🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۴۳
+ اوووو
- چیزی شده
لبخند کوچیکی روی لبم نشوندم تا قشنگ با حس و حالم یکی باشه
+ نه فقط یکم حوصله ام سر رفته بود گفتم مهراب بیاد بازی کنیم
با تعجب گفت
- مگه آقای دکتر بازی هم میکننننن؟!
واووووووو
چی گفتم...البته بازی کردن چیز بدی نبودا. ولی تصور مهراب با اون قد و هیکل در
حین بازی براشون شاید یکم سخت بود
من که از واقعیت بازی کردنشو و دیده بودم...خیلیم خنده دار میشد در حین بازی.
یاد بازی اون روز تو پارک افتادیم با اون هیکلش...
دستم و جلوی دهنم گذاشتم تا خنده ام معلوم نشه
حالا مونده بودم چی بگم...!
حتما مهراب کله مو و میکند که همچین حرفی زدم
برای جمع کردن گند کاری ام گفتم
+ نه بازی نمیکنه من و سرگرم میکنه...میدونید چیه بچست...یعنی بچه نیست میخواد دل
بچه رو شاد کنه
آخ...بدتر شد!
صدای خنده پرستار بلند شد.
هم خودمو و ضایع کردم هم مهراب رو.
آخ خدا.
لبخند ضایعی زدم و از پذیرش دور شدم...
کنار یکی از درای اتاق ها ایستادم و بهش تکیه دادم که با صدایی که شنیدم کنجکاو به
حرفایی که داخل اتاق زده میشد گوش دادم.
- دختره شلغم...اصلا فکرشو نمیکردم دکتر انقدر بد سلیقه باشه...
یه صدای دیگه اومد
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۴۴
- بد سلیقهههه؟ آره حتما دکتر میومد من و تو رو میگرفت خوش سلیقه بود
با حرص صدای دختر قبلی اومد
- شاید تو دکتر و نمیخواستی ولی من بد جور دوسش داشتم
- خب چرا بهش نگفتی؟
- از ترس سحر خانم...از جونم که سیر نشده بودم.
- با حضور سوگند خانم یکی یدونه آقای دکتر الان دست همتون بستس
در اتاق باز شد و پرستار بیرون اومد که با دیدن من هینی کشید
- شما...
پریدم بین حرفش
+ من هیچی نشنیدم بای...
سریع به اتاق مهراب برگشتم...فکر کنم الان تمام پرستار ها به خونم تشنه باشن.
خدا خودش نجاتم بده. امن ترین جا اتاق مهراب بود.
تازه سر درد گریه هام شروع شده بود.
چه روز نحسی بود...
سرم و چند بار به میز آروم کوبوندم تا یکم دردش کمتر شه ولی فایده نداشت!
چند تقه ای به در خورد
سرم و بالا اوردم
+ بلهه؟
در اتاق باز شد و دختری قد بلند داخل شد
- سلام سوگند خانم
+ سلام شما؟
- ملینا رحمتی هستم یکی از پرستارای بیمارستان.
+ خبب؟؟
- هیچی گفتم اگر حوصلتون سر رفته میتونید تا چند دقیقه ای که من و دوستم وقت
استراحت داریم با هم بگزرونیم.
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۴۵
+ واقعا؟
خندید و جواب داد
- بله...حالا میاید؟
دلم اصلا رضایت نمیداد...
بهونه مهراب و اوردم و گفتم
+ مهراب گفت بیرون نرم...وگرنه میومدم
- من همین الان شما رو بیرون دیدم
واتتتتت.
چه ضایع...!! ولی این ملینام بیش از حد فضول بود.
+ تشنه ام بود
- باشههه پس کاری ندارید؟
+ نه
بیرون رفت و در اتاق و بست
نفسمو و کلافه بیرون دادم و سرم و روی میز گذاشتم
سرم خیلی درد میکرد
بازم صدای در اومد ، با حرص سرم و بالا اوردم و گفتم
+ بلهههه
در باز شد و بازم ملینا اومد
- مطمئنی نمیخوای با ما باشی؟ ما خیلی باحالیما
+ گفتم که نه مهراب اجازه نمیده
در کنار ملینا دختر دیگه ای ظاهر شد
- سلام سوگی جون یلدام.
اِواااااااا
این چقدر راحته! من کی شدم سوگی جون
در اتاق بست اومد روی مبل نشست ولی ملینا از جاش تکون نخورد
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝