eitaa logo
The Enduring Word
399 دنبال‌کننده
440 عکس
1.2هزار ویدیو
195 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی نه راضی نیستم ... فور قشنگ تره)):
مشاهده در ایتا
دانلود
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 - اینا چرا انقدر چسبیده ان؟ + ظاهر مهم نیست مزه اش مهمه بخور ببین - اوکی یکم ماکارانی داخل دهنش گذاشت به قیافه اش نگاه میکردم که هی رنگ عوض میکرد واتت حتما شور شده... طاقت میلاد تموم شد و بلند شد و هر چی خورده و بود و تو سینک بالا اورد - این چه کوفتیه؟ خندیدم + آشپز که دو تا شد آش یا شور میشه یا بی نمک اینم حکایت ماست - مسخره + اسم بابات اصغره صورتش و شست و اومد بشقاب ماکارانی رو هم تو سینک خالی کرد - واقعا که حالا ظهر باید گشنه بمونی + به نظر من که خوشمزه است چنگال و برداشتم و کمی ماکارونی داخل دهنم گذاشتم نه دروغ گفتم بسیار بدمزه است... ولی ضایع بود نشونش بدم با لبخن د مصنوعی یکم دیگه هم خوردم... دیگه طاقتم رو به تموم بود که میلاد چنگال و از دستم گرفت - کافیه نمیخواد خودتی و بکشی لبخند شیطونی زد - بیا بریم بدیم به مهراب بخوره حال اونم بدمیشه 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 + با اینکه بد مزه نیست ولی موافقم با مسخرگی گفت - آره خیلی خوشمزست هر دو خندیدیم و یه بشقاب خیلی قشنگ درست کردیم همراه یه لیوان آب روی سینی گذاشتمشون میلاد سینی رو برداشت - بریم برای اجرای عملیات + بریم...! هر دو با هم از آشپزخونه بیرون اومدیم و به طبقه بالا رفتیم در اتاقش و زدم + مهراب میتونیم بیایم داخل - آره در و باز کردم و با لبخند گفتم + سلام آقای دکتر میلادم پشتم وارد شد - سلام رفیق گلم برات ناهار اوردیم با تعجب به من نگاه کرد - سوگند تو غذات چیزی زدی این اینطوری شده؟ با خنده گفتم + نه به جون دیوار! گفتیم گشنه ای برات غذا بیاریم با تردید گفت - امیدوارم کلکی تو کارتون نباشه وگرنه کلتون و میکنما + مطمئن باش نیست یعنی خوبی به ما نیومده؟ شونه ای بلاانداخت - نمیدونم والا...حالا بیار غذا رو ضعف کردم 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 میلاد سینی روی تختش گذاشت و تند گفت - ما دیگه مزاحم نمیشیم غذات و راحت بخور حرفش که کامل شد هر دو با هم بیرون اومدیم و در و بستیم میلاد : حالاکجا بریم زنده بمونیم ؟ با خنده به اتاقم اشاره کردم + اتاق من! سری تکون داد و هر دو با هم این دفعه داخل اتاق من شدیم میلاددر و قفل کرد 5 دقیقه گذشت ولی صدایی نیومد با شک گفتم + نکنه خفه شد مرده میلادنگاهی بهم انداخت خدا نکنه زبونتو و گاز بگیر به اینور و اونور نگاه کردم + این زیادی سکوت کرده یه چیزیش شده - فکر کنم درست میگی... در و آروم باز کردیم و بیرون رفتیم مهراب به در اتاقش تکیه داد بود و با تمسخر بهمون نگاه میکرد... - من باید خر باشم که یهویی مهربون شدنای شما رو باور کنم! + خر که هستی ولی این دفعه خریت نکردی متاسفانه عملیات با موفقیت مواجه نشد! میلادکمی سرش و خاروند - هی اینم از امروز ما...خب منم دیگه میرم به سمت خونم ، شما دو نفرم میتونید بازم تنها بشید و... شیطون به مهراب نگاه کرد 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 استغفرالله! اینا چقدر ذهنشون خرابه. امیدوارم من در کنارشون حیف نشم! مهراب با چشماش برای میلاد خط و نشون کشید اونم با خنده به طبقه پایین رفت. تا دم در خونه بدرقه اش کردیم...چون هوا سرد بود دیگه بیخیال بدرقه تا حیاط شدیم میلاد و مهراب مشغول حرف زدن بودند که صدای زنگ آیفون اومد + منتظر کسی بودید؟ مهراب : نه! به سمت آیفون رفتم و چهره کسی که زنگ زده بود رو دیدم! آشنا بود برام! ولی یادم نمیومد کیه صدای مهراب اومد - کیه سوگند؟ + قیافه اش آشناست اسمش و یادم نمیاد کنارم وایستد - یعنی چی؟ شونه ای بالا انداختم + من چه بدونم؟ به تصویر داخل آیفون نگاه کرد و بازم اخماش تو هم کشید! این فکر میکنه با اخم جذاب میشه؟ اگر همچین فکری میکنه باید از گمراهی بیرونش بیارم ، ثواب میشه برام - سوگند برو داخل اتاقت تا نگفتم هم نیا پایین! + وا...چرا؟ - برو گفتم + خب بگو چرا ؟ به خاطر این مرده است؟ - دختر خوب...برو داخل اتاقت! اینقدرم سوال نپرس 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 اول سکوت کردم ولی بعد اینکه دوباره تاکید کرد برم اتاق اعتراض کردم + نمیخوام برم! - یعنی چی نمیخوام؟ برو داخل اتاقت. میلاد که تا الان با سکوت فقط ما رو دید میزد جلو اومد - مهراب کیه پشت در؟ خودشو کشت پشت در انقدر که زنگ زد! بعد شما دارید دعوا میکنید؟ کلافه جواب داد - ایلیاست! ایلیااا ایلیا کدوم خریه من یادم نمیادش؟ مغزم تازه شروع به فعالیت کرد کم کم خاطره اونشب که آقا مهراب هوس قمار زدن کرده بود تو ذهنم مرور شد واو ، ایلیا. همونی که به قول مهراب اسمش به دهنم نشسته بود! بازم کرم درون بلند شد به دیوار تکیه دادم و با لحن حرص دراری گفتم + پس ایلیا جونههه! مهراب با مسخرگی گفت - آره ایلیا جونهه دکمه آیفون و زدم تا در باز بشه + زشته مهمون پشت در باشه مخصوصا الان که مهمون ایلیا جونههه میلاد از کارام خنده اش گرفته بود ولی خودشو نگه داشت! مهراب و از سر راهم کنار زدم + میخوام برم به استقبال ایلیا جونننن!! میلاداز خنده پوکید بیچاره ولی با پس گردنی که خورد خفه شد 🌾 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 در و باز کردم و بیخیال سردی هوا شدم برای حرص دادن مهراب حاضر بودم از روی تیغم رد بشم ولی این حرص بخوره پیشونی اش چروک بیفته ایلیا خیلی شیک وارد شد خب تیپش که ماشاالله هیچی کم نداره قیافه اشم همینطور کت و شلوار رسمی پوشیده بود و من و بدجور سمی کرده بود... با دیدنم لبخندی روی لبش اومد فکر کنم کلا پسرای دور و بر من فقط بلدن لبخند بزنن و همشونم با لبخند زدن گند میزدن به صورتشون و هیکلشون... لبخندشون اصلا بهشون نمیومد. از پله ها بالا اومد و رو به رو ام وایستاد دستش و دراز کرد - سلام سوگند خانم گل! چه اسممو و خوبم یادش مونده مثل این آدمای باکلاس دست به سینه شدم و بهش دست ندادم ، اونم ضایع دستش و عقب کشید + سلام آقای...؟ - ایلیا صدام کن راحترم! بچه پرو!! میخوای من با صدای نازم اسمتو صدا بزنم خر کیف بشی بری هوا؟ اجازه میدم خر کیف بشی! سری تکون دادم + بفرمایید داخل آقا ایلیا سری تکون داد و وارد خونه شد ، همون اولم با مهراب چشم تو چشم شد! در و بستم و برای کرم ریزی گفتم 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 + اصالاقدم گذاشتید روی چشمای مهراب...اصلالهش کردید با زمین آسفالت شده...خونه برق میزنه با نور منور شما بفرمایید روی مبل بشینید گویا لذت برد که مهراب و اینجوری قربونش کردم مهرابم حرفی نزد ایشاالله میلاد براش بمیره! به خاطر من سکوت کرد... اوففف! پشیمون شدم از حرفم ایشالله یادم بود از دلش در میارم ایلیا با راهنمایی میلاد به سمت پذیرایی رفتن ، من و مهرابم پشتش میخواستیم راه بیوفتیم که مهراب جلوم و گرفت - سوگند ببین جلوی این پسره انقدر وراجی نکن بعدشم از من مایه نزار برای مهمونت ورپریده لبخند دندون نمایی زدم + چشم جنتلمن!! عصبی مچ دستم و گرفت و به سمت خودش کشید منم مثل برگ کاه به سمتش رفتم دستش و دور کمرم حلقه کرد - سوگند باور کن دور و بر این پسره هی پر پر بزنی و عشوه خرکی بیای اون روی من بالا میاد + آقا مهراب شما چی کاره منی امر و نهی میکنی؟ - من همه کارتم خانم کوچولو بهتر باهام در نیوفتی که بد میبنی!! خودم و از حصار دستش آزاد کردم با خبیثی گفتم + هنوز من و نشناختی آقای دکتر... دستم و تو دستش فشرد - من تو رو بهتر از خودت میشناسم دستم و محکمتر فشرد و دنبال خودش به سمت پذیرایی برد 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 دستم و به زور آزاد کردم و با فاصله کنار میلاد نشستم تنها کسی که فعلاحس میکردم اندکی مغز داخل سرشه میلاد بود مهرابم رو به روی ایلیا نشست و با طعنه گفت مهراب : کارتو و بگو ایلیا : اصلا با شما کاری ندارم فقط با سوگند! مهراب : سوگند خانم... اووو ، جنتلمن غیرتی میشه برای من تو این موقعیتم من و میلاد در حال پاشیدن از خنده بودیم اونم بی دلیل ولی جلوی خودمون گرفته بودیم ضایع بود بزنیم زیر خنده ایلیا : میخوام با سوگند گلم حرف بزنم مهراب : سوگند گلت ، عشقه منه!! اوه شت! الانه که دعوا راه بیوفته سر من! بالاخره خوشگلیه دیگه دردسر داره تا خواستم بحث و قطع کنم ایلیا بلند خندید که بنده تا مرض سکته رو رفتم! - دیر جنبیدی قبلا مخش و زدم مهراب نگاه بدی بهم انداخت! ایلیا کی با من تنها بوده که مخم و زده باشه؟ مهراب دستاش و تو هم گره کرد + متاسفانه باید بگم شما خیلی خیلی دیر جنبیدی سوگند زن منه. با تعجب به مهراب خیره شدم ، سر لجبازی هم بود... خیلی مسئله چرتی بود! چرا هر چی میشد میپرید میگفت زنمه!! توقع داشتم ایلیا شوکه بشه ولی پوزخند زد 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 - خرم حرفتو و باور نمیکنه!من که آدمم مهراب : شک دارم...! ایلیا کیفش و باز کرد و کلی برگه رو جلوی مهراب روی میز ریخت - با اجازه کی سوگند خانم زنت شده؟ مهراب : خودش ایلیا بلند خندید - تا داداشش زندست که نمیتونه ازدواج کنه آقای باهوش با تعجب به ایلیا نگاه کردم!! سریع گفتم + تو داداش من و از کجا میشناسی؟ نگاهی بهم انداخت - برات مهمه بدونی؟ بازم اشک جلوی چشمام و گرفت یاد سهیل که میوفتادم دلم براش خیلی تنگ میشد! دله دیگه هر چی سهیل بد کرد...من وابسته تر شدم سرمو و به نشونه مثبت تکون دادم بلند شد - تنها باهم حرف بزنیم؟همچی رو میگم! تا خواستم جواب بدم مهراب و میلاد هماهنگ جواب دادن - نه ایلیا دستش و داخل جیبش گذاشت - پس حرفی باقی نمیمونه! بلند شدم و محکم گفتم 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 اینا هیچکاره ی منن... مهراب بلند شد و با ایلیا دست به یقه شد - گمشو از خونه من بیرون!! خدااا ، اینم هر چی میشه دعوا راه میندازه! وقت تشویق نبود...حرف از داداشم سهیل بود که ازش هیچ خبری نداشتم حرف از تنها عضو خانواده ام که وجود داشت بود! خواستم مانع دعوا مهراب بشم و با ایلیا خلوت کنم که دست میلاد دور بازوم حلقه شد - سوگند باور کن پسره داره دروغ میبافه هیچی نمیدونه پوزخند زدم + اگر نمیدونست داداشمو و چطور میشناخت؟ ایلیا خودش جواب داد - داداشت شوهر خواهرمه...میدونی چقدر در به در دنبالته؟ مهراب زندانیت کرده نمیخواد داداشت پیدات کنه...چند بار اومد پیش مهراب ولی مهراب ردش کرد و گفت خبری ازت نداره ولی... - چرت نباف حروم خور آشغال با سیلی که تو صورتش از طرف مهراب فرود اومد صداش قطع شد... همون یه سیلی کافی بود تا معلوم بشه کی راست میگه سرم از این حجم فشار درد اومده بود یعنی مهراب انقدر نامرد بود؟ ایلیا خواست ادامه حرفش و بگه که سیلی دوم و خورد ولی بازم هیچی نگفت... مهراب میخواست سیلی سوم و بزنه که طاقتم تموم شد و داد زدم + سیلی سوم و بزنی محکمترش و میخوریی... دستاش شل شدو یقه ایلیا رو ول کرد با لرزش صدا گفت...! - سوگند تو که حرفاش و باور نمیکنی؟ نمیدونستم کدوم راسته.. 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 داشتم آتیش میگرفتم...حسم نسبت به مهراب جز تنفر چیزی نبود... میلاد بازوم و ول کرد! تنها جایی که ب فعلا دوست داشتم باشم تو یه جای خلوت بود. بدون نگاه کردن به کسی خودم و به طبقه بالا رسوندم و داخل اتاق شدم ، در و بستم پشت در روی زمین نشستم دستام و روی چشمام گذاشتم...! نمیدونم چرا...ولی نمیخواستم مهراب تو ذهنم یه نامرد پست باشه. ولی هر چی فکر میکردم حرفای ایلیا تو ذهنم بیشتر جا باز میکرد و مهراب و دور میکرد. دستام و روی گوشم گذاشتم تا صدای دعواهاشون نیاد بغضم داشت خفه ام میکرد... با صدای آرومی زدم زیر گریه...بازم با خودم تکرار کردم + جنتلمن نمیخوام فکر کنم نامردی... چند تقه به در خورد - سوگند خانم... ههههه! سوگند خانم... بلند شدم و کنار پنجره تو تاریکی اتاق وایستادم... چقدر زود شب شد... خونه هم بی سر و صدا...کیف میداد یه آدم خسته راحت بخوابه - سوگند خوابیدی؟ صداش رو مخ بود...رو مخ تر شد برام کاش ایلیا اصلا نمیومد...کاشکی حالا که اومده بود منم میبرد پیش داداشم. 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 کاشکی سهیل زودتر بیاد دنبالم... ایلیا گفت شوهر خواهرش، لبخندی روی لبم اومد . داداشم تشکیل خانواده داده بود...کاش منم ببره پیش خودش. در اتاق محکم باز شد. از فکرم بیرون اومدم و با ترس به سمت در برگشتم - نمیشنوی صدامو؟ چند تا حس و یه جا تو صدام مخلوط کردم و فقط یه کلمه گفتم + نه - چرا حرفش و باور میکنی با کدوم مدرک ؟ اصلا شاید سهیل مرده باشه دندونام و روی هم فشردم و با عصبانیت گفتم + حرف دهنت و بفهم خدا نکنهه! - اگر یکی بگه مهراب مرده هم اینو میگی؟ سوالش بی ربط بود ولی من جوابشو میدونستم + نه چون از خدامه بمیری! لبخند زد و سرش و پایین انداخت - باور کن من اونقدرام آدم بدی نیستما...چرا میخوای بمیرم. پورخندی روی لبم نشست + نامردی...! منم از آدمای نامرد بدم میاد. - داداشت چی اون نامرد نیس؟ اشکم و پا ک کردم ، جوابی نمیتونستم بدم، سهیل نامردی رو در حقم تموم کرده بود بازم مهراب بود که نجاتم داد...حتی برای یه هفته از اون سرمای بیرون...از دست اون دو تا مرتیکه نفهم...حقش نبود اینطوری جوابش و بدم - چرا سکوت کردی ؟ جواب سوالم و بده با بغض گفتم + میشه اذیتم نکنی؟ روی تخت دراز کشیدم و پتو رو تا آخر روی سرم کشیدم. 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝