eitaa logo
The Enduring Word
396 دنبال‌کننده
444 عکس
1.2هزار ویدیو
195 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی نه راضی نیستم ... فور قشنگ تره)):
مشاهده در ایتا
دانلود
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 - بد سلیقهههه؟ آره حتما دکتر میومد من و تو رو میگرفت خوش سلیقه بود با حرص صدای دختر قبلی اومد - شاید تو دکتر و نمیخواستی ولی من بد جور دوسش داشتم - خب چرا بهش نگفتی؟ - از ترس سحر خانم...از جونم که سیر نشده بودم. - با حضور سوگند خانم یکی یدونه آقای دکتر الان دست همتون بستس در اتاق باز شد و پرستار بیرون اومد که با دیدن من هینی کشید - شما... پریدم بین حرفش + من هیچی نشنیدم بای... سریع به اتاق مهراب برگشتم...فکر کنم الان تمام پرستار ها به خونم تشنه باشن. خدا خودش نجاتم بده. امن ترین جا اتاق مهراب بود. تازه سر درد گریه هام شروع شده بود. چه روز نحسی بود... سرم و چند بار به میز آروم کوبوندم تا یکم دردش کمتر شه ولی فایده نداشت! چند تقه ای به در خورد سرم و بالا اوردم + بلهه؟ در اتاق باز شد و دختری قد بلند داخل شد - سلام سوگند خانم + سلام شما؟ - ملینا رحمتی هستم یکی از پرستارای بیمارستان. + خبب؟؟ - هیچی گفتم اگر حوصلتون سر رفته میتونید تا چند دقیقه ای که من و دوستم وقت استراحت داریم با هم بگزرونیم. 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 + واقعا؟ خندید و جواب داد - بله...حالا میاید؟ دلم اصلا رضایت نمیداد... بهونه مهراب و اوردم و گفتم + مهراب گفت بیرون نرم...وگرنه میومدم - من همین الان شما رو بیرون دیدم واتتتتت. چه ضایع...!! ولی این ملینام بیش از حد فضول بود. + تشنه ام بود - باشههه پس کاری ندارید؟ + نه بیرون رفت و در اتاق و بست نفسمو و کلافه بیرون دادم و سرم و روی میز گذاشتم سرم خیلی درد میکرد بازم صدای در اومد ، با حرص سرم و بالا اوردم و گفتم + بلهههه در باز شد و بازم ملینا اومد - مطمئنی نمیخوای با ما باشی؟ ما خیلی باحالیما + گفتم که نه مهراب اجازه نمیده در کنار ملینا دختر دیگه ای ظاهر شد - سلام سوگی جون یلدام. اِواااااااا این چقدر راحته! من کی شدم سوگی جون در اتاق بست اومد روی مبل نشست ولی ملینا از جاش تکون نخورد 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 یلدا که کامل مشخص بود آدم پرویی گفت - خب چطوری تو؟ + مگه به تو ربطی داره؟ بلند زد زیر خنده - یس خوشگله میخوام بدونم. ملینا : یلدا زشتهههه یلدا : چی زشته خنگه! میخوام باهام راحت باشه با اخم گفتم + ولی شما دیگه بیش از حد راحتی ، از اتاق شوهرم برو بیرون. یلدا : انقدر شوهرم شوهرم نکن جیگررر! شوهر کردن هنر نیس واااا عجب دختریهه. صد رحمت به من... + خانم محترم برو بیرون وگرنه... با بلند شدنش حرفم نصفه مونده اومد بالای سرم و صندلی رو به سمت خودش برگردوند ماشاالله به هیکلش من در برابرش نِی بودم - وگرنه چی؟ زبونم بند اومده بود... دوباره تکرار کرد - وگرنه چی؟ پوزخندی زد و گفت - حتما به شوهر جونت میگی اخراجم کنه؟ آره؟چقدر شما قیافه میگیرین واسه ما...فکر کردین بچه های پایین شهر آدم نیستنننن؟ نیستن و با جیغ گفت دستم و روی قلبم گذاشتم 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 یلدا که کامل مشخص بود آدم پرویی گفت - خب چطوری تو؟ + مگه به تو ربطی داره؟ بلند زد زیر خنده - یس خوشگله میخوام بدونم. ملینا : یلدا زشتهههه یلدا : چی زشته خنگه! میخوام باهام راحت باشه با اخم گفتم + ولی شما دیگه بیش از حد راحتی ، از اتاق شوهرم برو بیرون. یلدا : انقدر شوهرم شوهرم نکن جیگررر! شوهر کردن هنر نیس واااا عجب دختریهه. صد رحمت به من... + خانم محترم برو بیرون وگرنه... با بلند شدنش حرفم نصفه مونده اومد بالای سرم و صندلی رو به سمت خودش برگردوند ماشاالله به هیکلش من در برابرش نِی بودم - وگرنه چی؟ زبونم بند اومده بود... دوباره تکرار کرد - وگرنه چی؟ پوزخندی زد و گفت - حتما به شوهر جونت میگی اخراجم کنه؟ آره؟چقدر شما قیافه میگیرین واسه ما...فکر کردین بچه های پایین شهر آدم نیستنننن؟ نیستن و با جیغ گفت دستم و روی قلبم گذاشتم 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 + چی داری میگی تو... - کلی درد دارم ، میدونی چرا؟ از دست شما پولدارا که کابوس زندگیم شدید بلند شدم که چاقویی رو از جیبش بیرون اورد و تو چند متری شکم گرفته بود و در حال فرو کردن بود که دستام دور دستش و گرفت با زور داشت نزدیکتر میکرد چاقو رو زبونم کاری نمیکرد.... خیلی یهویی چاقو برگشت و جیغ یلدا بلند شد و ملینا پشت سرش جیغ بلند تری کشید و از اتاق بیرون رفت و فقط صداهای جیغش میومد...! به دستای پر خونم نگاه کردم... یعنی چیشد...! به یلدا که جلوی پام افتاده بود و چاقویی که تو شکمش بود خیره شدم... هنوز تو شک بودم. یعنی به همین راحتی آدم کشتم... چند نفری که جلوی در اومدن و دیدم و فقط تونستم با گرفتن میز تعادلم حفظ کنم... 2 ساعت بعد مهراب دست سردش و تو دستم گرفتم ، مثل یه مرده متحرک بود... میلاد به سمتم اومد - سرگرد و راضی کردم تا تموم شدن عمل سوگند پیش ما باشه. با سر ازش تشکر کردم و سوگند و روی صندلی نشوندم 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 جلوی پاش زانو زدم و گفتم + خوشگلم مطمئن باش خوب میشه هیچ اتفاقی ام نمیوفته با بغض گفت - من نزدمش...اگر اتفاقی افتاد... دستم و روی دهنش گذاشتم - من میگم هیچی نمیشه!! بعد تو میگی اگر اتفاقی افتاد میلادکنارش نشست و اشکاش و پاک کرد - گریه نکن دختر خاله خودم نجاتت میدم با تشر گفتم + نیازی به کمک تو نیست اتفاقی نمیوفته! مگه چقدر چاقو وارد بدن شده بود فوق فوقش دو سه شب بستری میشه. - اوکی بابا حالامن و نخور. چه اشتباهی کردم سوگند و اوردم . اطمینان داشتم سوگند همچین کاری نکرده یه نقشه ای زیر سر یلدا بوده که زده خودش و ناقص کرده بلند شدم تا برم پیش ملینا و هر جور شده از قضیه چاقو و چاقو کشی پی برم که دست سوگند دور مچم حلقه شد - مهراب کجا میری؟ + زود بر میگردم گلم - میشه نری من میترسم. میلاد دستش و دور شونه اش حلقه کرد ، از اون جایی که اعتماد داشتم به میلاد سعی کردم زیاد قضیه رو جدی نگیرم ولی با نگاهم به میلاد فهموندم دوست ندارم به سوگند دست بزنه خنده ریزی کرد و دستش و جمع کرد - دختر خاله من اینجا هستم مهراب میتونی بری دختر خاله بخوره تو سرش! هنوز فرق شوخی و جدی رو نمیدونه 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 سوگند و کنار یه دیوونه فراری ول کردم و به سمت اتاق عمل رفتم اگد سوگند حالش کمی بهتر بود با میلاد بیمارستان و میزاشتن رو سرشون نزدیک در اتاق عمل بودم که سحر جلوم سبز شد - آقای دکتر ملینا داخل اتاق پرستاراست. از دیدنش شوکه شدم ولی به روی خودم نیوردم + شما از کجا میدونید من با ملینا کار دارم؟ با پوزخند گفت - زندگی زنتون که براتون اهمیت داره! تنها شاهد اون حادثه ام ملیناست. چه عجب یبار ذهنش کار کرد بدون حرف دیگه ای به سمت اتاق پرستار ها رفتم سحرم دنبالم میومد در اتاق و باز کرد و گفت - بفرمایید + میخوام تنها صحبت کنم فرصت حرف دیگه ای بهش ندادم و وارد اتاق شدم و در و محکم بستم ملینا آروم بلند شد - سلام آقای دکتر + خب؟ نگاهی بهم انداخت - خب چی آقای دکتر؟ با اخم گفتم + ملینا خودت میدونی وقت و تلف نکن و حقیقتو و بگو سرش و پایین انداخت - حقیقت اینه همسرتون چاقو رو فرو کرد تو شکم یلدا با داد گفتم 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 + چرت نگوو...یکی یدونه ی من همچین کاری نمیتونه بکنه... سرش و بالا اورد و تو چشمام زل زد - پس اون کسی که تو اتاق عمله کیه ؟ برای چی داره عمل میشه؟ جلو رفتم که چند قدم عقب رفت + راستشو بگو ملینا سرش و پایین انداخت - من فقط چیزی رو که دیدم میگم دستام داخل جیبم گذاشتم + باشه نگو ولی من نمیزارم به پای اون دختر تهمت بزنید میخواستم از اتاق بیام بیرون که با گریه گفت - آقای دکتر نقشه بود... به سمتش برگشتم ، اگر میشد یه سیلی میزدم تو صورت هر دوشون شاید دلم خنک میشد! ولی الان باید خودمو آروم نشون میدادم + خب برای چی نقشه ؟ - یلدا پول نیاز داشت! میخواست شده خودش بمیره پول دیه اش و به خانواده اش برسونم + نمیتونست مثل آدم پول بخواد؟ سرش و به نشونه منفی تکون داد - نه چون همه ردش میکردن در و باز کردم + برو اعتراف کن پولی رو هم که نیاز دارید خودم میدم ولی باید برید از سوگند معذرت بخواید با تعجب گفت - واقعا پول و میدید؟ + آره 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 نفسی عمیق کشید و جلو اومد و از اتاق رفت بیرون ساده بود... خیلی راحت اعتراف کرد. من باید بازجو میشدم نه دکتر ، اینطوری کار پلیس ها رو هم راحت میکردم حیفف که نشدم! صدای سحر اومد - چه زود آقای دکتر نگاهی بهش کردم + تو همه کارا استعداد دارم - بله خوشبختانه به جز... ابروم و بالا انداختم و پرسیدم + به جز چی؟ با لحن پر از حسادتی گفت - انتخاب همسر آخییی!! حسودی میکنه بنده خدا... فکر میکنه خودشو میگرفتم میزدم روی دست همه فامیل با زن گرفتنم + اتفاقا تو انتخاب همسرم بیشتر دقت کردم - واقعا پس چرا این دختر و انتخاب کردید؟ به سمتش برگشتم ، سوال خوبی پرسید صدام و صاف کردم و با اطمینان کامل گفتم + چون عشقمه...چون تنها دلیل زندگیمه! چون نفسام به نفساش بنده دلیل خنده هامه اصلا یک کلام آخر کلام همه زندگیمه! چشماش پر از اشک شد با لحنی که به زور داشت کنترل میکرد تا بغضش معلوم نشه گفت - شما دلیل زندگی اونم هستید؟ 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 دهنم بسته شد... سوگند دوستم داشت؟ نه نداشت همین امشب آرزوی مرگم و داشت! میخواست نباشم. ولی نمیخوام باور کنم سوگند دوستم نداره. لبخندی زدم و جواب سحر دادم + بیشتر از خود من دوستم داره مثل من لبخند زد - ولی باور کنید نه اندازه من دیگه به حرفش گوش ندادم و دور شدم شاید اگر سوگند یه روزی خدایی نکرده تو صورتم اعتراف میکرد عاشق یکی دیگست یا دوستم نداره میتونستم درکش کنم ملینا که تا الان از دور من و سحر نگاه میکرد دنبالم اومد و با هم پیش سرگرد رفتیم و سحر سر به زیر و با فاصله دنبالمون اومد. ملینا با چند تا مامور وارد یه اتاق شدند تا بازجویی بشه. برگشتم پیش سوگند و میلاد کنار سوگند نشستم و دستاش و گرفتم حالا دستاش گرمتر شده بود ، میلاد رفت دنبال خوراکی که مثلا برای سوگند بیاره ولی میدونم خودش هوس کرده بود بهونه الکی میاوردد. فقط صدای نفس های سوگند میومد ، چقدر سخت بود دختری که همش در حال شیطنت بود اینطوری ببینم - سوگند میخوای برات جوک بگم؟ نگاهی بهم انداخت ، منتظر جوابش بودم که خودشو تو بغلم انداخت شوکه شدم از کارش با گریه گفت + مهراب خیلی خوشحالم هستی حالا که فکرشو میکنم خوشبخت ترین آدم دنیام که خدا تو رو سر راهم قرار داد. 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 سرشوبالااورد و تو چشمام زل زد + پشیمونم از اینکه گفتم میخوام بمیری! اگر زبونم لال نباشی میدونی منم نیستم؟ از حرفاش شاخ در اورده بودم. با تعجب بهش نگاه کردم ، حالش خوب بود؟ دستم و روی پیشونیش گذاشتم. تب ام نداشت بگم هذیون میگفت. + سوگند حالت خوبه؟ جوابی نداد میلاد : عاشقونه بازیاتون تموم شد؟ سوگند از بغلم بیرون اومد و مثل قبل نشست میلاد خوراکی ها رو کنارش گذاشت و رو به روش نشست. میلاد : خب خب چیا گفتید من نبودم شیطونا؟ + چیزی نگفتیم میلاد : اوکی منم خر. پسر یالغوز. همش باید مثال بامزه بازی در بیاره. کمی سکوت کرد و رو به سوگند گفت - خوراکیا رو نمیخوری؟ سوگند نگاهی به پالستیک انداخت و سری به نشونه منفی تکون داد. تو یه حرکت بلند شد و خوراکی ها رو برداشت و دوباره نشست - پس خودم میخورم. ای خدا. این پسر چرا انقدر مشنگ میزنه! نمیشد یکم از عقل من کم میکردی میدادی به این؟ سوگند سرش و به صندلی تکیه داده بود و فقط دور و بر و نگاه میکرد فکر منم درگیر حرفاش بود... اگر نباشم نیست! 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 قشنگ بود حرفش. کاشکی از دلم خبر داشت دستم و روی شونه اش گذاشتم و کنار گوشش گفتم - میخوای بریم خونه؟ برگشت به سمتم + میتونیم بریم؟ دقیق مطمئن نبودم! شاید مامورا اجازه نمیدادن. به میلاد نگاهی انداختم - میتونیم بریم؟ میلاد : فکر کنم آره ، شما برید من اجازه رو میگیرم بلند شدم و سوگند رو هم بلند کردم + تو کی میری خونه - نگران من نباشید کارا تموم شد میرم سوگند لبخندی که واقعا به زور روی لبش اورده بود گفت + ممنون آقا میلاد. از آقا گفتنش هر دومون شوکه شدیم. چقدر حال بدش روی رفتار و حرفاش تاثیر گذاشته بود میلاد : خواهش میکنم کاری نمیکنم. با میلاد خداحافظی کردم و دستم و دور شونه سوگند حلقه کردم و با هم به سمت پارکینگ رفتیم. در ماشین باز کردم و سوگند نشست خودمم سوار شدم و به سمت خونه رانندگی کردم آهنگ ملایمی رو پخش کردم . سکوت ماشین برام خیلی غیر تحمل بود - سوگند امروز روز خیلی بدی بود... + میشه یاد آوری نکنی؟ من خودم فکرم درگیره. از لحنش معلوم بود حوصله درست حسابی نداره 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝