رمان: (مدرسه ترسناک)
پارت9
دیدم نوشته همگی خواهید مرد! زیرش هم یه آدرس داده بود گفت اگر فردا شب ساعت ۳ شب نیاید اینجا سرنوشت بدی در انتظارتونه.سریعا دست روژا گرفتم و نیما و مانی صدا زدم گفتم بریم.
سر کوچه که رسیدیم بهشون گفتم تو نامه چی بود مانی گفت حالا چیکار کنیم؟روژا گفت من نمیام خودتون برید.یادم نبود که نوشته بود همه باید بیاین هر چهار نفر گفتم:روژا گفته همگی باید بریم.گفت:خب من میترسم.نیما گفت:این چه بازی کثیفی بود ما رو انداختی توش نیکااا😡
من:به من چه؟
یهو کلوریا از کنارمون رد شد مانی یکی زد به نیما که بس کن بهمون محل نداد و رفت.ماهم رفتیم خونمون نمیدونستیم چی به مامان و بابامون بگیم بگیم ساعت ۳ نصفه شب کجا میریم؟
فردا صبح...
مانی:بچه ها شب باید یواشکی بیایم.
روژا:میشه نریم؟ولش کنید دیگه خطر ناکه.
نیکا:ما اومدیم وسط این بازی نمیشه که
نیما هم مثل همیشه ساکت موند.
مدرسه تموم شد و رفتیم خونه قرار گذاشتیم ۲ و نیم شب بیایم که بریم.
نزدیک ساعت ۲ و نیم...
رمان: (مدرسه ترسناک)
پارت10
آماده شدم رفتم تو کوچه همه بودیم بجز روژا مانی گفت پس روژا؟ نیما هم گفت وایسا الان زنگش میزنم.. نیما زنگش زد گفت من نمیام.
بعد گفت تو دوست بی وفایی نبودیا تو با سارینا بیشتر همه مون جور بودی الان میخوای تنهاش بزاری؟گوشی قطع کرد و ۵ دقیقه بعد اومد ولی هیچی نمی گفت.
راه افتادیم دقیقا ۳ اونجا بودیم یه خونه متروکه بود یواش یواش در رو باز کردیم ولی چیزی نبود.
یه طرف پله های بالا بود یه طرف پایین مانی گفت بالا رو بریم چون پایین به احتمال زیاد زیر زمین هست.
رفتیم بالا رسیدیم به یه جای خیلی بزرگ که دیدیم یهو صدا اومد که انگار یه چیز افتاد زمین ری اکشنی نشون ندادیم و راه مون رفتیم.
یه قاب عکس بود.
ما وایسادیم و نگاهش کردیم یهو دیدیم صدا پا میاد نیما رفت جلو ببینه کیه وقتی رفت جلوتر یهو دیدیم با یکی داره میاد بیرون سرش رو بالا که اورد دیدیم...
@TheEnduringWord
شما
حمایتمون میکنی؟ https://eitaa.com/SpITok ممنون در ضمن عاشق رماناتم❤️❤️❤️
...
حتما . شما هم ما رو حمایت کن
ممنون
دوری از بعضی آدما نه تنها بد نیست بلکه باعث میشه زندگی سالم تری داشته باشی!
🕊️:
آخرین پرنده را هم رها کرده ام
اما هنوز غمگینم
چیزی
در این قفس خالی هست که آزاد نمی شود.
- تو را نه بخاطر کسی که هستی ...
بلکه بخاطر کسی که در کنار تو میشوم دوست دارم.