کی فهمیدی بزرگ شدی؟!
روزی که با چشمهایی که با گریه تار میدید به انجام دادن کارهام ادامه دادم.
و فهمیدم آدم میتواند
هرگز کسی را ندیده باشد و نشناسد
اما با اندوه و زخم او، قلبش هزاران تکه بشود.
سرانجام به ادبیات رو آوردم ؛ که پیوسته پناهگاه کسانیست که نمیدانند سر پرشور
خود را کجا بر زمین بگذارند .
اِعتماد،اِحترام،تعهد!
تو یکیش گند بزنی هرسه رو اَز دست میدی.
در سکوتِ شب،
انسان به خودش نزدیکتر از همیشه است.
سرانجام به ادبیات رو آوردم ؛ که پیوسته پناهگاه کسانیست که نمیدانند سر پرشور
خود را کجا بر زمین بگذارند .
تو فیلم Damage یه دیالوگ خیلی خوب هست. میگه "آدمهای آسیبدیده خطرناک هستن، اونا میدونن که دووم میارن".
بزرگ شدن یعنی فهمیدن اینکه گاهی اوقات، به عنوان یک بزرگسال، باید تصمیم بگیری: «این آخرین باریه که این آدمها قراره چنین احساسی رو در من ایجاد کنن» و به آن پایبند بمونی. چه خانواده باشه، چه یک رابطه یا یک دوستی.