eitaa logo
The Enduring Word
391 دنبال‌کننده
442 عکس
1.1هزار ویدیو
195 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی نه راضی نیستم ... فور قشنگ تره)):
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام دیوونه معلوم هست کجایی تو ؟ موهاش و با ناز پشت گوشش داد - نفهمیدی گمشده بودم؟ خندیدم و حرفی نزدم قیافه اش داد میزد خیلی خسته اس بیخیال سوال جواب شدم اینکه سوگند نزدیک بیمارستان بود یعنی با اون مرد اومده بود... حالابعدا خودم میفهمم اون مرد کی بوده با دست به ماشین اشاره کردم + میخوای بریم خونه؟ سرشو و تکون داد و سوار شد نفسی عمیق کشیدم خوب بود که سالم بود و اتفاقی براش نیوفتاده بود ولی تا آخر عمر برام عبرت شد تنهایی جایی نفرستمش در خونه رو برای سوگند باز کردم که مثل روانی ها جیغ زد و وارد شد با همون جیغ جیغش گفت - فکر نمیکردم بازم این خونه رو ببینم...!! + خوبه یه شبم نشده نبودی چرا اینطوری رفتار میکنی به سمتم برگشت - تو که نمیدونی چی چیزایی برام اتفاق افتاد ابرویی بالا انداختم + چه اتفاقی برات افتاد؟ ♡- - - - - - -‹🌾🌝
حرفی نزد + میگم چه اتفاقی افتاد - هیچی چیزی نشد آروم گفتم + آره جون خودتت!! - چیزی گفتی؟ + نه... کمی مکث کردم + میخوای غذا سفارش بدم لبش و گاز گرفت - آخخ انقدر گشنمه که نگم برات خندیدم کوچولوی دوست داشتنی بود... برای من مثل عروسکای متحرک بود - بگم چی سفارش بدی؟ + بگو جونم لپاش گل انداخت لعنتی چقدر کاراش باحال بود همش در حال تغییر بود این حجم از خجالت هم تو ورپریده غیر ممکن بود + چی سفارش بدم؟ - هر چی دوست داری حرفش و زد و به سمت طبقه بالا رفت - کجا؟ + لباسم و عوض کنم.. ♡- - - - - - -‹🌾🌝
دیگه کاری باهاش نداشتم گوشیم و باز کردم و شماره میلاد و گرفتم در عرض چند ثانیه جواب داد - پسره بیشعور آشغال من و ول کردی تنهایی کدوم گوری رفتی؟ از عصبانیتش خنده ام گرفت به سمت مبل رفتم و روی یکیشون نشستم + چطوری تو؟ - مرض خیلی بیشعوری کجایی تو؟ + خونه تو کجایی؟ - منم اومدم خونه ام... + پس یه بار دیگه برگرد کلانتری و پرونده رو لغو کن سوگلی پیدا شد - واقعا کجا بود؟ + میگم حالا بهت برو اول پرونده رو لغو کن بعدشم به یه بیمارستان سر بزن و دنبال یه نفر بگرد - کی؟ آدرس بیمارستان و دادم و جوری که اون مرده رو پیدا کنه براش گفتم اونم باهوش فهمید و رفت پی کارای من یه غذای مفصلم سفارش دادم و پام روی پای دیگه ام انداختم و منتظر زنگ در بودم تا غذا رو بیارن سوگند شالم و روی سرم انداختم و جلوی آینه خودمو و مرتب کردم...!! خدا کمکم کرد امشب نجاتم داد خدا رو شکر مهرابم چیزی نفهمید وگرنه کله رشیدی به فنابود ♡- - - - - - -‹🌾🌝
هر چند هنوزم باورم نمیشد رشیدی عاشقم باشه... دنیای عجیبه ای... نگاه کی عاشق من شده صدای مهراب اومد - سوگند بیا پایین شام اوردن نفسی عمیق کشیدم و از اتاق زدم بیرون از پله ها پایین رفتم و داخل آشپزخونه شدم پشت میز نشستم و به میز نگاه کردم + چی سفارش دادی - یه غذای مفصل پرس غذا رو همراه نوشابه جلوم گذاشت در پرس غذا رو باز کردم به به جوجه کباب قاشق رو برداشتم و شروع کردم به خوردن هم خسته بودم هم گشنه دیگه برام مهم نبود مهراب در موردم چی فکر میکنه تند و سریع میخوردم و کم مونده بود خفه بشم ولی گشنگی امونم نمیداد مهراب قاشق و از دستم کشید - ورپریده به خودت رحم کن باور کن غذا جایی نمیره دستی دور دهنم کشیدم + گشنمه خب خندید و قاشق رو پر کرد و به سمت دهنم اورد - بیا من بهت غذا بدم اخمام و تو هم کشیدم + بچه که نیستم... - بله شما بچه نیستی ما بچه ایم ♡- - - - - - -‹🌾🌝
- بله شما بچه نیستی ما بچه ایم صورتم و ازش گرفتم + مسخره - بیا بخور برات جایزه گرفتم با تعجب نگاهش کرد + چی گرفتی؟ ابروهاش و بالاانداخت - جایزههه با اشتیاق یکم به جلو خم شدم + جون من بگو چی گرفتی!! قاشق و توی دهنم گذاشت - قبل از هر چیزی جونت و قسم نخور بعدش هم جایزه است دیگه هیچی نگو فقط غذات و بخور برای فهمیدن اینکه جایزه چی هست هر چند شک داشتم اصلا جایزه ای تو کار باشه بدون حرف از دستش غذا میخوردم!! خدایی حال میکردم انقدر خوب غذا میداد آدم کیف میکرد غذا تموم شد و مهراب ظرف پلاستيکی رو داخل سطل انداخت - بیا بریم بیرون جایزه رو بهت بدم + یه سوال! - بپرس + من چیکار کردم که جایزه دارم؟ لبخند زد ♡- - - - - - -‹🌾🌝
خوشبختانه رییس ات دست و دلبازه برای زیر دستاش گهگاهی جایزه میده ولی کار خوب تو... سکوت کرد و تو فکر فرو رفت - تا الان که ازت ندیدم + خیلیی بیشعوری با حالت قهر از آشپزخونه بیرون اومدم و به سمت طبقه بالا رفتم به صدا زدناشم توجهی نکردم در اتاق و محکم بستم و جیغ زدم تا صدام بهش برسه + جایزه بخوره تو سرت تا بلکه چشات باز بشه خوبیای من و ببینی...!! دستام و روی گوشم گذاشتم تا صدای نحسش و نشنوم و روی تخت دراز کشیدم خسته بودم عصاب درست حسابیم نداشتم بابت همون زود جوش اوردم ولی خوب میتونم زود بخوابم و بدون دردسر پتو روی خودم کشیدم و چشمام و بستم که تمام اتفاقات امروز جلوی چشمام مرور شد روی تخت نشستم حس خوبی نداشتم بابا دل خوشی از رشیدی نداشت بعد...!! اون مرتیکه پیش مامان و بابا بهم اعتراف کرد دوستم داره وای خدا حس میکردم مامان بابا ازم ناراحتن ♡- - - - - - -‹🌾🌝
کاشکی نمیرفتم...!! دستی به صورتم کشیدم و تو خودم جمع شدم لعنت بهت رشیدی که خوابم از چشمام میگیری بعد اسم خودش و گذاشته عاشق پیشه. یکم دیگه فکر کردم من که رشیدی رو رد کردم . حرفی بهش نزدم پس دیگه کسی نباید ازم ناراحت باشه با این فکرا سرم و روی بالشت گذاشتم و خوابم برد ** از جام بلند شدم و موهام و صاف کردم آفتابی که از پنجره میومد نشون میداد خیلی از روز گذشته عجیبه خودم بلند شدما...! شالم و مرتب کردم و دستی به لباسامم کشیدم از اتاق بیرون رفتم نگاهی به دور و بر کردم چقدر ساکت بود خونه از پله ها پایین اومدم و دور و بر و نگاه کردم + جنتلمن کجایی؟ صدایی نیومد دوباره صدا زدم + آقای دکتررر؟ ♡- - - - - - -‹🌾🌝
بازم سکوت آخیش خونه نیست...! گشنم که نبود ولی بازم به سمت آشپزخونه کشیده شدم جای خاله سوسن خالی...!! چقدر دلم براش تنگ شده بود نگاهم به سمت جعبه روی میز رفت یه شاخه گل رز قرمز هم روش بود با لبخند به سمتش رفتم و دسته گل و برداشتم چقدر قشنگ بود جعبه رو هم نگاهی انداختم بیشعور بد سلیقه گوشی گرفته من گوشی رو به سرم بزنم؟ وقتی هیچی ازش نمیدونم؟ جعبه گوشی رو کنار زدم و پشت میز نشستم مشغول بازی کردن با شاخه گل بودم چقدر قشنگ بود یعنی از مهراب چیزی کم میشد جای گوشی عروسک برام میگرفت؟ ایشاالله یه هفته خونه نشین بشه روی خودش دستشویی کنه منم بهش بخندم انقدر حرصم میده صدای زنگ آیفون اومد میخواستم برم در و باز کنم ولی نمیشد تنبلی ام میومد پس بیخیال دستام و روی گوشم گذاشتم تا طرف انقدر زنگ بزنه خسته بشه بره (10 دقیقه بعد) ♡- - - - - - -‹🌾🌝
خب 10 دقیقه گذشت دستام و از روی گوشم برداشتم دیگه صدایی نمیومد با لبخند میخواستم از جام بلند شم که صدای مهراب اومد - یه 5 دقیقه دیگه هم دستات و میزاشتی روی گوشت منم پشت در میموندم پشت سرش هم صدای میلاد - اگر من الان نبودم مهراب تا کی باید پشت در میموند دختر خاله؟ باز این گفت دختر خاله!! ولی خاک بر سر مهراب اون پشت در بود... آروم بلند شدم و گفتم + فکر نمیکردم تو پشت دری - میدونستی خیلی اشتباه فکر میکنی؟ + یه بار بود دیگه داخل آشپزخونه شد و پشت میز نشست - حالا بیخیال اونا جایزه ات و دیدی؟ دوست داشتی نبودی ببینی که چقدر نفرین خوشگلی کردمت سر این جایزه بدون هیچ خجالتی گفتم + نه میلاد با تعجب جلو اومد و گوشی رو گرفت - دختر خاله میدونی این گوشی چقدر گرونه بد میگی نه؟ عصبی لب زدم + دختر خاله و مر... حرفم و خوردم که میلاد و مهراب هر دو با هم خندیدن ♡- - - - - - -‹🌾🌝
اول که به شما ربطی نداره بعدش هم... خطاب به مهراب گفتم + من که از گوشی چیزی سر در نمیارم چرا برام گوشی خریدی؟ ابرویی بالا انداخت - توقع داشتی برات عروسک بخرم؟ سرم و به نشونه مثبت تکون دادم به جلو خم شد - آخه کوچولو تو خودت عروسکی دیگه چه نیازی به عروسک داری ؟ چند تا حس یه جا بهم غلبه کرد و مونده بودم کدوم و عمل کنم دستی پشت سرم کشیدم و نفسم و حبس کردم میلاد از رفتارم خنده اش گرفت روی صندلی نشست و گفت - مهراب بچه رو اذیت نکن در عوض بشین بهش راهکارای گوشی رو یاد بده بعد حرفش دستی به صورتش کشید و با شیطنت گفت - یه حالی میده به این و اون زنگ بزنی اذیتشون کنی...اکانت فیک بزنی مزاحم بشی! که نگم برات . پشیمون شدم از حرفام سریع روی صندلی نشستم و با شوق گفتم + واقعا میشه این و اون و سرکار گذاشت - آره دختر خاله خودم یادت میدم... دختر و خاله و کوفت من یه غلطی کردم... درست نیست تو انقدر به روم بیاری همه اینا رو با خودم گفتم و در جواب میلاد فقط لبخند زدم آخخخخ که حرصم میگرفت ♡- - - - - - -‹🌾🌝
نمیشد یکی زد تو دهنش... البته من که قبلا یدونه تو دهن مهراب زده بودم میلادم کاری نداشت منتظر فرصت بودم از فکرای شومم لبخندی روی لبم اومد مهراب تک سرفه ای کرد - کافیه دیگه این حرفا چیه میزنی به بچه ؟ سوگند باید یاد بگیره مثل آدم رفتار کنه نه کره خر...بعدشم سوگند خانم یبار با سرکار گذاشتن زندگیشو به فنا داده درس عبرت نگرفته یعنی؟ نگاهی بهم انداخت - عبرت نگرفتی؟ ببین چه پرو آبروت که تو فامیل بردم نشونت میدم عبرت گرفتم یا نه! + چرا عبرت گرفتم - آفرین... حالا باید برای آخر هفته نقشه بکشیم گند نزنی به میلادم اشاره کردم و آروم گفتم + اینم میدونه میلاد : آره دختر خاله من میدونم! + خب پس دیگه حرفی باقی نمیمونه مهراب آرنجش و روی میز گذاشت و گفت - چرا میمونه الان کل فامیل خیال میکنن شما زن منی...بایدم نقش زن بودنت و خوب بازی کنی پوزخندی محو روی لبم اومد + من بلدم کارمو شما تمرین کنید میلاد : میدونیم بلدی ولی باید با مهراب هماهنگ باشی ♡- - - - - - -‹🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 نفس کلافه ای کشیدم و دستم و زیر چونه ام گذاشتم + خب خیال کنید ازمون شناسنامه بخوان اون و موقع میخواین چیکار کنین؟ میلاد - همه کارا رو بسپارید به من فقط شما خودتون و هماهنگ کنید نفسم و بیرون دادم و گفتم + این انقدر بلدم بلدم راه انداخته گند نزنه بلند شد - نه نگران نباش میلاد کار شو بلده کمی مکث کرد و ادامه داد - من کار دارم میرم اتاقم... حرفش و زد و رفت میلاد فقط نگاهم میکرد + چیه نگاه داره ؟ - قورباغه چند تا پا داره؟ + یدونه اونم تویی خندید و گفت - خیلی زبونت درازه + البته جلوی شما پا پس میندازه - چی؟؟؟ + آرپیچی دستاش و به حالت تسلیم بالا اورد - شما خوبی من سکوت میکنم + آفرین چند دقیقه واقعا سکوت کرد ولی بازم حرف زد - میگم پایه هستی بازی کنیم؟ 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝