🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۲۹
کاشکی سهیل زودتر بیاد دنبالم...
ایلیا گفت شوهر خواهرش، لبخندی روی لبم اومد .
داداشم تشکیل خانواده داده بود...کاش منم ببره پیش خودش.
در اتاق محکم باز شد. از فکرم بیرون اومدم و با ترس به سمت در برگشتم
- نمیشنوی صدامو؟
چند تا حس و یه جا تو صدام مخلوط کردم و فقط یه کلمه گفتم
+ نه
- چرا حرفش و باور میکنی با کدوم مدرک ؟ اصلا شاید سهیل مرده باشه
دندونام و روی هم فشردم و با عصبانیت گفتم
+ حرف دهنت و بفهم خدا نکنهه!
- اگر یکی بگه مهراب مرده هم اینو میگی؟
سوالش بی ربط بود ولی من جوابشو میدونستم
+ نه چون از خدامه بمیری!
لبخند زد و سرش و پایین انداخت
- باور کن من اونقدرام آدم بدی نیستما...چرا میخوای بمیرم.
پورخندی روی لبم نشست
+ نامردی...! منم از آدمای نامرد بدم میاد.
- داداشت چی اون نامرد نیس؟
اشکم و پا ک کردم ، جوابی نمیتونستم بدم، سهیل نامردی رو در حقم تموم کرده بود
بازم مهراب بود که نجاتم داد...حتی برای یه هفته از اون سرمای بیرون...از دست اون
دو تا مرتیکه نفهم...حقش نبود اینطوری جوابش و بدم
- چرا سکوت کردی ؟ جواب سوالم و بده
با بغض گفتم
+ میشه اذیتم نکنی؟
روی تخت دراز کشیدم و پتو رو تا آخر روی سرم کشیدم.
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۳۰
صدای بسته شدن در اومد
پشیمون بودم از حرفام...نامرد الان من بودم یا مهراب؟
من بودم یا مهراب؟
من بودم یا مهراب؟
ذهنم درگیر شده بود بدجور...دوست داشتم سر به تن هیچکی نباشه. فقط و فقط من باشم
و انقدر جیغ بزنم تا خالی بشم
امکان سر بریدن نبود ولی جیغ کشیدن چرا...
بلند شدم و تا خواستم جیغ بکشم با دیدن مهراب بالای سرم خفه شدم
+ مگه نرفته بودی؟
- نه
+ صدای در اومد
نگاهی به در انداخت
- فقط بستمش...
اخم کردم
+ خوب نیست تو اتاق یه دختر تنها باشی آقای دکتر گمشو بیرون
کنارم روی تخت نشست
چه پرو بود این بشر ، انگار نه انگار من ازش ناراحتم.
- مهراب برو بیرون!
تو یه حرکت روی تخت دراز کشید که با جیغ بلند شدم
+ میگم برو بیرون میخوابی روی تختم؟
- اینجا خونه خودمه دوست دارم تو این اتاق خونم بخوابم حرفیه؟
+ خیلی پرویی
یکم جمع کرد خودشو و به کنارش اشاره کرد
+ تو هم کوچیکی، میتونی کنارم جا بشی
لب پایینم و گاز گرفتم و حرصی گفتم
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
رمان: (مدرسه ترسناک)
پارت11
همین که سرش رو بالا آورد دیدیدم کلوریا هست.
خیلی عجیب بود برامون روژا پرسید:تو اینجا چیکار میکنی؟؟کلوریا گفت:اون روز که برنامه چیدین ساعت ۳ برین منم گفت بزار منم باهاشون برم به هرحال اونا بهترین دوستام بودن برا همین بود که اومدم،خب حالا بیاین بریم پیداشون کنیم.
ما تقریبا یک ساعت اونا بودیم هیچی نبود هیچی.
مانی گفت:اینجوری که نمیشه.باید یه نقشه بکشیم.اگر اینجوری بخوایم پیش بریم هیچ وقت پیداشون نمی کنیم.
من گفتم:خب چه نقشه ای؟
همه رفتیم یه گوشه و مانی نقشه اش رو گفت:
خب ببینید ما فردا باید نزیکای ساعت ۱ اینجا باشیم اما کسی ندونه.
بعد یدونه ماکت درست میکنیم تا اون بره تو اون اتاق ترسناکه(روی در اون اتاق علامت مرگ بود و زیرش نوشته بود خطر مرگ.برا همین کسی جرعت نداشت بره توش)اون میره اون تو و میبینه چه خبره.نیما:خب مگه نمیگی ماکت؟ماکت مگه میتونه حرف بزنه؟
مانی؟نه بابا.باید یه دوربین و یه بلندگو بهش وصل کنیم تا یه چیز عجیب و غریب دیدیم سریع ماکت رو بکشیم بیرون و فرار کنیم.
من(نیکا):خب اینکار به چه دردمون میخوره؟
مانی؟این مدرک هست.بعد میدیم دست پلیس ها تا خودشون بیان پیداشون کنن.
روژا:فکر خوبیه.
یهو کلوریا به من من افتاد و گفت اممم بچه ها من باید زود برم بابام بیدار شه بفهمه من نیستم دعوام میکنه.
اما کلوریا بابا نداشت...
رمان: (مدرسه ترسناک)
پارت12
من صداش زدم کلوریا برگشت نگام کرد گفت چیه؟
گفتم تو که بابات ۴ سال پیش تو تصادف مرد.
یه لحظه صورتش سرخ شد و دوباره به من من کردن افتاد
کلوریا:امممم خب میدونی من مامانم یه شوهر گرفت تا تنها نباشیم،خب دیگه خدافظ.
و مثل برق و باد دوید و غیبش زد.
همون وقت که اون رفت یه صدای عجیبی از اون اتاقه بلند شد و یهو از زیر در خون اومد بیرون.
روژا انقدر ترسیده بود که یهو قش کرد.
من رفتم بلندش کردم و گفتم روژا بلند شو باید فرار کنیم پاشو پاشو.
مانی بطری آبش در اورد و گفت بپاش رو صورتش.آب رو پاشیدم رو صورتش و به سختی بیدار شد سریع بلندش کردیم و رفتیم.داشتیم از پله ها پایین می رفتیم انگار اونجا زلزله اومده و هی سقف داشت می ریخت.
ماهم رفتیم خونه دیگه که نیما گفت:
بچه ها کلوریا رفتارش تغییر نکرده بود؟
من گفتم:آره خیلی زیاد.
ما دیگه تا صبح خوابمون نبرد برا مدرسه.
صبح رفتیم مدرسه.
تو کلاس بودیم که کلوریا رو دیدیم بازم بهمون بی محلی کرد خیلی عجیب بود که مانی صداش زد گفت:دیشب چت شد یهو غیبت زد؟
کلوریا:من؟چی میگی؟
روژا گفت مسخره بازی درنیار خیلی مشکوک بودی دیشب.
کلوریا:بچه ها چی دارین میگین؟من دیشب خونه نبودم اصلا شب خونه مامان بزرگم خوابیدم الانم از اونجا میام مدرسه.
من گفتم:پس دیشب کی بود؟
کلوریا:کی؟چی؟
نیما گفت:تو مامانت دوباره ازدواج کرد؟
کلوریا:مامان من نه بابا مامان من قسم خورد دیگه ازدواج نکنه.
رفتیم تو حیاط و همه چی بهش گفتیم.
اون قسم جون مامانش خورد که دیشب اصلا خونه نبوده.
پس یعنی اون کلوریا که دیشب اومده بود با اون رفتار عجیبش کی بود؟...
🕊️
ما بیشتر تو ذهنمون رنج میکشیم تا واقعیت متاسفانه
یه نفر که بیشتر نیستم
پس چرا اندازه ی ده نفر خسته ام و به اندازه یه شهر دلگیر؟؟ خدایی چرا؟
عجیبترین چیز درمورد آدمیزاد این است که میتواند از درون کاملاً ویران باشد،
و از بیرون آباد و سرزنده.😅
در من بسیاری چیزها از بین رفته است که گمان میکردم تا ابد ماندگارند.
حال همه ما تاسیان است؛ نمُرده ایم اما زنده هم نیستیم...
قلبها گاهی بیشتر از آنچه توان دارند، میسوزند..
تا امروز نمیدانستم انسان میتواند این همه غم را تحمل کند و هنوز نفس بکشد ولی حال کاملا درک کرده ام...
• در اولین سقوط به بالهایت ایمان خواهی آورد .
دل هایتان را چون پیچک بپیچانید؛
به تن سبز امید🌱
خیلیامون الان اونجاییم که پابلو نرودا گفته:
"خانه ام را مرتب کردهام، حالا تنها چیزی که بهم ریخته است؛ منم."