سلام مالک خوشگلم خوبی ؟ من دیروز عضو کانالت شدم کانالت خوب نیست عالیه 🦋 من یک کانال دارم راجب آقای حامیم هست میشه تبلیغ کنی؟ من و دوستم شریکی این کانال را داریم باهاش حرف بزنم تبلیغ کنم کانال عالی شما را فقط یک بند ارسال کن برامون
.....
چشم مهربونم حتما .
به ۲۳۰ که برسیم یه رمان جدید قراره شروع کنم
که اولین رمانی هست که نوشتم .
و همینطور رمان اصلی ام
رمان: (مدرسه ترسناک)
پارت7
یک سال بعد...
الان تو گروه فقط من مونده بودم با روژا و مانی و نیما.کلوریا خودش از پیشمون رفت و دیگه بین ما نبود.
ما دوباره باید بریم مدرسه تو همون مدرسه متروکه با همون مدیر.
صبح شد رفتیم سعی کردیم مدیر ما رو نبینه که یهو مانی روژا رو هول داد و خورد به مدیر مدیر برگشت نگاش کرد روژا بهش سلام کرد اونم هیچی نگفت و رفت.انگاری نشناختش.
۱۰ روز گذشته بود از مدارس ولی مدیر انگار به کل فراموشی گرفته بود و ما رو نمی شناخت.نشسته بودیم تو کلاس یهو نیما اومد گفت بچه ها بدویین بیاین زود باشین ماهم رفتیم ببینیم چیشده تا اینکه یهو دیدیم مدیر داره تو آبدار خونه با یکی از معلما درباره آرمان حرف میزنه.بعد زنگ خورد و باید میرفتیم سر کلاس مدیر بهش گفت بعد از مدرسه بهت میگم ماهم بدو بدو رفتیم تو کلاس زنگ خورد و ما زیر نیمکت ها قایم شدیم تا نریم خونه تو مدرسه فقط ما بودیم و مدیر و اون معلمه اونا توی حیاط قدم میزدن و ما نمیتونستیم بریم جلو چون ما رو میدیدن تا اینکه یهو دیدیم...
رمان: (مدرسه ترسناک)
پارت8
یهو آرمان از در دستشویی اومد بیرون!!
ما خیلی برامون عجیب بود خیلی خیلی زیاد یه چیزی به مدیر گفت و یهو قش کرد و از دهنش کف اومد بیرون مدیر سریع بلندش کرد و گفت برو اونم به سمت دستشویی حرکت کرد و ماهم یواشکی رفتیم ببینیم کجا میره.
رفت تو یکی از دستشویی ها و در بست یهو یه صدا اومد و در باز شد ما جیغ زدیم اما عجیب بود معلمه و مدیر نشنیدن.
که من رفتم کنار دستشویی رو دیدم با خون اسم سارینا و منو نوشته بود خیلی ترسیدم در رو تکون دادم و پشت در رو دیدم یه نامه بود تا اومدم باز کنم نیما گفت خطرناکه باز نکن گفتم خب باید ببینم چیه یا نه؟بازش که کردم دیدم کاغذ خالی هست ولی کاغذش کاغذ معمولی نبود.
روژا گفت:من یه فیلمی دیدم که این نوع کاغذا رو باید روی شعله بگیریم تا کلمات معلوم بشه سریعا رفتیم تو آبدار خونه و گاز رو روشن کردیم و کاغذ رو روش گرفتیم.که کلمات معلوم شد یهو در آبدار خونه بسه شد نیما دوید به سمت در اما قفل بود پنجره ها بسته شدن و برق هی قطع و وصل میشد روژا خیلی ترسیده بود من نامه رو خوندم که دیدم....
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت۲۲۸
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
آرمان داشت توی حیاط یه کم قدم میزد،
آرشاویر:
ـ آرمان.
آرمان برگشت. آرشاویر ایستاده بود و مستقیم بهش نگاه میکرد.
آرشاویر:
ـ فقط خواستم یه چیزی رو روشن کنم.
آرمان دست به سینه وایساد.
ـ بفرمایید.
آرشاویر:
ـ سارگل خط قرمزه. به هیچ عنوان حق نداری نزدیکش بشی. اگه یه بار دیگه ببینم بخوای باهاش حرف بزنی یا رفت و آمد کنی، خودم شخصا حسابتو میرسم.آرمان ابروهاش رو انداخت بالا. کاملا مشخص بود که آرشاویر داره اشتباه میکنه.
ـ ارباب، من… من با سارگل رابطهای ندارم.
آرشاویر با پوزخند گفت:
ـ این حرفها رو برای من نزن. من خوب میدونم چی میگذره.
آرمان سعی کرد آروم باشه، ولی عصبانیت داشت تو صداش پیدا میشد.
ـ ارباب، داری اشتباه میکنی. من سارگل رو دوست دارم ولی نه اونطور که تو فکر میکنی
آرشاویر یه لحظه متوقف شد، با دقت به آرمان نگاه کرد.
ـ پس چی؟
آرمان نفس عمیقی کشید و تصمیم گرفت حقیقت رو بگه.
ـ من… من مهتاب رو دوست دارم، رئیس. از خیلیوقت پیش. تمام این مدت فقط به اون فکر کردم. سارگل مثل خواهرمه .
آرشاویر یه لحظه طولانی ساکت شد. نگاهش از چهرهی آرمان به یه نقطه نامعلوم خیره موند. انگار داشت اطلاعات جدید رو پردازش میکرد. برق عجیبی توی چشمهاش اومد که آرمان نتونست معنیش رو بفهمه.
بالاخره آرشاویر گفت:
ـ باز هم حق نداری به زن من نزدیک بشی
آرشاویر سر تکون داد، ولی هنوز کاملا راضی به نظر نمیرسید.
ـ بسیار خب. فعلا همین کافیه.
فقط همین رو گفت و برگشت و رفت سمت عمارت
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت۲۲۹
آرمان از جلوی آیینه رد شد و زیر لب گفت:
«یا خدا… فقط گند نزن!»
دستاش یخ کرده بود، قلبش تند میزد. توی سالن همه قایم شده بودن پشت ستون و پردهها، حتی مریم بانو هم با سینی چای رفته بود گوشهای که فقط چشماش بیرون باشه 😆
مهتاب اومد تو سالن، با اون دامن گلگلی سادهش، موهاش بسته و یه خستگی شیرین تو چهرهاش.
همیشه همین سادگیاش دل آرمان رو میبرد.
آرمان جلو رفت و گفت:
«مهتاب، یه لحظه میشه بشینی؟»
مهتاب جا خورد، خندید و گفت:
«چیه، بازم خرابکاری کردی که اینقدر جدی شدی؟»
آرمان لبخند زد ولی صداش میلرزید:«نه… فقط یه حرف دارم که از ته دلمه.»
همهی اونایی که قایم شده بودن نفسشونو حبس کردن. حتی مریم بانو با هیجان زیر لب گفت:
«آخ آخ داره میگه!»
آرمان زل زد تو چشماش، دستاشو جمع کرد پشت کمرش:
«مهتاب… از روزی که اومدی تو این عمارت، خونهمون شد خونهی واقعی. من تا حالا هیچوقت انقدر مطمئن نبودم از یه حس… میخوام بدونی، اگه اجازه بدی، من میخوام کنار تو پیر شم.»
مهتاب یه لحظه خشکِ خشک موند.
چشمهاش پر اشک شد ولی لبخند زد. گفت:
«یعنی… این یعنی خواستگاریه؟»
آرمان خندید، خم شد یه گل رز از جیبش درآورد، با خجالت گفت:
«آره… البته اگه “نه” نگی، چون اگه بگی، همین الان سکته میکنم!»
مهتاب زد زیر خنده، اشکاش پایین ریخت و گفت:
«جوابم از قبل معلوم بود… آره آرمان، قبول دارم!»
همین که گفت “آره”، از پشت پرده صدای جیغ و دست زدن بلند شد!
مریم بانو پرید بیرون:
«دیدی گفتم قبول میکنه! خدا رو شکر!»
آرشاویر هم اومد بیرون، دست زد و گفت:
«بهبه! بالاخره یکی تو این عمارت درست عاشق شد!»
آرمان از خجالت گوشاش قرمز شده بود، مهتاب هم همونطور که سرشو پایین انداخته بود لبخند میزد.
ارباب از بالا پلهها اومد پایین، با اون لبخند آرومش گفت:
«خب دیگه، مبارک باشه… یه شروع تازه برای دوتا آدم که حقشون خوشبختیه.»
مهتاب خندید و گفت:
«یعنی از اول قایم شده بودین؟! وای خدااا آب شدم!»
مریم بانو زد زیر خنده:
«آره دیگه، اگه قایم نمیشدیم از هیجان سکته میکردیم!»
صدای خنده و دست زدن پیچید توی عمارت، همون خونهای که حالا دیگه فقط بوی عشق میداد.