eitaa logo
The Enduring Word
394 دنبال‌کننده
473 عکس
1.1هزار ویدیو
196 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی نه راضی نیستم ... فور قشنگ تره)):
مشاهده در ایتا
دانلود
هوا تاریک شده بود و دیگه خودم میترسیدم تو قبرستون باشم ، دستی رو قبر هر دو کشیدم + بقیه حرفام برای بعدا...خداحافظ احساس میکردم خیلی سبک شدم انقدر گریه کرده بودم چشمام تار شده بود از جام بلند شدم و برگشتم که مستقیم رفتم تو بغل یکی... تند عقب رفتم و به صورتش نگاه کردم با دیدن قیافه اش رنگم عوض شد خدا بازم بدبختی ام شروع شد... آماده فرار بودم که صدای سرد رشیدی تو گوشم پیچید - کاریت ندارم فقط وایستا خشکم زد چقدر تغییر کرده بود خوبه چند روز دنبال بازی نمیکردیم فقط چقدر عوض شد به نیکمتی که تو چند قدمیمون بود اشاره کرد - میشه اونجا بشینیم؟ با اینکه اعتماد به رشیدی خریت محض بود ولی اونکه حالا کاریم نداشت اگر فرار میکردم خیلی ضایع بود دستام و تو هم گره کردم و گفتم + باشه مشکلی نیس آروم به سمت نیمکت رفتیم و نشستیم ولی با فاصله - خوش میگزره؟ + کجا خوش میگزره؟ - پیش اون پسره + بد نیس ♡- - - - - - -‹🌾🌝
پوزخند زد و حرفی نزد چند دقیقه به سکوت گذشت که گفتم + حرف خاصی داری بگی؟ - قول میدی فقط گوش کنی و حرفی نزنی؟ + آرههه نگاهی بهم انداخت و بعد چند دقیقه به زمین دوخت - آدرس خونه اون پسره رو نداشتم بابت همین اینجا منتظرت بودم فکر نمیکردم انقدر زود بیای...! + خب؟ - قرار شد حرف نزنی دستم و روی دهنم گذاشتم و گفتم + اوو یادم رفت سری تکون داد و شروع کرد به حرف زدن - قبل از شریک شدن با پدرت ازدواج کرده بودم و یه دخترم داشتم ولی به خاطر یه مریضی هم زنم و هم دخترم از دنیا رفتن افسرده شدم دیوونه شدم هیچ امیدی نداشتم که خوب بشم نفسی گرفت و ادامه داد - ولی کم کم از جام پا شدم و دنبال کارام شدم همه تعجب کرده بودن که دارم کار و زندگیمو میچرخونم سعی میکردم زن و بچم و فراموش کنم و اندکی هم موفق بودم تا با پدرت شریک شده ام میدونی اون موقع چیشد؟ نگاهی بهم کرد - میدونی چیشد ؟ + گفتی حرف نزنم خندید و گفت - نه جوابم و بده!! با سر باشه ای گفتم و جوابش و دادم ♡- - - - - - -‹🌾🌝
هوا تاریک شده بود و دیگه خودم میترسیدم تو قبرستون باشم ، دستی رو قبر هر دو کشیدم + بقیه حرفام برای بعدا...خداحافظ احساس میکردم خیلی سبک شدم انقدر گریه کرده بودم چشمام تار شده بود از جام بلند شدم و برگشتم که مستقیم رفتم تو بغل یکی... تند عقب رفتم و به صورتش نگاه کردم با دیدن قیافه اش رنگم عوض شد خدا بازم بدبختی ام شروع شد... آماده فرار بودم که صدای سرد رشیدی تو گوشم پیچید - کاریت ندارم فقط وایستا خشکم زد چقدر تغییر کرده بود خوبه چند روز دنبال بازی نمیکردیم فقط چقدر عوض شد به نیکمتی که تو چند قدمیمون بود اشاره کرد - میشه اونجا بشینیم؟ با اینکه اعتماد به رشیدی خریت محض بود ولی اونکه حالا کاریم نداشت اگر فرار میکردم خیلی ضایع بود دستام و تو هم گره کردم و گفتم + باشه مشکلی نیس آروم به سمت نیمکت رفتیم و نشستیم ولی با فاصله - خوش میگزره؟ + کجا خوش میگزره؟ - پیش اون پسره + بد نیس ♡- - - - - - -‹🌾🌝
پوزخند زد و حرفی نزد چند دقیقه به سکوت گذشت که گفتم + حرف خاصی داری بگی؟ - قول میدی فقط گوش کنی و حرفی نزنی؟ + آرههه نگاهی بهم انداخت و بعد چند دقیقه به زمین دوخت - آدرس خونه اون پسره رو نداشتم بابت همین اینجا منتظرت بودم فکر نمیکردم انقدر زود بیای...! + خب؟ - قرار شد حرف نزنی دستم و روی دهنم گذاشتم و گفتم + اوو یادم رفت سری تکون داد و شروع کرد به حرف زدن - قبل از شریک شدن با پدرت ازدواج کرده بودم و یه دخترم داشتم ولی به خاطر یه مریضی هم زنم و هم دخترم از دنیا رفتن افسرده شدم دیوونه شدم هیچ امیدی نداشتم که خوب بشم نفسی گرفت و ادامه داد - ولی کم کم از جام پا شدم و دنبال کارام شدم همه تعجب کرده بودن که دارم کار و زندگیمو میچرخونم سعی میکردم زن و بچم و فراموش کنم و اندکی هم موفق بودم تا با پدرت شریک شده ام میدونی اون موقع چیشد؟ نگاهی بهم کرد - میدونی چیشد ؟ + گفتی حرف نزنم خندید و گفت - نه جوابم و بده!! با سر باشه ای گفتم و جوابش و دادم ♡- - - - - - -‹🌾🌝
+ خب نه من که جای تو نبودم سری تکون داد - آره خب پس خودم میگم آب دهنشو قورت داد - من تو خونه مراد فرح یه دختر دیدم یه دختر 11 ساله که از همون اول شد زندگیم...عاشق نگاهش شده بودم نامحسوس دلبری میکرد برام و خودش نمیفهمید میدونی چی میگم ؟ میدونی اون دختر کی بود؟ اشاره ای به من کرد و با لحنی که میلرزید گفت - تو بودی سوگند... با تعجب نگاهش کردم ولی کم کم پوزخند روی لبم نشست + که عاشقمی؟ چشماشو به نشونه مثبت بست از جام بلند شدم و گفتم + پس تو عشق من بسوز آقای رشیدی عمرا من زن شما بشم... راهمو کج کردم و به طرف بیرون قبرستون میرفتم که صدای رشیدی اومد - سوگند چرا اون پسر و به من ترجیح میدی؟ به سمتش برگشتم ایستاده بود و داشت نگاهم میکرد + چی میگی من کی رو ترجیح میدم - همون پسره که پیشش زندگی میکنی مهراب و میگفت...!! کاپشنش و به تنم محکم کردم و گفتم + چون یدونه اون به صدتای تو می ارزه - مگه چی بیشتر از من داره؟ + یه جو معرفت به جای اینکه مثل تو بیوفته دنبالم بهم پناه داد و الانم دارم تو خونش کار میکنم تا بدهی اش و پس بدم ♡- - - - - - -‹🌾🌝
- چرا شاهزادگی تو خونه من و به کلفتی تو خونه اون ترجیح میدی؟ دیگه جوابی بهش ندادم و پشتم و بهش کردم و به راهم ادامه دادم. جوابیم نداشتم بدم صدای دادش اومد - آخه لعنتی چرااااا؟ چراااا منو نمیخوای قسم به جون کی بخورم دوست دارممممم میخوام خوشبختت کنمم؟ ها بگو بهم آب دهنمو و قورت دادم و حرفی نزدم باورم نمیشد رشیدی عاشقم باشه...!! یه چیز چرت بود - سوگند جواب نمیدی ؟ جون زن و بچم که رفتن ولی برام با ارزشن و قسم بخورم میفهمی؟ سرجام وایستاد م + جون اون بنده خدا ها رو تو قبر نلرزون تو که ادعات اینه اونا برات اهمیت دارن!! چرا عاشق من شدی؟ چرا میخوای با من ازدواج کنی؟ - لعنتی دلم پیشت گیر کرده درک نداری؟؟ آروم زیر لب برو بابایی گفتم و از قبرستون بیرون اومدم لعنت به مهراب راننده اش کووو؟ نکنه رفته باشه؟ نه خدا جون من چجوری برگردم خونه؟ صدای لرزون و پر از استرس پیرمردی اومد - دخترم این آقای داخل قبرستون همراه شماست؟ برگشتم به سمتش سرایدار قبرستون بود + کدوم آقا؟ - بیا کمک افتاده روی زمین چشمام از تعجب چهارتا شد و بدو بدو برگشتم داخل قبرستون که جس م بی جون رشیدی جلوی چشمام ظاهر شد ♡- - - - - - -‹🌾🌝
هو چه مرگش شد این؟ بالاسرش رفتم و تکونش دادم + رشیدی چی شدی تو بلند شو تکونی نخورد خدا چیشد یعنی؟ صدای پیرمرد اومد - زنگ زدم آمبولانس بیاد!! (3 ساعت بعد ) شب شده بود و داخل بیمارستان بودم و در تعجب به سر میبردم رشیدی رو هم بستری کرده بودند دکترش که گفت چیز خاصی نیست البته بود ولی میخواست من نفهمم انقدر باهوشمم!! که فهمیدم داره پنهون کاری میکنه من بیچاره ام به عنوان همراه بیمار اینجا اسیر شده بودم مهرابم که فکر نکنم اصلافهمیده باشه من خونه نیستم هیی پا روی پا انداختم و برای خودم الکی میخوندم که یه خانم پرستار گل و زیبا وارد اتاق رشیدی شد و بعد از چند دقیقه بیرون اومد و با مهربونی گفت - عزیزم بیمارتون بهوش اومده با ذوق بلند شدم و گفتم + پس میتونم برم خونم؟ خندید و گفت - نه گلم باید یه همراه دیگه هم باشه که اون بمونه و شما بری ولی میتونی بری دیدن بیمار ♡- - - - - - -‹🌾🌝
+ باش ممنون پرستار رفت و با پکری دوباره نشستم حالا همراه از کجا بیارم واسه رشیدی چه غلطی کردم اومدما نشد یه روز من مثل آدمای عادی بگزره همش دردسر چند دقیقه دیگه هم روی صندلی نشستم ولی بالاخره بلند شدم و داخل اتاق رشیدی شدم با صدای آرومی گفتم + خوبی؟ چشماشو باز کرد - نه بدرک که نیستی ایشش پرو ولی نمیشد دیگه این حرفا رو بهش بزنم رسم ادب نبود + چرا؟ - سوگند برو بیرون بگو دکتر بیاد بی اعصاب!! از اتاقش بیرون اومدم و طبق گفته اش دکترش و داخل اتاقش فرستادم یه ربع طول کشید که دکترش بیرون اومد با لبخند گفت - من میرسونمتون به خونه واتتت خونه کی؟ رشیدی یالغوز چی گفته دکتر ممکلت و وادار کرده شوفری من و کنه کوتاه خندیدم و گفتم + خونه کی اونوقت اشاره ای به در اتاق کرد ♡- - - - - - -‹🌾🌝
- خونه اون آقا با اعتراض بلند شدم + هه به همین خیال باشه اون آقا من برم خونش - پس برو به خودش بگو اونم به من بگه کجا برسونمت با سر اوکی دادم و وارد اتاق رشیدی شدم + میگم آقا چموشه من خونه شما نمیام دستش روی چشماش بود و حرفی نزد + با عرض پوزش با شمام - شنیدم + خب یه نقطعه بفرس بفهمم زنده ای حالا جوابت چیه؟ - برات مهمه جوابم چیه؟ + نچ فقط بگو من و برسونن جایی که میگم - پس منم چیزی نمیگم + من میخوام برم خونم سرجاش نشس ت و با اخم گفت - خونت کجاست ؟ پیش اون پسره؟ + بلههههه کشیده گفتم تا حرصیش کنم دوباره خوابید - به من ربطی نداره یا خونه من یا بیمارستان + جلز و ولز بشی ایشاالله خندید و گفت - نفرینتم برام قشنگه هییییی دیگه واقعا نمیدونستم چی بگم ♡- - - - - - -‹🌾🌝
کمی سرموخاروندم و دوباره با بغض گفتم + من میخوام برم خونه - خونه من در اختیارته + نوچ خونه مهراب!! - اون مهراب آشغال کیه انقدر برات ارزش داره؟ یعنی اندازه من دوست داره که خودتو داری براش میکشی؟ + نه دوستم نداره بازم نشست و سورمو از دستش بیرون کشید به سمتم اومد و در بست یه فضای دو نفره رو مخ شده بود داخل اتاق - پس چه مرگته انقدر داغ اون و به سینه میزنی؟ + نمیدونم - سوگند لج نکن با من یه هفته ، نه یه هفته ام نه یه روز بهم فرصت بده باور کن بهت اثبات میکنم عاشقتم + نمیخواممم موقعی که باید اثبات میکردی نکردی...!! اَشغال بود وگرنه - بابا چرا نمیفهمی نشد نتونستم اشتباه کردم به خاطر اون امینی آ نمیزاشتم... + هیسس دیگه هیچی نمیخوام بشنوم هیچی چون نمیتونم بهت اعتماد کنم الانم لطفا بگو یکی من و ببره خونه - نمیشه + مگه تو صاحبمی اصلا خودم میرم در اتاق و محکم باز کردم که محکم تو کله رشیدی خورد نتونستم جلوی خنده ام و بگیرم و بلند زدم زیر خنده صدای آخ و اوخش بلند شد منم یکم نگاهش کردم که صرفا از شاهکارم لذت ببرم ♡- - - - - - -‹🌾🌝
و بعد از چند دقیقه از فرصت استفاده کردم و خیلی ماهرانه و آروم بدون اینکه کسی متوجه بشه از بیمارستان زدم بیرون جیغ بلندی کشیدم حس میکردم از زندان فرار کردم... حالاکجا برم؟ خونه مهراب کدوم وره؟ از این وره از اون وره؟ فقط میدونم از یه وره که من بلد نیستم هعییی گم شدم...!! ولی من امیدم و از دست نمیدم تا یه جاهایی رو پیاده رفتم... و بالاخره خسته شدم روی صندلی ایستگاه اتوبوس نشستم و مردم و تماشا میکردم شب شده بود و خیابون شلوغ خیلی قشنگ بود (مهراب) نگاهی به ساعت مچی ام کردم و از روی صندلی بلند شدم امشب به اندازه کافی داخل بیمارستان موندم دیگه باید برم پیش سوگند تنهاست از روی صندلی بلند شدم و فرم سفید و روی چوب لباسی انداختم و از اتاق بیرون زدم سحر بازم جلوم سبز شد - سلام آقای دکتر به دلم ننشست... آقای دکتر گفتنای سوگند برام باحالتر بود ♡- - - - - - -‹🌾🌝
با اخم گفتم + خانم صالحی کارتون و بفرمایید؟ - آخر هفته مهمونیه شما هم دعوتید خونه پدربزرگتون؟ یاد گند کاریه ورپریده افتادم باید برم باهاش نقشه بکشم آخر هفته رو گند نزنه - آقای دکتر جواب نمیدید؟ + به شما خبر ندادن این مهمونی رو به خاطر متاهلی من گرفتن انشالله همسرم رو هم به زودی میبنی یه جیگریه نگم برات...!! رنگ از روی سحر رفت بنده خدا . دلیل زنده بودنش و خیر سر ورپریده از دست داد با خنده از کنار قیافه ناراحت سحر گذشتم و خودمو به ماشینم رسوندم و سوار شدم هنوز حس میکردم بوی ورپریده تو محیط ماشین هست در داشبورد و باز کردم و گوشی رو بیرون اوردم خریده بودم تا هم خیالم راحت باشه مشکلی داشت زنگ بزنه هم مثال از دلش در بیارم نمیدونم صبح چرا ناراحت شد به هر حال با یه تیر دو نشون زدم باهوش کی بودم من ماشین و روشن کردم و به سمت خونه رفتم که صدای گوشیم بلند شد ماشین و یه گوشه پارک کردم و جواب تماس و دادم + بله؟ - میلادم هی خدا بازم شماره جدید گرفته بود + پسر تو کرم داری هر دفعه با یه شماره زنگ میزنی؟ ♡- - - - - - -‹🌾🌝