The Enduring Word
رمان: (مدرسه ترسناک) پارت12 من صداش زدم کلوریا برگشت نگام کرد گفت چیه؟ گفتم تو که بابات ۴
رمان: (مدرسه ترسناک)
پارت 13
ما خیلی روی کلوریا گیر کرده بودیم.
که روژا گفت:اون کلوریا دیشبی حتما یکی از آدم های اونا بوده و این دوستمونه.
نیما:خب از کجا مطمئن بشیم؟
کلوریا:بیاین بریم در خونه ما عکس دارم از تولد دیشبمون که خونه مامان بزرگم بودیم
من:تولد کی؟
کلوریا:دختر خالم
راه افتادیم در خونشون،رفت گوشیش اورد و هم عکس نشون داد هم فیلم حتی از مامانش هم پرسید گفت اره دیشب خونه مامان بزرگ بودیم تا صبح.زنگ زد به دختر خالش و اونم گفت اره.
ما تو شُک بودیم
من گفتم:بیا این همه بدبختی داشتیم اینم روش.خب حالا من زود برم ماکت رو درست کنم برا شب که میریم اونجا نقشه رو عملی کنیم.
مانی:نیکااا خری یا خودتو زدی به خری؟
من:خب چیکار کنیم؟تو چشم شما نگاه کنم؟
مانی:خب اگه اون کلوریا کلوریا دیشب نبوده و از آدمای اونا بوده نقشه رو میدونن
من:وای راست میگه.اصلا حواسم نبود.خب چیکار کنیم پس؟
نیما:به نظرم چند روز ول کنیم تا یکم فکر کنیم مغزمون هنگ کردههه
کلوریا:بچه ها یه چیز بگم؟
نیما:باشه برا بعد بزار یکم ذهنون خالی کنیم...
رفتم خونه که روژا زنگم زد...
رمان: (مدرسه ترسناک)
پارت14
من:الو بله!؟
روژا:میگم رسیدم خونه بابام گفت بابای سارینا دوستت اعدام شده😳
من:هاااا؟چی میگییییی؟
روژا:نمیدونم بخدا بابام گفت.
من:به چه جرمی؟
روژا:همکاری با...
من:الووو روژاااا
که تلفن قطع شد.
دوباره زنگش زدم
روژا:الو
نیکا:چرا قطع شد؟
روژا:چی؟
نیکا:گوشی
روژا:چی میگی؟
نیکا:وای روژا الان وقت این کارا نیست.میگم چرا اعدام شده بابا سارینا؟؟
روژا:چی بابا سارینااااااااا؟نیکا چرا زر میزنی؟
نیکا:خودت گفتیییییی
روژا:وای نیکا تو این شرایط تو چرا انقدر حرص میدی؟ولم کن بابا میخوام دو دقه کپه مرگم بزارم.
قطع کرد...
من دستام داشت میلرزید از استرس میلرزید.
که گفتم بزار برم به مانی بگم(طبقه بالامونه)
رفتم در خونشون مانی اومد.
مانی:چیشده چرا انقدر دستات میلرزه؟
ماجرا رو براش گفتم که گفت:
بخدا منم گیج شدم