eitaa logo
The Enduring Word
389 دنبال‌کننده
467 عکس
1.1هزار ویدیو
196 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی راضی نیستم... فقط استفاده شخصی یا هم فور
مشاهده در ایتا
دانلود
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 آرمان داشت توی حیاط یه کم قدم می‌زد، آرشاویر: ـ آرمان. آرمان برگشت. آرشاویر ایستاده بود و مستقیم بهش نگاه می‌کرد. آرشاویر: ـ فقط خواستم یه چیزی رو روشن کنم. آرمان دست به سینه وایساد. ـ بفرمایید. آرشاویر: ـ سارگل خط قرمزه. به هیچ عنوان حق نداری نزدیکش بشی. اگه یه بار دیگه ببینم بخوای باهاش حرف بزنی یا رفت و آمد کنی، خودم شخصا حسابتو می‌رسم.آرمان ابروهاش رو انداخت بالا. کاملا مشخص بود که آرشاویر داره اشتباه می‌کنه. ـ ارباب، من… من با سارگل رابطه‌ای ندارم. آرشاویر با پوزخند گفت: ـ این حرف‌ها رو برای من نزن. من خوب می‌دونم چی می‌گذره. آرمان سعی کرد آروم باشه، ولی عصبانیت داشت تو صداش پیدا می‌شد. ـ ارباب، داری اشتباه میکنی. من سارگل رو دوست دارم ولی نه اونطور که تو فکر میکنی آرشاویر یه لحظه متوقف شد، با دقت به آرمان نگاه کرد. ـ پس چی؟ آرمان نفس عمیقی کشید و تصمیم گرفت حقیقت رو بگه. ـ من… من مهتاب رو دوست دارم، رئیس. از خیلیوقت پیش. تمام این مدت فقط به اون فکر کردم. سارگل مثل خواهرمه . آرشاویر یه لحظه طولانی ساکت شد. نگاهش از چهره‌ی آرمان به یه نقطه نامعلوم خیره موند. انگار داشت اطلاعات جدید رو پردازش می‌کرد. برق عجیبی توی چشم‌هاش اومد که آرمان نتونست معنیش رو بفهمه. بالاخره آرشاویر گفت: ـ باز هم حق نداری به زن من نزدیک بشی آرشاویر سر تکون داد، ولی هنوز کاملا راضی به نظر نمی‌رسید. ـ بسیار خب. فعلا همین کافیه. فقط همین رو گفت و برگشت و رفت سمت عمارت
آرمان از جلوی آیینه رد شد و زیر لب گفت: «یا خدا… فقط گند نزن!» دستاش یخ کرده بود، قلبش تند میزد. توی سالن همه قایم شده بودن پشت ستون و پرده‌ها، حتی مریم بانو هم با سینی چای رفته بود گوشه‌ای که فقط چشماش بیرون باشه 😆 مهتاب اومد تو سالن، با اون دامن گل‌گلی ساده‌ش، موهاش بسته و یه خستگی شیرین تو چهره‌اش. همیشه همین سادگی‌اش دل آرمان رو می‌برد. آرمان جلو رفت و گفت: «مهتاب، یه لحظه میشه بشینی؟» مهتاب جا خورد، خندید و گفت: «چیه، بازم خرابکاری کردی که این‌قدر جدی شدی؟» آرمان لبخند زد ولی صداش می‌لرزید:«نه… فقط یه حرف دارم که از ته دلمه.» همه‌ی اونایی که قایم شده بودن نفسشونو حبس کردن. حتی مریم بانو با هیجان زیر لب گفت: «آخ آخ داره میگه!» آرمان زل زد تو چشماش، دستاشو جمع کرد پشت کمرش: «مهتاب… از روزی که اومدی تو این عمارت، خونه‌مون شد خونه‌ی واقعی. من تا حالا هیچ‌وقت انقدر مطمئن نبودم از یه حس… می‌خوام بدونی، اگه اجازه بدی، من می‌خوام کنار تو پیر شم.» مهتاب یه لحظه خشکِ خشک موند. چشم‌هاش پر اشک شد ولی لبخند زد. گفت: «یعنی… این یعنی خواستگاریه؟» آرمان خندید، خم شد یه گل رز از جیبش درآورد، با خجالت گفت: «آره… البته اگه “نه” نگی، چون اگه بگی، همین الان سکته می‌کنم!» مهتاب زد زیر خنده، اشکاش پایین ریخت و گفت: «جوابم از قبل معلوم بود… آره آرمان، قبول دارم!» همین که گفت “آره”، از پشت پرده صدای جیغ و دست زدن بلند شد! مریم بانو پرید بیرون: «دیدی گفتم قبول می‌کنه! خدا رو شکر!» آرشاویر هم اومد بیرون، دست زد و گفت: «به‌به! بالاخره یکی تو این عمارت درست عاشق شد!» آرمان از خجالت گوشاش قرمز شده بود، مهتاب هم همون‌طور که سرشو پایین انداخته بود لبخند می‌زد. ارباب از بالا پله‌ها اومد پایین، با اون لبخند آرومش گفت: «خب دیگه، مبارک باشه… یه شروع تازه برای دوتا آدم که حقشون خوشبختیه.» مهتاب خندید و گفت: «یعنی از اول قایم شده بودین؟! وای خدااا آب شدم!» مریم بانو زد زیر خنده: «آره دیگه، اگه قایم نمی‌شدیم از هیجان سکته می‌کردیم!» صدای خنده و دست زدن پیچید توی عمارت، همون خونه‌ای که حالا دیگه فقط بوی عشق می‌داد.
آخ بمیرم واسه تو که دلت میگیره کاش بگی به من که چرا اشک از چشات میریزه . کاش بگی به من همه درداتو من که نیستم غریبه‌...
سلام چطوری ممنون بابت پارت گذاری رمان عاشقی در امارت ارباب ببین ۲۲۹ تا الان گذاشتی دمت گرم چندتا پارت دیگه مونده ...... میخواین وقتی تموم شد لف بدین؟ واقعا؟ انقدر از کانالمون بدتون میاد ؟ فکر میکنم ۲ تا 😔
نهههه نه بابا کانالت درجه یک من که لف نمیدم بقیه رو نمیدونم فقط خواستم بدونم چند تا مونده ..... مرسی قشنگم لطف داری . فکر می‌کنم ۲ یا ۳ تا
سلاممم
من ماندم و من، من از من رنجیده است و هیچکس نیست پا درمیانی کند. مثل سایه‌ی ماه روی آبی همونقدر نزدیک، همون قدر دور. تابِ‌ دلتنگی‌ ندارد‌ آنکه‌ مجنون‌ می‌شود. نمیگم کاش هیچوقت نمی‌شناختمت میگم کاش همونجوری که شناخته بودمت میموندی .کاش گریه نکردم،ولی ساعت ها فکر کردم که چرا؟واقعا چرا؟ وقتی فهمیدی که همه چیز دو طرفه نیست،بیخیال شو.لطفااا همیشه لبخند زدن واسم آسون‌تر بود تا اینکه توضیح بدم چرا ناراحتم. و همه بخاطر همین لبخند فکر میکردن چقدر خوشحالم ... کاش یه شاخه لیلیوم تو هلند بودم و نمی‌دونستم خاورمیانه کجاست. ‌من فقط یه نفرو میخواستم که شبیه بقیه نباشه ، چون دنیا پر از بقیه‌س. دختر که باشی، می‌فهمی قوی بودن همیشه انتخابت نیست، گاهی تنها راهیه که داری متاسفانه
اتفاقا رها کن، پیش نرو، خراب کن، جا بزن. برگردی خونه اول خیلی بهتر از اینه که یه مسیر اشتباه رو به هر قیمتی تا آخر بری. یه جوری می‌گن: «سخت نگیر، می‌گذره.» انگار همه‌چیز گل‌وبلبله و من مرض دارم که سخت می‌گیرم. یکی میگفت‌ آدم‌ها قوی نیستند، مجبورن. دردی رو که قلب تجربه کرده زبان توانایی بیانشو نداره... ولی آلزایمر دیگه بیماری نیست درمانه .
فقط خودم میدونم چقد تایپ کردم و سند نکردم :) ‌ناراحت بودن در کنار منطقی بودن اینطوریه که درک میکنی ولی ساکت میشی. ادم باید جایی بمونه که بودنش مهمه. تو حرف زدن افتضاحم، امیدوارم بتونی چشامو بخونی. اتفاقا رها کن، پیش نرو، خراب کن، جا بزن. برگردی خونه اول خیلی بهتر از اینه که یه مسیر اشتباه رو به هر قیمتی تا آخر بری.