#سوگند
#پارت۱۹۳
کمی سرموخاروندم و دوباره با بغض گفتم
+ من میخوام برم خونه
- خونه من در اختیارته
+ نوچ خونه مهراب!!
- اون مهراب آشغال کیه انقدر برات ارزش داره؟ یعنی اندازه من دوست داره که خودتو
داری براش میکشی؟
+ نه دوستم نداره
بازم نشست و سورمو از دستش بیرون کشید
به سمتم اومد و در بست
یه فضای دو نفره رو مخ شده بود داخل اتاق
- پس چه مرگته انقدر داغ اون و به سینه میزنی؟
+ نمیدونم
- سوگند لج نکن با من یه هفته ، نه یه هفته ام نه یه روز بهم فرصت بده باور کن بهت
اثبات میکنم عاشقتم
+ نمیخواممم موقعی که باید اثبات میکردی نکردی...!!
اَشغال بود وگرنه
- بابا چرا نمیفهمی نشد نتونستم اشتباه کردم به خاطر اون امینی آ
نمیزاشتم...
+ هیسس دیگه هیچی نمیخوام بشنوم هیچی چون نمیتونم بهت اعتماد کنم الانم لطفا بگو
یکی من و ببره خونه
- نمیشه
+ مگه تو صاحبمی اصلا خودم میرم
در اتاق و محکم باز کردم که محکم تو کله رشیدی خورد
نتونستم جلوی خنده ام و بگیرم و بلند زدم زیر خنده
صدای آخ و اوخش بلند شد
منم یکم نگاهش کردم که صرفا از شاهکارم لذت ببرم
♡- - - - - - -‹🌾🌝
#سوگند
#پارت۱۹۴
و بعد از چند دقیقه از فرصت استفاده کردم و خیلی ماهرانه و آروم بدون اینکه کسی
متوجه بشه از بیمارستان زدم بیرون
جیغ بلندی کشیدم
حس میکردم از زندان فرار کردم...
حالاکجا برم؟
خونه مهراب کدوم وره؟
از این وره از اون وره؟
فقط میدونم از یه وره که من بلد نیستم
هعییی
گم شدم...!!
ولی من امیدم و از دست نمیدم
تا یه جاهایی رو پیاده رفتم...
و بالاخره خسته شدم
روی صندلی ایستگاه اتوبوس نشستم و مردم و تماشا میکردم
شب شده بود و خیابون شلوغ خیلی قشنگ بود
(مهراب)
نگاهی به ساعت مچی ام کردم و از روی صندلی بلند شدم
امشب به اندازه کافی داخل بیمارستان موندم دیگه باید برم پیش سوگند تنهاست
از روی صندلی بلند شدم و فرم سفید و روی چوب لباسی انداختم و از اتاق بیرون زدم
سحر بازم جلوم سبز شد
- سلام آقای دکتر
به دلم ننشست...
آقای دکتر گفتنای سوگند برام باحالتر بود
♡- - - - - - -‹🌾🌝
#سوگند
#پارت۱۹۵
با اخم گفتم
+ خانم صالحی کارتون و بفرمایید؟
- آخر هفته مهمونیه شما هم دعوتید خونه پدربزرگتون؟
یاد گند کاریه ورپریده افتادم باید برم باهاش نقشه بکشم آخر هفته رو گند نزنه
- آقای دکتر جواب نمیدید؟
+ به شما خبر ندادن این مهمونی رو به خاطر متاهلی من گرفتن انشالله همسرم رو هم به
زودی میبنی یه جیگریه نگم برات...!!
رنگ از روی سحر رفت
بنده خدا .
دلیل زنده بودنش و خیر سر ورپریده از دست داد
با خنده از کنار قیافه ناراحت سحر گذشتم و خودمو به ماشینم رسوندم و سوار شدم
هنوز حس میکردم بوی ورپریده تو محیط ماشین هست
در داشبورد و باز کردم و گوشی رو بیرون اوردم
خریده بودم تا هم خیالم راحت باشه مشکلی داشت زنگ بزنه هم مثال از دلش در بیارم
نمیدونم صبح چرا ناراحت شد
به هر حال با یه تیر دو نشون زدم
باهوش کی بودم من
ماشین و روشن کردم و به سمت خونه رفتم
که صدای گوشیم بلند شد
ماشین و یه گوشه پارک کردم و جواب تماس و دادم
+ بله؟
- میلادم
هی خدا
بازم شماره جدید گرفته بود
+ پسر تو کرم داری هر دفعه با یه شماره زنگ میزنی؟
♡- - - - - - -‹🌾🌝
#سوگند
#پارت۱۹۶
- خیلی کیف میده خدایی جای من که نیستی
+ از بس انسانیت تو وجودته بگو کارتو
- میگم سوگلی رو کجا فرستادی؟
با تعجب گفتم
+ چطور مگه ؟ خونست
- نه نیست من الان خونتم
حرصی گفتم
+ من یه غلطی کردم کلید خونه رو دادم بهت حالاتو هی بی اجازه برو بعدشم چشاتو وا
کن سوگند هست
- به جون ماشینت نیس
+ یعنی چی نیست؟
- من چه بدونم ولی نیست
بدون اینکه حرف دیگه ای بزنم گوشی رو قطع کردم و تند به سمت خونه رانندگی کردم
دلم شور میزد یه اتفاقی میوفته بازم میگفتم نه چیزی نیس
بفرما
دختر مردم گم شد
♡- - - - - - -‹🌾🌝
#سوگند
#پارت۱۹۷
جلوی خونه از ماشین پیاده شدم و تند داخل خونه شدم
میلادم فکر کنم نگران شده بود
+ کو سوگند ؟
شونه ای بالا انداخت
- باور کن نمیدونم
پکر گفتم
+ نکنه با اون ورپریده دست به یکی کردین من و سرکار بزارین؟؟
دستاش و بالا اورد و گفت
- نه به جون سوگلی ات
+ جون اون و قسم نخور...
- باشه ولی باور کن نمیدونم کجاست
دستی به چونه ام کشیدم
کجا غیبش زد این دختره؟
هر چی فکر میکردم
به این میرسیدم جایی رو نداره بره
پس بهتره برم کلانتری
دوباره از خونه بیرون زدم و به طرف ماشین رفتم و میلادم دنبالم میومد
سوار ماشین شدم و میلادم نشست و از اون جایی که کرم داره
آهنگ بندری برای خودش پلی کرد...
♡- - - - - - -‹🌾🌝
#سوگند
#پارت۱۹۸
نه به من که دارم از نگرانی میمیرم نه به این پسر
حق میدم اون که جای من نیست و حال من و نمیفهمه
بیخیال آهنگ سریع به سمت کلانتري رانندگی کردم
ماشین و پارک کردم و وارد کلانتری شدم
داخل اتاقی که سرباز بهم نشون داد شدم
و در محکم بستم که صدای داد میلاد به هوا رفت
فکر کنم بینی اش و نابود کردم
آروم در و باز کردم و با قیافه نابودش مواجه شدم
+ بیا داخل
- خواهش میکنم کاری نکردید منم میبخشمتون
سری از تاسف براش تکون دادم و روی صندلی نشستم
♡- - - - - - -‹🌾🌝
#سوگند
#پارت۱۹۹
سرهنگ سرشو از پرونده ها بالا اورد و گفت
- بفرمایید
+ گمشده داریم
- چند ساعته گمشده؟
میلاد: دقیق نمیدونیم ولی پیداش نیست
سرهنگ اخم کرد
- مسخره کردید
+ نه جناب سرهنگ یه دختر 14 ساله بی کس و کار گم شده یعنی تمام کس و کارش منم
- مشخصاتش و بگید
+ اسمش سوگنده 14 سالشه و خیلی خنگه
سرهنگ نگاهی بهم انداخت
+ باور کنید خیلی خنگه
میلادم با سر تایید تکون داد و گفت
میلاد: راست میگه اصلامعلم خنگاست همه خنگا رو این دختر خانم درس داده
سرهنگ خندید و گفت
- عکس این دختر خنگ و بدید
میلاد: نداریم
جدی گفتم
+ زر نزن میلاد
گوشیم و در اوردم و عکس پس زمینه رو نشونش دادم
+ این دختر خانم سوگنده...!!
میلاد سرش و کج کرد و آروم گفت
- بیشعور عکس دختر مردم و گذاشتی صفحه گوشیت!
از حرفش خنده ام گرفت ولی چیزی نگفتم
عکس باحالی از سوگند گرفته بودم
♡- - - - - - -‹🌾🌝
#سوگند
#پارت۲۰۰
لبش که همیشه به خنده بود
ولی ژست باحالی گرفته بود در حال مثلا کمک کردن به سوسن خانم بود
خدا رو شکر خودش عکس ندیده
ببینه مطمئنم کله امو میکنه و برای دکور تو خونه استفاده میکنه...
سرهنگ مشخصات و گرفت و عکس سوگندم یه جوری درست کرد و داد به سربازا پیدا
کنن
از کلانتری بیرون اومدیم
هوا خیلی سرد بود
حتما الان سوگند یخ میزنه تو این هوا
چه غلطی کردما امروز تنهایی گذاشتم بره قبرستون
یکی نبود بگه چرا نمیفهمی؟
اون یه بچه خنگه...!!
یکم فکر کردم و با دست زدم پس کله ام
خاک تو سرم کنم
تقصیر من بود ، راننده نفرستادم
حتما هنوز تو قبرستونه...!
تند سوار ماشین شدم و میلادم و سوار نکردم تا رو مخم نره
با سرعت زیادی به طرف قبرستون میرفتم
***
از ماشین پیاده شدم و به سمت سرایداری رفتم
در اتاق سرایدار و باز کردم
+ سلام
پیرمرد که مشغول خوردن بود بلند شد
♡- - - - - - -‹🌾🌝