eitaa logo
The Enduring Word
399 دنبال‌کننده
440 عکس
1.2هزار ویدیو
195 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی نه راضی نیستم ... فور قشنگ تره)):
مشاهده در ایتا
دانلود
سال جدید رو به همه ی ممبرا و ادمین ها و همسایه های خوبم تبریک میگم با اینکه ۱۴۰۴ تا تونست غم تو دلمون کاشت ولی امیدوارم سالی سرشار از آرامش‌ داشته باشیم.🩷🥰🥳
همسایه های گلم عید همگی مبارک باشه💞 امیدوارم امسال هر روز خبر خوب بشنوید و شاد باشید🥺💜 اگر همسایه بدی بودم ببخشید. اگر همسایه بدی بودید‌ امیدوارم خوب بشید😃 با اینکه خیلی باهم دعوا و کل کل داشتیم ولی همگی بهترین همسایه هامید🤌🏼🙈 عید تون مبارک باشههه💋 فور حساب نشه🤍 یسنا مالک نوربال🎀👑
شما هر جور خودت راحتی .... مرسی از درکتون امروز میزارم
سوگند رو بزار بچه دارم دق میکنم ..... وای خوداا چشم
- سلام پسرم کارت چیه؟ + شما یه دختر کم سن و اینجا ندید؟ پیرمرد یه لحظه تو فکر فرو رفت - چطور مگه؟ + امروز اینجا اومد ولی هنوز خونه برنگشته - والا یه دختر بچه با یه مرد و فرستادم بیمارستان چون مرده حالش بد شده بود + مشخصات دختره چی بود؟ شک داشتم سوگند و بگه آخ اون با کدوم مرد باید این طرف اون طرف بره؟ - یه کاپشن بزرگ تن دختره بود فقط همین یادم مونده با تعجب نگاهش کردم سوگند بود... کاپشن من و تنش کرده بود حاالابا کدوم مرد رفته بود... سری تکون دادم تا زیاد عصبانیتم و نشون ندم + کدوم بیمارستان؟ پیرمرد آدرس بیمارستان و داد و من با عصبانیت به سمت بیمارستان رانندگی کردم دوست نداشتم سوگند حتی برای کمک کردن با یه مرد تنها این طرف و اون طرف بره نزدیک بیمارستان بودم که سوگند خانم و بیخیال روی صندلی ایستگاه اتوبوس دی دیم ماشین و نگه داشتم و پیاده شدم جلو رفتم و جلوی صورتش وایستادم سرش و بالا اورد و بهم زل زد و سریع بلند شد با ذوق گفت - به به آقای جنتلمن پیدام کردی؟ از صدای ذوق زده اش عصبانیتم از یادم رفت و لبخند روی لبم نشست ♡- - - - - - -‹🌾🌝
سلام دیوونه معلوم هست کجایی تو ؟ موهاش و با ناز پشت گوشش داد - نفهمیدی گمشده بودم؟ خندیدم و حرفی نزدم قیافه اش داد میزد خیلی خسته اس بیخیال سوال جواب شدم اینکه سوگند نزدیک بیمارستان بود یعنی با اون مرد اومده بود... حالابعدا خودم میفهمم اون مرد کی بوده با دست به ماشین اشاره کردم + میخوای بریم خونه؟ سرشو و تکون داد و سوار شد نفسی عمیق کشیدم خوب بود که سالم بود و اتفاقی براش نیوفتاده بود ولی تا آخر عمر برام عبرت شد تنهایی جایی نفرستمش در خونه رو برای سوگند باز کردم که مثل روانی ها جیغ زد و وارد شد با همون جیغ جیغش گفت - فکر نمیکردم بازم این خونه رو ببینم...!! + خوبه یه شبم نشده نبودی چرا اینطوری رفتار میکنی به سمتم برگشت - تو که نمیدونی چی چیزایی برام اتفاق افتاد ابرویی بالا انداختم + چه اتفاقی برات افتاد؟ ♡- - - - - - -‹🌾🌝
حرفی نزد + میگم چه اتفاقی افتاد - هیچی چیزی نشد آروم گفتم + آره جون خودتت!! - چیزی گفتی؟ + نه... کمی مکث کردم + میخوای غذا سفارش بدم لبش و گاز گرفت - آخخ انقدر گشنمه که نگم برات خندیدم کوچولوی دوست داشتنی بود... برای من مثل عروسکای متحرک بود - بگم چی سفارش بدی؟ + بگو جونم لپاش گل انداخت لعنتی چقدر کاراش باحال بود همش در حال تغییر بود این حجم از خجالت هم تو ورپریده غیر ممکن بود + چی سفارش بدم؟ - هر چی دوست داری حرفش و زد و به سمت طبقه بالا رفت - کجا؟ + لباسم و عوض کنم.. ♡- - - - - - -‹🌾🌝
دیگه کاری باهاش نداشتم گوشیم و باز کردم و شماره میلاد و گرفتم در عرض چند ثانیه جواب داد - پسره بیشعور آشغال من و ول کردی تنهایی کدوم گوری رفتی؟ از عصبانیتش خنده ام گرفت به سمت مبل رفتم و روی یکیشون نشستم + چطوری تو؟ - مرض خیلی بیشعوری کجایی تو؟ + خونه تو کجایی؟ - منم اومدم خونه ام... + پس یه بار دیگه برگرد کلانتری و پرونده رو لغو کن سوگلی پیدا شد - واقعا کجا بود؟ + میگم حالا بهت برو اول پرونده رو لغو کن بعدشم به یه بیمارستان سر بزن و دنبال یه نفر بگرد - کی؟ آدرس بیمارستان و دادم و جوری که اون مرده رو پیدا کنه براش گفتم اونم باهوش فهمید و رفت پی کارای من یه غذای مفصلم سفارش دادم و پام روی پای دیگه ام انداختم و منتظر زنگ در بودم تا غذا رو بیارن سوگند شالم و روی سرم انداختم و جلوی آینه خودمو و مرتب کردم...!! خدا کمکم کرد امشب نجاتم داد خدا رو شکر مهرابم چیزی نفهمید وگرنه کله رشیدی به فنابود ♡- - - - - - -‹🌾🌝
هر چند هنوزم باورم نمیشد رشیدی عاشقم باشه... دنیای عجیبه ای... نگاه کی عاشق من شده صدای مهراب اومد - سوگند بیا پایین شام اوردن نفسی عمیق کشیدم و از اتاق زدم بیرون از پله ها پایین رفتم و داخل آشپزخونه شدم پشت میز نشستم و به میز نگاه کردم + چی سفارش دادی - یه غذای مفصل پرس غذا رو همراه نوشابه جلوم گذاشت در پرس غذا رو باز کردم به به جوجه کباب قاشق رو برداشتم و شروع کردم به خوردن هم خسته بودم هم گشنه دیگه برام مهم نبود مهراب در موردم چی فکر میکنه تند و سریع میخوردم و کم مونده بود خفه بشم ولی گشنگی امونم نمیداد مهراب قاشق و از دستم کشید - ورپریده به خودت رحم کن باور کن غذا جایی نمیره دستی دور دهنم کشیدم + گشنمه خب خندید و قاشق رو پر کرد و به سمت دهنم اورد - بیا من بهت غذا بدم اخمام و تو هم کشیدم + بچه که نیستم... - بله شما بچه نیستی ما بچه ایم ♡- - - - - - -‹🌾🌝