eitaa logo
The Enduring Word
396 دنبال‌کننده
444 عکس
1.2هزار ویدیو
195 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی نه راضی نیستم ... فور قشنگ تره)):
مشاهده در ایتا
دانلود
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 سرشوبالااورد و تو چشمام زل زد + پشیمونم از اینکه گفتم میخوام بمیری! اگر زبونم لال نباشی میدونی منم نیستم؟ از حرفاش شاخ در اورده بودم. با تعجب بهش نگاه کردم ، حالش خوب بود؟ دستم و روی پیشونیش گذاشتم. تب ام نداشت بگم هذیون میگفت. + سوگند حالت خوبه؟ جوابی نداد میلاد : عاشقونه بازیاتون تموم شد؟ سوگند از بغلم بیرون اومد و مثل قبل نشست میلاد خوراکی ها رو کنارش گذاشت و رو به روش نشست. میلاد : خب خب چیا گفتید من نبودم شیطونا؟ + چیزی نگفتیم میلاد : اوکی منم خر. پسر یالغوز. همش باید مثال بامزه بازی در بیاره. کمی سکوت کرد و رو به سوگند گفت - خوراکیا رو نمیخوری؟ سوگند نگاهی به پالستیک انداخت و سری به نشونه منفی تکون داد. تو یه حرکت بلند شد و خوراکی ها رو برداشت و دوباره نشست - پس خودم میخورم. ای خدا. این پسر چرا انقدر مشنگ میزنه! نمیشد یکم از عقل من کم میکردی میدادی به این؟ سوگند سرش و به صندلی تکیه داده بود و فقط دور و بر و نگاه میکرد فکر منم درگیر حرفاش بود... اگر نباشم نیست! 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 قشنگ بود حرفش. کاشکی از دلم خبر داشت دستم و روی شونه اش گذاشتم و کنار گوشش گفتم - میخوای بریم خونه؟ برگشت به سمتم + میتونیم بریم؟ دقیق مطمئن نبودم! شاید مامورا اجازه نمیدادن. به میلاد نگاهی انداختم - میتونیم بریم؟ میلاد : فکر کنم آره ، شما برید من اجازه رو میگیرم بلند شدم و سوگند رو هم بلند کردم + تو کی میری خونه - نگران من نباشید کارا تموم شد میرم سوگند لبخندی که واقعا به زور روی لبش اورده بود گفت + ممنون آقا میلاد. از آقا گفتنش هر دومون شوکه شدیم. چقدر حال بدش روی رفتار و حرفاش تاثیر گذاشته بود میلاد : خواهش میکنم کاری نمیکنم. با میلاد خداحافظی کردم و دستم و دور شونه سوگند حلقه کردم و با هم به سمت پارکینگ رفتیم. در ماشین باز کردم و سوگند نشست خودمم سوار شدم و به سمت خونه رانندگی کردم آهنگ ملایمی رو پخش کردم . سکوت ماشین برام خیلی غیر تحمل بود - سوگند امروز روز خیلی بدی بود... + میشه یاد آوری نکنی؟ من خودم فکرم درگیره. از لحنش معلوم بود حوصله درست حسابی نداره 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 البته طبیعی بود. آهنگ و قطع کردم و تا رسیدن به خونه فقط سکوت بود و سکوت! ماشین و داخل حیاط پارک کردم + سوگند پیاده شو با استرس برگشت سمتم - اگر امشب اتفاقی برای یلدا بیوفته... + چیزی نمیشه دختر خوب خطر گذشت بعدشم تقصیر تو نبود که تقصیر خودش بود. - تقصیر من بود داری دروغ میگی کلافه گفتم + آره من دروغ میگم ولی خودت فکر کن اگر تقصیری داشتی پلیسا نمیزاشتن بیای خونه انقدر رو عصاب منم راه نرو بدتر از تو خط خطیه از ماشین پیاده شدم و به سمت خونه رفتم در و باز کردم به عقب برگشتم تا با سوگند بریم ولی دختره خیر سر حتی پیاده هم نشده بود با حرص راهی رو که اومده بودم برگشتم در طرف سوگند و باز کردم + خب چرا پیاده نمیشی - نمیترسی یه قاتل کنارت باشه؟ خندیدم و گونه اشو کشیدم + من از تو بترسم فسقلی ؟ پیاده شو بریم بخوابیم که مغزم داره میپوکه. - جواب من و ندادی سری تکون دادم و گفتم + سوگند چرا باید ازت بترسم یه دلیل بیار؟ قاتلم نیستی الکی به خودت میگی قاتل میدونم گنگ قاتل بودن بالاست ولی این دفعه رو بیخیال گنگ بازی. دستش و کشیدم و از ماشین بیرون اوردمش یه جوری رفتار میکرد انگار از سایه خودشم میترسه. 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 یه جوری رفتار میکرد انگار از سایه خودشم میترسه. دستش آروم گرفتم و با هم وارد خونه شدیم. کاپشن از تنش در اورد و روی چوب لباسی کنار در انداخت برگشت به سمتم و محکم گفت - به نفعته در اتاقت و قفل کنی خندیدم و به در تکیه دادم + مثلا یهویی میای من و میکشی؟ یا چاقو میکشی روم خانم مثلاترسناک؟ - مسخره نکن واقعا باید بترسی. خندیدم و سری تکون دادم - حتما من دیگه کلا احساس خطر میکنم. چشماش و تو کاسه سرش چرخوند و به طبقه بالا رفت منم با خنده دنبالش... در اتاقش و باز کرد و رفت داخل و خیلی محکمتر در و بست با خودشم درگیره. تا وارد اتاق خودم شدم در اتاقش باز شد و اومد بیرون - مهراب میشه در اتاقتو و نبندی ؟ با خنده گفتم + چرا نبندم من ازت میترسم یهو نیای شب ... پرید بین حرفم - مسخره بازی نکن... کمی مکث کرد و گفت - من میترسم امشب تنها بخوابم. با شیطنت گفتم + میخوای بغل من بخوابی؟ نگاهی بهم انداخت و آروم گفت: 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 - میشهه؟ لبخندی روی لبم اومد... چه یهو تغییر کرد بغلم و باز کردم و گفتم + آره خوشگلم بیا جات همینجاست پوزخند زد و ادامودر اورد - شتر در خواب ببیند پنبه دانه گهی لپ لپ خورد َگه دانه دانه بیشعور من و مسخره میکنه! در اتاقش و دوباره محکم بست ولی زود باز کرد - میخوام در باز باشههه تو هم در اتاقت و باز بزار هوا به کلت بخوره با خنده گفتم + به پنجره هم اکتفا میکنه کثافتی زیر لب نثارم کرد و از جلوی در کنار رفت و تو تاریکی اتاقش محو شد. منم داخل اتاق خودم شدم و از لج سوگند در و بستم محکمم بستم تا صداش و بشنوه. سوگند پسریه ایکبیری آشغال دم دری رو مخ... من خر و باش امشب رفتم بغلش چه چیزایی بلغور کردم... آیا غلط کردن کار درستیه ؟ بله بله کاملا برای کار امشب من درسته... روی تخت خودم و پرت کردم و سرم و بین بالشت فرو کردم... فقط دعا میکردم زودتر خوابم ببره ولی دلم بدجور دلشوره یلدا رو داشت 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 واقعا برای چی همچین کاری کرد زد خودشو ناکار کرد و من این وسط تا لب مرز مرگ برد سرم بیشتر تو بالشت فرو کردم...! مهراب بیشعور از لج من در اتاقش و بست. هیی فقط یبار ازش یه چیز خواستم. نگاه چجوری رفتار میکنه. حیف برای امروز به اندازه کافی دردسر کشیده بودم وگرنه میزدم از وسط به دو قسمت مساوی قرینه اش میکردم پتو روی سرم کشیدم ، عجیب بود ولی حس میکردم زیر پتو جای امنی هست برای من. چشمام و روی هم محکم فشار دادم و آروم آروم ولی با دلشوره خوابم برد... با صدای گرم و آشنایی سریع چشمامو باز کردم و روی تخت نشستم خاله سوسن با لبخند بغلم کرد - سلام خوشگلم شوکه شده بودم ولی زود به خودم اومدم و مثل خودش بغلش کردم + سلام خاله سوسنن گونه اشو محکم بوسیدم که دستی روی صورتم کشید و از بغلش بیرون اومدم - صبحت بخیر یکی یدونه + صبح شما هم بخیر چند ثانیه روی صورتم زوم کرد و گفت - خاله سوسن برات بمیره سوگند لبخند از روی لبم رفت و با تعجب گفتم + خدا نکنه خاله چرا؟ 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 لبخندی زد و سرم و نوازش کرد - هیچی خوشگلم نگاهی به پنجره کردم... نور خورشید تا وسط اتا ق اومده بود + ساعت چنده خاله؟ - یه ربع به یازده با دهن باز گفتم + یه ربع به یازدههههه؟ خندید و تا خواست جوابمو و بگه در اتاق باز شد و یوسف اومد داخل یوسف : سلام صبحت بخیر! با عجله شالمو که روی شونه ام افتاده بود روی سرم انداختم... خاک تو سرش کنن نمیتونه یه اِهمی یا اُهمی بکنه خاله سوسن شاکی بلند شد و بیرونش کرد... - خاک تو سرت یوسف آقا گفت اصلا نیا بعد تو میای اتاق سوگند گمشو تا اخراجمون نکرده بیرونش کرد و خودشم بیرون رفت فقط گفت آماده بشم برم برای صبحونه تختم و مرتب کردم و رفتم بیرون که همزمان مهراب هم اومد بیرون موهاش مرتب بود و حوله اش روی دوشش بود یه تیشرت سفید با شلوار مشکی تنش بود از حق نگذریم بعضی موقع ها باید در جا قربونش میشدم ، بعضی موقع ها خیلی خوب میشد! + صبح بخیر جنتلمن از سر تا پام و برنداز کرد - قبل از اینکه بیای بیرون یه لباس مناسب بپوش. + هوفففففف! بزار چشمام باز بشهههه بعد شروع کن به اذیت کردن 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝 - اذیت کردن نیست دلیل داره دست به سینه شدم + بگو دلیلشو دستش و باالااورد و عدد یک و نشون داد - دلیل اول...این پسر یالغوز تو این خونست مثلا کمک دست مادرشه ازش خوشم نمیاد تو هم مثل آدم لباس بپوش + همون اول صبح هنوز بیدار نشده بودم اومد اتاق اعلام حضور کرد دستی به صورتش کشید و حرفی نزد + دلیل دیگه ایم هست؟ - دلیل دوم اینه که فردا آخر هفتست... وایی آخر هفتههه....روز مهمونییی! یعنی امروز به صرف خرید و خوش گذرونی میریم بیرون با ذوق گفتم + میریم خرید؟ سری تکون داد و در اتاقش و بست آخ جوننن!! پس امروز از اذیت کردن مهراب دست بر میدارم + چی بپوشم مورد پسند شما باشه؟ با خنده اومد داخل اتاقم در کمد و باز کرد و لابه لای لباسا کمی که داخل کمد بود و گشت - چیز خوبی نداریی!! + خب پس... پرید بین حرفم - مواظب باش سوتی ندی به نگین میگم بیاد. + چرا اونن؟ 🌾🌝 🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝 🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
سیلاممم ... سیلامممم
سلام عشقم لطفا رمان سوگند رو پارت بده .... چشم بازم میفرستم
سلام رمانت حرف نداله ..... اوخودااا لطف داریی