🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۴۷
+ چی داری میگی تو...
- کلی درد دارم ، میدونی چرا؟ از دست شما پولدارا که کابوس زندگیم شدید
بلند شدم که چاقویی رو از جیبش بیرون اورد و تو چند متری شکم گرفته بود و در حال
فرو کردن
بود که دستام دور دستش و گرفت
با زور داشت نزدیکتر میکرد چاقو رو
زبونم کاری نمیکرد....
خیلی یهویی چاقو برگشت و جیغ یلدا بلند شد و
ملینا پشت سرش جیغ بلند تری کشید و از اتاق
بیرون رفت و فقط صداهای جیغش میومد...!
به دستای پر خونم نگاه کردم...
یعنی چیشد...!
به یلدا که جلوی پام افتاده بود و چاقویی که تو شکمش بود خیره شدم...
هنوز تو شک بودم.
یعنی به همین راحتی آدم کشتم...
چند نفری که جلوی در اومدن و دیدم و فقط تونستم با گرفتن میز تعادلم حفظ کنم...
2 ساعت بعد
مهراب
دست سردش و تو دستم گرفتم ، مثل یه مرده متحرک بود...
میلاد به سمتم اومد
- سرگرد و راضی کردم تا تموم شدن عمل سوگند پیش ما باشه.
با سر ازش تشکر کردم و سوگند و روی صندلی نشوندم
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۴۸
جلوی پاش زانو زدم و گفتم
+ خوشگلم مطمئن باش خوب میشه هیچ اتفاقی ام نمیوفته
با بغض گفت
- من نزدمش...اگر اتفاقی افتاد...
دستم و روی دهنش گذاشتم
- من میگم هیچی نمیشه!! بعد تو میگی اگر اتفاقی افتاد
میلادکنارش نشست و اشکاش و پاک کرد
- گریه نکن دختر خاله خودم نجاتت میدم
با تشر گفتم
+ نیازی به کمک تو نیست اتفاقی نمیوفته! مگه چقدر چاقو وارد بدن شده بود فوق فوقش
دو سه شب بستری میشه.
- اوکی بابا حالامن و نخور.
چه اشتباهی کردم سوگند و اوردم . اطمینان داشتم سوگند همچین کاری نکرده
یه نقشه ای زیر سر یلدا بوده که زده خودش و ناقص کرده
بلند شدم تا برم پیش ملینا و هر جور شده از قضیه چاقو و چاقو کشی پی برم که دست
سوگند دور مچم حلقه شد
- مهراب کجا میری؟
+ زود بر میگردم گلم
- میشه نری من میترسم.
میلاد دستش و دور شونه اش حلقه کرد ، از اون جایی که اعتماد داشتم به میلاد سعی
کردم زیاد قضیه رو جدی نگیرم ولی با نگاهم به میلاد فهموندم دوست ندارم به سوگند
دست بزنه
خنده ریزی کرد و دستش و جمع کرد
- دختر خاله من اینجا هستم مهراب میتونی بری
دختر خاله بخوره تو سرش!
هنوز فرق شوخی و جدی رو نمیدونه
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۴۹
سوگند و کنار یه دیوونه فراری ول کردم و به سمت اتاق عمل رفتم
اگد سوگند حالش کمی بهتر بود با میلاد بیمارستان و میزاشتن رو سرشون
نزدیک در اتاق عمل بودم که سحر جلوم سبز شد
- آقای دکتر ملینا داخل اتاق پرستاراست.
از دیدنش شوکه شدم ولی به روی خودم نیوردم
+ شما از کجا میدونید من با ملینا کار دارم؟
با پوزخند گفت
- زندگی زنتون که براتون اهمیت داره! تنها شاهد اون حادثه ام ملیناست.
چه عجب یبار ذهنش کار کرد
بدون حرف دیگه ای به سمت اتاق پرستار ها رفتم
سحرم دنبالم میومد
در اتاق و باز کرد و گفت
- بفرمایید
+ میخوام تنها صحبت کنم
فرصت حرف دیگه ای بهش ندادم و وارد اتاق شدم و در و محکم بستم
ملینا آروم بلند شد
- سلام آقای دکتر
+ خب؟
نگاهی بهم انداخت
- خب چی آقای دکتر؟
با اخم گفتم
+ ملینا خودت میدونی وقت و تلف نکن و حقیقتو و بگو
سرش و پایین انداخت
- حقیقت اینه همسرتون چاقو رو فرو کرد تو شکم یلدا
با داد گفتم
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۵۰
+ چرت نگوو...یکی یدونه ی من همچین کاری نمیتونه بکنه...
سرش و بالا اورد و تو چشمام زل زد
- پس اون کسی که تو اتاق عمله کیه ؟ برای چی داره عمل میشه؟
جلو رفتم که چند قدم عقب رفت
+ راستشو بگو ملینا
سرش و پایین انداخت
- من فقط چیزی رو که دیدم میگم
دستام داخل جیبم گذاشتم
+ باشه نگو ولی من نمیزارم به پای اون دختر تهمت بزنید
میخواستم از اتاق بیام بیرون که با گریه گفت
- آقای دکتر نقشه بود...
به سمتش برگشتم ، اگر میشد یه سیلی میزدم تو صورت هر دوشون شاید دلم خنک
میشد!
ولی الان باید خودمو آروم نشون میدادم
+ خب برای چی نقشه ؟
- یلدا پول نیاز داشت! میخواست شده خودش بمیره پول دیه اش و به خانواده اش
برسونم
+ نمیتونست مثل آدم پول بخواد؟
سرش و به نشونه منفی تکون داد
- نه چون همه ردش میکردن
در و باز کردم
+ برو اعتراف کن پولی رو هم که نیاز دارید خودم میدم ولی باید برید از سوگند معذرت
بخواید
با تعجب گفت
- واقعا پول و میدید؟
+ آره
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۵۱
نفسی عمیق کشید و جلو اومد و از اتاق رفت بیرون
ساده بود...
خیلی راحت اعتراف کرد.
من باید بازجو میشدم نه دکتر ، اینطوری کار پلیس ها رو هم راحت میکردم
حیفف که نشدم!
صدای سحر اومد
- چه زود آقای دکتر
نگاهی بهش کردم
+ تو همه کارا استعداد دارم
- بله خوشبختانه به جز...
ابروم و بالا انداختم و پرسیدم
+ به جز چی؟
با لحن پر از حسادتی گفت
- انتخاب همسر
آخییی!! حسودی میکنه بنده خدا...
فکر میکنه خودشو میگرفتم میزدم روی دست همه فامیل با زن گرفتنم
+ اتفاقا تو انتخاب همسرم بیشتر دقت کردم
- واقعا پس چرا این دختر و انتخاب کردید؟
به سمتش برگشتم ، سوال خوبی پرسید
صدام و صاف کردم و با اطمینان کامل گفتم
+ چون عشقمه...چون تنها دلیل زندگیمه! چون نفسام به نفساش بنده دلیل خنده هامه
اصلا یک کلام آخر کلام همه زندگیمه!
چشماش پر از اشک شد با لحنی که به زور داشت کنترل میکرد تا بغضش معلوم نشه
گفت
- شما دلیل زندگی اونم هستید؟
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۵۲
دهنم بسته شد...
سوگند دوستم داشت؟ نه نداشت
همین امشب آرزوی مرگم و داشت! میخواست نباشم.
ولی نمیخوام باور کنم سوگند دوستم نداره.
لبخندی زدم و جواب سحر دادم
+ بیشتر از خود من دوستم داره
مثل من لبخند زد
- ولی باور کنید نه اندازه من
دیگه به حرفش گوش ندادم و دور شدم
شاید اگر سوگند یه روزی خدایی نکرده تو صورتم اعتراف میکرد عاشق یکی دیگست یا
دوستم نداره میتونستم درکش کنم
ملینا که تا الان از دور من و سحر نگاه میکرد دنبالم اومد و با هم پیش سرگرد
رفتیم و سحر سر به زیر و با فاصله دنبالمون اومد.
ملینا با چند تا مامور وارد یه اتاق شدند تا بازجویی بشه.
برگشتم پیش سوگند و میلاد
کنار سوگند نشستم و دستاش و گرفتم
حالا دستاش گرمتر شده بود ، میلاد رفت دنبال خوراکی که مثلا برای سوگند بیاره ولی
میدونم خودش هوس کرده بود بهونه الکی میاوردد.
فقط صدای نفس های سوگند میومد ، چقدر سخت بود دختری که همش در حال شیطنت
بود اینطوری ببینم
- سوگند میخوای برات جوک بگم؟
نگاهی بهم انداخت ، منتظر جوابش بودم که خودشو تو بغلم انداخت
شوکه شدم از کارش
با گریه گفت
+ مهراب خیلی خوشحالم هستی حالا که فکرشو میکنم خوشبخت ترین آدم دنیام که خدا
تو رو سر راهم قرار داد.
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۵۳
سرشوبالااورد و تو چشمام زل زد
+ پشیمونم از اینکه گفتم میخوام بمیری! اگر زبونم لال نباشی میدونی منم نیستم؟
از حرفاش شاخ در اورده بودم.
با تعجب بهش نگاه کردم ، حالش خوب بود؟
دستم و روی پیشونیش گذاشتم. تب ام نداشت بگم هذیون میگفت.
+ سوگند حالت خوبه؟
جوابی نداد
میلاد : عاشقونه بازیاتون تموم شد؟
سوگند از بغلم بیرون اومد و مثل قبل نشست
میلاد خوراکی ها رو کنارش گذاشت و رو به روش نشست.
میلاد : خب خب چیا گفتید من نبودم شیطونا؟
+ چیزی نگفتیم
میلاد : اوکی منم خر.
پسر یالغوز. همش باید مثال بامزه بازی در بیاره.
کمی سکوت کرد و رو به سوگند گفت
- خوراکیا رو نمیخوری؟
سوگند نگاهی به پالستیک انداخت و سری به نشونه منفی تکون داد.
تو یه حرکت بلند شد و خوراکی ها رو برداشت و دوباره نشست
- پس خودم میخورم.
ای خدا. این پسر چرا انقدر مشنگ میزنه!
نمیشد یکم از عقل من کم میکردی میدادی به این؟
سوگند سرش و به صندلی تکیه داده بود و فقط دور و بر و نگاه میکرد
فکر منم درگیر حرفاش بود...
اگر نباشم نیست!
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۵۴
قشنگ بود حرفش. کاشکی از دلم خبر داشت
دستم و روی شونه اش گذاشتم و کنار گوشش گفتم
- میخوای بریم خونه؟
برگشت به سمتم
+ میتونیم بریم؟
دقیق مطمئن نبودم! شاید مامورا اجازه نمیدادن.
به میلاد نگاهی انداختم
- میتونیم بریم؟
میلاد : فکر کنم آره ، شما برید من اجازه رو میگیرم
بلند شدم و سوگند رو هم بلند کردم
+ تو کی میری خونه
- نگران من نباشید کارا تموم شد میرم
سوگند لبخندی که واقعا به زور روی لبش اورده بود گفت
+ ممنون آقا میلاد.
از آقا گفتنش هر دومون شوکه شدیم. چقدر حال بدش روی رفتار و حرفاش تاثیر گذاشته
بود
میلاد : خواهش میکنم کاری نمیکنم.
با میلاد خداحافظی کردم و دستم و دور شونه سوگند حلقه کردم و با هم به سمت
پارکینگ رفتیم.
در ماشین باز کردم و سوگند نشست
خودمم سوار شدم و به سمت خونه رانندگی کردم
آهنگ ملایمی رو پخش کردم . سکوت ماشین برام خیلی غیر تحمل بود
- سوگند امروز روز خیلی بدی بود...
+ میشه یاد آوری نکنی؟ من خودم فکرم درگیره.
از لحنش معلوم بود حوصله درست حسابی نداره
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۵۵
البته طبیعی بود.
آهنگ و قطع کردم و تا رسیدن به خونه فقط سکوت بود و سکوت!
ماشین و داخل حیاط پارک کردم
+ سوگند پیاده شو
با استرس برگشت سمتم
- اگر امشب اتفاقی برای یلدا بیوفته...
+ چیزی نمیشه دختر خوب خطر گذشت بعدشم تقصیر تو نبود که تقصیر خودش بود.
- تقصیر من بود داری دروغ میگی
کلافه گفتم
+ آره من دروغ میگم ولی خودت فکر کن اگر تقصیری داشتی پلیسا نمیزاشتن بیای
خونه انقدر رو عصاب منم راه نرو بدتر از تو خط خطیه
از ماشین پیاده شدم و به سمت خونه رفتم در و باز کردم
به عقب برگشتم تا با سوگند بریم ولی دختره خیر سر حتی پیاده هم نشده بود
با حرص راهی رو که اومده بودم برگشتم
در طرف سوگند و باز کردم
+ خب چرا پیاده نمیشی
- نمیترسی یه قاتل کنارت باشه؟
خندیدم و گونه اشو کشیدم
+ من از تو بترسم فسقلی ؟ پیاده شو بریم بخوابیم که مغزم داره میپوکه.
- جواب من و ندادی
سری تکون دادم و گفتم
+ سوگند چرا باید ازت بترسم یه دلیل بیار؟ قاتلم نیستی الکی به خودت میگی قاتل
میدونم گنگ قاتل بودن بالاست ولی این دفعه رو بیخیال گنگ بازی.
دستش و کشیدم و از ماشین بیرون اوردمش
یه جوری رفتار میکرد انگار از سایه خودشم میترسه.
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۵۶
یه جوری رفتار میکرد انگار از سایه خودشم میترسه.
دستش آروم گرفتم و با هم وارد خونه شدیم.
کاپشن از تنش در اورد و روی چوب لباسی کنار در انداخت
برگشت به سمتم و محکم گفت
- به نفعته در اتاقت و قفل کنی
خندیدم و به در تکیه دادم
+ مثلا یهویی میای من و میکشی؟ یا چاقو میکشی روم خانم مثلاترسناک؟
- مسخره نکن واقعا باید بترسی.
خندیدم و سری تکون دادم
- حتما من دیگه کلا احساس خطر میکنم.
چشماش و تو کاسه سرش چرخوند و به طبقه بالا رفت منم با خنده دنبالش...
در اتاقش و باز کرد و رفت داخل و خیلی محکمتر در و بست
با خودشم درگیره.
تا وارد اتاق خودم شدم در اتاقش باز شد و اومد بیرون
- مهراب میشه در اتاقتو و نبندی ؟
با خنده گفتم
+ چرا نبندم من ازت میترسم یهو نیای شب ...
پرید بین حرفم
- مسخره بازی نکن...
کمی مکث کرد و گفت
- من میترسم امشب تنها بخوابم.
با شیطنت گفتم
+ میخوای بغل من بخوابی؟
نگاهی بهم انداخت و آروم گفت:
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۵۷
- میشهه؟
لبخندی روی لبم اومد...
چه یهو تغییر کرد
بغلم و باز کردم و گفتم
+ آره خوشگلم بیا جات همینجاست
پوزخند زد و ادامودر اورد
- شتر در خواب ببیند پنبه دانه گهی لپ لپ خورد َگه دانه دانه
بیشعور من و مسخره میکنه!
در اتاقش و دوباره محکم بست ولی زود باز کرد
- میخوام در باز باشههه تو هم در اتاقت و باز بزار هوا به کلت بخوره
با خنده گفتم
+ به پنجره هم اکتفا میکنه
کثافتی زیر لب نثارم کرد و از جلوی در کنار رفت و تو تاریکی اتاقش محو شد.
منم داخل اتاق خودم شدم و از لج سوگند در و بستم
محکمم بستم تا صداش و بشنوه.
سوگند
پسریه ایکبیری آشغال دم دری رو مخ...
من خر و باش امشب رفتم بغلش چه چیزایی بلغور کردم...
آیا غلط کردن کار درستیه ؟ بله بله کاملا برای کار امشب من درسته...
روی تخت خودم و پرت کردم و سرم و بین بالشت فرو کردم...
فقط دعا میکردم زودتر خوابم ببره ولی دلم بدجور دلشوره یلدا رو داشت
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۵۸
واقعا برای چی همچین کاری کرد زد خودشو ناکار کرد و من این وسط تا لب مرز
مرگ برد
سرم بیشتر تو بالشت فرو کردم...!
مهراب بیشعور از لج من در اتاقش و بست. هیی فقط یبار ازش یه چیز خواستم.
نگاه چجوری رفتار میکنه.
حیف برای امروز به اندازه کافی دردسر کشیده
بودم وگرنه میزدم از وسط به دو قسمت مساوی قرینه اش میکردم
پتو روی سرم کشیدم ، عجیب بود ولی حس میکردم زیر پتو جای امنی هست برای من.
چشمام و روی هم محکم فشار دادم و آروم آروم ولی با دلشوره خوابم برد...
با صدای گرم و آشنایی سریع چشمامو باز کردم و روی تخت نشستم
خاله سوسن با لبخند بغلم کرد
- سلام خوشگلم
شوکه شده بودم ولی زود به خودم اومدم و مثل خودش بغلش کردم
+ سلام خاله سوسنن
گونه اشو محکم بوسیدم که دستی روی صورتم کشید و از بغلش بیرون اومدم
- صبحت بخیر یکی یدونه
+ صبح شما هم بخیر
چند ثانیه روی صورتم زوم کرد و گفت
- خاله سوسن برات بمیره سوگند
لبخند از روی لبم رفت و با تعجب گفتم
+ خدا نکنه خاله چرا؟
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝