغ از گوشت اضافه ای تو بدنم
دوباره ذهنم پر کشید به چند مدت پیش...
سهیل و مرگ مامان بابا و...
فقط دو روزه از آوارگی نجات کردم
اگر مهراب نبود
شاید الان زیر بارون تو پارک کنار چند تا معتاد شب و صبح میکردم
چه بدبختیایی داشتم انقدر برام طبیعی بودن
تو دو روز فراموششون کردم؟ معلومه فراموش نشدن
عجیب نیست اونا تو ذهنم حکاکی شدن...!!
- الو سوگند کجایی؟
از فکر بدبختی هام بیرون اومدم و به مهراب نگاه کردم
+ بله؟؟
♡- - - - - - -‹🌾🌝
#سوگند
#۱۵۰
بشقاب و بالااورد
- تموم شد میشه یه بشقاب دیگه بیاری؟
اخم کردم و بشقاب و گرفتم
+ همونم زیاد برات بگیر بخواب
- سوگند یکی فقط
+ برو خودت بیار
- اصلا ولش کن
روی تخت دراز کشید و پشتش و بهم کرد
خاک تو سر تنبلش
دلم براش سوخت و با خودم کنار اومدم تا براش یه بشقاب سوپ بیارم
آروم دوباره رفتم پایین و براش سوپ کشیدم و برگشتم بالای سرش
آروم تکونش دادم
+ مهراب
- بله
+ پاشو برات سوپ اوردم
نیم نگاهی بهم انداخت و بلند شد
بشقاب و ازم گرفت
- میتونی بری بخوابی
+ تو بخور من الان خوابم نمیاد
بدون هیچ حرف دیگه ای مشغول خوردن شد
صورتش سرخ شده و بود یه جورایی حس میکردم بدنش خیلی داغه ولی به روی خودش
نمیاره
دستم و آروم جلو بردم روی پیشونی اش گذاشتم
به به آقا چقدر تب داره
حالا من نصف شبی چیکار کنم؟
♡- - - - - - -‹🌾🌝
https://abzarek.ir/service-p/msg/2458089
#ناشناس_مالک
نظری ندارید؟ حرفی ؟سخنی؟ انتقادی؟
بچه ها لف برا چی؟ فعالیت که هر روز داریم . امروز پارت های عاشقی در امارت ارباب هم قرار میگیره