دلم یه سوپرایز میخواد، یه اتفاق خوب و قشنگ، یه چیزی که انتظارش رو ندارم یهو از سقف بیوفته تو دامنم، من تلاشی نکنم فقط اون اتفاق قشنگ بیوفته .
با هرکی مثل خودش ؟ امکان نداره که من اینقدر بی لول باشم .
مگر من از وطنم چه میخواستم به غیر از تکهای نان، گوشهای امن، جیبی با حرمت بارانی از عشق، پنجرهای باز که آزادی و عشق به من دهد؛ من چه میخواستم در این حد، که به من نداد؟
کی فهمیدی بزرگ شدی؟!
روزی که با چشمهایی که با گریه تار میدید به انجام دادن کارهام ادامه دادم.
و فهمیدم آدم میتواند
هرگز کسی را ندیده باشد و نشناسد
اما با اندوه و زخم او، قلبش هزاران تکه بشود.
سرانجام به ادبیات رو آوردم ؛ که پیوسته پناهگاه کسانیست که نمیدانند سر پرشور
خود را کجا بر زمین بگذارند .
اِعتماد،اِحترام،تعهد!
تو یکیش گند بزنی هرسه رو اَز دست میدی.
در سکوتِ شب،
انسان به خودش نزدیکتر از همیشه است.
سرانجام به ادبیات رو آوردم ؛ که پیوسته پناهگاه کسانیست که نمیدانند سر پرشور
خود را کجا بر زمین بگذارند .
تو فیلم Damage یه دیالوگ خیلی خوب هست. میگه "آدمهای آسیبدیده خطرناک هستن، اونا میدونن که دووم میارن".