#سوگند
#پارت_۲۱۱
اول که به شما ربطی نداره بعدش هم...
خطاب به مهراب گفتم
+ من که از گوشی چیزی سر در نمیارم چرا برام گوشی خریدی؟
ابرویی بالا انداخت
- توقع داشتی برات عروسک بخرم؟
سرم و به نشونه مثبت تکون دادم
به جلو خم شد
- آخه کوچولو تو خودت عروسکی دیگه چه نیازی به عروسک داری ؟
چند تا حس یه جا بهم غلبه کرد و مونده بودم کدوم و عمل کنم
دستی پشت سرم کشیدم و نفسم و حبس کردم
میلاد از رفتارم خنده اش گرفت
روی صندلی نشست و گفت
- مهراب بچه رو اذیت نکن در عوض بشین بهش راهکارای گوشی رو یاد بده
بعد حرفش دستی به صورتش کشید و با شیطنت گفت
- یه حالی میده به این و اون زنگ بزنی اذیتشون کنی...اکانت فیک بزنی مزاحم بشی!
که نگم برات .
پشیمون شدم از حرفام
سریع روی صندلی نشستم و با شوق گفتم
+ واقعا میشه این و اون و سرکار گذاشت
- آره دختر خاله خودم یادت میدم...
دختر و خاله و کوفت
من یه غلطی کردم...
درست نیست تو انقدر به روم بیاری
همه اینا رو با خودم گفتم و در جواب میلاد فقط لبخند زدم
آخخخخ که حرصم میگرفت
♡- - - - - - -‹🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۱۲
نمیشد یکی زد تو دهنش...
البته من که قبلا یدونه تو دهن مهراب زده بودم
میلادم کاری نداشت
منتظر فرصت بودم
از فکرای شومم لبخندی روی لبم اومد
مهراب تک سرفه ای کرد
- کافیه دیگه این حرفا چیه میزنی به بچه ؟ سوگند باید یاد بگیره مثل آدم رفتار کنه نه
کره خر...بعدشم سوگند خانم یبار با سرکار گذاشتن زندگیشو به فنا داده درس عبرت
نگرفته یعنی؟
نگاهی بهم انداخت
- عبرت نگرفتی؟
ببین چه پرو
آبروت که تو فامیل بردم
نشونت میدم عبرت گرفتم یا نه!
+ چرا عبرت گرفتم
- آفرین... حالا باید برای آخر هفته نقشه بکشیم گند نزنی
به میلادم اشاره کردم و آروم گفتم
+ اینم میدونه
میلاد : آره دختر خاله من میدونم!
+ خب پس دیگه حرفی باقی نمیمونه
مهراب آرنجش و روی میز گذاشت و گفت
- چرا میمونه الان کل فامیل خیال میکنن شما زن منی...بایدم نقش زن بودنت و خوب
بازی کنی
پوزخندی محو روی لبم اومد
+ من بلدم کارمو شما تمرین کنید
میلاد : میدونیم بلدی ولی باید با مهراب هماهنگ باشی
♡- - - - - - -‹🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۱۳
نفس کلافه ای کشیدم و دستم و زیر چونه ام گذاشتم
+ خب خیال کنید ازمون شناسنامه بخوان اون و موقع میخواین چیکار کنین؟
میلاد
- همه کارا رو بسپارید به من فقط شما خودتون و هماهنگ کنید
نفسم و بیرون دادم و گفتم
+ این انقدر بلدم بلدم راه انداخته گند نزنه
بلند شد
- نه نگران نباش میلاد کار شو بلده
کمی مکث کرد و ادامه داد
- من کار دارم میرم اتاقم...
حرفش و زد و رفت
میلاد فقط نگاهم میکرد
+ چیه نگاه داره ؟
- قورباغه چند تا پا داره؟
+ یدونه اونم تویی
خندید و گفت
- خیلی زبونت درازه
+ البته جلوی شما پا پس میندازه
- چی؟؟؟
+ آرپیچی
دستاش و به حالت تسلیم بالا اورد
- شما خوبی من سکوت میکنم
+ آفرین
چند دقیقه واقعا سکوت کرد ولی بازم حرف زد
- میگم پایه هستی بازی کنیم؟
#کپیحراماست
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۱۴
با تعجب گفتم
+ چه بازی؟
- مهراب که سرش شلوغه کاری نداره به ما هر بازی تو بگی...
یکم فکر کردم
چه بازی کنیم کیف بده؟
+ نمیدونم یادم نمیاد
بلند شد
- بلند شو بریم من میگم
بلند شدم و باهاش رفتم داخل پذیرایی روی مبل نشستم ولی میلاد رفت بیرون و زود
برگشت
فقط این دفعه با یه کیف
کیف و روی میز گذاشت و از داخلش لب تاب و بیرون اورد
- داخل این بازی میکنیم
+ من بلد نیستم
- خودم یادت میدم دختر خاله
یعنیی الانم وقتش نبود یکی بخوابونم تو گوشش
خودم و آروم کردم تا مانع کارم بشم
کنارش با فاصله نشستم
لب تاب و روشن کرد و به سمت من چرخوند و شروع کرد به توضیح دادن
منم حرف گوش کن زود یاد گرفتم و دوتایی با هم شروع کردیم به بازی
حالا جیغ و دادهای الکیمون به کنار سر بازی و اذیت کردنامون...
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۱۵
نزدیکای ظهر بود
میلاد کلی خوراکی سفارش داده بود و با بغل پر اومد روی مبل نشست و خوراکی ها
روی میز ول کرد
شبکه تلویزیون و عوض کرد و یه فیلم اکشن گذاشت
+ خسته شدم بابا همش خوراکی و تلویزیون
- منم
دستم و زیر چونه ام گذاشتم
+ یه چیز باحال پیشنهاد بده کیف کنیم نه این سوسول بازیا
- حق میدم خودمم خسته شدم
با دست به میز اشاره کردم
+ این همه خوراکی هم خریدی خیر سرت چجوری میخوای بخوری؟
شونه ای بالا انداخت
- نمیدونم
مهراب از طبقه بالا پایین اومد و خیلی ریلکس اومد و بالای سر میلاد ایستاد
- خسته نباشی چیکار کردی؟
میلاد لبخندی پهن زد
- فقط بازی...
مهراب یکی محکم زد تو کلش
- من و باش میگم تو به کارت اهمیت میدی خاک تو سرت وقتی این همه کار داری
بازی میکنی
لب تاب و وسایلش رو جمع کرد و داخل کیفش گذاشت
- گمشو برو خونت کارا رو بکن بچه
میلاد ناراحت بلند شد
- اوکی من میرم خداحافظ
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۱۶
اخمامو تو هم کشیدم
+ مهراب زشتهه مثلا رفیقته ، مهمونته این رسم مهمون داری نیستا
بزار بره کار داره
+ نخیر نمیره
خطاب به میلاد گفتم
+ اصلافکر کن خونه رفیقت نیستی خونه دختر خاله اتی بیا بریم ناهار بخوریم
لبخندی رو لبش اومد
- نه میرم خونه خودم مهراب راست میگه کار زیاد دارم
اخم کردم
+ اصلا نمون من و باش خواستم براتون ناهار درست کنم
میلاد : ناهار خونگی دیگه؟
+ نه پس بیرونی
- من میمونم بعد ناهار میرم
حرفش و زد و تند رفت داخل آشپزخونه
مهراب با اخم گفت
- چرا نذاشتی بره
+ مهراب رفیقته ، ببین هر چی میگی اطاعت میکنه یکم فکر کن هر کسی اینکارارو
نمیکنه برات از من نصیحت بهت قدرشو بدون!
مثل پروفسورا حرفم و زدم و وارد آشپزخونه شدم
میلاد تو فکر رفته بود
آخه چرا انقدر یه نفر میتونه خوب باشه؟!
هم مهربون هم خنگ هم باهوش هم خوشگل هم خوشتیپ
اصلا همچی تموم...!
خوشبحال زنش ؛
+ چی میخوری بپزم؟
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۱۷
از فکر بیرون اومد
- نمیدونم...ماکارانی خوبه
خب خوشبختانه ضایع نمیشدم
ماکارانی رو شاید یادم اومد که
زیاد کاری ام نداشت
آستینام بالادادم و مشغول شدم
میلادم بلند شد و کم کم کمکم میکرد
بیشتر از آشپزی بازی میکردیم
هی من اذیت میکردم هی اون
مهرابم خبری ازش نبود...!
**
+ میلادبیا دیگه ماکارانی آماده شد!
- اومدم داد نزن
وارد آشپزخونه شد که خنده ام گرفت
- نخندا تقصیر تو بود اینطوری شدم
ظرف سس و کامل روی لباسش ریخته بودم و لباس سفیدش خیلی بد شده بود
- بخندی میزنمت باور کن
+ جرعت نداری
- دارم تو ندیدی
اداش و در اوردم و نشستم
+ بیا ببین چقدر خوشمزه شده
نشست و با چنگال ماکارانی رو بلند کرد
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۱۸
- اینا چرا انقدر چسبیده ان؟
+ ظاهر مهم نیست مزه اش مهمه بخور ببین
- اوکی
یکم ماکارانی داخل دهنش گذاشت
به قیافه اش نگاه میکردم که هی رنگ عوض میکرد
واتت
حتما شور شده...
طاقت میلاد تموم شد و بلند شد و هر چی خورده و بود و تو سینک بالا اورد
- این چه کوفتیه؟
خندیدم
+ آشپز که دو تا شد آش یا شور میشه یا بی نمک اینم حکایت ماست
- مسخره
+ اسم بابات اصغره
صورتش و شست و اومد بشقاب ماکارانی رو هم تو سینک خالی کرد
- واقعا که حالا ظهر باید گشنه بمونی
+ به نظر من که خوشمزه است
چنگال و برداشتم و کمی ماکارونی داخل دهنم گذاشتم
نه دروغ گفتم
بسیار بدمزه است...
ولی ضایع بود نشونش بدم
با لبخن د مصنوعی یکم دیگه هم خوردم...
دیگه طاقتم رو به تموم بود که میلاد چنگال و از دستم گرفت
- کافیه نمیخواد خودتی و بکشی
لبخند شیطونی زد
- بیا بریم بدیم به مهراب بخوره حال اونم بدمیشه
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۱۹
+ با اینکه بد مزه نیست ولی موافقم
با مسخرگی گفت
- آره خیلی خوشمزست
هر دو خندیدیم و یه بشقاب خیلی قشنگ درست کردیم
همراه یه لیوان آب روی سینی گذاشتمشون
میلاد سینی رو برداشت
- بریم برای اجرای عملیات
+ بریم...!
هر دو با هم از آشپزخونه بیرون اومدیم و به طبقه بالا رفتیم
در اتاقش و زدم
+ مهراب میتونیم بیایم داخل
- آره
در و باز کردم و با لبخند گفتم
+ سلام آقای دکتر
میلادم پشتم وارد شد
- سلام رفیق گلم برات ناهار اوردیم
با تعجب به من نگاه کرد
- سوگند تو غذات چیزی زدی این اینطوری شده؟
با خنده گفتم
+ نه به جون دیوار! گفتیم گشنه ای برات غذا بیاریم
با تردید گفت
- امیدوارم کلکی تو کارتون نباشه وگرنه کلتون و میکنما
+ مطمئن باش نیست یعنی خوبی به ما نیومده؟
شونه ای بلاانداخت
- نمیدونم والا...حالا بیار غذا رو ضعف کردم
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۲۰
میلاد سینی روی تختش گذاشت و تند گفت
- ما دیگه مزاحم نمیشیم غذات و راحت بخور
حرفش که کامل شد هر دو با هم بیرون اومدیم و در و بستیم
میلاد : حالاکجا بریم زنده بمونیم ؟
با خنده به اتاقم اشاره کردم
+ اتاق من!
سری تکون داد و هر دو با هم این دفعه داخل اتاق من شدیم
میلاددر و قفل کرد
5 دقیقه گذشت ولی صدایی نیومد
با شک گفتم
+ نکنه خفه شد مرده
میلادنگاهی بهم انداخت
خدا نکنه زبونتو و گاز بگیر
به اینور و اونور نگاه کردم
+ این زیادی سکوت کرده یه چیزیش شده
- فکر کنم درست میگی...
در و آروم باز کردیم و بیرون رفتیم
مهراب به در اتاقش تکیه داد بود و با تمسخر بهمون نگاه میکرد...
- من باید خر باشم که یهویی مهربون شدنای شما رو باور کنم!
+ خر که هستی ولی این دفعه خریت نکردی
متاسفانه عملیات با موفقیت مواجه نشد!
میلادکمی سرش و خاروند
- هی اینم از امروز ما...خب منم دیگه میرم به سمت خونم ، شما دو نفرم میتونید بازم
تنها بشید و...
شیطون به مهراب نگاه کرد
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۲۱
استغفرالله!
اینا چقدر ذهنشون خرابه.
امیدوارم من در کنارشون حیف نشم!
مهراب با چشماش برای میلاد خط و نشون کشید اونم با خنده به طبقه پایین رفت.
تا دم در خونه بدرقه اش کردیم...چون هوا سرد بود دیگه بیخیال بدرقه تا حیاط شدیم
میلاد و مهراب مشغول حرف زدن بودند که صدای زنگ آیفون اومد
+ منتظر کسی بودید؟
مهراب : نه!
به سمت آیفون رفتم و چهره کسی که زنگ زده بود رو دیدم!
آشنا بود برام! ولی یادم نمیومد کیه
صدای مهراب اومد
- کیه سوگند؟
+ قیافه اش آشناست اسمش و یادم نمیاد
کنارم وایستد
- یعنی چی؟
شونه ای بالا انداختم
+ من چه بدونم؟
به تصویر داخل آیفون نگاه کرد و بازم اخماش تو هم کشید!
این فکر میکنه با اخم جذاب میشه؟
اگر همچین فکری میکنه باید از گمراهی بیرونش بیارم ، ثواب میشه برام
- سوگند برو داخل اتاقت تا نگفتم هم نیا پایین!
+ وا...چرا؟
- برو گفتم
+ خب بگو چرا ؟ به خاطر این مرده است؟
- دختر خوب...برو داخل اتاقت! اینقدرم سوال نپرس
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۲۲
اول سکوت کردم ولی بعد اینکه دوباره تاکید کرد برم اتاق اعتراض کردم
+ نمیخوام برم!
- یعنی چی نمیخوام؟ برو داخل اتاقت.
میلاد که تا الان با سکوت فقط ما رو دید میزد جلو اومد
- مهراب کیه پشت در؟ خودشو کشت پشت در انقدر که زنگ زد! بعد شما دارید دعوا
میکنید؟
کلافه جواب داد
- ایلیاست!
ایلیااا
ایلیا کدوم خریه من یادم نمیادش؟
مغزم تازه شروع به فعالیت کرد
کم کم خاطره اونشب که آقا مهراب هوس قمار زدن کرده بود تو ذهنم مرور شد
واو ، ایلیا.
همونی که به قول مهراب اسمش به دهنم نشسته بود!
بازم کرم درون بلند شد
به دیوار تکیه دادم و با لحن حرص دراری گفتم
+ پس ایلیا جونههه!
مهراب با مسخرگی گفت
- آره ایلیا جونهه
دکمه آیفون و زدم تا در باز بشه
+ زشته مهمون پشت در باشه مخصوصا الان که مهمون ایلیا جونههه
میلاد از کارام خنده اش گرفته بود ولی خودشو نگه داشت!
مهراب و از سر راهم کنار زدم
+ میخوام برم به استقبال ایلیا جونننن!!
میلاداز خنده پوکید بیچاره ولی با پس گردنی که خورد خفه شد
🌾
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝