🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۳۱
استغفرالله...
خندید و حرفی نزد!
+ مهراب پاشو میخوام بخوابم...مثلا همین چند دقیقه پیش میگفتی آدم بدی نیستما پس
الان این کارات یعنی چی؟
- الان که فکر میکنم هنوز بچه ای...حرفات از روی جاهلیته
دستش و تکیه گاه چونه اش کرد
- حق نمیگممم؟
اداش و در اوردم و به سمت در رفتم...
+ فکر کردی من همینجا میمونم؟ به همین خیال باش
دستگیره در و بالا پایین کردم که صدای قهقه اش هوا رفت
در و قفل کرده بیشعور
با بغض پشت در نشستم
+ مهراب خیلی بیشعور الان دیگه خیلی ازت بدم میاد
- ولی من خیلی بیشتر ازت خوشم میاد! میدونی چقدر قیافه ات نمکی میشه وقتی
حرصت میگیره؟
+ از بس بیشعوری
بازم خندید و پتو روی خودش کشید
- نمیخوای بخوابی ورپریده؟
دوباره با بغض جواب دادم
+ آخه تو رو تختمی من کجا بخوابم؟
دستاش و از هم باز کرد
- مگه بغل من چشه؟
جوابی بهش ندادم ، اونم بیخیال گرفت خوابید
ایشاالله سرخک بگیره انقدر من و عذاب میده
آخه دیگه چه مرگت بود در و قفل کردی؟
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۳۲
فقط میخوای من و عذاب بدی...
با تیکه ای از موهام که بیرون اومده بودن شروع کردم به بازی کردن...
از همچی خسته بودم...دلم میخواست برگردم به دیروز یا پریروز...یا به چند سال پیش!
اون موقعی که خوش و خرم کنار خانواده ام زندگی میکردم.
شاید الآنم اگر سهیل بیاد دنبالم ، مثل قبال خوش خرم و این دفعه کنار خانواده اون زندگی
کنم!
نگاهی به مهراب انداختم
چه راحت گرفته روی تخت من خوابیده...
حتی تو خوابم شیک میخوابید...
بلند شدم و رفتم بالای سرش...خواب من و حروم میکنی فکر میکنی میزارم راحت
بخوابی؟
به دور و بر نگاه کردم
چیزی نبود که باهاش بتونم این و بزنم ناقص کنم.
آرنجم و به تاج تخت تکیه دادم و فقط به صورت زشت مهراب نگاه میکردم
یه حس بی حسی بهش داشتم ، گیج کننده است ولی باحال.
در حال فکر کردن بودم که چطوری خوابش و حروم کنم که نشست
اوففف!
این چرا اینطوریه! یهویی بلند میشه یهویی ظاهر میشه یهویی.... در کل همه کاراش
یهویی!
- چیه بالای سرم وایستادی؟
وقت پس دادن حرفش بود
+ اتاق خودمه دوست دارم اینجا وایستم حرفیه؟
- نه حرفی نیست
دستی به صورتش کشید
- خوابم پرید
نفسی عمیق کشیدم ، بازم یاد حرفای ایلیا افتادم . شدم همون سوگند سر سنگین
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۳۳
شالم و جلو کشیدم و آروم گفتم
+ میشه بری بیرون یا کلید و بده من برم بیرون
بلند شد و رو به رو ام وایستاد
چون زیادی بهم نزدیک شد ، چسبیدم به دیوار
- سوگند چته؟ اون سوگند شر و شیطون کو؟
تو چشماش نگاه کردم
+ مهراب تو خیلی پرویی...امروز و اصلا یادت نیست ؟ توقع داری بخندم وقتی دارم به
زور تحملت میکنم ؟ازت بدم میاد...چون پل ارتباط من و داداشم و خراب
کردی...امیدوارم فقط یه جوری راحت شم یا حرفای ایلیا چرت باشه یا دیگه تو رو نبینم
چونه ام و محکم گرفت
- داری میری رو اعصابم...یبار گفتم حرفاش و باور نکن اون دشمنه منه همش چرت
میگه نفهم
با چشمای اشکی لب زدم
+ نمیتونم مهراب سخته...
چونه ام و ول کرد کلافه دستی تو موهاش کشید
با صدای آرومی ادامه دادم
+ بازم به خودم میگم مهراب بد نیس نامرد نیس...ولی شک دارم اگر حرفای ایلیا واقعی
باشه...
حرفم کامل نشده بود که یه سیلی محکم روی صورتم نشست
بلند داد زد
- اسم این پسره رو نیارر جلوی من
دستم و روی گونه ام گذاشتم و فقط تو چشمای مهراب نگاه کردم
دستی به صورتش کشید و زیر لب چیزی رو زمزمه میکرد
+ به چه حقی دستت و روی من بلند میکنی؟
- سوگند ببین...
+ حرف نزن فقط لطفا از جلوی چشمام گمشو...ازت بدمممممم میاد
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۳۴
با صدای بلند تری دوباره تکرار کردم
+ ازت بدممم میاد فقط گمشو نمیخوام ببینمت
دستاش و مشت کرد
منتظر بودم تا تنهام بزاره ولی جلو اومد و دستاش و دور شونه ام حلقه کرد
مشتی به سینه اش کوبیدم
+ میگم برو بیرون بغلم میکنی؟
- اشتباهی دستم خورد
+ اره جون خودت دستت خورد...
حالا که سیلی اتم که زدی کارت و کردی برو بیرون
از بغلش بیرون اومدم و روی تخت دراز کشیدم و پتو روی سرم کشیدم
یه ثانیه سکوت کردم ولی بازم زدم زیر گریه
(مهراب)
حالم خراب بود...بدکاری کردم.
حقی نداشتم بهش سیلی بزنم! کارم اشتباه بود ولی دلم میگفت معذرت نخوام
صدای هق هق سوگند داخل اتاق پیچید و با صدای بلند دوباره زد زیر گریه
کنارش روی تخت نشستم و پتو رو از روی سرش پایین کشیدم
دستی بین موهاش کشیدم که اعتراض کرد ولی من مانع کارم نشد
موهای لخت بهم ریخته اشم برام باحال بود
- برو بیرون مهراب میخوام بخوابم
+ خب بخواب کوچولو من چیکارت دارم؟
جوابی نداد...
آروم آروم موهاش و نوازش میکردم و به طبق روش خودم در گوشش نجوا میکردم
چشماش کم کم بسته شد و با نفس های آرومش پی بردم که خواب رفته
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 @TheEnduringWord
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۳۵
اروم پیشونیش و بوسیدم و از اتاق بیرون اومدم ولی در اتاقش نبستم تا اگر بیدار شد
متوجه بشم
داخل اتاق خودم شدم و پشت میز کار نشستم و گوشیمو برداشتم
شماره میلاد گرفتم و منتظر جوابش شدم بر عکس همیشه این دفعه دیر جواب داد
- سلام مهراب
+ سلام کجایی؟
- خیابون...
+ چیشد؟
- هیچی البته تا الان چیزی نفهمیدما فکر نکنی پیگیر کارات نیستم...سوگند خوبه؟
+ نه زیاد بعد از کلی گریه به سختی خوابید
دیگه بیخیال تعریف کردن گند کاریام شدم.
بعد از یکم حرف زدن و صرفا گوش دادن به چرت و پرتای میلاد گوشی رو قطع کردم
شماره خونه سوسن خانم گرفتم
شاید الان تنها کسی که میتونست بهم کمک کنه همون زن بود...
خیلی زود صدای آرومش پیچید
- سلام آقا خوب هستید ؟
+ سلام سوسن خانم
خیلی زود رفت سر اصل مطلب
- بله آقا چه کاری دارید؟
+ میتونید از فردا برگردید سرکارتون
با تعجبی آشکار گفت
- آقا مشکلی پیش اومده؟ شما که گفتید یه مدت نیام
+ برای من نه یه مشکلی برای سوگند پیش اومده گفتم شما کنارش باشید بهتره
هین بلندی کشید
- یا خداااا چه اتفاقی افتاده؟
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝