eitaa logo
The Enduring Word
396 دنبال‌کننده
445 عکس
1.2هزار ویدیو
195 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی نه راضی نیستم ... فور قشنگ تره)):
مشاهده در ایتا
دانلود
پایان فعالیت اد محیا 😚
بریم برای ادامه ی سوگند
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 + اوووو - چیزی شده لبخند کوچیکی روی لبم نشوندم تا قشنگ با حس و حالم یکی باشه + نه فقط یکم حوصله ام سر رفته بود گفتم مهراب بیاد بازی کنیم با تعجب گفت - مگه آقای دکتر بازی هم میکننننن؟! واووووووو چی گفتم...البته بازی کردن چیز بدی نبودا. ولی تصور مهراب با اون قد و هیکل در حین بازی براشون شاید یکم سخت بود من که از واقعیت بازی کردنشو و دیده بودم...خیلیم خنده دار میشد در حین بازی. یاد بازی اون روز تو پارک افتادیم با اون هیکلش... دستم و جلوی دهنم گذاشتم تا خنده ام معلوم نشه حالا مونده بودم چی بگم...! حتما مهراب کله مو و میکند که همچین حرفی زدم برای جمع کردن گند کاری ام گفتم + نه بازی نمیکنه من و سرگرم میکنه...میدونید چیه بچست...یعنی بچه نیست میخواد دل بچه رو شاد کنه آخ...بدتر شد! صدای خنده پرستار بلند شد. هم خودمو و ضایع کردم هم مهراب رو. آخ خدا. لبخند ضایعی زدم و از پذیرش دور شدم... کنار یکی از درای اتاق ها ایستادم و بهش تکیه دادم که با صدایی که شنیدم کنجکاو به حرفایی که داخل اتاق زده میشد گوش دادم. - دختره شلغم...اصلا فکرشو نمیکردم دکتر انقدر بد سلیقه باشه... یه صدای دیگه اومد 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 - بد سلیقهههه؟ آره حتما دکتر میومد من و تو رو میگرفت خوش سلیقه بود با حرص صدای دختر قبلی اومد - شاید تو دکتر و نمیخواستی ولی من بد جور دوسش داشتم - خب چرا بهش نگفتی؟ - از ترس سحر خانم...از جونم که سیر نشده بودم. - با حضور سوگند خانم یکی یدونه آقای دکتر الان دست همتون بستس در اتاق باز شد و پرستار بیرون اومد که با دیدن من هینی کشید - شما... پریدم بین حرفش + من هیچی نشنیدم بای... سریع به اتاق مهراب برگشتم...فکر کنم الان تمام پرستار ها به خونم تشنه باشن. خدا خودش نجاتم بده. امن ترین جا اتاق مهراب بود. تازه سر درد گریه هام شروع شده بود. چه روز نحسی بود... سرم و چند بار به میز آروم کوبوندم تا یکم دردش کمتر شه ولی فایده نداشت! چند تقه ای به در خورد سرم و بالا اوردم + بلهه؟ در اتاق باز شد و دختری قد بلند داخل شد - سلام سوگند خانم + سلام شما؟ - ملینا رحمتی هستم یکی از پرستارای بیمارستان. + خبب؟؟ - هیچی گفتم اگر حوصلتون سر رفته میتونید تا چند دقیقه ای که من و دوستم وقت استراحت داریم با هم بگزرونیم. 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 + واقعا؟ خندید و جواب داد - بله...حالا میاید؟ دلم اصلا رضایت نمیداد... بهونه مهراب و اوردم و گفتم + مهراب گفت بیرون نرم...وگرنه میومدم - من همین الان شما رو بیرون دیدم واتتتتت. چه ضایع...!! ولی این ملینام بیش از حد فضول بود. + تشنه ام بود - باشههه پس کاری ندارید؟ + نه بیرون رفت و در اتاق و بست نفسمو و کلافه بیرون دادم و سرم و روی میز گذاشتم سرم خیلی درد میکرد بازم صدای در اومد ، با حرص سرم و بالا اوردم و گفتم + بلهههه در باز شد و بازم ملینا اومد - مطمئنی نمیخوای با ما باشی؟ ما خیلی باحالیما + گفتم که نه مهراب اجازه نمیده در کنار ملینا دختر دیگه ای ظاهر شد - سلام سوگی جون یلدام. اِواااااااا این چقدر راحته! من کی شدم سوگی جون در اتاق بست اومد روی مبل نشست ولی ملینا از جاش تکون نخورد 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 یلدا که کامل مشخص بود آدم پرویی گفت - خب چطوری تو؟ + مگه به تو ربطی داره؟ بلند زد زیر خنده - یس خوشگله میخوام بدونم. ملینا : یلدا زشتهههه یلدا : چی زشته خنگه! میخوام باهام راحت باشه با اخم گفتم + ولی شما دیگه بیش از حد راحتی ، از اتاق شوهرم برو بیرون. یلدا : انقدر شوهرم شوهرم نکن جیگررر! شوهر کردن هنر نیس واااا عجب دختریهه. صد رحمت به من... + خانم محترم برو بیرون وگرنه... با بلند شدنش حرفم نصفه مونده اومد بالای سرم و صندلی رو به سمت خودش برگردوند ماشاالله به هیکلش من در برابرش نِی بودم - وگرنه چی؟ زبونم بند اومده بود... دوباره تکرار کرد - وگرنه چی؟ پوزخندی زد و گفت - حتما به شوهر جونت میگی اخراجم کنه؟ آره؟چقدر شما قیافه میگیرین واسه ما...فکر کردین بچه های پایین شهر آدم نیستنننن؟ نیستن و با جیغ گفت دستم و روی قلبم گذاشتم 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 یلدا که کامل مشخص بود آدم پرویی گفت - خب چطوری تو؟ + مگه به تو ربطی داره؟ بلند زد زیر خنده - یس خوشگله میخوام بدونم. ملینا : یلدا زشتهههه یلدا : چی زشته خنگه! میخوام باهام راحت باشه با اخم گفتم + ولی شما دیگه بیش از حد راحتی ، از اتاق شوهرم برو بیرون. یلدا : انقدر شوهرم شوهرم نکن جیگررر! شوهر کردن هنر نیس واااا عجب دختریهه. صد رحمت به من... + خانم محترم برو بیرون وگرنه... با بلند شدنش حرفم نصفه مونده اومد بالای سرم و صندلی رو به سمت خودش برگردوند ماشاالله به هیکلش من در برابرش نِی بودم - وگرنه چی؟ زبونم بند اومده بود... دوباره تکرار کرد - وگرنه چی؟ پوزخندی زد و گفت - حتما به شوهر جونت میگی اخراجم کنه؟ آره؟چقدر شما قیافه میگیرین واسه ما...فکر کردین بچه های پایین شهر آدم نیستنننن؟ نیستن و با جیغ گفت دستم و روی قلبم گذاشتم 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 + چی داری میگی تو... - کلی درد دارم ، میدونی چرا؟ از دست شما پولدارا که کابوس زندگیم شدید بلند شدم که چاقویی رو از جیبش بیرون اورد و تو چند متری شکم گرفته بود و در حال فرو کردن بود که دستام دور دستش و گرفت با زور داشت نزدیکتر میکرد چاقو رو زبونم کاری نمیکرد.... خیلی یهویی چاقو برگشت و جیغ یلدا بلند شد و ملینا پشت سرش جیغ بلند تری کشید و از اتاق بیرون رفت و فقط صداهای جیغش میومد...! به دستای پر خونم نگاه کردم... یعنی چیشد...! به یلدا که جلوی پام افتاده بود و چاقویی که تو شکمش بود خیره شدم... هنوز تو شک بودم. یعنی به همین راحتی آدم کشتم... چند نفری که جلوی در اومدن و دیدم و فقط تونستم با گرفتن میز تعادلم حفظ کنم... 2 ساعت بعد مهراب دست سردش و تو دستم گرفتم ، مثل یه مرده متحرک بود... میلاد به سمتم اومد - سرگرد و راضی کردم تا تموم شدن عمل سوگند پیش ما باشه. با سر ازش تشکر کردم و سوگند و روی صندلی نشوندم 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 جلوی پاش زانو زدم و گفتم + خوشگلم مطمئن باش خوب میشه هیچ اتفاقی ام نمیوفته با بغض گفت - من نزدمش...اگر اتفاقی افتاد... دستم و روی دهنش گذاشتم - من میگم هیچی نمیشه!! بعد تو میگی اگر اتفاقی افتاد میلادکنارش نشست و اشکاش و پاک کرد - گریه نکن دختر خاله خودم نجاتت میدم با تشر گفتم + نیازی به کمک تو نیست اتفاقی نمیوفته! مگه چقدر چاقو وارد بدن شده بود فوق فوقش دو سه شب بستری میشه. - اوکی بابا حالامن و نخور. چه اشتباهی کردم سوگند و اوردم . اطمینان داشتم سوگند همچین کاری نکرده یه نقشه ای زیر سر یلدا بوده که زده خودش و ناقص کرده بلند شدم تا برم پیش ملینا و هر جور شده از قضیه چاقو و چاقو کشی پی برم که دست سوگند دور مچم حلقه شد - مهراب کجا میری؟ + زود بر میگردم گلم - میشه نری من میترسم. میلاد دستش و دور شونه اش حلقه کرد ، از اون جایی که اعتماد داشتم به میلاد سعی کردم زیاد قضیه رو جدی نگیرم ولی با نگاهم به میلاد فهموندم دوست ندارم به سوگند دست بزنه خنده ریزی کرد و دستش و جمع کرد - دختر خاله من اینجا هستم مهراب میتونی بری دختر خاله بخوره تو سرش! هنوز فرق شوخی و جدی رو نمیدونه 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 سوگند و کنار یه دیوونه فراری ول کردم و به سمت اتاق عمل رفتم اگد سوگند حالش کمی بهتر بود با میلاد بیمارستان و میزاشتن رو سرشون نزدیک در اتاق عمل بودم که سحر جلوم سبز شد - آقای دکتر ملینا داخل اتاق پرستاراست. از دیدنش شوکه شدم ولی به روی خودم نیوردم + شما از کجا میدونید من با ملینا کار دارم؟ با پوزخند گفت - زندگی زنتون که براتون اهمیت داره! تنها شاهد اون حادثه ام ملیناست. چه عجب یبار ذهنش کار کرد بدون حرف دیگه ای به سمت اتاق پرستار ها رفتم سحرم دنبالم میومد در اتاق و باز کرد و گفت - بفرمایید + میخوام تنها صحبت کنم فرصت حرف دیگه ای بهش ندادم و وارد اتاق شدم و در و محکم بستم ملینا آروم بلند شد - سلام آقای دکتر + خب؟ نگاهی بهم انداخت - خب چی آقای دکتر؟ با اخم گفتم + ملینا خودت میدونی وقت و تلف نکن و حقیقتو و بگو سرش و پایین انداخت - حقیقت اینه همسرتون چاقو رو فرو کرد تو شکم یلدا با داد گفتم 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝