رمان: (مدرسه ترسناک)
پارت14
من:الو بله!؟
روژا:میگم رسیدم خونه بابام گفت بابای سارینا دوستت اعدام شده😳
من:هاااا؟چی میگییییی؟
روژا:نمیدونم بخدا بابام گفت.
من:به چه جرمی؟
روژا:همکاری با...
من:الووو روژاااا
که تلفن قطع شد.
دوباره زنگش زدم
روژا:الو
نیکا:چرا قطع شد؟
روژا:چی؟
نیکا:گوشی
روژا:چی میگی؟
نیکا:وای روژا الان وقت این کارا نیست.میگم چرا اعدام شده بابا سارینا؟؟
روژا:چی بابا سارینااااااااا؟نیکا چرا زر میزنی؟
نیکا:خودت گفتیییییی
روژا:وای نیکا تو این شرایط تو چرا انقدر حرص میدی؟ولم کن بابا میخوام دو دقه کپه مرگم بزارم.
قطع کرد...
من دستام داشت میلرزید از استرس میلرزید.
که گفتم بزار برم به مانی بگم(طبقه بالامونه)
رفتم در خونشون مانی اومد.
مانی:چیشده چرا انقدر دستات میلرزه؟
ماجرا رو براش گفتم که گفت:
بخدا منم گیج شدم